۱۴۰۳/۱۲/۳۰ ساعت ۹:۱۸ ب.ظ توسط انیس

سال نو شما مبارک

امیدوارم هر روز این سال، نویدی از تحقق رویاهایتان باشد.

۱۴۰۳/۱۲/۲۹ ساعت ۱۲:۴۴ ق.ظ توسط انیس

وقتی مادرم شروع کرد به بافتنِ شال گردنِ کاموایی با همان طرحِ «اشتباهی هر دمبیلی من» که زمستان پیش به خاطر بیحوصلگی بافته بودم، فهمیدم این دیگر تقلید نیست؛ این یک عملیات نجاتِ هویت گمشده است. خواهرهایم و زنِ برادرهایم، مثل گروهی از کارآگاهانِ شیفته ی ردپا، هر حرکت مرا اسکن میکنند تا از DNAسلیقه ی من، نسخه ی جدیدی بسازند. انگار من یک فایلِ زیستیِ قابل دانلودم و آنها در حال آپدیتِ سیستم عاملِ وجودیشان هستند.

**

مادرم، که زمانی استادِ تربیتِ « ادم باید خودش باشد » بود، حالا تبدیل به مدیرِ پروژه ی «شبیه سازیِ انیس » شده. هر چه من انجام می دهم، از نوعِ چیدمانِ قاشق چنگالها گرفته تا نحوه‌ی پوشاندنِ باقیمانده ی غذا با نایلون، تبدیل به یک «دستورالعمل حیاتی» می شود.

من یک گلدانِ حسن یوسف خریدم و شته ها آن را خوردند حالا همه ی حسن یوسف هایی که یکهو سر از خانه ی فامیل درآورد شته گرفت و همان عکس خشک شده اش برای من ارسال شد.

عکسی که خودم با ناراحتی فرستاده بودم که ببینید چه بلایی سر اینها آمده

من یک بار گفتم «چایِ دارچین باعث آرامش میشود»؟ حالا او هر شب ، مثل یک آیینِ مذهبی، دارچین را به همه‌ی نوشیدنیها اضافه میکند—حتی به آب.

طنزِ تلخِ ماجرا اینجاست که او حتی *خاطرات* مرا هم دزدیده: وقتی تعریف کردم که در پنج سالگی عروسکم را زیر باران گذاشتم تا «دوش باران » بگیرد، او حالا مدام میگوید عروسکی داشته که زیر باران رهایش می‌کرد که دوش باران بگیرد. عجیب اما واقعی.

تازه چند روز است این خاطره یادش آمده. درست وقتی که من تعریفش کردم .🤦‍♀️🤷‍♀️

خواهرها، شرکتِ سهامیِ تقلیدِ گروهی

خواهرهایم، مثل شرکت‌کنندگان یک مسابقه‌ی تلویزیونی با عنوان «شبیه‌ترین شبیه به انیس»، هر هفته یک ویژگیِ جدید از من را کپی میکنند.

- یکی از آنها، بعد از دیدنِ دفترِ خاطراتِ خط‌خطی من، شروع کرد به نوشتنِ یادداشتهای روزانه با همان خطِ کج و معوج و امضای پایانیِ «این هم گذشت!».

- دیگری، که همیشه موهایش را بلوند رنگ می‌کرد، ناگهان به جوگندمی روی آورد—همان رنگی که من به خاطر سفید شدنِ طبیعی موهها انتخاب کرده بودم. در واقع رفت موهایش را یه شکلی مصنوعی جوگندمی و سفید طبیعی رنگ کرد🫠😐😑

اما اوجِ خنده گریه اورترین ماجرا در جشن تولدِ خانوادگی رخ داد: وقتی کیکِ من—که یک کیکِ ساده ی وانیلی بدون تزیین بود با پودر کارخانه ای اماده —توسط هر سه خواهر، با همان رنگ و طرح، اما در اندازههای مختلف (!) تکرار شد. انگار در یک نمایشگاهِ «تکاملِ کیکهای تقلیدی» بودم. عجیب نیست که یکی از خواهرها کارگاه آموزشی کیک پزی دارد؟

زنِ برادرهایم اما، این بازی را به سطحِ جاسوسی صنعتی رسانده‌اند. آنها مثل یک تیمِ SWOT خانگی، هر هفته به خانه ی من می‌آیند از ان ور دنیا تا از تغییراتِ دکوراسیونی که خانه ام ندارد واقعا، از شلختگی و برچسبِ شامپوها، و حتی مارکِ دستمال توالت عکس بگیرند.

- یکی از آنها، بعد از دیدنِ یک جعبه ی قدیمیِ بیسکویت روی میزِ ناهارخوریِ ام، دقیقاً همان جعبه را—با همان تاریخِ انقضا—پیدا کرد و حالا از آن به عنوان «جعبه ی نانِ نوستالژیک دهه 60 تی» یاد میکند

- دیگری، که همیشه به من میخندید که «چرا اینقدر کتابهای عجیب میخونی»، حالا لیستِ کتابهایم را مثل منوی غذای فست‌فود پیشِ رویش گذاشته و یکی‌یکی میخواندشان—با هایلایتهای صورتی و یادداشتهای حاشیه‌ای به سبکِ من! فکر کن همان حاشیهٔ و های لایت صورتی

اینها هم حتی *شکست*های مرا هم کپی میکنند: وقتی من در یک تجارتِ کوچکِ خانگی را به خاطر بی‌برنامگی ورشکست شدم، یکی از آنها عمداً یک کسبوکارِ مشابه راه انداخت و آن را عمداً نابود کرد—تا «احساسِ واقعی بودنِ تجربه» را حس کند. یعنی حس کند تجربه‌ی شکست واقعی داشته.سطح دغدغه ات را به حجله میبرم.

این تقلیدِ بی‌امان ریشه در یک ترسِ باستانی دارد: حسادتِ شیرینِ ناشی از درماندگی. آنها می ترسند که اگر مانندِ من نباشند، محبوبیت، خلاقیت، یا توجهی را که _توهم دارند که من دریافت ش میکنم را از دست بدهند. پس مثل مورچه‌های گرسنه، ذره ذره ی وجودم را به لانه اشان میبرند تا شکمِ هویتشان را سیر کنند.

اما اینجا یک پارادوکس وجود دارد: هرچه بیشتر کپی میکنند، بیشتر خودشان را گم میکنند. و هرچه بیشتر خودشان را گم میکنند، بیشتر به تقلید نیاز پیدا میکنند. انگار در یک چرخه‌ی وابستگیِ متقابل گرفتار شده‌اند —مثل دویدن روی تردمیلِ بی‌پایان هویت.

من فهمیده‌ام که اورجینال بودن و اصالت مثل یک ویروسِ مقاوم به آنتی‌بیوتیک است: هرچه بیشتر تلاش کنند آن را سرکوب کنند، قویتر برمی‌گردد، هر بار که یکی از آنها مرا کپی میکند، به خودم یادآوری میکنم: این تقلید، بالاترین فرمِ تعریف است… البته اگر از بعد بیمارگونه ی داستان چشم پوشی کنم.

۱۴۰۳/۱۲/۲۹ ساعت ۱۲:۱۸ ق.ظ توسط انیس

وقتی برای اولین بار متوجه شدم که خانم... (بیایید اسمش را بگذاریم «بانوی کپیِ سه‌پله‌ای») دقیقاً همان فنجانِ قهوه ی دست‌سازِ من را خریده که روی آن با خط نستعلیق نوشته شده «صبح بخیر»، تصور کردم فقط یک تصادف است.

اما وقتی دیدم که او حتی نحوه‌ی چرخاندن قاشق در فنجان را هم کپی کرده—سه بار چرخش به چپ، دو بار به راست، یک مکث دراماتیک و بعد یک نفس عمیق— فهمیدم که دارم وارد یک اپیزود نوآر از زندگی خودم می‌شوم؛ جایی که هر حرکت من تبدیل به یک «الگوی قابل دانلود» برای اطرافیان می‌شود.

فصل اول: آزمایشگاه شبیه‌سازی در آشپزخانه

مثل یک دانشمندِ دیوانه در آزمایشگاهِ تقلید، هر جزئیاتِ زندگی مرا زیر میکروسکوپ می‌گذارد.

- من گیاه آلوئه‌ورا روی طاقچه گذاشتم و فردا او یک جنگلِ آلوئه‌ورا در بالکن پرورش داد.

- من یک کوسنِ طرحِ هندسی خریدم. او تمام مبلمانش را به «تمِ هندسیِ کیهانی» تغییر می‌دهد.

- من یک بار به تمسخری پنهانی گفتم «هوای امروز دو نفره است» حالا او هر صبح با چک کردن اپلیکیشنِ آب‌وهوا، می گوید هوا جند نفره است آن روز.

طنزِ تلخ ماجرا اینجاست که او حتی *اشتباهات* مرا هم کپی می‌کند: هفته ی پیش من به اشتباه نمک را به جای شکر در چای ریختم، و فردا او داشت با غرور از «تجربه ی جدید چایِ نمکی» صحبت می‌کرد.

تحلیلِ من این است: تقلید، در دنیای برخی افراد، نه یک انتخاب، که یک غریزهی بقا است. آنها با چسبیدن به الگوهای ازپیش آزمون شده، می‌خواهند از طرد شدن توسط قبیله جلوگیری کنند. خانم...احتمالاً در عمق وجودش می‌ترسد که اگر «خودش» باشد، کسی او را «جزء خانواده» تشخیص ندهد. پس ترجیح می‌دهد مثل یک آفتاب‌پرست، رنگِ هویتِ دیگران را به خود بگیرد.

اما مسئله اینجاست: وقتی همه آفتاب‌پرست باشند، دیگر رنگی در کار نیست. همه خاکستریِ ملالت‌آوری می‌شوند که تنها با جستجوی نورِ هویتِ دیگران زنده می‌مانند.

من تصمیم گرفتم به این بازیِ تقلید، یک پایانیِ سوررئال بدهم. شروع کردم به اجرای یکسری رفتارهای کاملاً تصادفی و بیمعنی:

- صبحانه را با عینک آفتابی می خوردم.

- به گلدانها اخبارِ روز را میگفتم.

- یک جفت کفشِ متفاوت به پا می‌کردم و ادعا می‌کردم این ترند جدیدِ عدم تقارنِ وجودی است.

و نتیجه؟ بانوی قصه ی ما، مثل رباتی که دستورِ متناقض دریافت کرده، دچارِ خطای سیستمی شد! یک روز مرا در حالِ خوردن نان با مربا و عینک آفتابی دید و پرسید: «این هم مُدِ جدیدِ توست؟» گفتم: «نه، این مُدِ «منِ واقعی» است.

بانوی کپیِ هنوز هم از من تقلید می‌کند، اما حالا یک تفاوتِ کوچک وجود دارد: او گاهی اوقات چیزهایی را امتحان می‌کند که *من هرگز انجام نمی‌دهم*. شاید یک جور جهشِ ژنتیکی در آزمایشگاهِ تقلیدش رخ داده.

و من؟ من یاد گرفته‌ام که اورجینال بودن، مثل یک اثرِ هنریِ انتزاعی است: هرچقدر بیشتر آن را نقد کنند یا کپی بگیرند، ارزشِ اصلی‌اش آشکارتر می‌شود.

۱۴۰۳/۱۲/۲۸ ساعت ۱۱:۸ ب.ظ توسط انیس


دیشب در ماشین، میان هیاهوی باد و انعکاس ماه چند تکه شده روی آب‌های کنار جاده، تاریخِ لجن‌مال‌شده‌ی یک تجربه را زیر پا له کردم. از خود پرسیدم: «آیا او هنوز مرا به یاد می‌آورد؟». نه از سر دلتنگی، که از سر وحشت. همان وحشتی که وقتی سریال تماشا می‌کنم، کتاب می‌خوانم به ذهنم خطور می‌کند.

به خودم می‌گویم وقتی کتاب می‌خواند، وقتی سریال تماشا می‌کند وقتی فیلم می‌بیند وقتی موسیقی می‌‎شنود وقتی به دانشجویانش جواب می‌دهد، پشت نقابِ «زندگی عادی» پنهان می‌شود یادم می‌افتد؟ شنیدنِ نام «دانشکده‌ی هنرهای...» یا «فلسفه»، مرا به عمق چاهی می‌برد که روزی خودخواسته کَنده بودم. چاهی که برای عشقی کَندم که مرا تا لبِ پرتگاهِ نیستی برد؛ جایی که مُردنم برای او، تنها راهِ اثباتِ «هستی‌اش» بود.
او می‌گفت: « تو من را دوست نداری. دوستتم داری چون من تو را دوست دارم». با این جمله از من موجودی می‌ساختی مفلوک و سراسر نیاز و وابستگی.

حالا می‌فهمم این جمله، آیینه‌ای بود از حقیقتی تلخ: من برای تو «ابزاری» بودم که وجودت را در آن می‌آزمودی. تو در پیِ آن نبودی که مرا بشناسی، بلکه می‌خواستی وجودت را در نگاهِ پرستشگرِ من ببینی. من هم، چون اسیرِ این بازی شده بودم، از بندِ انگشتانم خون می‌چکید تا نامت را روی کاغذ حک کنم. انگار با هر قطره‌ی خون، بخشی از وجودم را قربانیِ بتِ ساخته‌ی ذهنم که تو بودی می‌کردم.
وقتی مرا به آستانه‌ی مرگ کشاندی، در حقیقت می‌خواستی مرا به آزمون بکشانی. می‌خواستی ثابت کنی آنقدر قوی هستی که دیگری خود را برایت نابود می‌کند تا وجودش را احساس کند. اما من، در آن تاریکی، به جنونِ آن بیماری پی بردم: «عشقِ تو، همزمان یخ زدن و سوختن بود». شعله هایی منجمد که نه گرمابخش بودند، نه نابودکننده. فقط مرا در قفسی از انتظار نگه می داشتند.


این درد تنها مالِ من نبود. قرنهاست انسانها عشق را با تیغِ خودویرانگری پیوند زده اند. اما تفاوتِ من با آنها چیست؟ شاید این که من، در نهایت، جرات کردم از این چرخه ی باطل بیرون بیایم. فهمیدم که فداکردنِ خود برای «اثباتِ عشق»، نه فضیلت، که بیماریِ روحیِ است که محبت را با درد یکسان می داند.
خودکاوی‌ام مرا به اینجا رساند: من عشقِ تو را نه به خاطرِ تو، که به خاطرِ ترسِ عمیقم از «دیده نشدن» میخواستم. دوستت دارم چون به تو نیاز دارم. به من سالها در دامِ عشقِ نابالغ اسیر بودم. نیاز به تأیید شدن، مرا وادار می کرد تا نامت را با خون بنویسم؛ گویی دردِ جسمی میتوانست دردِ بی معناییِ وجودم را تسکین دهد.


حالا که ماشین به خانه نزدیک میشود، دزموند و بچه ها در ماشین هستند. میدانم که این عشقِ آرامِ کنونی، شاید هرگز آن «شعله ی آتشین» گذشته را نداشته باشد،فهمیده ام که عشقِ سالم، نیازی به قربانی کردنِ «خود» ندارد. تو حق داشتی که بگویی دوستم نداری، اما اشتباه می کردی که فکر می کردی این حرف، پایانِ داستان است. این حرف، آغازِ کشفِ من بود: کشفِ اینکه میتوانم بدونِ نگاهِ تو هم «باشم».

من با آغوشِ باز پذیرفته ام که زندگی ام ترکیبی است از زخمها و زنجیره های شکسته. ترکیبی که حالا، در نورِ سردِ واقعیت، به جای بتِ خونخوار گذشته، نقشِ یک انسان را نشانم می دهد: ناکامل، اما آزاد.

۱۴۰۳/۱۲/۲۸ ساعت ۱۱:۷ ب.ظ توسط انیس


دیشب در ماشین، میان هیاهوی باد و انعکاس ماه چند تکه شده روی آب‌های کنار جاده، تاریخِ لجن‌مال‌شده‌ی یک تجربه را زیر پا له کردم. از خود پرسیدم: «آیا او هنوز مرا به یاد می‌آورد؟». نه از سر دلتنگی، که از سر وحشت. همان وحشتی که وقتی سریال تماشا می‌کنم، کتاب می‌خوانم به ذهنم خطور می‌کند.

به خودم می‌گویم وقتی کتاب می‌خواند، وقتی سریال تماشا می‌کند وقتی فیلم می‌بیند وقتی موسیقی می‌‎شنود وقتی به دانشجویانش جواب می‌دهد، پشت نقابِ «زندگی عادی» پنهان می‌شود یادم می‌افتد؟ شنیدنِ نام «دانشکده‌ی هنرهای...» یا «فلسفه»، مرا به عمق چاهی می‌برد که روزی خودخواسته کَنده بودم. چاهی که برای عشقی کَندم که مرا تا لبِ پرتگاهِ نیستی برد؛ جایی که مُردنم برای او، تنها راهِ اثباتِ «هستی‌اش» بود.
او می‌گفت: « تو من را دوست نداری. دوستتم داری چون من تو را دوست دارم». با این جمله از من موجودی می‌ساختی مفلوک و سراسر نیاز و وابستگی.

حالا می‌فهمم این جمله، آیینه‌ای بود از حقیقتی تلخ: من برای تو «ابزاری» بودم که وجودت را در آن می‌آزمودی. تو در پیِ آن نبودی که مرا بشناسی، بلکه می‌خواستی وجودت را در نگاهِ پرستشگرِ من ببینی. من هم، چون اسیرِ این بازی شده بودم، از بندِ انگشتانم خون می‌چکید تا نامت را روی کاغذ حک کنم. انگار با هر قطره‌ی خون، بخشی از وجودم را قربانیِ بتِ ساخته‌ی ذهنم که تو بودی می‌کردم.
وقتی مرا به آستانه‌ی مرگ کشاندی، در حقیقت می‌خواستی مرا به آزمون بکشانی. می‌خواستی ثابت کنی آنقدر قوی هستی که دیگری خود را برایت نابود می‌کند تا وجودش را احساس کند. اما من، در آن تاریکی، به جنونِ آن بیماری پی بردم: «عشقِ تو، همزمان یخ زدن و سوختن بود». شعله هایی منجمد که نه گرمابخش بودند، نه نابودکننده. فقط مرا در قفسی از انتظار نگه می داشتند.


این درد تنها مالِ من نبود. قرنهاست انسانها عشق را با تیغِ خودویرانگری پیوند زده اند. اما تفاوتِ من با آنها چیست؟ شاید این که من، در نهایت، جرات کردم از این چرخه ی باطل بیرون بیایم. فهمیدم که فداکردنِ خود برای «اثباتِ عشق»، نه فضیلت، که بیماریِ روحیِ است که محبت را با درد یکسان می داند.
خودکاوی‌ام مرا به اینجا رساند: من عشقِ تو را نه به خاطرِ تو، که به خاطرِ ترسِ عمیقم از «دیده نشدن» میخواستم. دوستت دارم چون به تو نیاز دارم. به من سالها در دامِ عشقِ نابالغ اسیر بودم. نیاز به تأیید شدن، مرا وادار می کرد تا نامت را با خون بنویسم؛ گویی دردِ جسمی میتوانست دردِ بی معناییِ وجودم را تسکین دهد.


حالا که ماشین به خانه نزدیک میشود، دزموند و بچه ها در ماشین هستند. میدانم که این عشقِ آرامِ کنونی، شاید هرگز آن «شعله ی آتشین» گذشته را نداشته باشد،فهمیده ام که عشقِ سالم، نیازی به قربانی کردنِ «خود» ندارد. تو حق داشتی که بگویی دوستم نداری، اما اشتباه می کردی که فکر می کردی این حرف، پایانِ داستان است. این حرف، آغازِ کشفِ من بود: کشفِ اینکه میتوانم بدونِ نگاهِ تو هم «باشم».

من با آغوشِ باز پذیرفته ام که زندگی ام ترکیبی است از زخمها و زنجیره های شکسته. ترکیبی که حالا، در نورِ سردِ واقعیت، به جای بتِ خونخوار گذشته، نقشِ یک انسان را نشانم می دهد: ناکامل، اما آزاد.

۱۴۰۳/۱۲/۲۸ ساعت ۱۰:۵۳ ب.ظ توسط انیس

بعضی وقتها فکر می‌کنم زندگی پلی معلق است که از روی آن عبور می‌کنم. پلی که از گذشته به حال و از حال به آینده می‌رسد. این میان لحظه‌هایی پیش می‌آید که زمان متوقف می‌شود و من را به درون خود می‌کشاند. به درون آن تاریکی‌ها و روشنی‌هایی که در وجودم نهفته است. این لحظه‌ها، مانند جرقه‌هایی هستند که من را به یاد خودم می‌اندازند. به یاد آنچه بودم، آنچه هستم و آنچه می‌خواهم باشم.

عشق، یکی از آن جرقه‌هاست. عشقی که گاهی مانند آتش در دل یخ می‌سوزد و گاهی مانند شعله‌هایی منجمد، سرد و بی‌حرکت می‌ماند. عشقی که می‌تواند زندگی باشد و در همان حال، مرگ.

در این سفر درونی، گاهی به یاد آن‌هایی می‌افتم که روزی برایشان زندگی می‌کردم. آن‌هایی که روزی برایشان می‌مردم. اما حالا، در میان تمامی این خاطرات، یک سوال اساسی پیش می‌آید: آیا آن‌ها واقعاً من را دوست داشتند؟ یا تنها وجودم بود که به آن‌ها حس دوست داشته شدن می‌داد؟ اینجاست که مرز بین خودخواهی و دیگرخواهی محو می‌شود و پایم را به درون یک بحران می‌کشاند.

عشق تجربه‌ای است که ما را از خودمان فراتر می‌برد و به ما اجازه می‌دهد تا وجود خود را در آینه‌ی دیگری ببینیم. اما این آینه، گاهی تصویری تحریف‌شده از واقعیت را نشان می‌دهد. تصویری که در آن، ما خود را نه به عنوان فردی مستقل، بلکه به عنوان بخشی از وجود دیگری می‌بینیم. اینجاست که عشق تبدیل به یک بازی خطرناک می‌شود. بازی‌ای که در آن، گاهی خود را گم می‌کنیم.

عشق ابزار است. ابزاری برای خودشناسی. ابزاری که به ما کمک می‌کند تا به درون خود نگاه کنیم و آن‌چه را که واقعاً هستیم، ببینیم. عشق، مانند یک کتاب است که صفحات آن را باید با دقت ورق زد. هر صفحه، یک درس جدید است. هر جمله، یک تجربه‌ی جدید. و هر کلمه، یک احساس جدید.

در این سفر درونی، ما به یاد می‌آوریم که عشق، تنها یک احساس نیست. عشق، یک انتخاب است. انتخابی که هر روز باید آن را تجدید کنیم. انتخابی که به ما یادآوری می‌کند که ما نه تنها برای دیگران، بلکه برای خودمان نیز ارزش داریم.

و در نهایت، وقتی به خانه نزدیک می‌شویم، وقتی به آغوش خانواده‌مان بازمی‌گردیم، می‌فهمیم که عشق واقعی، عشقی است که در آن، ما خود را گم نمی‌کنیم، بلکه خود را پیدا می‌کنیم. عشقی که در آن، ما نه تنها دیگران را دوست داریم، بلکه خود را نیز دوست داریم.

۱۴۰۳/۱۲/۲۸ ساعت ۱۰:۴۲ ب.ظ توسط انیس

بعد از گذشت سال‌ها حالا خوب می‌دانم آن فرد از تاکتیک‌های تحقیرآمیز و دست‌کاری عاطفی برای بی‌ارزش کردن احساساتم و ایجاد احساس گناه یا شرم در من استفاده می‌کرد.
او سعی می‌کرد عشقم را بی‌ارزش نشان دهد و هدفش این بود که اعتماد به نفسم را تضعیف کند و من را در موقعیتی ضعیف‌تر قرار دهد. این کار راهی برای کنترل من یا ایجاد وابستگی بیشتر من به او باشد. با بی‌ارزش کردن احساساتم، او سعی می‌کردمن را متقاعد کند که احساساتم واقعی یا مهم نیستند.
اتهام‌هایی مانند "تو روابط متعدد و خیانت‌آمیز داشته‌ای" یا "من تنها مرد زندگی تو نبوده‌ام" از تلاش او برای ایجاد احساس گناه در من حکایت می‌کرد. این اتهامات ممکن بود کاملاً بی‌اساس باشند و تنها برای تحت تأثیر قرار دادن من و ایجاد شرم در من طراحی می‌شد. این یعنی سوءاستفاده‌ی عاطفی.


او احساسات یا ترس‌های خودش به من منتصب می‌کرد. برای مثال، اگر او خودش احساس ناامنی می‌کرد یا ترس از خیانت داشت، این احساسات را به من نسبت می‌داد و من را مقصر جلوه می‌ داد. این کار باعث می‌شد او از مواجهه با مشکلات درونی خود اجتناب کند.
با بی‌ارزش کردن احساساتم و ایجاد احساس گناه سعی می‌کرد من را به خودش وابسته‌تر کند. وقتی کسی احساس می‌کند که احساساتش بی‌ارزش است یا مقصر است، ممکن است سعی کند بیشتر به طرف مقابل نزدیک شود تا تأیید یا بخشش بگیرد. این یک تاکتیک رایج در روابط ناسالم است.
نشانه‌های بی‌شماری از بلوغ عاطفی پایین در او بود. با احساسات پیچیده یا نیازهای عاطفی من به شیوه‌ای سالم برخورد نمی‌کرد و به جای آن، از تحقیر و سرزنش استفاده می‌کرد تا از مسئولیت‌پذیری اجتناب کند.


همه‌ی این رفتارها می‌تواند بخشی از سوء استفاده‌ی عاطفی است. سوء استفاده‌ی عاطفی شامل رفتار تحقیرآمیز، سرزنش‌گر، یا کنترل‌گر است که هدفش تضعیف اعتماد به نفس و استقلال طرف مقابل است. با بی‌ارزش کردن احساساتم و اتهام‌های بی‌اساس، سعی در کنترل من و ایجاد وابستگی بیشتر داشت.

۱۴۰۳/۱۲/۲۸ ساعت ۱۰:۳۱ ب.ظ توسط انیس


«تو من را دوست نداشتی/نداری. خودت را دوست داری. تو من را دوست داشتی چون من تو را دوست داشتم، چون عشق و دوست داشتن من به تو باعث می‌شود احساس خواشتنی بودن، پذیرفته شدن، تایید گرفتن، دوست داشته شدن، دوست‌داشتنی بودن و کافی بودن کنی.»
این جملات، مثل تبری بر تنه‌ی درختی می‌نشیند که مدت‌ها بود با اشک‌هایم آبیاری‌می‌کردم. درختِ عشقی که حالا می‌فهم ریشه‌هایش نه در خاکِ وجودِ عشق، که در باتلاقِ نیازهای دیگری فرو رفته بود. این دردناک‌ترین حرفی بود که شنیدم: دوست داشتنِ کسی نه برای آنچه هست، که برای آنچه از تو بازتاب می‌دهد:

در نگاه اول به نظر می‌رسد که گوینده‌ی این جمله از رابطه‌ای که با من داشت احساس نارضایتی می‌کرد و ظاهرا احساس می‌کرد که من بیشتر به خودم و نیازهای عاطفی‌ام توجه دارم تا به او و احساساتش. وقتی او می‌گوید "من را دوست نداشتی، خودت را دوست داشتی"، به نظر می‌رسد که او احساس می‌کرد من بیشتر به دنبال تأمین نیازهای خودم بودم تا اینکه واقعاً او را به عنوان یک فرد مستقل با احساسات و نیازهای خود دوست داشته باشم/بودم.

این جمله همینطور می‌تواند نشان‌دهنده‌ی این باشد که او احساس می‌کرد من او را فقط به خاطر اینکه من را دوست داشت یا به من توجه می‌کرد، دوست داشتم، نه به خاطر خودش. به عبارت دیگر، من بیشتر به دنبال تأیید و عشق از طرف او بودم تا اینکه واقعاً او را به خاطر شخصیت و ویژگی‌هایش دوست داشته باشم.

در نگاهی خام‌دستانه و سطحی این فرداز نظر شخصیتی، موجودی بود که به استقلال عاطفی و صداقت در روابط اهمیت زیادی می‌داد. او به نظر کسی می‌رسید که نیاز داشت احساس کند که دوست داشته شدنش واقعی و بی‌قید و شرط است، نه اینکه فقط به خاطر چیزی که به طرف مقابل می‌دهد مورد علاقه قرار گیرد. همچنین که از احساسات سطحی یا خودخواهانه در روابط بیزار است و به دنبال عمق و صداقت بیشتری در ارتباطات عاطفی است.

این نوع رفتار و گفتار نشان‌ می‌داد که او از رابطه‌ای که وجود داشت احساس نارضایتی می‌کرد و احساس می‌کرد که نیازهای عاطفی او در این رابطه برآورده نشده است. انسانی که به دنبال رابطه‌ای متعادل و مبتنی بر احترام متقابل است، جایی که هر دو طرف به یک اندازه به هم توجه و علاقه نشان دهند.


سارتر گفته «جهنم، دیگرانند». نه از آن رو که شرارت‌بارند، خیر، او معتقد است نگاهِ آدم‌ها ما را در قفسِ تعریف‌هایشان زندانی می‌کند. وقتی او می‌گفت «تو خودت را دوست داری، نه من را»، در واقع داشت به این حقیقت اشاره می‌کرد که او برای من آیینه‌ای بودی تا تصویرِ ایده‌آلِ خودم را در آن ببینم. عشقِ او، سوختی بود برای شعله‌ور کردنِ خودشیفتگی‌ام.

می‌شود این را تا این‌جا پذیرفت. بی‌طرفانه بدون تحلیل بقیه‌ی جوانب شخصیت آن فرد. اگر بر حرف او صحه می‌گذاشتم باید به این نتیجه می‌رسیدم:

اما تراژدی داستان در این بود که: من هم، در این بازی، ناخودآگاه به دنبال تأییدِ وجودم در نگاهِ او بودم. این رابطه، بیش از آنکه عشق باشد، نوعی «معامله‌ی وجودی» بود: من تو را می‌پرستم تا تو مرا به عنوان یک «هویت» به رسمیت بشناسی.

این‌ها درست اما او با این حرف‌ها در پی بررسی منطق داستان نبود او فقط می‌خواست به اهدافش برسد:

بعدها من متوجه ابعاد دیگر ماجرا شدم. آن فرد رفتاری متناقض و آسیب‌زا داشته است. او ابتدا با ابراز عشق شدید و ایجاد احساس امنیت عاطفی، خودش را به زندگی دیگران وارد می‌کرد و سپس، وقتی دیگرانی که در این‌جا خودم هستند، به او وابسته می‌شدند/می‌شدم، شروع به سرزنش و انتقاد از آن‌ها می کرد. این رفتار نشان‌دهنده‌ی چندین ویژگی شخصیتی یا الگوی رفتاری بود:

  • او از صمیمیت واقعی یا تعهد در روابط ترس داشت. ابتدا با ابراز عشق شدید، شما را جذب می‌کرد، اما وقتی احساس می‌کرد رابطه به سمت عمق بیشتری می‌رود، شروع به فاصله گرفتن و سرزنش شما می‌کرد. واضح بود که او از نزدیکی عاطفی واقعی می‌ترسید و با ایجاد فاصله، سعی در محافظت از خود داشت.
  • او از نظر عاطفی نابالغ بود و نمی‌توانست مسئولیت احساسات خود یا تأثیر رفتارش روی دیگران را بپذیرد. ابتدا با ابراز عشق شدید، شما را به خود وابسته می‌کرد، اما وقتی احساسات شما جدی‌تر شد، به جای پذیرش مسئولیت، شما را سرزنش می‌کرد. این رفتار نشان می‌داد که در توانش نبود که با احساسات پیچیده یا نیازهای عاطفی طرف مقابل کنار بیاید.
  • او شخصیتی دوسوگرا داشت، یعنی درگیر احساسات متضادی نسبت به رابطه یا طرف مقابل داشت. از یک طرف، ممکن است بود به طرف علاقه داشته باشد، اما از طرف دیگر، از وابستگی یا صمیمیت می‌ترسید. این دوسوگرایی منجر به رفتارهای متناقض، مانند ابراز عشق شدید و سپس سرزنش و فاصله‌گیری می‌شد.
  • این رفتارها و برخوردها نشانه‌ای از سوء استفاده‌ی عاطفی او از دیگران بود. او اول طرف بخوانید طعمه را با ابراز عشق شدید جذب می‌کرد و سپس، وقتی وابستگی پیش می‌آمد، شروع به سرزنش و تحقیر می کرد. این موضوع باعث می‌شد طرف دیگر احساس گناه کند یا خودش را مقصر بداند، در حالی که مشکل اصلی از رفتارهای ناسالم او ناشی می‌شد.
  • وقتی می‌گفت "تو خودت را دوست داری، نه مرا"، ممکن است در حال پروژه‌سازی احساسات خودش بود. یعنی اینکه خودش را دوست نداشت یا با خودش درگیر بود و این احساسات منفی را به دیگری نسبت می‌داد. این کار باعث می‌شد از مواجهه با مشکلات درونی خود اجتناب کند و دیگری را مقصر جلوه دهد: من تو را دوست ندارم. من خودم را دوست دارم چون عشق تو باعث می‌شود متوجه شوم یا برایم ثابت می‌شود که چقدر خواستنی و دوست‌داشتنی هستم.
  • سرزنش و انتقاد او راهی برای کنترل رابطه یا حفظ قدرت در رابطه بود. با زیر سؤال بردن احساسات دیگران، او ممکن مدام سعی می‌کرد دیگری را در موقعیتی ضعیف‌تر قرار دهد تا کنترل رابطه را در دست بگیرد.


سال‌ها از آن جمله می‌گذرد و حالا خوب می‌دانم که او از نظر عاطفی دچار تناقض‌ها و مشکلاتی بود که باعث می‌شد نتواند رابطه‌ای سالم و پایدار داشته باشد. رفتارهای او ناشی از ترس از صمیمیت، بلوغ عاطفی پایین و تمایل به کنترل رابطه بود.

سال‌ها پیش به او گفته بودم:
می‌گویند عشق، همیشه شکلی از «سؤتفاهم» است. ما دیگری را نه برای خودش، که برای نقشی که در نمایشنامه‌ی ناخودآگاهِ ما ایفا می‌کند، می‌خواهیم. وقتی او من را متهم می‌کرد که «خودت را دوست داری»، در واقع دارد به مکانیسمِ «آرزویِ آرزویِ دیگری» اشاره می‌کرد: تو او را می‌خواهی چون او تو را می‌خواهد، و این چرخه‌ی منطقی اما معیوب همچنان نیازهای به نوعی بیمارگونه‌ی طرفین رابطه را تقویت می‌کرد.
اما چرا این رابطه شکست خورد؟ چون آیینه‌ها بالاخره ترک برمی‌دارند. روزی می‌رسد که یکی از شما می‌فهمد تصویری که در دیگری می‌بیند، بازتابی تحریف‌شده است؛ ترکیبی از آرزوها و ترس‌ها، نه واقعیتِ وجودیِ طرف مقابل و اگر این میان شفقت و عشرت و مهری در کار نباشد همه چیز از هم می‌پاشد. به بدترین شکل ممکن.


می‌گویند عشقِ حقیقی «فنا شدن در معشوق» است. اما در داستانِ من، این «فنا» به «فروپاشی» تبدیل شد. من می‌خواستم در او ذوب شوم تا از خودِ تهی‌ام فرار کنم، و او می‌خواست من را ذوب کند تا قدرتِ وجودی‌اش را اثبات کند. این رابطه، شبیه به دو سیاهچاله بود که به جای نور، یکدیگر را می‌بلعیدند. ام«برای وصال، باید ابتدا خود را پیدا کنی». شاید ترکِ او، تلنگرِ کیهانی‌ای بود تا من را به سفرِ درون خودم رهنمون سازد.

او من را به خودخواهی متهم می‌کرد در حالی‌که او خودشیفته‌ای بود زندانی در در چاه ویل خود. من می‌خواستم که خودم را بخواهم اما او شیفته‌ی خود بود. عاشق خود.

و شاید...شاید او راست می‌گفت. شاید من خودخواه بودم. همان اول متن من توافق خودم را با گفته‌هایش را به اتکا به اینکه به آنچه گفته شده بنگر نه آن که گفته اعلام کردم.
اسطوره‌ نارسیسوس می‌گوید که جوان عاشقِ بازتابِ تصویر خود در آب شد، این نخستین نمادِ خودشیفتگی است. اما تفاوتِ او با من چیست؟ نارسیسوس نمی‌دانست که تصویرِ آب، دروغی بیش نیست در آن غرق شد و مرد. اما من می‌دانستم و باز هم انتخاب می‌کردم. اینجاست که خودشیفتگی به «آگاهیِ تراژیک من» تبدیل شد: من می‌دانستم که عشقم ریشه در نیازِ خودم دارد، اما نمی‌توانستم از چرخه‌ی این نیاز رها شوم.
اما تاریخ به من آموخته که حتی نارسیسوس، در اوجِ خودشیفتگی، به گلِ نرگس تبدیل شد؛ گلی که نمادِ تولدی دوباره است.ترکِ او هم برای من نه پایان، که آغازِ رویشی تازه بود.

آیا واقعاً خودخواه بودم؟
پاسخ هم «آری» است هم «نه».
–آری، چون عشقِ من به جای آنکه پنجره‌ای به سوی «دیگری» باشد، آیینه‌ای برای تماشای خودم بود.
– نه، چون این خودخواهی، محصولِ آسیب‌هایی بود که به من یاد داده بود دیده شدن برابر است با وجود داشتن.
اما حالا که آیینه‌ها شکسته‌اند و همه چیز پایان یافته، فرصتی دارم تا وجودم را نه در نگاهِ دیگری، که در سکوتِ تنهایی‌ام کشف کنم. احتمالا این همان «عشقِ اصیل» باشد که عقلا از آن گفته‌اند: عشقی که نه نیاز می‌آفریند، نه ترس، که آزادی می‌بخشد.


او رفت، اما ترکِ خاطراتش مثل خطوطِ روی آیینه، من را به خودم نشان می‌دهد. این تصویرِ شکسته، در نگاه اول زشت به چشم می‌آید اما حالا می‌توانم انتخاب‌های دیگری بکنم: آیینه‌های جدید بیابم، یا در همین شکست‌ها، طرحی نو برای «خودِ واقعی»‌ام بیافرینم.

این را برای خودم نوشتم. تحلیل جنبه‌های مختلف رابطه و شخصیت وقت و حوصله‌ی بیشتری می‌خواست.

۱۴۰۳/۱۲/۲۷ ساعت ۴:۳۲ ق.ظ توسط انیس

ما سه نفریم: سه خواهر با قلب‌هایی که از هشت، ده و یازده سالگی هرگز بزرگ نشدند. گویی زمان در جایی میان زخم‌های قدیمی متوقف شد، درست وقتی که گرگ‌ها اولین حمله‌شان را آغاز کردند. مشاوره‌ام روزی گفت: شما بره‌هایی بودید که به هم چسبیدید تا زنده بمانید.حالا اما گرگ‌ها بازگشته‌اند؛ این بار نه با دندان‌های تیز، که با خاطراتی که جان را می‌دزدد، با دنیایی که هنوز به ما می‌گوید: چرا همچنان کودکِ ترس‌زده هستید؟

***

خواهرانم می‌خندند. به زنی فقیر و پر حرص و‌طمع با اعصابی متشنج و رفتاری تند ...

می‌خندند که می‌خواهد با لوازم و لباسهای کهنه، آرایشگر شود و از تهیدستی بگریزد. خنده‌هایشان تلخ است؛ می‌دانم این خنده، پرده‌ای است برای پنهان کردن آنچه نمی‌خواهند ببینند: تصویر خودشان در آیینهٔ آن زن. ما همیشه به حاشیه‌ها خندیده‌ایم؛ به دردهایی که اگر جدی بگیریمشان، قلب‌های کوچکمان از هم می‌پاشد. خنده، تنها زبانی است که از کودکی آموخته‌ایم—زبانی برای گفتن ناگفته‌ها بدون آنکه مجبور باشیم گریه کنیم.

اما من—از همه بزرگتر—در سکوت می‌سوزم. می‌دانم خنده‌هایشان چه عمقی دارد؛ می‌دانم چرا از «طمع» آن زن حرف می‌زنند؛ چون طمع، تنها گناهی است که می‌توانند به راحتی محکومش کنند. طمع برای زندگی بهتر، برای نجات یافتن… در حالی که ما هر سه، سال‌هاست در دامِ ترس از «خواستن» گرفتاریم. چه کسی جرات می‌کند به خودش اجازه دهد آرزو کند، وقتی هر آرزویی در گذشته با حملهٔ گرگ‌ها پاسخ داده می‌شد.

گرگ‌های امروز شاید دیگر آن هیولاهای قدیمی نباشند، اما زخم‌های کهنه هنوز تازه است. ما زنانی میانسال با روح‌هایی کودکانه هستیم که هنوز یاد نگرفته‌اند چگونه بدون ترس از گرگ‌ها، راه بروند. مشاور راست می‌گفت: ما هنوز بره‌هایی هستیم که به هم چسبیده‌ایم—اما این بار نه برای مقابله با گرگ، که برای گرم کردن قلب‌هایی که یخ زده‌اند

یک وقتهایی خنده‌هایمان از جنس شفقت است نه فرار. ما ته دلمان می‌خواهیم به زن فقیر بگوییم: ما تو را می‌بینیم… تو همیشه یکی از ما بودی اما نمی گوییم. حتی جرات نمی کنیم با گرگ‌های درونمان روبرو شویم؛ همان‌ها که ما را وادار می‌کنند همیشه در حاشیهٔ زندگی بایستیم. تا آن روز، دست‌هایتان را محکمتر می‌فشارم—همان‌طور که در کودکی وقتی گرگ می‌آمد، چسبیده به هم خوابمان می‌برد.

— تو تنها نیستی. هر سه‌‌مان تنها نیستیم.

۱۴۰۳/۱۲/۲۵ ساعت ۲:۵۰ ق.ظ توسط انیس

برایت دعا می‌کنم، خواهر جان.

همه چیز را فراموش می‌کنم و در سکوتِ نیایش، نام تو را زمزمه می‌کنم.

به قلبت فکر می‌کنم؛ این قلبِ پرغبار که گویی همیشه جایی برای غم دارد...

دلم می‌خواهد در آن دنیای بی‌پایان، کنارم باشی. کنار هم باشیم. کنارت روی تخت دراز کشیده ام

در جایی که هیچ خیانتی به تپشِ ستاره‌ها راه نیابد،

کنارت باشم و آسمان را با اشک‌هایت نورانی کنیم.

هرگاه حس می‌کنم دوست داشته نشده‌ای،

هرگاه می‌بینم بار دیگر تپشِ قلبت را به خنجر می‌دزدند،

دلم آتش می‌گیرد.

اشک‌هایت را پنهان می‌کنم، نه از شرم، که از بی‌پناهیِ این دنیا...

کتابت را به من تقدیم کرده‌ای؛

من هم روحم را ورق می‌زنم و در سطرسطرش، نام تو را می‌نویسم.

حتی اگر این خاکدان، پر از بیوفایی است،

بدان که در دنیایی دیگر،

من چترِ ستاره‌ها را بر سرت می‌گسترانم.

و تا آن روز، در سکوتِ شب،

در دلم گریه می‌کنم...

گریه می‌کنم، اما برایت آواز می‌سرایم.

۱۴۰۳/۱۲/۲۴ ساعت ۱:۵۲ ق.ظ توسط انیس


«ستظل تبتلى بالناس حتى لا تركن إليهم وتركن لله وحده»
— گویی این مقوله پیش از آفرینش من، بر دیوار قلبم حک شده بود.

زنی با نامی دزدیده‌شده
من «سیما» هستم... نامی که از حروفِ پراکنده ساختم:
سین: از نگاهِ مسخره‌آمیز خاله‌اش.
- میم: از سکوتِ مادرم وقتی گفت "دخترها نباید بنویسند".
- الف: از نخستین حرفِ "الله"، تنها پناهم.

کتاب‌هایم مانند شبح‌ها پراکنده‌اند:
- رمان «سایه‌ای بی‌تن» لابه‌لای کیسه‌های ادویه پنهان است، گویی فلفلِ قرمزی است که انگشتان را می‌سوزاند.
- دیوان «زنی با کیفی سیاه» زیر بالشم، بالشی که رویاهایم را له می‌کند. گویی کابوس است.
- داستان «نان و حروف» در گلدانِ نعناع، ریشه‌های گیاهان مرکبِ اشک‌آلود را می‌مکند.

خنده‌های فامیل و زمزمه‌های دیوارها:
"سیما رو! مثل مردها مینویسه!" مادرشوهرم میان تسبیح‌گردانی میگوید.
هم‌عروس‌ها پچ‌پچ می‌کنند: "شرم‌آوره... حرف‌هایی که می‌نویسه حرامه".
اما من، در گوشهٔ آشپزخانه، فریادهایم را به نقطه‌ویرگول تبدیل می‌کنم.
هرگاه دنیا بر من تنگ می‌شود، کتابی می‌گشایم و زمزمه میکنم: "خدایا، مرا حرفی گمشده میان سطرهایت کن، که هیچ‌کس جز تو جستجوگرش نباشد".

...

وحی‌ای که با بوی قهوه می‌آید:
ساعت پنج صبح.
خانه در خواب است و دنیا فرشی از نماز.
پشت قبض آب می‌نوشتم:
«زنان واژه را با دردی سهمگین‌تر از زایمان می‌زایند...
اما تاریخ تنها فریادهای مردان را ثبت می‌کند.»

قهوه می‌جوشد و کاغذ در شعله ذوب می‌شود. خداوند می‌داند چند دستنوشته سوختند تا این خانه گرم بماند؟

کتاب‌ها... لانه‌هایی در بیابان زندگی:

زیر تخت: رمان «زنِ خاکستر» با عنکبوت‌ها از زنانگی سخن می‌گوید.
- پشت یخچال: دیوان «زنگ‌های بسته» با وزوز پشه‌ها هم‌آواز می‌شود.
- درون ظرف آرد: داستان «خیانتِ قلم‌ها» میان دانه‌های سفید خفه می‌شود.

پسرم می‌خندد: "مامان، چرا کتاب‌هات مثل اشباحن؟".
پاسخ می‌دهم: "چون سخن راستین را تنها در خفا می‌توان خواند، پسرم".

رنجی که مرکب شد
روز عروسی‌ام، روی برگه‌ای در دفترچه یادداشت پنهانم نوشتم:
*«امروز سایه‌ام را به قبیله‌ای می‌فروشم که خواندن نمی‌دانند.»*
برگه به خاکستر تبدیل شد... اما خداوند آن را در لوحی ناشکستنی حفظ کرد.

رهایی: میان بخاری و محراب
زمستان گذشته، وقتی اتاق مهمان را تمیز می‌کردم، برگه‌ای از کتاب دفن‌شده‌ام افتاد:
«مردان خانه‌ها از سنگِ تکبر می‌سازند...
و ما قلمروها از شن‌های سکوت بنا میکنیم.»

مادرشوهرم آن را برداشت و گفت: "این مزخرفات چیه نامه‌ای از معشوقی قدیمی یا فاسقی جدی ؟"، سپس آن را جلوی همسرم انداخت و همسرم آن را با خجالت بلند کرد.
اما من دیدم خدا هر حرف سوخته را برمیدارد و از آن ستاره می‌سازد.


پایانی که پایان نیست
می‌دانم روزی خواهم مُرد...
دخترم جعبه‌ای خاک‌گرفته زیر پله‌ها خواهد یافت:
- نامه‌های سوخته.
- دفترهای پاره‌پاره.
- قلمی که مرکب اشک می‌ریزد.

آخرین سطر لرزانم را خواهد خواند:
«خدایا...
بگذار مرگم آخرین کلمه در کتابی باشد که هرگز چاپ نشد...
اما تو ای دخترم، همه‌اش را بخوان.»

۱۴۰۳/۱۲/۲۴ ساعت ۱:۴۵ ق.ظ توسط انیس

زنی با نامِ سایه‌ها
من همان زنی هستم که نام واقعی‌ام حتی جرأتِ لمسِ جلد کتابها را ندارد. روی میز آشپزخانه، بین قابلمه‌های دودگرفته و لیوان‌های چای نیمه خورده، دستنوشته هایم را پنهان کرده بودیم. اسمم را «آهو» گذاشته بودم؛ نه به خاطر ظرافتش، که چون آهوها همیشه در فرارند. همکاران شوهرم –مهندسهای جدی– گاهی برای شام می آمدند. پایینِ میز، زیر سفرهٔ گلدار، مشتهایم را گره میکنم وقتی یکی ازشان میگوید: «این کار جدیدِ خانم فلانی رو دیدید؟ خیلی مسخره است..». دخترم با نگاه التماس میکند چیزی نگویم.... سگم پارس میکرد، انگار تنها کسی بود که اعتراض می کرد.

دفترهایم: گورستانِ نامهای ممنوع
در قفسهٔ پشتِ یخچال، جایی که همسرم فکر میکرد انبارِ مرباست، دفترهایی خاک میخوردند با نامهایی که هرگز زاده نشدند:
- «فروغ» پدرم گفت: "فروغ یعنی آتش یعنی شعله، زنها نباید شعله ور باشن
- «لیلی» مادرم می گفت: "لیلی فقط توی قصه ها می میرند").
- «زهرا» شوهرم گفت: "اسمِ مقدس رو میاری توی نوشته های بی سر و تهت؟

آهو... تنها نامی که کسی را نرنجاند.

نوشتن در قفسهٔ لباسها
ساعت ۳ نیمه شب. همسر خُرخُر میکند، پسر در خواب موبایلش را بغل گرفته، دختر زیر پتو با نورِ گوشی داستان میخواند. من در کمد لباسها پنهان میشدم، بین پالتوهای زمستانی و چادرِ زن مسن. لپ تاپی که اسمش را رُزابل گذاشته بودم برمی داشتم مینوشتم:
«زن بودن یعنی
حتی وقتی در قفش را باز می کنی و
پرنده ات را پرواز می دهی اسمش را از ترسِ شکارچی
و برای فال نیک"باد" بگذاری.


کتابهای چاپ نشده ام با نام «آهو» همه جا هستند، و بهتر که کسی نمی بیند:
- جلدِ «پشتِ پنجره های بسته» را به عنوان زیرقابلمه استفاده کرده ام.
- «خاطرات یک آینه» را لای برگه های آزمایشِ کلسترول قایم کرده ام.
- «زنی در حاشیه» را توی گلدانِ لاله عباسی گذاشته ام؛ همانجا که ریشه هایش نوشته هایم را می بلعد.

روزی که در اوج تابستان برف آمد
همسرم یکبار فایل «آهو» را باز کرد و گفت: «این مال توئه؟». قلبم ایستاد. گفتم: «نه... ولی میدونی چیه؟ آهو اسم ضایعیه...چرا باید رو خودم بذارم». نپرسید چرا نذاری. فایل را بست و گفت: «حرفهای زنونه اس انگار..شاید مال خواهرته، نخونی بهتره».


میدانم روزی خواهم مرد و دخترم جعبهای از دستنوشته ها را زیر تختِ قدیمی پیدا میکند. شاید بفهمد «آهو» یعنی مادرش. شاید بپرسد: «چرا جسارتِ بودن نداشتی آن روزها؟». جوابم را روی کاغذِ پاره شدهای در جیبِ پیشبندم نوشته ام:
«عزیزم،
گاهی زنده ماندنِ یک نام
از مُردنش شجاعانه تر است.
من آهو نبودم،
من مادری بودم که
برای تو
شعرِ بی قافیهٔ زندگی را سرود.»

و شاید روزی دخترم تمامِ این نامهای دفن شده را گرد بگیرد و بنویسد:
«آهو، مادرِ من
که از ترسِ آتش
خودش را به باد سپرد.

۱۴۰۳/۱۲/۲۴ ساعت ۱:۱۶ ق.ظ توسط انیس

پشت پنجرهٔ آشپزخانه ایستاده، دستهایش در آبِ ظرفها غرق است. بوی قورمه‌سبزی می‌پیچد توی هوا. پسرش دفترهای مشقش را روی میزِ ناهارخوری پهن کرده، دخترک با گربه بازی میکند، سگ پیر توی حیاط دراز کشیده و همسرش اخبار را با صدای بلند گوش میدهد. اینجاست که آن حکمت قدیمی برایش معنایی دیگر مییابد: «ستظل تبتلى بالناس...». یاد آن روزها میافتد که برای هر تصمیم –از مدرسهٔ بچه‌ها تا رنگ دیوارها– چشم به دهانِ خواهرش یا مادرش بود.

فلاش‌بک: آن شبِ سرد زمستانی را فراموش نمی‌کند که پسرش تب کرده بود و او، زنی بیست‌ساله، بی‌اختیار به مادرش زنگ زد: «مادر، چیکار کنم؟». جواب شنید: «برو دکتر! من چه کار کنم؟». آن شب فهمید دیوارهای تکیه‌گاه‌هایش از کاغذِ مچاله سست‌تر است.

حالا اما، وسطِ همین آشپزخانهٔ شلوغ، توکل را مثل دستور پختِ غذا یاد گرفته است:

- وقتی لولهٔ آب می‌ترکید و همسرش در سفر بود آستین بالا می‌زد. سعی می‌کرد درستش کند. نمی‌شد. زنگ می‌زد جایی. اگر نمی‌شد تشت آب بود. ناله کردن نداشت.

- شب امتحانِ دخترش که اشک می‌ریزد، به‌جای زنگ زدن به معلم خصوصی‌ای که هیچ وقت برای بچه‌ها نکرغت کنارش می‌نشیند و می‌گفت «خدا به ذهنت روشنایی بده، مثل همون شبایی که توی تاریکی چراغ قوه دستت می‌گرفتیم و ستاره‌ها رو می‌شمردیم دختر می‌گفت نمره کم بگیرم چی؟ او جواب می‌داد ما اومدیم تو این دنیا نمره‌ی کم بگیریم. رد بشیم بعد یاد می‌گیریم که با نمره‌ی کم هم خوشحال باشیم چه برسه به نمره‌ی عالی».

دختر می‌خواند، از پدر کمک می‌گرفت اگر بیست می‌شد چه بهتر نمی‌شد هم مادر کنارش می‌نشست و با او همه‌ی نمره‌های بچگی‌های خودش را با او مرور می‌کرد.

- وقتی مادرشوهرش از طرز چیدن سفره انتقاد می‌کرد و وقتی از اساس بودنش ایراد می‌گرفت زیر لب زمزمه می‌کرد: «حسبی الله».

باغچهٔ کوچکش بهترین مفسرِ این مقوله بود:

گل‌ها را هرگز به حرفِ همسایه‌ها هرس نمی‌کند. می‌داند هر غنچه‌ای زبانِ خاص خودش را برای صحبت با خداست.

- وقتی کرم‌ها برگهای رز را می‌خورند، به‌جای سمپاشیِ بی‌جا، میگوید: «خدا خودش به فکرِ بالانس طبیعته».

گرچه هر جا لازم بود خوب بلد بود سم‌پاشی کند.

- سگِ پیرِ خانواده که نفس‌های آخرش را کشید به بچه‌ها گفت: «همه می‌ریم، وابسته نباشین حتی به این وفاها».

در تقویمِ دیواری اش بین یادداشتهای «واکسیناسیون گربه» و خرید روکش ماشین، جمله‌ای نوشته با خطِ کودکانه: «امروز رو فقط به خودت گریه کن. هر صبح که چای می‌نوشد، به عکس بچگی های بچه ها– نگاه میکند و میفهمد «رُكون الی الله» یعنی حتی اشکهایت را بدون شرم بریز، چون خدا شنونده‌تر از همه است.

وقتی بچهها خوابیدند، کنار پنجره مینشیند با یک فنجان چایِ سردشده. ماه توی آسمان مثل نعلبکیِ نقره‌فام می‌درخشد.سگ سرش را روی پایش می‌گذارد. میداند این زندگیِ پر از «الناس» –همسر، بچه‌ها، فامیل، جامعه– بالاخره روزی او را به ساحلِ «وحده» می‌رساند. همان‌جا که در هیاهوی مادری، صدای خدا را از لابهلای قهقهه‌های بچه‌های و میوی گربه می‌شنود:

ایمانِ واقعی، توکل است در حالی که دستانت در خمیرِ زندگی ورز می‌خورد.

۱۴۰۳/۱۲/۲۴ ساعت ۱۲:۳۶ ق.ظ توسط انیس

«همچنان آزموده خواهی شد تا به مردمان تکیه نکنی و تنها بر خدا توکل کنی» این حکمتی که هزار سال تجربهٔ عرفانی شرق را در خود فشرده.«تکیه بر مردم» زندانی برای جان است. حافظه‌ای برای به یاد سپردن و بهذخاطر آوردن نام‌ها و اشخاص ندارن. آن‌چه در ذهنم رسوب می‌کند مفهوم است و نقل بت مضمون. از این رو می‌گویم آن‌چه در ذهنم مانده این است: بند خلق را بگسل تا با خالق پیوندی.

این اتکا به آدمیان، پرده‌ای می‌شود که نور الهی را می‌پوشاند. توحید راستین _آنگونه که به گفته‌اند اما خود نخوانده‌ام_ابن‌عربی در «فصوص‌الحکم» میگوید– نه انکار خلق، که دیدنِ «یدالله» در هر پنجهٔ آفرینش است.

وابستگی، زخمِ کهنِ روان آدمی است. تکیه بر مردم، نشانگانِ «خودِ تحقیرشده‌ای» است که در پی تاییدِ بی‌پایان می‌دود. روانکاوی ) ما می‌آموزیم که تنها در گسستن از «دیگران-محوری» است که اصالتِ وجود شکوفا می‌شود.

جامعهٔ مصرف‌زدهٔ امروز، انسان را به مشتریِ رابطه‌ها تبدیل کرده است. در فرهنگ خاورمیانه، این وابستگی در قالبِ حساب‌کشی‌های قبیله‌ای و سیاست‌های طایفه‌ای خود را می‌نمایاند. توکل اما، شورشِ آرامی است علیه این نظامِ مبادله‌ای.

---

توکلْ تیغی است که هزاران ریسمان وابستگی را میبرد.

این جمله، زنجیرهٔ دراماتیکِ زندگی انسان را در قالب یک تراژدی مدرن تصویر می‌کند. همانگونه که ساموئل بکت در در انتظار گودو نشان می‌دهد، انتظارِ رهایی از «دیگری» (الناس) نوعی شکنجه است. این جملهٔ حکیمانه همچنین، «اسارت در نگاهِ خلق» را به‌مثابه بلایی هستی‌شناختی معرفی می‌کند.

گره زدنِ ترسها به نگاهِ دیگران دقیقاً همان «رُکون الی الناس» است که جملهٔ ذکر شده از آن به‌عنوان بلایی یاد می‌کند که تا ابد گریبان‌گیر آدمی خواهد بود.

این جمله هشدار می‌دهد که جامعه(الناس) همچون ماشینی است که فرد را تا سرحد نابودیِ استقلال ذهنی پیش می‌برد

جامعهٔ شبکه‌های اجتماعی: اینستاگرام بت جدید

در عصر حاضر، الناس در قالب لایکها و استوری ها تجلی یافته است. یک زمانی در ستایش از «دهکدهٔ جهانی» سخن‌ها می‌گفتند، اما امروز این دهکده به زندانی تبدیل شده که هر دیوارش آینه‌ای است برای بازتابِ نگاه‌های دیگران. از کی قرار بود جهان به این وسعت به دهکده تبدیل شود؟ چرا باید نهنگ را در تنگ زندانی کنیم و‌ وول خوردن و جان دادنش را تماشا کنیم آن‌قدر که خودکشی کند و بمیرد و ما هیجان‌زده زیر آخرین پستش لایک بگذاریم و برایش غمنامه بسراییم. دقت کرده‌اید هر وقت کسی می‌میرد آمار پیجش بالا می‌رود؟ این همان نهنگی است که ما برای سرگرمی خود از اقیانوس هستی بیرون کشیدیم و در تنگ سرگرمی‌های خود حبس کردیم و منتظر مردنش ماندیم که برای احساس زنده بودن از مردنش متاثر شویم.

انسانها حالا نه با زنجیر، که با ترس از نادیده گرفته شدن اسیر شده‌ است. این همان «ابتلاء»یی است که این جمله از آن سخن می‌گوید.

فرانتس کافکا در «مسخ» نشان می‌دهد چگونه گرگوار سامسا در تلاش برای راضی نگه داشتن خانواده‌اش، به حشره‌ای حقیر تبدیل می‌شود.

۱۴۰۳/۱۲/۲۳ ساعت ۸:۱۱ ب.ظ توسط انیس

ستظل تبتلى بالناس حتى لا تركن إليهم وتركن لله وحده:

تا زمانی که یاد نگیری به مردم تکیه نکنی و تنها به خدا توکل کنی، همچنان گرفتار تکیه کردن بی‌جایت به مردم خواهی بود.

۱۴۰۳/۱۲/۲۳ ساعت ۷:۳۱ ب.ظ توسط انیس

حرف از خستگی که می‌زنم، انگار دارم از بارانی حرف می‌زنم که همیشه بالای سرم است. نم نم می‌بارد، اما خیسم نمی‌کند؛ فقط سنگینم می‌کند. می‌گویند خستگی‌ات را بشناس تا بدانی چقدر زنده‌ات کرده. من اما دارم از شناختنش می‌ترسم. دنیا را نگاه می‌کنم: درخت‌ها هنوز ریشه دارند، آسمان بالاست، ولی انگار همه‌چیز به شکلی نامرئی جابه‌جا شده. مثل نقاشی‌هایی که دست کودکی بی‌قرار، همه‌ی خطوطش را کشیده و پاک کرده، تا بالاخره تصویری بی‌تناسب از آدم‌ها و خیابان‌ها ساخته.

رفتم آرایشگاه. جایی که باید موها را مرتب کنند، اما انگار آدمها را هم قیچی می‌زنند. دختربچه‌هایی دیدم که قامت‌شان به اندازه‌ی عروسک‌ها بود، ولی چهره‌هایشان را سنِ بلوغِ زودرس، رنگِ بلوندِ مصنوعی و ادکلنهای تند، پیر کرده بود. موبایل‌های گران‌قیمت، مثل نشانِ عضویت در باشگاهِ بزرگسالی، از دست‌هایشان آویزان بود. با خودم فکر کردم: اینها همان بچه‌هایی‌اند که باید کلاغ‌پر بازی کنند یا اسم فامیل، نه بازی عکس‌های آرایش‌شده‌ی فیلترخورده‌. طنزِ تلخِ قضیه این‌جاست: ما آنقدر از کودکی‌مان فرار می‌کنیم که پیر می‌شویم، بی‌آنکه جوانی را تجربه کنیم.

چهره‌هایی که خطوطش از اشتباهاتِ کوچکِ آدم‌های بزرگ حکایت می‌کرد. موهای بلوندشان مثل پرچمی بود که به زمینِ مادرانه‌گی‌کُش سلام نظامی می‌داد. زمینی که مادرانگی‌اش را کشته‌اند. یا شاید زمینی که مادرها را می‌کُشد. یا شاید زمینی که مادرِ خودش است و همزمان قاتلِ ریشه‌هایش.

جامعه‌ای که به بهانه‌ی پیشرفت، ریشه‌هایش را قربانی می‌کند. موهای بلوندِ آن دختران، مثل پرچمِ تسلیمی بود به زمینی که دیگر بوی خاکِ مادری نمی‌دهد، بوی اسانسِ مصنوعی سنبل‌الطیب میدهد. "سلام نظامی"اش هم استعاره‌ایست از اطاعتِ کورکورانه از استانداردهایی که حتی نمیدانی چرا به وجود آمده‌اند.

طنزش اینجاست: ما فکر میکنیم داریم خودمان را زیبا میکنیم، ولی در حالِ سلام دادن به چیزی هستیم که اصلِ ما را می‌بلعد. مثلِ درختی که به جای شاخه‌هایش، پرچمِ بیگانه‌ها را آویزان کند و فکر کند این همان شکوفه‌هایش است.

ادکلن‌هایشان هم بوی زنـانگی نمیداد؛ بوی ترس می‌داد. ترس از اینکه نکند کودکی، مرضِ مُسری باشد که باید واکسنش را پیش از نُه‌سالگی زد.

جامعه‌شناسِ درونم می‌گوید: عصر، عصرِ شتاب است. بچه‌ها دیروز با عروسک‌های پارچه‌ای پیر می‌شدند، امروز با اینفلوئنسرهای مجازی. مردم‌شناسِ وجودم اما زمزمه می‌کند: فرهنگ زمانه، خوره‌ی معصومیت است. در هر دوره‌ای دندان‌های تیزتری برای دریدن معصومیت می‌رویاند، آدم‌ها در هر دوره برای معصومیت از دست رفته‌ی گذشته سوگواری می‌کنند. روانکاوِ تهذیب‌نشده‌ی ذهنم هم می‌خندد و می‌گوید: شاید تو هم در نه سالگی آرزو داشتی زنی چهل‌ساله با ادکلنِ زن عمویت باشی. نه، راستش را بخواهید: من در نه‌سالگی فقط بلد بودم با سایه‌ی دیوار حرف بزنم و فکر میکردم بزرگ‌شدن یعنی قدکشیدن، نه پوست‌انداختن.

عرفانِ ناشیانه‌ی من اما می‌گوید: حصارِ تن را می‌شکنی که ببینی پرواز یعنی چه. ولی حالا که هنوز در قفسی، پرنده‌ها را می‌بینی که خودشان قفسِ دیگری می‌سازند. دعایم همیشه این است: خدایا مرا در راهت ثابت قدم بدار. ولی این روزها فکر می‌کنم شاید ثابت‌قدم بودن، یعنی گاهی ایستادن و فریاد زدن: آهای دنیا، یک دقیقه صبر کن، من هنوز نفهمیدم کوکِ تو چطور می‌چرخد

فلسفهی ساده‌لوحانه‌ام می‌گوید دنیا مثل تاکسیِ بی‌نظمی است که همه سوارش می‌شویم، ولی راننده‌اش گم شده. هرکس فرمان را می‌چرخاند، ولی مقصدِ معلومی نیست. طنزِ ماجرا اینجاست: آخرِ خط، همه پیاده می‌شویم و تاکسی خالی، باز می‌گردد به نقطه‌ی اول. شاید برای همین است که خداوند را صدا می‌زنم: مراقبشان باش. چون می‌دانم آدم‌ها، حتی آنهایی که ادکلنِ گران می‌زنند، در عمقِ وجودشان همان کودکانی‌اند که گم شده‌اند در راهروهای تاریکِ باید بزرگ شوی.

پ.ن: دیشب باز خواب عجیبی دیدم.خوابِ دیشبم حکایت کرد که دنیا پر است از آدمهای کوچکی که کلاه‌گشادهای بزرگ بر سر گذاشته‌اند. شاید وقتش است باور کنیم که بچگی یک بیماری نیست که نیاز به درمان داشته باشد. شاید فقط نفسِ عمیقی لازم است که بوی نانِ تازه و خاکِ باران‌خورده بدهد، نه عطرِ سنبل‌الطیب ِمو بلوندشده.

۱۴۰۳/۱۲/۲۳ ساعت ۶:۱۹ ب.ظ توسط انیس

حالا که حوصله‌ی پرواز ندارم، می‌نشینم روی صندلی و به آسمان خاکستریِ پشت گسترده خیره می‌شوم. انگار تمام ابرها هم از پرواز افتاده‌اند و بی‌هدف روی سیم‌های برق لم داده‌اند. خستگی‌ام را به گردن باد می‌اندازم، اما باد هم این روزها بیحوصله‌تر از آن است که گناه را به دوش بکشد. از بلد می‌پرسم: «دنیا چه شده؟» و باد تکانی که نمی‌خورد مرا مسخره می‌کند.

دیشب، در آرایشگاه، پروانه‌های کوچکی را دیدم که بال‌هایشان را زودتر از فصل باز کرده بودند. دخترک هشت‌نه ساله‌ای با موهای بلوندِ مصنوعی، مثل عروسکی که بزرگترها برای بازیِ خودشان کوک کرده‌اند، نشسته بود و لاکِ ناخن‌هایش را تکان می‌داد. بوی ادکلن‌های تند زنانه‌ی او و دوست هشت ساله‌اش، هوای سالن را شبیه به مهمانی‌های تلخِ بزرگسالان کرده بود. گوشی‌های گران‌قیمت، مثل اسباب‌بازی‌های خطرناک، در دستان‌شان می‌درخشید. نگاهشان می‌کردم و به جای صدای خنده‌های کودکانه، زمزمه‌ی آرزوهای پیر شده می‌شنیدم: «می‌خوام اینستاگرامم هزارتا فالوور بگیره»، «لاکُم رو عوض کنم، این رنگ مُد نیست». کودکی گم شده بود میان چرخ‌دنده‌های دنیایی که عجله دارد آدم‌ها را زودتر از موعد بِپَزَد.

از خودم می‌پرسم: آیا این همان «شکستن حصار تن» است؟ پرواز کردن در دنیایی که حتی پروانه‌ها را مجبور می‌کند شبیه عقاب‌ها باشند؟ یا شاید این‌جا، زیر سقف آرایشگاه، آیینِ بلوغِ زودرسی است که جامعه مثل مُد روز به گردنمان می‌اندازد؟ روانشناسان میگویند «کودکیِ به سرقت‌ رفته»، جامعه‌شناسان زمزمه می‌کنند «تأثیر شبکه‌های اجتماعی»، و عرفا می‌خندند: «خودتان را گم کرده‌اید در بازاری که خدا نیست». من اما –بین این همه تحلیل– فقط یک چیز را می‌دانم: دلتنگی‌ام برای بوی خاکِ بازیگوشی‌هایم در شهری مثل یزد ... ، برای موهای بافته‌شده‌ی ساده که خواهرم دنبال گیسویم می‌دوید که بگیردش، برای جیغ‌های بی هدفی که به آسمان می‌رفت و برنمی‌گشت.

خداوندا، مرا در راهت ثابت قدم بدار، اما راه را آنقدر پیچیده نکن که پروانه‌های کوچک، مسیر خانه‌ات را گم کنند. شاید این دخترانِ زودپیرشده، قربانیانِ جهشی ناخواسته‌اند؛ جهشی از بهشتِ بی‌خبری به جهنمِ آگاهی‌های نارس. فلسفه می‌گوید: «این تقدیر دنیای مدرن است». طنزِ تلخِ ماجرا؟ ما بزرگترها آنقدر مشغول ساختنِ قفس‌های براق بوده‌ایم که نفهمیدیم خودمان هم داریم درونشان زندانی می‌شویم.

پ.ن: آرایشگر دیروز به من گفت: «موهات سفید شده، رنگ کنم؟» گفتم: «نه، می‌خوام راهِ خانه را گم نکنم». او خندید. من هم خندیدم. ولی هنوز نمی‌دانم کداممان پیرتر بود.

برچسب ها :

عینک دسته فلزی

۱۴۰۳/۱۲/۲۲ ساعت ۵:۱۹ ق.ظ توسط انیس

ظاهراً وظیفه‌ام در این خانه این است که دیگران را بترسانم. چند شب پیش دخترم را ترساندم و دیشب پسرم را. پسرم دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: "مامان، ترسیدم." بعد اضافه کرد: "بسه دیگه، چقدر سیگار می‌کشی؟" رفته بودم توی آشپزخانه، هود را روشن کرده بودم که دود نماند و در تاریکی خیال می‌کردم تنها هستم. اما پسرم آمد تا عدس‌پلو بخورد. وقتی بیرون رفتم، ته‌سیگارها را با خودم بردم.

نمیدانم چرا کمرم درد می‌کند. دزموند راست می‌گوید. هر وقت با هم دعوا می‌کنیم، کمرش درد می‌گیرد و جالب اینجاست که هر جای بدنش درد بگیرد، من هم همان درد را حس می‌کنم. فکر می‌کنم به مرور زمان، روح و جسممان یکی شده‌اند.

من دوستت دارم، مرد. خیلی دوستت دارم. تو ترکیبی از کودکی، بزرگ‌سالی، خشک‌مغزی تعدیل‌شده و نظم و ترتیب مفرطی هستی. با این همه، حاضرم دور سرت بگردم. اما از این ابراز محبت‌های متأخر که بگذریم، حرفی دارم که باید بزنم: فردا احتمالاً می‌روم ناخن‌هایم را رنگ کنم. نمیدانم چه رنگی، اما یک رنگ... شاید پاهایم را هم؟ نمیدانم.

حیف است که بزرگ شده‌ام، وگرنه موهایم را از ته می‌زدم، مثل دو سه سال پیش. بیایید صادق باشیم، این چیزها و حرکات را باید به جوان‌ها بسپاریم. طی مراسمی، این کارها را به آن‌ها محول کنیم. ما زمانه‌مان، عصیان‌ها و کودتاهایمان را زندگی کردیم و پرداختیم. بهتر است وقت بگذاریم برای آن‌ها که کله‌ی بی‌مو را قرمز کنند و ما هم دل خوش کنیم به تارهای سفیدی که نمی‌خواهیم رنگ کنیم.

چرا؟ چون دخترک توی آرایشگاه، که ته‌اش دوازده سالش بود و ترک تحصیل کرده بود تا رنگ‌کار شود، به من گفت: "وای خواهر، انگار مش کردی!" نگاهش کردم و با تعجب گفت: "ببخشید، وای خاله!" خب، حالا. اگر نمی‌گفت هم، منتظرم ببینم آثار زیبای زمان چگونه بر ما رد می‌شود.

خدا را شکر اینستاگرام ندارم. اگر داشتم، باز یکی از متظاهران به فمنیسم می‌آمد در عکسی موی سفید را مشاهده میکرد و به این ترتیب از من تعریف می‌کرد: "چقدر خوشحالم که خودتی!" من خودم نیستم و تو این را می‌دانی. تو دوست داری خودت باشم.

ممنون.

۱۴۰۳/۱۲/۲۲ ساعت ۲:۲۹ ق.ظ توسط انیس

دزموند توی تخت درازکش از تو موبایل فوتبال می‌دید.خواهرم پیشنهاد داده بود که گوجه‌ها رو توی ماشین ظرفشویی بشورم. خب، منم این کار رو کردم. نتیجه؟ گوجه‌ها باد کردن و کاهوها آب‌پز شدن. دلم سوخت وقتی دزموند اون‌ها رو آورد. خیلی تر و تازه بودن، ولی حالا دیگه کمی تغییر شکل داده بودن. کمی که چه عرض کنم. از ریشه و بن. تنظیماتش گویا قدیمیه و اصلا نمی‌شه که آب گرم رو قطع کرد یا سردش کرد..باید سرچ کنم ببینم چه خبره. البته فکر نکنم حوصله‌ام بشه.

پیازها رو پوست کندم و روشون علامت به علاوه زدم با چاقو. گوجه‌ها رو پوره کردم و توی ظرف‌های مربعی ریختم. دزموند عاشق این کاره و همیشه نقشه می‌کشه که بریم یه شهر دیگه و از این ظرف‌های مخصوص فریزر بخریم. اون عاشق گوجه‌ست و هر چیزی که قرمز باشه و توی روغن خیس خورده باشه، براش مثل بهشته. البته یه استرس معروفی هم داره به نام "ا.س.تر.س ل.پ.ه". و آن به قسمی است که اگه یه لپه‌ی نیم‌پخته زیر دندونش بره، ممکنه از حال بره.

سبزی‌ها رو پاک کردم و لوبیاها رو تمیز کردم. همین‌طوری توی سینی. بالا می‌انداختم می‌ریختن کف سینی...کلی سنگ‌ریزه ازشون اوردم بیرون. به دزموند گفتم من چشم‌هام دیگه خوب نمی‌بینه باید عینک بزنم از این تمیز شده‌ها بگیر. گفت بچه‌ها باید تمیز کنند و چقدر که این حرف واقع‌بینانه است. فکر کن بچه‌ها بشینن برای من لوبیا پاک کنن. دزموند گفت ما قبلا کلی برنج پاک می‌کردیم. خب ما هم قبلا نون و رب می‌خوردیم...قبلا قبلنه و الان الان. لوبیاها رو خیسوندم تا فردا بپزم و فریز کنم. دیروز هم از باغچه یه پیاز کندم و برگ‌های سبزش رو خرد کردم. اولش فکر کردم پیاز نداره فقط برگه. دخترم گفت پیازچه بنفش ندیده بودم. نمی‌شه گفت پیازچه‌اس. بیشتر برگ پیاز بود. هنوزم نمی‌دونم این برگ‌ها رو توی چی بریزم. شاید کوکو، شاید آش، شاید تو قرمه‌سبزی. هنوز تصمیم نگرفتم.

بعد، سه حبه سیر درسته با پوست( که له نشه تو آبگوشت) و سیب‌زمینی‌ها رو درشت خرد کردم. یه کمی روغن توی زودپز ریختم و گوشت رو با سیر، پیاز و سیب‌زمینی تفت دادم. یه کم پودر لیمو بدون هسته، یه کم زردچوبه و یه کم ادویه‌ی آبگوشت و دیزی هم بهش اضافه کردم. اون طرف، یه قاشق رب رو با پوره‌ی گوجه سرخ کردم. جماعت ما هر چیزی رو قرمز دوست دارن، برعکس من دوست دارم سوپها زرد باشه.

بعد، نخود و لوبیای از قبل پخته و فریز شده رو به مواد اضافه کردم و دو تا لیمو عمانی هم انداختم توی زودپز. چون پودر لیمو ریخته بودم، فقط یکی از لیموها رو سوراخ کردم. در زودپز رو گذاشتم و زیرش رو کم کردم. وقتی مواد قل‌قل کردن، در زودپز رو بستم.

همون موقع، عدس سبز رو تمیز کردم و گذاشتم بپزه تا بعداً برای زاک گیاهخوار عدس پلو کنم. بعد، سبزی‌ها رو پاک کردم. وقتی جعفری و تره رو دیدم فکر کردم که بعد س.م.ب.و.سه درست کنم. سبزی چیدم توی پیش‌دستی و تند و تند رن.گ.ی. ن.ک درست کردم. به دخترم، اَش، گفتم: "این روز رو به خاطر بسپار. روزی که قابلمه روی گاز قل‌قل می‌کرد، سفره رو چیده بودیم و همه با هم بودیم." این‌ها همون لحظه‌هایی هستن که زندگی رو ارزشمند می‌کنن. این‌ها هستن که تو رو به زندگی ربط می‌دن. شاید شعار به نظر برسه، ولی می‌دونی که حرف مفت نمی‌زنم. دخرتم غمگین شد. شاید نباید اون حرف رو می‌زدم اما اینا تلنگره.خوبه بعضی وقتا کسی بزنه بهشون.

حالا نمی‌دونم فردا چی بپزم. شاید آش، شاید کوکو... هنوز تصمیم نگرفتم. هرچه گوجه بود رو پوره کردم و توی ظرف‌های مربعی ریختم. دزموند عاشق این کاره و همیشه نقشه می‌کشه که بریم یه شهر دیگه و این ظرف‌ها رو بخریم. اون عاشق گوجه‌ست و هر چیزی که قرمز باشه و توی روغن خیس خورده باشه، براش مثل بهشته. باید از این پلاستیک کوچیکای زیپ‌دار بخرم. بشینم سیر رنده کنم. امروز توی هر دو دستم النگو انداخته بودم. موقع کار کردن جرنگ جرنگ صدا می‌دادن دخترم گفت مامان این صدای اومدن توئه وقتی می‌شنوم یاد غذا می‌افتم! فقط غذا؟!..نپرسیدم این رو. اما یاد دوازده النگوی مامانم افتادم که از صداشون می‌ترسیدم. صدای نزدیک شدنش به من بود. النگوهایی که مجبور شد برای جابه‌جایی‌مون بفروشه بده کرایه کامیون.

۱۴۰۳/۱۲/۲۲ ساعت ۱:۴۸ ق.ظ توسط انیس

اینجا جای پرتی است. هیچ وقت صدای نان خشکی یا وانت‌های باری را نمی‌شنوی. انگار این محله یک جورایی از قافله‌ی زندگی عقب افتاده.اما امروز، یکهو صدای ماشین آمد. سریع چادر سرمه‌ای‌ام را سرم کردم، همان چادری که گل‌های رنگ‌پریده دارد و انگار از بس استفاده شده، گل‌هایش هم خسته‌اند. ولی من این چادر را دوست دارم. یادم آمد وقتی تازه آمده بودیم اینجا، با زن مسن همسایه رفته بودیم و خریده بودیمش. آن روزها احساس می‌کردم کدبانوی بزرگی شده‌ام، انگار داشتم برای یک مهمانی سلطنتی آماده می‌شوم. البته چادر خانگی به سر.

مثل قهرمانی در فیلمی اکشن می‌دویدم، ترس برم داشته بود که حالا نمی‌رسم به ماشین. و واقعاً نرسیدم. آه خدایا، چه فقدانی! تا برسم دم در، رفته بود. فقط ته ماشینش را دیدم که داشت می‌رفت، با بار قالی‌ها. راستش قالی که نمی‌خواستم بخرم یا عوض کنم، اما دلم پیش ظرف‌های رویی بود، یا مثلاً یک تکه پارچه‌ی دهاتی‌طور، یا هر چیزی که بتوانم با آن یک دکور جدید برای خانه‌ام درست کنم ...

یادم آمد وقتی بچه بودیم، قلبم تند تند می‌زد مبادا به آقاوایسا نرسیم. همانی که نان خشک می‌فروختیم بهش و چند سکه می‌گذاشت کف دستمان. بعدش احساس می‌کردیم پولدارترین آدم‌های دنیایم. تازه بعدش پلاستیک کهنه هم آمد و در عرصه‌ی اقتصاد وارد رقابت شد. من مانده بودم چه بفروشم. پلاستیک‌های خودمان را همه‌اش جمع می‌کردم. حتی سر قوطی‌های شیر خواهربرادرها را می‌چیدم که بدهم بهش.

آقا وایسااااااااااااااااااااااااااا ما این‌طور صدایش می‌کردیم. الان به همه‌ی نان‌خشکی‌ها آقا وایسا می‌گویم. اسمشان این است.

حالا نرسیده بودم به آقاوایسای میان‌سالی‌ام. همانطور با حسرت و دستی زیر چانه نگاهش می‌کردم. حتی چندبار دستم را بلند کردم و مانده بودم چه بفروشم بهش. می‌شد الکی یک موکت یا یک تکه قالی کند از جایی و انداخت بهش، که او هم به نوبه‌ی خودش قالی‌ای چیزی به من بیندازد. شاید یک قالیچه‌ی پر از نقش‌و‌نگار که بتوانم روی دیوار خانه‌ام بیندازم و به همه بگویم: «این را از یک فروشنده‌ی دوره‌گرد خریدم، ببینید خیلی خاصه!»

خلاصه که رفته بود و قلب من پر از حسرت شده بود. حسرتی که یک ثانیه دوام نیاورد. بعدش به خودم گفتم: «خب، باشه حالا هنوز زنده‌ای بابا...نمردی که! زندگی پر از فرصت‌های جدید آقاوایسایی است»

پ.ن: دفعه‌ی بعد که صدای ماشینِ دوره‌گرد را شنیدم باید سریع‌تر بدوم! شاید این بار یک گنج واقعی پیدا کنم.

۱۴۰۳/۱۲/۲۱ ساعت ۹:۱۲ ب.ظ توسط انیس

خدایا آیا تو واقعا میان قلب شکسته جای داری؟ واقعا وقتی اشکهای داغ اشکهای درشت درشت درشت روی صورت جاری می‌شود آنها را می‌بینی؟ چقدر سرد و بی‌روح خواهد بود و تلخ اگر بگویم تو نیستی، سئوالی که همیشه این وقتها به سراغم می‌آید این است: پس من چی؟ چقدر دلم شکست امروز. می‌دانم و به خودم دلداری می‌دهم.

"إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا"

۱۴۰۳/۱۲/۲۱ ساعت ۶:۴۰ ق.ظ توسط انیس

بیرون نشسته بودم، روی صندلی زیر پنجره اتاق خواب. دور و برم پر بود از دود سیگار. صدای اذان بلند شد. فکر کردم حتماً الان کسانی هستند که دست به دعا بلند کرده‌اند و با آسمان راز و نیاز می‌کنند. اما در عین حال، فکر کردم شاید کسانی هم باشند که از این صدا خوششان نمی‌آید. من هم گاهی از این صدا متنفر بودم. گاهی عصبانی‌ام می‌کرد. اما نمی‌خواستم خاطرات بد را زنده کنم، پس روی این نقطه تمرکز نکردم. به جای آن، به این فکر کردم که من اینجا نشسته‌ام، میان فریاد گنجشک‌ها، بلبل‌ها و فاخته‌ها. هوای سحر ناگهان سرد شد، سردی خوب و دل‌نشین. نسیم ملایمی وزید، معطر و هوشیارکننده. فکر کردم من اینجا وجود دارم، حضور دارم. حتی اگر دود سیگار به ریه‌هایم می‌رود، اما من بودم. آنجا بودم.

تاریکی مطلق بود. سگ سفید و نارنجی‌ام کنارم بود. هسته‌ای بودم برای دست کشیدن به سرش. سگ سیاه و سفیدم دم در خوابیده بود. غذا داشتند، اما جان دادن به آنها را نداشتم. باز برگشتم به داخل. توی پذیرایی، در تاریکی مطلق نشسته بودم که دخترم در را باز کرد و دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: "ترسوندیم." گربه‌اش را آورده بود. گربه دور و برم چرخید. خسته بودم. در را باز کردم و گربه به سمت اتاقک دستشویی‌اش رفت. به او و گربه نارنجی‌ام غذا دادم. برگشتم و در تاریکی دنبال چادرم گشتم، اما نبود. با پیراهن زرشکی پولکی‌ام که از شهر ساحلی خریده بودم، نماز خواندم. فکر کردم از کی من پولکی‌پوش شدم؟ یادم آمد در جوانی از هر چیز براقی متنفر بودم. حتی فرق حلقه و انگشتر را نمی‌دانستم. وقتی همسر شدم، از دنیا و مادیات هیچ چیز نمی‌خواستم. فقط او را می‌خواستم. وجودش، مرد بودنش و انسانیتش. نه عروسی گرفتیم، نه لباس خریدم. کفش‌هایم کفش دوستم بود و چادر عقد را معلمم داده بود.

دیشب موقع تماشای یک سریال آبکی، اشک‌هایم ریخت. مرد داستان به عشقش نرسیده بود. عشقش ازدواج کرده بود و خودش هم تنها مانده بود. همراه مرد گریه کردم. خوب بود که تنها بودم توی اتاق.

برچسب ها :

هیچ کس بازت نمی‌شناسد

۱۴۰۳/۱۲/۲۱ ساعت ۶:۲۲ ق.ظ توسط انیس

در بخارِ حمامی که مرا به مرز خفگی می‌کشاند، بدنم را می‌سایم؛ نه برای پاکیزگی، که برای فرار از خاطره‌ای به نام «دزموند». هر بار که لیف به تنم می‌کشد، گویی دارم پوستی تازه می‌دوزم بر قامتِ روحم؛ پوستی کلفت، زمخت، بی‌اعتنا به تیغ‌های جهان. سال‌ها پیش گفته بود پوست من نازک است، نرم چون گُلبرگ. نمی‌دانست که همین نازکی، مرا به جادوی تلخِ رنج وابسته می‌کند.

آیا می‌توان عشق را به مثابه یک «بیماری» دید؟ جایی که خُرد شدنِ قلب، نه استعاره، که واقعیتی خونین است؟ وقتی دزموند فریاد می‌زند، رگ‌هایم منجمد می‌شوند. وقتی سکوت می‌کند، درونم از فریادهای بی‌صدا انباشته می‌شود. این تناقضِ هستی‌شناختی عشق است: همانی که باید مایه‌ی حیات باشد، گاه سمی می‌شود که رگ‌به‌رگِ وجود را می‌خورد. «مرگ‌خواهی» مفهومی ست که میل به نابودیِ خود یا دیگری را شرح می‌دهد. اما آیا می‌توان عشقی را تصور کرد که در آن، «زنده ماندن» و «نابود شدن» هم‌ارزند؟ هر بار که به چشمانش خیره می‌شوم، گویی دارم به پرتگاهی قدم می‌گذارم که یک سویش نوازشِ ریشِ سفیدش است، و سوی دیگرش، تیغِ کلامش.

می‌گویند عاشق باید از «خود» بگذرد تا به معشوق برسد. اما من در این گذار، نه به وصل، که به ورطه‌ای از گم‌شدگی رسیده‌ام. وقتی اشک‌هایم با آبِ دوش درمی‌آمیزد، گویی خونِ روحم است که جاری می‌شود؛ قربانیِ آیینی نانوشته که در آن، معشوق هم حیات بخش است هم جلاد.

شاید نوشتن درباره‌ی دزموند، آخرین حربه و سلاح من باشد. تبدیلِ درد به کلمه، آتش به شعر. وقتی می‌نویسم «پوستم را کرگدن‌وار می‌خواهم»، در واقع دارم دیواری می‌کشم میان او و روحم. اما آیا واژه‌ها می‌توانند مانعی واقعی باشند؟ یا تنها بازتابی اند از آرزوی محالِ مصونیت؟

عشقِ ما شبیه فیلمی سیاه‌وسفید است که در آن، هیچ قهرمانی وجود ندارد. تنها دو ضدقهرمانیم که یکدیگر را به نام عشق می‌درانند. شاید روزی، وقتی هر دو در آینه‌ای ناپدید شویم—همان‌گونه که عشق گرم و تعهد ناپدید شد—تازه بفهمیم که عشق، نه نجات‌دهنده بود، نه نابودگر. تنها آیینه‌ای بود که ژرف‌ترین ترک‌های روحمان را نشانمان داد.

خونِ دل که می‌گویند هم استعاره است هم واقعیت.

و من، هم قربانی‌ام هم شاهد.

۱۴۰۳/۱۲/۲۱ ساعت ۶:۱۵ ق.ظ توسط انیس

ف.ل.ا.ف.ل سرخ کردم و دست‌هایم زرد است. زیر دوش آب گرم می‌ایستم. بدنم را می‌سابم، می‌سابم، می‌سابم، انگار می‌خواهم پوستم را بکَنم تا به رگ‌هایم برسم و توی رگ‌هایم را هم با لیف بکشم. تمیزششان کنم. بخار آب خفه‌ام کرده. پنجره را یک سانت باز می‌گذارم. باد سرد می‌آید تو. می‌لرزم. رنگ زرد زردچوبه از دست‌هایم شسته می‌شود. ف.ل.ا.ف.ل سرخ کرده بودم و دزموند ناراضی بود. دلم می‌خواهد بگویم «برو به جهنم» اما دلم نمی‌آید.

خسته‌ام کرده بود. پرحرفی، پرحرفی، پرحرفی... بحث، بحث، بحث... جدل، جدل، جدل... روی هر چیزی، برای هر چیزی بحث داریم. روی تخت نشسته بودیم که باز هم نه آورد برای چیزی که قطعاً بله بود. آرام به چشمانش نگاه کردم، تا اعماق چشمانش، و گفتم: «خدا لعنتت کند دزموند». راستی از ته دل آرزو کردم خدا تو را لعنت کند. ترسید. عقب نشست. گفت: «نه، نگو... نگو».

آن روزی که دعوایمان شد، کمرم درد گرفت. وقتی با من بدرفتاری می‌کنی، تن و روحم از هم می‌پاشد. خسته بودم. همان موقع دلم می‌خواست دست ببرم و صورتش را ببوسم. دلم می‌خواست به ریش سفیدش دست بکشم و بگویم: «عزیزم». اما انرژی‌ام را مکیده بود. انگار نیشی به دستم بسته بود که به جای دادن مایع حیات، مایع حیات را از تنم می‌مکید.

جانش را ندارم. حوصله بحث را، دعوا را، یک به دو کردن را. زیر دوش به این چیزها فکر می‌کنم. روی لیفی که خودم آورده‌ام صابون می‌زنم و ساق پاهایم را می‌سابم. قرمز می‌شوند. چند نقطه قرمز بیرون می‌زند.

سال‌ها پیش دزموند گفته بود: «پوست نازک تو... پوستت مثل گلبرگ می‌ماند». پوست نازک نمی‌خواهم. پوست کلفت، مثل کرگدن. آنقدر کلفت که اگر با سیم هم بسابمش، خونی نشود. اگر لیفِ میخ‌دار روی تنم بکشم، خونی بیرون نیاید. چون دلَم خون است. باید پوست روحم کلفت باشد. نباید خون از جایی جاری شود. جایی خوانده‌ام که «هر وقت دلت شکست، واقعاً خون از جایی سرازیر می‌شود». چقدر راست است؟ چقدر حقیقت دارد؟

می‌دانم، اما من حسش می‌کنم. گاهی قطره‌هایی از خون دلم جاری می‌شود. برای همین، برای همراهی با او، تنم را می‌سابم. زیر ناخن‌هایم را با مسواک تمیز می‌کنم. زیر دوش مسواک می‌زنم... وقتی اشکم جاری می‌شود، انگار قطرات خون است که کف حمام می‌ریزد.

برچسب ها :

هیچ کس بازت نمی‌شناسد

۱۴۰۳/۱۲/۲۱ ساعت ۳:۴۶ ق.ظ توسط انیس

خب، خب، خب… درباره‌ی خواب‌هایم باید بگویم. خواب‌هایی که کارگردانش چیزی شبیه آلفرد هیچکاک و من بازیگر نقش اول یک درام عاشقانه‌‌ی سخیف که بیشتر شبیه کمدی سیاه ترسناک است.

صحنه اول: همس.رم و دخت.ر ج.وان، یا همون خائنِ خوشحال

همسرم با یه دخت.ر جو.ون که انگار از یه سریال ترکی پریده بود بیرون رفته بود.موهاش درخشان و براق، پوستش صاف، و کلی به خودش رسیده...و من؟ من همونجا وایساده‌ام با دهان باز که د آخه چه مرگته د.یو.ث؟ همسرم بهم نگاه کرد و گفت: اگه تو نمی‌اومدی بهترین س.ک.س.م رو با اون داشتم...

واکنش من در خواب:بابا برو گمشو دیگه! خوش به حالت! برو به ملکه زیبایی‌ات برس من برم یه قهوه بخورم و فکر می‌کنم که چرا خواب‌هام اینقدر تخمیه؟

صحنه دوم: پیرزن بدجنس، یا همون عجوزه‌ی بدجنس و یاری‌رسان.

داشتم نامه‌ای برای همسرم می‌نوشتم. نامه‌ای پر از احساس و کمی هم مسخره‌بازی و سطحی و زرد. اما اون نامه‌مو با چهره‌ای توهم‌رفته رد کرد. و اینجا بود که پیرزن بدجنس وارد شد.

پیرزن، ترسناک و هشداردهنده و خیرسرش حکیم بود، بهم گفت: نامه رو بی‌خیال، خودتو جمع‌وجور کن. واکنش من در خواب:تو هم برو گمشو و درت رو بذار. تو همیشه به فکر حالِ مایی؟ برو به کارت برس گ.ه سگ.

صحنه سوم: دخ.ت.ر ب.اک.ر.ه و حسِ من : من چی؟ من کو؟

چند شب پیش هم خواب دیدم همسرم با یه دخ.ت.ر ب.اک.ره رابطه داره. دختری که انگار تازه از بهشت اومده و هیچ گناهی توی کارنامه‌ش نیست.و من؟ من همونجا وایساده‌ام، با کلی سوال: من چی؟ من کو؟ من که سال‌هاست با توام، هیچ امتیازی ندارم حرو...زاده؟!

واکنش من در خواب: ج.ن.د.ه خانم ...حداقل تو بگو دآخه چرا خواب‌هام اینقدر بی‌رحم شدن؟

خواب‌هام چه می‌گن؟

خب، بیایید کمی تحلیل کنیم...

1دختر جوون: نمادِ اینه که من هنوز به خودم می‌گم تو هم می‌تونی جوون و جذاب باشی، فقط کافیه کمی بیشتر به خودت برسی!

2پیرزن بدجنس نمادِ صدای درونمه که می‌گه عزیزم، اینقدر خودتو جدی نگیر ...اونقدرام کسی تحویلت نمی‌گیره

3نامه‌ی ردشده نمادِ اینه که گاهی حرف‌هامون رو مستقیم نمی‌زنیم، و بعد توی خواب‌هامون نامه می‌نویسیم که اون هم رد می‌شه.

۱۴۰۳/۱۲/۲۱ ساعت ۳:۲۲ ق.ظ توسط انیس

هر شب، در جهانی موازی قدم می‌زنم؛ جهانی که در آن واقعیت و خیال درهم می‌آمیزند و ترس‌های پنهانم، جامه‌ی نمادها را بر تن می‌کنند. خواب‌هایم را مرور می‌کنم: همسرم با دختری جوان می‌رود، چشمانش پر از عشقی است که روزی نثار من بود. در خواب، انزجارش از من ملموس است؛ گویی من مانعی هستم میان او و لذتی نو… و من، در آن جهان تاریک، تنها می‌مانم با هیولای فقدان. اما این تصاویر چه می‌خواهند به من بگویند؟ شاید پاسخ در خودِ پرسش است: دارم از خودم می‌پرسم که رابطه‌ام را چگونه می‌بینم؟

دختر جوان شاید نمادِ ترس از «جاگذاشتنِ» زمان باشد.

دختر جوان در خواب‌هایم، تنها یک رقیب نیست. او آیینه‌ای است که ترسِ عمیق‌ترم را نشانم می‌دهد: ترس از این که زمان، مرا جا بگذارد. شاید دارم با خودم کلنجار می‌روم که آیا هنوز جذابم؟ آیا هنوز می‌توانم همسرم را شگفت‌زده کنم؟ یا این که او دارد به سمتی می‌رود که من در آن غریبه‌ام؟
صحنه‌های ج.ن.س.ی در خواب، شاید نه درباره‌ی شهوت، که درباره‌ی «نیاز به تأیید شدن» است. انگار ناخودآگاهم فریاد می‌زند: «مرا ببین! مرا همچنان بخواه!».

***

پ​​یرزنِ بدجنس هم شاید رویارویی با بخشِ سایه‌ی وجودم باشد. پیرزنی که گاهی بدجنس است، اما در نهایت کمکم می‌کند، شاید بخشی از خودم باشد که نمی‌خواهم بپذیرمش. او نماینده‌ی تجربه‌ها و زخم‌های کهنه‌ام است؛ زخم‌هایی که می‌دانم اگر به آن‌ها نگاه کنم، مرا به رشد می‌رسانند. اما چرا بدجنس است؟ شاید چون واقعیت را بی‌پرده می‌گوید: «تو می‌ترسی پیر شوی. می‌ترسی تنها بمانی. می‌ترسی عشقت را از دست بدهی… و این ترس‌ها تو را فلج کرده‌اند».

نامه‌های ناتمام من: گفتگوی شکست‌خورده با خودم است احتمالاً.
وقتی در خواب نامه می‌نویسم و همسرم آن را با خشم رد می‌کند، شاید این نامه نمادِ حرف‌های نگفته‌ی من در بیداری است. حرف‌هایی که بر زبان نمی‌آورم چون می‌ترسم طرد شوم. یا شاید نامه، تلاش ناخودآگاهم برای بازتعریف رابطه است: می‌خواهم چیزی را تغییر دهم، اما نمی‌دانم چگونه. خشم او در خواب، شاید بازتاب ترس من از شنیدن پاسخ‌های ناخوشایند در واقعیت است.

همسرم و عشقِ نو...آیا این خواب درباره‌ی «او» است یا «من»؟ نکته‌ی کلیدی اینجاست: خواب‌هایم لزوماً درباره‌ی همسرم نیستند. او در اینجا شاید نمادی باشد از نیازهای برآورده‌نشده‌ی خودم. وقتی می‌بینم او دلباخته‌ی دختری جوان شده، شاید این منم که دارم از خودم می‌پرسم: «آیا هنوز می‌توانم عشق را تجربه کنم؟ آیا رابطه‌ام را از روتین خارج کرده‌ام؟ یا این که دارم در دام روزمرگی گرفتار شده‌ام؟».

چه کنم؟
این خواب‌ها هشدار هستند، اما نه درباره‌ی خیانت. آن‌ها زنگ خطری برای منند تا:
با ترس‌هایم روبرو شوم: به جای فرار از افکار منفی، از خود بپرسم: «بدترین سناریویی که از آن می‌ترسم چیست؟ اگر اتفاق بیفتد، چگونه می‌توانم مدیریتش کنم؟».
گفت‌وگو را آغاز کنم.شاید زمان آن رسیده که با همسرم نه درباره‌ی خواب، بلکه درباره‌ی احساس تنهایی یا نیاز به تغییر در رابطه صحبت کنم. اما جانش را ندارم. انرژی‌اش را.
خود را بازتعریف کنم؟ دختر جوان در خواب‌هایم شاید دعوتی است برای کشف دوباره‌ی خودم: چه بخش‌هایی از وجودم را فراموش کرده‌ام؟ چه آرزوهایی دارم که زیر خاکستر روزمرگی پنهان شده‌اند؟

رویاهایم، هرچند دردناک، آموزگارانِ بی‌ادعای منند که البته ازشان درس نمی‌گیرم. آن‌ها به من می‌گویند که رابطه‌ام با خودم و همسرم نیاز به بازنگری دارد. چه بسا این خواب‌ها نه پیش‌بینیِ آینده، که فرصتی باشند برای بیداریِ دوباره...

فرصت‌هایی که از دست می‌دهم عین آب خوردن.

برچسب ها :

تمساح‌ها و لبخندها

،

طناب لیز

،

عینک دسته فلزی

۱۴۰۳/۱۲/۲۱ ساعت ۳:۹ ق.ظ توسط انیس

منتظر بودم تا ساعت ۶ برسد و ماهی‌ها را سرخ کنم. امیدوار بودم تا آن موقع، معده‌ام با من صلح کند و سردردم خوب شود.

یکی از خواهرهایم به خاطر روزه داشتن حسابی ضعف کرده بود و صدایش درنمی‌آمد. انگار در آستانه‌ی غش کردن بود. دومی در بازار گم شده بود و احتمالاً داشت با چانه‌زنی‌هایش مخ کسی را پودر می‌کرد. سومی، تنها قهرمان طبیعی ماجرا، انگار در فیلمِ "زندگی عادی" بازی می‌کرد چون جواب داد و صحبت کردیم. کمی دروغ‌هایش را تحمل کردم اما خدا خیرش بدهد.

پسرم زاک، مدام نگران این است که به گربه‌های بیرون غذا بدهم. می‌گوید: "مامان، این‌ها را وابسته می‌کنی، بعد به ما می‌چسبند!"

… ولی انگار بحث ما در سکوت تبدیل شده بود به یک مناظره‌ی فلسفی درباره‌ی "استقلال حیوانات در برابر سیستم رفاهی انسان‌ها"! به دو خانم خارجی پیام دادم، ولی انگار پیام‌هایم در کهکشان راه شیری گم شده‌اند. هنوز پاسخی نیامده. فکر نکنم بیاید.ک.و.ن لق.شان.

گربه‌های گرسنه، پیامهای بی‌جواب که برای نوشتن و ویرایش‌شان زحمت کشیده شده...

آن موقع حالم گرفته بود. حالا هم گرفته. فکر نمی‌کنم باز شود.

۱۴۰۳/۱۲/۲۰ ساعت ۴:۲۲ ق.ظ توسط انیس

لا تحمل معك عبء ليس لك

بارِ چیزی که مال تو نیست را با خودت حمل نکن.

روح تو سبکبال آفریده شده تا در آسمان معنا پرواز کند، پس چرا خودت را به سنگینی بارهایی که هرگز مال تو نبوده اسیر می‌کنی؟ گاهی امانتِ غم دیگران را بر دوش می‌گیری و گاهی ترس از فردایی که هنوز نیامده را مثل کوهی بر قلب می‌گذاری، غافل از اینکه خدایی هست که همیشه بارِ بندگانش را به اندازه ظرفیتشان می‌گذارد و تو با حمل بارهای بیگانه، تنها ظرف وجودت را از نور او خالی می‌کنی. هر دردی که مال تو نیست، هر قضاوتی که تو را خطاب نمی‌کند، هر انتخابی که در دستان تو نیست، حتی خاطراتی که گذشته را مثل زنجیر به پای امروزت می‌کشد، همه را زمین بگذار؛ این بارها مال تو نیستند. گاهی اوقات، سنگینی دنیا از آن روست که ما نقش خدا را بازی می‌کنیم: می‌خواهیم همه چیز را کنترل کنیم، همه را نجات دهیم، همه پاسخ‌ها را بدانیم، غافل از اینکه این تکبرِ نادیدنی است که روح را خسته می‌کند. حکمت الهی می‌گوید: «بنده‌ی من، تنها بار خود را بردار؛ بار دیگران را من بر دوششان می‌گذارم و بار تو را من بر دوش تو.» وقتی بار دیگری را برمی‌داری، در واقع به تقدیر الهی شک می‌کنی؛ گمان می‌کنی که خداوند از عهده‌ی زندگی دیگران برنمی‌آید و تو باید وارد شوی. اینجا ست که زندگی ات از نور خالی می‌شود و قلب تو جای خالی آرامش را با اضطراب پر می‌کند. یادت باشد که دنیا دارِ امتحان است نه دارِ تکلیف؛ تو فقط مسئول خودت هستی. حتی اشکهایت را برای کسی نریز که خدا نخواسته اشک بریزی. حتی خنده‌ات را برای کسی هزینه نکن که خدا نخواسته در زندگی‌ات بماند. رهایش کن. رهایشان کن. بارها را زمین بگذار. سبک شو تا پرواز کنی. خداوند درهای رحمتش را باز کرده، اما تو با انبوه بارهای بیگانه، حتی نمی‌توانی کلید را در قفل بگردانی. فردا روزی خواهد آمد که می‌بینی تمام آنچه را فکر می‌کردی باید حمل کنی، هرگز لازم نبوده... آن روز حسرت می‌خوری که چرا زودتر زمینشان نگذاشتی. پس همین امروز، همین لحظه، در سکوت دعا زمزمه کن: «خدایا، مرا از بارهایی که مال من نیست رها کن و به من یاد بده که فقط بار خودم را با تو تقسیم کنم.» زندگی کوتاه‌تر از آن است که بخواهی جهان را به دوش بکشی؛ تو فقط می‌توانی یک چراغ باشی، نه خورشید. روح تو حریری است که کینه‌ها و کدورت‌ها مانند لکه‌های تاریک بر پاکی آن می‌نشینند، و حسد، آتشی است که نه به دیگران که به جان خودت می‌سوزاند. چرا اجازه می‌دهی زهر خاطرات تلخ، رگ‌های وجودت را مسموم کند؟ چرا ترس از فردا را مثل گردبادی درونت نگه می‌داری که آرامش امروزت را می‌دزدد؟ این بارها را زمین بگذار؛ حتی اگر سال‌هاست آن‌ها را مثل گنجینه‌ای شوم در سینه حبس کرده‌ای. بدان که رهایی، نه در فراموش کردن که در رها کردن است. کینه‌ات را رها کن، نه برای آنکه دیگری لایق بخشش است، که تو لایق سبکباری هستی. حسد را رها کن، نه از سر بزرگی که از سر درک این حقیقت که روزی هر کس در دستان خداست و هیچ نعمتی از آسمان به زمین نمی‌رسد مگر به اندازه‌ای که او مقدر کرده. ترس را رها کن، چرا که فردا مال خداست نه تو، و هر چه باشد او با توست. خاطرات تلخ را رها کن، حتی اگر گاهی سایه‌هایشان مثل شبحی پیروزمندانه بازمی‌گردند؛ به آن‌ها بگو: «شما مال دیروزید، و من اکنون را انتخاب می‌کنم.» روح تو معبدی است که نیاز به تطهیر دارد؛ نه با آب، که با اشک‌های رهایی و ذکرهای بی‌وقفه. کارمای دیگران؟ آن را به آسمان بسپار. تو مسئول گناهان آنان نیستی، مسئول درمان زخم‌های آنان نیستی، مسئول انتخاب‌های آنان نیستی. حتی اگر فریاد می‌زنند که «مرا نجات بده!»، بدان که نجات‌دهنده‌ای جز خدا نیست و تو فقط می‌توانی دستت را به نشانه مهربانی بگیری، نه بار آنان را. وقتی از کارمای دیگران می‌هراسی، گویی به عدالت خدا شک کرده‌ای؛ گمان می‌کنی گردباد خطاهای آنان تو را نیز خواهد بلعید، اما زمینی که زیر پای توست از آن خداست و آسمانی که بالای سر توست از آن او. تو فقط مسئول بذرهایی هستی که در زمین وجود خود می‌کاری. امروز، این انتخاب را کن: آزادی را به اسیری ترجیح بده، سکوت را به جنگیدن، نور را به تاریکی. بگذار هر آنچه تو را می‌آزارد، برود... حتی اگر رفتنش هزار سال طول بکشد. تو آغاز کن: یک ذره رها کن، یک قطره از دریا را رها کن، تا روزی برسی که اقیانوس وجودت از هر آلودگی خالی شده. خدایا، به من بیاموز که آتش کینه‌ها را با آب بخشش خاموش کنم، زخم حسد را با مرهم قناعت التیام بخشم، و ترس را با توکل به تو، به پروانه‌های نور تبدیل کنم.

امروز تصمیم گرفته‌ام روحم را به آسمان بسپارم. سال‌هاست بارهایی را حمل می‌کنم که هرگز نامم روی آن‌ها نوشته نشده بود. بارِ غمِ دیگران، ترس از قضاوت‌هایی که هنوز نشنیده‌ام، خاطراتی که مثل خنجرِ تیز، خواب را از چشمانم ربوده‌اند. اما امروز فریاد می‌زنم: «کافیست!». خدایا، می‌دانم تو بارهای مرا به اندازه‌ی ظرفِ کوچکم سنجیده‌ای، پس چرا انبارِ دردهای بیگانه را در خود جای داده‌ام؟ گاهی فکر می‌کردم اگر غمِ دیگران را نخورم، مهربان نیستم... اما حالا می‌فهمم مهربانی واقعی، رها کردنِ آنان به دست توست. حتی خشم از کسی که قلبم را شکست، حتی حسادت به کسی که گوی سبقت را از من ربود، حتی ترس از تنهاییِ فردا... همه را امروز در آستانه‌ی درگاهت می‌گذارم. به خودم قول داده‌ام دیگر نقش نجات‌دهنده را بازی نکنم. نمی‌دانم چرا همیشه فکر می‌کردم باید پاسخِ همه‌ی دردها را بدانم، گویی تو مرا به جای خودت نشانده‌ای! اما حالا می‌فهمم این تکبر بود... تکبری پنهان در پشتِ نقابِ دلسوزی. خدایا، به من بیاموز که تنها چراغ باشم، نه خورشید. به من یاد بده که حتی اگر کسی مرا محکوم کرد، آتشِ کینه در دل نگیرم، چرا که قضاوت، کارِ توست. به من یاد بده اشک‌هایم را برای کسی نریزم که تو نخواستی در زندگی‌ام بماند. به من یاد بده که خاطرات تلخ را نه فراموش کنم، که رها کنم... مثل برگ‌های پاییزی که در رودخانه شناور می‌شوند و می‌روند. امروز، در آینه به خودم نگاه می‌کنم و می‌گویم: «تو آزاد هستی...». آزاد از بارهایی که مال تو نبود، آزاد از خشم‌هایی که روح را می‌خورد، آزاد از ترس‌هایی که آینده را دزدیده بود. می‌دانم این راه پایان ندارد. گاهی سایه‌های گذشته بازمی‌گردند، گاهی قلبم می‌خواهد دوباره بارِ غریبه‌ها را بردارد... اما یادم می‌اندازی: «فقط امروز را زندگی کن، فقط بارِ خودت را با من تقسیم کن.» و من، در سکوتِ این اطمینان، آرام می‌گیرم.

رهایی، شجاعانه‌ترین جنگ است... جنگی که در آن، اسلحه‌ات را زمین می‌گذاری و می‌گویی: «خدایا، این بارها مال من نبود... از تو می‌خواهم مرا سبکبال کن تا پرواز را بیاموزم.»

۱۴۰۳/۱۲/۲۰ ساعت ۴:۷ ق.ظ توسط انیس

«خدایا، در قلبم نور قرار ده، در زبانم نور، در دیدگانم نور، در گوش‌هایم نور، از راستم نور، از چپم نور، از بالای سرم نور، از زیر پایم نور، از پیش رویم نور، و از پشت سرم نور. و در وجودم نور قرار ده و بر نور وجودم بیفزا...

امشب، زیر آسمانی پرستاره نشسته‌ام و واژه‌های این دعا را مانند مرواریدهایی درخشان در دستانم می‌چرخانم: «اللهم اجعل لی نورا...». گویی هر کلمه، دریچه‌ای به سوی آسمان است. این دعا را همیشه زمزمه می‌کنم، اما امروز عمق آن را بیشتر احساس می‌کنم. بعضی اوقات زندگی‌ام آنقدر پیچیده می‌شود که گمان می‌کنم تاریکی می‌خواهد مرا در خود ببلعد. اما اینجاست که این دعا، مثل فانوسی در دل شب، به من یادآوری می‌کند: «نور، تنها از اوست».

قلبم نور می‌خواهد؛ نه نوری فیزیکی، بلکه نوری که کینه‌های قدیمی را آب کند، ترس‌هایم را ذوب کند، و جای خالی عشق به خدا را پر کند. قلبی که گاهی از غم دنیا سنگین می‌شود، امروز فریاد می‌زند: «خدایا، آن را با نورت سبک کن!».

زبانم نور می‌خواهد؛ زبانی که گاه در غیبت، دروغ، یا سخنان بیهوده غرق می‌شود. امروز از خدا می‌خواهم هر کلمه‌ام را به ذکر تبدیل کند. نوری که وقتی زبانم می‌جنبد، نه آتش، که مهربانی و حقیقت را پراکنده سازد.

چشمانم نور می‌خواهد؛ چشمانی که گاهی به جای دیدن زیبایی‌های آفرینش، به زشتی‌ها خیره می‌شوند. نوری که در هر نگاه، نشانه‌ای از خدا را ببینم: در برگ درختان، در لبخند کودکی، در اشکهای نیاز بنده‌ای گمگشته.

گوش‌هایم نور می‌خواهد گوش‌هایی که گاهی شنیدن غیبت یا سخنان پوچ را انتخاب می‌کنند. امروز آرزو می‌کنم هر صدا، مرا به یاد او بیندازد: نجوای باد، آواز پرندگان، یا آیه‌ای از قرآن که دلم را می‌لرزاند.

ز راست و چپ، از بالا و پایین، از پیش رو و پشت سر... اینجاست که دعا مرا در میان نورهای الهی محاصره می‌کند. گویی از هر سو دستان خداوند مرا دربر می‌گیرد. ترس از آینده؟ تاریکی گذشته؟ همه را به نور او می‌سپارم.

اما عمیق‌ترین درخواست، آنجاست که می‌گویم: «در وجودم نور قرار ده». این دیگر نه نور بیرونی، که نورِ جان است. نوری که وجودم را از «منیت» خالی کند و به «او» پیوند بزند. نوری که هر چه بیشتر می‌درخشد، بیشتر می‌دانم که این من نیستم که می‌درخشم... این اوست که در من تجلی کرده است.

و در پایان، هق هق می‌کنم: «أعظِم لی نورا!»... گویی می‌خواهم از خدا بخواهم این نور را آنقدر بزرگ کند که دیگر جایی برای تاریکی نماند. نه تاریکی جهل، نه تاریکی گناه، نه تاریکی ترس.

خدایا، مرا اسیر ظاهر نورها نکن. نوری که از چراغ‌های شهر می‌آید زودگذر است... اما نور تو، جاودانه است. پس امروز و فردایم را با نور خودت روشن کن. اگر در تاریکی راه را گم کردم، اگر زبانم لرزید، اگر قلبم شکست، یادآور شو که این دعا را در سینه دارم: «اللهم اجعل لی نورا...».

آمین، یا رب العالمین.

پ.ن: دعاها مانند بال‌هایی نامرئی هستند که روح را به آسمان‌ها می‌برند. این دعا را می‌خوانم، حتی اگر در ابتدا فقط تکرار کلمات باشد. یک روز می‌بینم که این کلمات، درونم را از نور پر کرده‌اند...

۱۴۰۳/۱۲/۲۰ ساعت ۳:۵۸ ق.ظ توسط انیس

اللّهُمّ اجعَلْ لي نورا في قَلبي نُورا ، و في لِساني نُورا ، و في بَصَري نُورا ، و في سَمعي نُورا ، و عن يَميني نُورا ، و عن يَساري نُورا ، و مِن فَوقي نُورا ، و مِن تَحتي نُورا ، و مِن أمامي نُورا ، و مِن خَلفي نُورا ، و اجعَلْ لي في نَفسي نُورا ، و أعظِمْ لي نُورا ...یا الله.

الرحمن

الرئوف

الباسط

الخالق

الخبیر

به مسیرت اعتماد کن

انیس جان

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها