۱۴۰۲/۰۷/۲۴ ساعت ۴:۴۷ ب.ظ توسط انیس | 

بعضی وقتا به خودم می‌گم بشینم از اول اول پستها رو بذارم. اما ...

الان پشت نور تقربا نارنجی پنجره‌ی اتاق خوابم با چایی در ماگ صورتی کمرنگ، در حالی که نور روی انگشتام تابیده و چرخ آبیاری در باغچه می‌چرخه و شوهر و دختر در اتاق پذیرایی خوابن دارم کار می‌کنم. ناهار جز چندتا از این غلات مخصوص صبحانه چیزی نخوردم.

دیشب دختر صبحانه‌ی سلامت داشت. من هم چیزهایی بلدم ها! دختر نگاه کرد و گفت مامان ما هم کارمون درسته. خندیدم. خوابم می‌اومد چون یه مشت قرص خورده بودم اما موفق شدم یه چیز آبرومند ببرم. امروز ناظمش گفته چه خلاقانه. و گفت که تو کلاس از همه بهتر بوده اما تو مدرسه نه..

حالا خیر گذشت...دیروز ناظمش رو دیدم. اتفاقی. عجیب. گفته بود که صبحانه رو تزیین کنید. شوهر گفت. من درست نشنیده بودم چون چشمم به انارها بود که شوهر گفته بود پول نداره بخره. بالاخره خرید البته..

هر چی هست اینم خاطره‌ای که امروز اینجا درج شد.

۱۴۰۲/۰۷/۲۳ ساعت ۳:۱۹ ق.ظ توسط انیس

شاید باز برگشتم بلاگ اسکای هر مادر نسکافه ای هم خواست پیدام کنه به بیلم.

۱۴۰۲/۰۷/۲۳ ساعت ۳:۱۶ ق.ظ توسط انیس

حالا وقت نوشتن نیست. دیروقت است و مهر.جو.یی و زنش را کشته اند. ترسناک است. ته دلم خالی شد.

تصمیم گرفتم باز بنویسم.

یک چیزهایی هست که باید بگویم. جالب است که شوهرم تشویقم می‌کند ..آن همه سال پنهانی نوشتن...ترس از کشف وبلاگ ...بعد کشف وبلاگ ...بعد هر وقت می‌خواندم خوابش می‌برد...حوصله نداشت...حالا می‌گوید بنویس و به هیچ فکر نکن. ۱۸ سال گذشته انگار...گاهی می‌روم به وبلاگ اسکای نگاه می اندازم ..آنجا ۱۵ سال پیش می‌نوشتم...

همین الان رفتم گوجه سرخ کردم و خوردم.

.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها