۱۴۰۲/۱۰/۰۶ ساعت ۲:۵۰ ق.ظ توسط انیس

دلم می‌خواهد دستی به سر و روی وبلاگم بکشم. قسمت نظراتش را ویرایش کنم. بتوانم کد موزیک درش درج کنم. برای دیگران نمی‌دانم چگونه است اما از برای من این مشغولیات ساده زندگی‌ساز است.

امروز به دخترم، اَش گفتم من فقط در روز ۱۲ بازدید دارم. این را به او گفتم چون او صد سال سیاه نمی‌آید اصرار کند برای خواندن وبلاگم. حتی اگر زورش کنم هم نمی‌خواند. او که مادرم نیست! من مادرشم و فضولی و کنجکاوی جزولاینفک هویت مادرانگی‌ام.

القصه که بله گفتمش و جواب داد مامان تو روزی هزارتا بازدید داشتی، حداقل روزی پونصد هفتصدش رو من یادمه...این خوبه دیگه. چون کار اصلیت الان جای دیگه ای. ضمنا تو با کسی تعامل و تبادل لینک هم نمی‌کنی از دیرباز.

دیدم حرفی است برای خودش. قربان بچگی‌اش. گرچه حالا از او همچین دل خوشی ندارم(به احتمال زیاد از حال روحی خودم است و او در نوع خود مطمئنم که بهترین است، باید حرف زدنش را بشنوید) فقط سعادتش را خواستارم و رضایتش را از خودش.

برچسب ها :

جان من است او

۱۴۰۲/۱۰/۰۶ ساعت ۲:۱۷ ق.ظ توسط انیس

چه روز بدی! هزار بار بدتر از دیروز. حالی شدم که درباره‌اش سر سوزنی مرا شرح نیاید. نمی‌گویمش چون دیگر مثل قبل جرئت گفتن ندارم. نمی‌دانم آنچه قبل داشتم نامش جرئت بود، جسارت، شجاعت یا حماقت...

اما به‌هرحال که دیگر آنی که بودم نیستم.

فقط یک چیز بگویم اگر در جای دیگر با آدم‌های دیگر و شاید...شاید...شاید در زمان دیگری بودم، شاید....شاید...مرا به جرم جادوگری، به جرم ساکن بودن جن یا شیطان در روحم، به جرم جنون و دیوانگی به زنجیر می‌کشیدند یا می‌سوزاندند.

برچسب:

پرنده‌ای‌ که بالهایش از سنگینی غم او را روی جاده می‌کِشند و پرهای اندوه او را می‌کُشند

برچسب ها :

پرهای سنگین

،

بالهای شکسته

،

قلب‌های غمگین

،

اشکهای نَشُسته

۱۴۰۲/۱۰/۰۴ ساعت ۱۰:۵ ب.ظ توسط انیس

نشسته بودم بیرون کار کنم. برای خودم آتش روشن کردم که چوبهایش را پریروز جمع کرده بودم. یاد گرفتم بدون تینر یا حداقل بدون مقدار زیادی تینر آتش روشن کنم. عکس تهش است.آخرهایش.

جوراب و پالتویی که چند سال پیش دادم خیاط برایم دوخت را پوشیدم. امروز دما روی ۲۴ بود. کولر زدم. دیشب هم گرم بود.

امروز روز خیلی بدی بود.

حالا بد‌ی‌اش همراه با آتش خوابیده. امیدوارم زیر خاکستر روز آتش نمانده باشد. البته با توجه به حال ناخوش و اعصاب‌خردکن احتمال می‌دهم باشد. جان و توان نوشتن از بدی روز را ندارم.اما کار کردم و تنها راه نجات من کار کردن است.گربه آمد روی پایم. نزدیک بود لپ‌تاپ بیفتد. از اینکه انگل داشته باشد می‌ترسم. گربه‌ی بیرون است قبلا با گربه‌های بیرون مشکلی ندارم تا اینکه نارنجی دیوونه‌هه انگل گرفت و الان قرنطینه است. دکتر گفت یک هفته از شما دور باشد و باز فردا بیاوریدش. به‌هرحال کنارم گلوله شد و صدای خرخرش بلند.

برچسب ها :

عکس

،

طبیعت

،

mobile pic

،

چسب‌بر‌جای‌بالهای‌بریده

۱۴۰۲/۱۰/۰۴ ساعت ۶:۵۷ ب.ظ توسط انیس

اگر زنید. و حقوق دارید و دستتان پیش شوهر دراز نیست قدر خودتان را بدانید

برچسب ها :

طناب لیز

،

بادشنه‌بادرد

،

بال‌های بریده

،

اشک‌ها‌وتمساح‌ها

۱۴۰۲/۱۰/۰۳ ساعت ۱۲:۹ ق.ظ توسط انیس | 

​​​این گیاه اشک تمساح است. این شاخه را یک سوپری بین راهی خسیس بهم داد. زورکی ازش گرفتم. موقعی که هوا گرم بود برده بودمش خانه‌ی روستایی و حالا برش گرداندم اینجا چون هوا آنجا خیلی سرد شده.

امیدوارم جان بگیرد و رشد کند. یادم است می‌گفت دانه‌ها که بیفتد زمین(اشک‌ها باز کنار گیاه رشد می‌کند) امیدوارم اینطور شود. یادم است برای اینکه راضی شود یکی‌اش را بدهد به من یک قهوه‌ی مزخرف و یک پارچه‌ای گردگیری نانو صورتی ازش خریدم.

هر وقت رد می‌شویم می‌گویم یارو خسیسه و حس بدی بهش دارم.

چون کلی از این‌ها بر لبه‌ی فاضلاب روییده بود و نمی‌داد.

بگذریم. گیاه از صاحبش بهتر است.

برچسب ها :

عکس

،

طبیعت

،

mobile pic

۱۴۰۲/۱۰/۰۳ ساعت ۱۲:۴ ق.ظ توسط انیس | 

۱۴۰۲/۱۰/۰۳ ساعت ۱۲:۳ ق.ظ توسط انیس

۱۴۰۲/۱۰/۰۲ ساعت ۱۱:۵۵ ب.ظ توسط انیس | 

برچسب ها :

عکس

،

طبیعت

،

mobile pic

۱۴۰۲/۱۰/۰۲ ساعت ۱۱:۵۲ ب.ظ توسط انیس | 

۱۴۰۲/۱۰/۰۲ ساعت ۱۰:۵۷ ب.ظ توسط انیس

نشستم بیرون. به زاک گفتم برود از بیرون چوب باریک بیاورد. رفت و آورد. خودم آنش روشن کردم که خوب بود. فقط دلم خواست آش درست کنم روی آتش نشد. یا شلغم و لبو. نشستم و کتاب خواندم.

تا حد مطلوبی در کتاب پیش رفتم. من آدمی‌ام که هم برای اجتماعی بودن و هم برای گوشه‌گیری خلق شده‌ام. ترکیبی از این دو. در هر دو حالت می‌توانم تا حدی موفق باشم.

به هرحال امشب شب خودم بود. تنهایی لذت‌بخش:

برچسب ها :

طبیعت

،

عکس

۱۴۰۲/۱۰/۰۲ ساعت ۴:۵۷ ب.ظ توسط انیس

می‌روم آتش روشن کنم. کنارش کتاب بخونم. چند روز پیش ها. بغل آتش بودیم . خواهرم مامان ساسا گفت حیف! می‌دونی باید اون موقع ها که دختر بودی و جوون و مجرد کنار این آتیش کتاب می‌خواندی.

چرا نمی‌شه یه وقت بگیم الحمدلله که الان اینم؟ چرا همیشه وقتی کنار شماها افسردگان همیشه‌ی تاریخ و قربانیان دوران و مظلومان جهان نشسته‌ام باید فکر کنم بله قبلا خون می‌ریدیم و حالا اگر طلا هم برینیم دیگر بی‌فایده و مقدار است.باشه.

شاید اون موقع چنان ش.ق کرده بودم که نمی‌توانستم از یک آتش مادر.ق.حبه لذت ببرم.

والا.

خلاصه که اگر یک خریدی کنیم باید بشنوم که

ما از حج.ی ارز.ون.ی خرید می‌کنیم دیگران از حیوانچی و ...فلان...بابا بگردیم یه نیم نگاه به ک.ون.مون بندازیم ببینیم قبلا کجا بودیم حالا کجا شدیم.

ببینم اون روستا مقر پدر مادر وی بوده...اون جایی که بعد از ۳۵ سال رفتم دیدمش محل سکونت کودکی

چی بوده ...خب ببینیم ننه آقامون کی بودن. در موفقیت -دم( بستگی داره به چی بگی موفقیت) عوامل بسیاری دخیله که تصمیم خود فرد برای کسب اون موفقیت قسمت بسیار کمی از اونه.

من دلم میخواد از فلانجا بخرم. خیلی هم خوب.

اما اونجا واسه من ساخته نشده. من خوب میتونم جای خرید همیشگی از دستفروش( که عاشقشم) گاهی برم یه فروشگاه معتبر. این میشه اون موفقیته که گاه و بیگاه دنبالشیم از نظر شما.

وگرنه اینکه من گریه کنم که چرا از ا.رزونی میخرم در حالیکه زنهای اینستاگرام از نمی‌دونم کجا.

قیاس مع الفارقه. عورت‌خلی محض.

به قول داداش ساسا:

خدایا شکرو😀

۱۴۰۲/۱۰/۰۲ ساعت ۴:۳۸ ب.ظ توسط انیس

دوست زاک که دختره همون رشته‌ی زاک قبول شده. توقع داره بچه بلند شه بره تهران؟ تهرانی‌جماعت هم که نعوذبالله شهرستان‌بیا و بمون نیستند( الا ما رحم ربی)

پس؟ به تخمم که نمیاد.

به زاک گفتم می‌خوای باهاش ازدواج کنی؟ گفت نه خانواده‌اش خیلی مذهبی‌ان.

دیگه نگفتم که اگه مذهبی‌ان پس این چت شبانه‌روز ۳ک.۳۰ چی هست که فکر می‌کنی نمی‌بینم. یا عکس‌های نود چیه که فکر می‌کنی چشمم نمی‌افته بشون. یا وقتی می‌ریم تهران چرا بین دوست‌های پسرت تنها دختر اونه. یا چرا...

به من چه. اگرم خواست باهاش ازدواج کنه من روش الانم رو در پیش می‌گیرم.

دوری و دوستی. احترام متقابل. عدم دخالت.

سرم به کار خودم باشه. نوشتن خوندن..

حالا گو تا زاک بخواد ازدواج کنه.

۱۴۰۲/۱۰/۰۲ ساعت ۳:۴۰ ب.ظ توسط انیس

نشسته‌ام پای کار. اما ناهار درست نکردم. بروم ببینم عدس‌پلویی چیزی بگذارم. البته باقالی پلو چطور است؟

آن هم خوب است.

۱۴۰۲/۱۰/۰۲ ساعت ۲:۳۶ ب.ظ توسط انیس

چند سال پیش به اصرار عن کوچک( کوچکترین خواهر، ته‌مستراحی نه ته‌تغاری) رفتم و موهایم را روشن کردم.

یادم است خودم هم خیلی راضی نبودم اما بدم نمی‌آمد. مادرم موهایم را دیده بود.

یک روز درآمد گفت:

بابات می‌گه موهات خیلی زشت شده.

گه تو سر خودت و شوهرت. اگر نمی‌توانی تعریف کنی حتما باید بد بگویی؟ باید تحقیرم کنی؟ باید به من حس بدی و زشتی و بی‌کفایتی و به اندازه‌ی کافی خوب نبودن بدهی؟

کم خودت و شوهر بدتر از خودت که پدرم بود وقتی نطفه‌ام را انداختید اذیتم کردید؟ ...آخر عجوزه چه خیالت را راحت می‌کند؟ چه قعری را باید فرو بروی که دست از سرم برداذی موجود سمی؟ چقدر باید احساسات خوب مرا بمکی موجود زهرآگین؟

سی و چند ساله بودم و یکهو پرت شدم به تمام تحقیرهایش. میلیمتر به میلیمتر تن و صورت و مو و روحم را تحقیر کردی و له‌ام کردی و دلت خنک نشده زنک روانی؟

اسمش هر چه می‌خواهد باشد خدا، کائنات، انرژی،خلإ، جهان موازی، آن دنیا این دنیا...هر چه می‌خواهد باشد. تو خوب می‌دانستی داری چه کار می‌کنی. از لبخند خبیثت معلوم بود. اسمش هر چه هست باشد. من نمی بخشمت.

امیدوارم خدایت و پیامبرت و امامانت و آنها که برایشان نذر می‌کنی و خوشبختانه جواب نمی‌گیری هم نبخشندت.

خودت و شوهر حرامزاده‌ه‌ی کثیفت را.

۱۴۰۲/۱۰/۰۲ ساعت ۱:۳۱ ب.ظ توسط انیس

چه روزی‌‌... دو نیمه شده‌ام. یک نیمه به شب وصل است یک نیمه به روز...در هیچ کدام کامل نیستم‌

۱۴۰۲/۱۰/۰۲ ساعت ۱۰:۳۷ ق.ظ توسط انیس

صدای سگها نگذاشت بخوابم و بیدار شدم حیف...بارانکی زده بود و من از دست داده بودمش.

۱۴۰۲/۱۰/۰۲ ساعت ۱۲:۲۲ ق.ظ توسط انیس

چرا؟

خودم نباشم؟ چرا؟ خود منزوی گوشه‌گیر از مردم فراری؟

یا حداقل چرا قسمت مهمی از خودم نشوم و نروم که فقط بخوانم و بنویسم؟

باید از مردم فاصله بگیرم. از همه. از خانواده. از همسر و بچه‌ها. خودم باشم و خودم دقیقا آنطور که همیشه یا اکثرا بوده‌ام.

باید نامرئی شوم. دیده نشوم. کارم را بکنم فقط.

صفحه اینستاگرام را ببندم. با مردم حرف نزنم.

۱۴۰۲/۱۰/۰۱ ساعت ۱۱:۲۰ ب.ظ توسط انیس

باهاش حرف زدم و گفت یه من افتخار میکند. خیلی. گفت از گفتن این جمله اشک در چشمهایش جمع شده. گفت در بدترین حالت مثل کسی هستم که پایش شکسته و هی معذرت میخواهد و بگوید ببخشید که بی عرضه ام بلند نمی‌شوم کار کنم.

گفت کی اندازه ی تو مبارزه میکند برای حال خوب. گفت فکر کردی نمی بینم که چقدر تلاش میکنی و روزی چندتا قرص میخوری برای خوب شدن حالت. گفت تلاش میکنی که خوب باشی و بمانی کنارمان.

گفتم بچه هایم مثل خودم ضعیف و بی عرضه و ...گفت نه تو بچه هایت را خوب بزرگ کرده ای و من دوستشان دارم.

حالا کدئین خورده ام. میخواهم کتاب بخوانم. فیلم یا سریال ببینم و بخوابم.

۱۴۰۲/۱۰/۰۱ ساعت ۱۱:۶ ب.ظ توسط انیس

ست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه؟

زلف در دست صبا، گوش به فرمان رقیب

این چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه؟

شاهِ خوبانی و منظور گدایان شده‌ای

قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه؟

نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی

بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه؟

سخنت رمزِ دهان گفت و کمر سِرّ میان

وز میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه؟

هر کس از مُهرهٔ مِهر تو به نقشی مشغول

عاقبت با همه کج باخته‌ای یعنی چه؟

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار

خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه؟

این بود. باید بهش فکر کنم ببینم چه می‌خواهد بنالد.

۱۴۰۲/۱۰/۰۱ ساعت ۱۱:۲ ب.ظ توسط انیس

کثافت روانی...دوست دارم ببینمت که شکست خورده و خرابی. له شده. شکست خورده با احساس حقارت عمیق.

می‌دانی؟ یادت است داشتم با تو حرف می‌زدم و گفتی هی مواظب باش صدایت دارد برای من بلند می‌شود...چه عنی بودی. یادت این وقتی ریدی و کرونا گرفتی تصمیم داشتی غیبت نکنی چون ترسیده بودی بمیری و من داشتم درباره‌ی دزموند حرف می‌زدم و گفتی هی داری غیبت می‌کنی...

نمی بخشمت. تازه خودت را عین عن مرغ وارد تنها کاری که که در زندگی مال من بود مردی و دوتا کار آشغال تحویل دادی آن هم به واسطه‌ی من و داری روی سومی کار می‌کنی که دزموند بینوا برایت تمامش کند و به اسم توی بیسواد خنگ کم‌هوش ابله شود. تو خواهرم نیستی. دشمن منی و نابودی آن آرزوی من است.

۱۴۰۲/۱۰/۰۱ ساعت ۱۰:۵۷ ب.ظ توسط انیس

من از تو متنفرم.خواهرم. کثافت.آشغال. لجن. حسود. مریض‌گه توی سرت. ازت بدم می‌آید.

تو لجن دروی بیش نیستی. ازت متنفرم و آرزو دارم همیشه ازت موفق‌تر باشم و تو در آتش حسادتت جلز و ولز کنی. خیلی ازت بدم می‌آید و قول می‌دهم همچنان ازت متنفر باشم.

چه را بگویم و چه را نگویم؟

۱۴۰۲/۱۰/۰۱ ساعت ۱۰:۵۵ ب.ظ توسط انیس

دیشب برام فال گرفت:

شاه خوبانی و گدایان ...

قهر کردم. گفتم یعنی برای اینکه قدر خودم رو بدونم باید تو و بچه‌ها رو از زندگیم بیرون کنم؟ بی‌ربط. شاید هم یک آرزو یا یک نیاز پنهان برای عدم قبول مسئولیت. بعد هی غرغر که چرا برایم تفسیرش نمی‌کنی پس؟ می‌گشت توی نت دنبال تفسیر.

آخرش قهر کردم و گفتم ازت متنفرم.

می‌بینی چه روانی دیوانه‌یی نمک‌نشناس و قدرندان عوضی‌ای هستم؟ به همین صراحت و راحتی.

حالا هم رفته تو اتاق أش که کاردستی‌اش را تازه شروع کرده و دلم می‌خواهد بزنمش که کمکش کند.

گفت برو بخواب تو خسته‌ای...من خسته‌ام؟ درست که خسته‌‌ام. اما عزیزم من تو را دوست دارم و هیچ‌کس را جز تو ندارم.

اگر زمان برمی‌گشت باز تو را می‌خواستم.

چه کسی من را با تمام دیوانگی‌ها و روانی‌بازی‌هایم تحمل می‌کند؟

۱۴۰۲/۱۰/۰۱ ساعت ۱۰:۱۴ ب.ظ توسط انیس

پریروز خواهرم رو شب بردیم خونه‌اش. دو ساعتی تو راه بودیم. دزموند از سرکار اومده بود. خسته بود. خواهرم می‌تونست روز قبلش به خونه برگرده با شوهرش. اما من گفتم بمونه. خب اون رو رسوند. ما هم رفتیم باش. من و أش. شب توی پذیرایی خونه‌ی بابام خوابید. من کنار مادرم رو زمین. مادرم رو تخت. خروپف مادرم دیوانه‌ام کرد. تجربه‌ی بدی از قبل در این زمینه داشتم. با شربت و قرص نتونستم بخوابم. رفتم پیش دزموند که خواب بود تو پذیرایی. بیدارش کردم. نق زدم. غرغر کردم. ساعت چهار صبح بود. ساعت پنج و نیم حرکت کردیم. هشت یا نه رسیدیم. قرص خوردم. خوابیدم. شب فیلم دیدم. بهش گفتم هوی همبر کردم. لباس پوشید که بریم. ساعت ده بود. گفتم نه برو برام گوجه سرخ کن. بیچاره سرخ کرد آورد. فرداش گفتم برگردیم که شب یلدا پیش خواهرم، مادر ساسا باشیم. باز عصری راه افتادیم. شب یلدا رو گرفتیم و شب برگشتیم خونه‌ی ساسا. خوابیدیم. صبح به اصرار من رفتیم اسکله‌ . خوب هم بود. ساسا دوست داشت. برگشتیم ناهار خوردیم خونه‌ی مامانم. زنبور شهوتی داد و بیداد می‌کرد. شلوغ می‌کرد. هیاهو می‌کرد. عصر با خواهران رفتیم خونه‌ی اون یکی. من بعد از مدتها دوتا سیگار کشیدم و میگرنم برای همین برگشت. داشتیم می‌رفتیم بیرون که مادر سایت گفت نرو. مامانم و زن برادرم رو که برگردوندی خونه‌ی بابام برگرد اینجا. دزموند رسوندشون. گفتم برگرده اونجا.برگشتیم

بعد وسایل رو رفت از خونه‌ی مادر ساسا آورد. راستی بعد از برگشت از اسکله کلی سبزی خورشتی، آش،ماهی و کلی سبزیجات و حبوبات فریز شده خریدم.

رفت وسایلم رو آورد. برگشتیم.نزدیک شهر شدیم و گفتم بره داروخونه قرص کدوئین . رفت. یه مایع مقوی خرید هم. یعنی اول قرص گرفت بعد باز برش گردوندم رفت تقویت کننده خرید واسه روزهام. گفتم بندری بخر برای شام. سه تا ساندویچ گرفت.برگشتیم. توی راه مادرم زنگ زد و گریه کرد.

خواهرم هم. نه ..بعد از دو سه ساعت رانندگی رسیدیم خونه. وسایل رو آورد تو. اش تا دیدیش(همراه ما نیومده بود با زاک موندن خونه) گفت چرا وسایل کاردستی نیاورده. چون پیام داده بود تو شاد به باباش...باید به من پیام بده قاعدتاً اما من حوصله ندارم.

بعد برگشت رفت کلی وسیله خرید

اومد چای دم کرد. خواهرم زنگ زد گفت بگو بهش برام اسم فیلمهایی که برام رو هارد گذاشته رو بگه. گفت بهش بگو هر وقت رفت پشت لپ تاپ بگه من راهپماییش میکنم. خواهرم گفت نه اسمهاش رو بنویسه تو ایتا بفرسته.

گفتم دزموند کاش من یه گوشه از اینا رو به عهده می‌گرفتم. تو هوا بوس فرستاد و رفت.

دردت بخوره تو سر من بی‌عرضه‌ی بی‌مسئولیت.

۱۴۰۲/۱۰/۰۱ ساعت ۱۰:۱ ب.ظ توسط انیس

از دزموند تعجب می‌کنم. چطور یک انسان می‌تونه این‌همه صبور، فداکار و...باشه. من خجالت می‌کشم. نمی‌تونم. کاش می‌توانستم گوشه‌ای از مسئولیت‌هاش رو به عهده بگیرم. احساس خالی بودن دارم. احساس اینکه بارم رو دوشش. باریم رو دوشش.

خدایا برای این مرد خیر و خوبی بخواه.

من آدم درست و حسابی‌ای نیستم. نمی‌تونم توی مسیر زندگی خیلی همراهیش کنم. در واقع فقط باهاشم. بیشتر مسئولیت گردن اونه. منظورم از درست و حسابی مسئولیت‌پذیریه.

۱۴۰۲/۱۰/۰۱ ساعت ۹:۸ ب.ظ توسط انیس

رسیدم خانه‌ام خدایا.

دوستت دارم دزموند‌. عاشقتم. عزیز خوب من.

بمانی برایم.

۱۴۰۲/۱۰/۰۱ ساعت ۷:۲۱ ب.ظ توسط انیس

دارم توی ذهنم پست می‌نویسم.

۱۴۰۲/۱۰/۰۱ ساعت ۶:۳۸ ب.ظ توسط انیس

توی ماشینم. شیشه پایین. باد می‌کوبد به شقیقه‌هایم. دزموند باید بنزین بزند. صف طولانی است.

نشسته بودم که زنبور شهوتی پرسید:

اضافه وزن داری؟ گفتم نه.

گفت چرا یه کوچولو داری. دخترش گفت:

نه به نظرم لاغر شده.

گفت نه دارد.

بعد اضافه کرد گه کوچیکه و عن بزرگه لاغرند. گفت کوچکه می‌رود هفته‌ای دوبار پیاده‌روی. شکمش صاف شده و کمرش باریک. بزرگه هم چون عقیم است و بچه ندارد اندامش عین مانکن‌هاست.

او جرئت دارد جلوی آن ج.ن.د.ه.ها اسمم را بیاورد؟ نه می‌گایندش‌. اما جلوی من هی اسم آن‌ها را می‌آورد که بگوید او محبوب و بی‌طرف است و باهاش قهر نیستند.

دیشب یلدا رفته بود پیششان. دعوتش کرده بودند. من رفتم پیش مادرم اینها. هیچی نداشتند. شلغم و لبو گرفتم. خواهرم تخمه آورد و یک چیز حال به هم زن که شبیه فشفشه بود. لواشک آشغالی که کنده نمی‌شد. به هرحال پدرم و برادرهایم بودند. دزموند. مادر سایت خواهرم، آن یکی هم بود‌ با شوهرش. احتمالا شوهرش به دزموند حسودی کرد که با برادرهایم می‌گفت و می‌خندید. پدرم با گربه‌ی سیاهش بازی می‌کرد که مادرم اخ و پیف می‌کرد.

خوب بود. حداقل مادر ساسا تنها نبود. پدرم و مادرم کلی تشکر کردند که خانه‌شان رفتم و مادر ساسا را تنها نگذاشتم.

بچه‌هایم نیامدند. خوب بود. بزرگ شده‌ام و می‌دانم هدف دور هم بودن است اما عصبانی‌ام. از اینکه خواهرم بعد از ۱۷ سال یکهو تنها شده و باید با مکانیک و جوشکار و کاشیکار و رنگ‌آمیز حرف بزند و آنها به او طمع کنند ناراحتم.

خب حداقل هوا خنک است.

۱۴۰۲/۱۰/۰۱ ساعت ۶:۱۵ ب.ظ توسط انیس

میگرنم عود کرده. به شدت عصبانی‌ام. سردرد دارم.

۱۴۰۲/۱۰/۰۱ ساعت ۱۱:۲۵ ق.ظ توسط انیس

این روزها خیلی خیلی عصبانی ام. انگار آتشی درون سینه ام روشن است .

۱۴۰۲/۱۰/۰۱ ساعت ۱:۵۵ ق.ظ توسط انیس

کلی پشت در ذهنم نوشتم. کلی عکس پشت کردم.

اینستا و اینجا. کلی گفتم می‌نویسم ....اما حالا چشمانم باز نمی‌تواند بماند.

غمگینم و اشکم دم مشکم است

کاش مذهبی بودم و ایمان و‌اعتقادم قوی بود. شاید اعتقاد به وجود چیزی من. ت سراپا نگه می‌داشت.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها