۱۴۰۳/۰۱/۳۱ ساعت ۱۱:۲۰ ب.ظ توسط انیس

الان تو یه نظرسنجی شرکت کردم

که به اسم م.ح.م.د که پرطرفدار هست تو ایران توپیده که آریایی و اینا نیست.

گفته بود اسم پسرم رو چی بذارم نوشتم ک.و.ن

ناشناس بودم البته.

خوشحال شدم که جواب یه عقده ای رو داد م

خودم خیلی رو اسم مذهبی علاقه ندارم

یعنی خنثام

اما دیگه ..نمی‌دونم خلاصه اسم پیشنهاد دادم اومد.م.

۱۴۰۳/۰۱/۳۱ ساعت ۱۱:۳ ب.ظ توسط انیس

در تخت مشواک‌میزنک و کقها روی سینه ی برهنه امدچ پتو می ریزد. اهمیت نمی‌دهم

دندانعایم حساس شده عند. تحمل مسواک ندارند. ریشه های مسواک یا موهایش به عصبها می رسد و انگار دست نیست را گذاشته باشید روی جایی که برق داشته باشد.

چند وقت دیگر باید بروم دندانپزشک که خودی تعمیر کنم.

۴۴رساله ام و دنیا دیگر بیست ساله نیست و قرار نبود هم باشد. فقط نمی دانستیم که اگر بیست و سی بگذرد چیزهایی هم از سر ما می‌گذرد. چیزهایی شبیه ریختن کف و تف روی سینه ی برهنه و پتو

در تخت جیش میکنم.منتظر دستمال میمانم. نیست. ظرف ادرار را میگذارم یک گوشه. می روم زیر پتو

می‌گویم دستمال بدهند.

باید پتو را ببرم خشک‌شویی شاید این ماه پول نداشته باشیم.

ک...ر توی کابینت که تا حالا ۱۶۰ میلیون شد. چرا ایران زندگی میکنم؟ ک...ر توی اصالت و ریشه ها و ..به درک. غربزده ام و دوست دارم فرار کنم.

به مسیحی شدن فکر میکردم. چند شب پیش از استرس ج.ن.گ تا صبح خوابم نبرد.

این مرد گ.شاد که میگوید می‌توانم می‌توانستم اما نمیخواهم بروم. ک...ر توی طرز فکرت. یک زمانی باهات همفکر بودم.

خودت گفتی کابینت و حالا روی وسطی نشسته ای. من کابیت نخواستم.

دلم میخواهد یک جا را ببینم اما به تخمم هم نیست.

چقدر است حمام نرفته ام ؟ یک زمانی می‌گفت تا حالا ازت بوی بد نشنیدم. خوشبویم. عود ...بخور ...

آن روزها به خاطر او حمام میرفتم و حالا به خاطر خودم نمیروم.

موهایم خشک شده

امروز شانه اشان کردم.

پیام در فیزیو تراپی است.

فیلم ترسناک می‌بینم. کتابش را خوانده بودم و فیلمش را مثل کتابش نفهمیدم. آنقدر ها در وی های ضمنی و مفهومی باهوش نیستم.

یک چیزی را مستقیم بگویند. رک...می‌فهمم. دور زدن و پایان آزاد را نه.

دختر لباس میخواهد حقوق ک..ری نمی‌کشد. هر ماه خریدم از ماه قبل کمتر می‌شود.

لباس نمیخواهم. سفر نمیخواهم. هیچ نمیخواهم

...فقط میخواهم از اینجا به جهنم دیگری بروم.

در ۴۴ سالکی بروم عن خارجی ها را بشورم یعنی؟

مدرک ندارم. تحصیلات ندارم و دزموند اینها را دارد و نمیخواهد برود.

اگر کشته شدیم تقصیر اوست

خانواده ام آمدند و برای یک کابینت حسادت کردند.

بغ کردن را در نگاهشان دیذم.

چه کنم که از وقتی به دنیا آمدم تا حالا می نالید که ندارم.

پول همه چیز است. ختم کلام.

در همین ایرانی که رسیدم تویش اگر پول کافی داشته باشی میتوانی زندگی کنی. سفر بروی که من حوصله اش را ندارم نمیدانم یک گهی میتوانی بخوری. که نمیدانم چیست و احتمال اگر میخوردم باز یک چیزی مثل قفل بر زبانم بسته میشد.

بال و کتف کباب کردم.

بد نبود. زعفرانی و کره.

اما بعد کلی کتف و شانه ی انسانی تصور کردم که مرغها آنها را کباب می کنند.

حالم گرفت. کمدی و طنز نیست.

چرا باید ااشه، جنازه، جسد مرده بخوریم؟

عصر حالم بد شد. گریه . بعد از مدتها.

خواست ببردم یک جایی که دریا دارد گفتم نه. چحوصله نداشتم.

بروم باز که چند ادویه بخرم و به دریا که آبی شور بیش نیست نگاه کنم و در آب باشم و با استفاده از صدای موج بگوزم؟

دزموند خیلی بدش می آید که از این حرفها میزنم میگوید بهت نمی آید. تو چوکولو و نازی.

نه نه نه ...بهم می آید و اگر نیاید بهم می آید.

دیگر همه ی سریالهای معمایی جنایی و جن دار را حدس میزنم.

_ حالا می زود می بیند کبوتره کشته شده. پسر کشتنش.

همین اتفاق می افتد.

کاش کسی یک قرص دیگر برساند به دستم. دلم میخواهد بخوابم و صبح اگر بیداز شوم خوابم یادم نیاید.

امیدوارم از این ویروس عنها نگیرم.

فکر کنم موها و زیر بغلم کپک زده باشد.

نه از لحاظ مو و بو.

پس از لحاظ چه؟

الکی گفتم. فقط حمام نمیروم.

همین.

فعلا در حد شستن زیر بغل زنده ام

امیدوارم روزی بیاید و نشورم.

_ خواهشاً رمت را بزن؟

_ چی؟( فکر میکنم خواهشاً اشتباه است. کلمه فارسی تنوین نمی گیرد)

_ رم

_رم چیه؟

_ موی آنجا

اما دهان تو هم بوی پیاز میدهد ...احتمالا پیاز خورده ای که ق.د.ر.ت جن.سی.ات فزونی یابد. اما تو آنجای تو شبیه بامیه ی پوسیده و ناچیز است و حتی با و.ی.اگرا هم نمیتوانی خودت را بنمایی.

متاسفم پیاز کارساز نیست.

برو در خفا شرم کن.

_ موهایت چقدر زبره

_ جنسش زیر نیست فقط رنگ خورده و شامپوی ش.ب.ن.م ایرانی و نر.م ک.نن.ده هم ندارم.

_ خاله ام کیف آورده دانه ای س.ه هزارتومان

_ واقعا ؟

_ بله.

_ اما خواهرت عجب مالی بود

ک.ی.ر در تو و خواهرم.

اما حداقل پول لباس بچه ی مریضم را دادی و او را بردی درمانگاه م.ا.در قح.ب.ه ک.ی.ر کوچ.ی.ک که از پس ج.ق زدن برنمی آیی چه برسد به درآمیختن با زنی که می توانست بخور.دت و هسته ات را تف کند و برود برایت چو.ب خط بیندازد

ریدم به تو و زمانه ی تو.

چه شد که ...آها ...یاد کثیفی کردم.

چه خوشخیال. زن برود خودش را برای یک ن.ا.ت.توان جنسی زنیت کند؟

زنیت اشتباه است .

اشتباه است نمیدانم.

اما آن روز که پدرم رف ح.ج خودم را در فیلم دیدم. آن لکه ی روی پالتوی سرمه ای ابربوذ واقعا یا از سر قرص شاش؟

بعد پدر برگشت و تو توی فیلم با سری پایین. ...و چشمانی نیمه باز به او خوش آمد گفتی. بغلش کردی چون میخواستی بگویی من دختر توام حاجی...

گفتی برایت دعا کردم در حج که خوب شوی.

اما نشدی...

خب ...حالا بهتترم.

باید به دزموند بگویم سم قرص دسجز بدهد

مادرم آمد ملی ظرف شست.

پدرم موقع رفتن اجیل را ریخت توی پلاستیک و برد. دزموند نمی‌خواهد اذیت کند. مثلا باهاش راحتند.

اما بهتر بود که نمی‌کرد و حالا که کرد، کرد دیگر. دلش چندتا تخمه و فندق خواسته لابد

دلم جیش کردن مجدد میخواهد

دلم میخواهد که بخوابم . خیلی بخوابم.

مشاورم پول زیادی میگیرد. حل.سه.ای هشتصد می‌توانم جایش لباس بخرم و جایی نروم باهاشان

میتوان م باعاشان ....نمی توانم باعاشان کاری کنم.

نمیتوانم.

مشاورم به من توهین میکند. می‌گوید طالع بینت گفته.

نه خیر او تاروت خوان است . محترم . ...

خواهرم حالا زنگ زده و می‌گوید صدایم روس بلندگو است که شوهرش نشنود. چون من فحشو هستم.

۱۴۰۳/۰۱/۳۰ ساعت ۴:۵۸ ق.ظ توسط انیس

اخ از دیر خوابیدن

اخ

۱۴۰۳/۰۱/۳۰ ساعت ۴:۵۷ ق.ظ توسط انیس

پس ورد رو یادم رفت

و هیچ جوره نمیتونم وارد شم😅

۱۴۰۳/۰۱/۳۰ ساعت ۲:۱۴ ق.ظ توسط انیس

رمز اگه دارید به بلاگ اسکای برید.

۱۴۰۳/۰۱/۳۰ ساعت ۱۲:۲۷ ق.ظ توسط انیس

دزموند آمد و می‌خواهم بروم توی بغل خرسی که یک روز برایم توی روز مادر خریدند روی شکمش دقیقا بخوانیم و فیلم ترسناک ببینم.

لوس است ، باشد، به تخمم

۱۴۰۳/۰۱/۳۰ ساعت ۱۲:۲۶ ق.ظ توسط انیس

کاش خیلی پول داشتیم و هزارتا لباس می‌خریدم

بیشتر رنگ سبز و سفید و قرمز و نارنجی

و کمی سیاه و توسی

و کمی قهوه ای دارچینی

و کمی آبی آسمانی و آبی نفتی

و کمی ...

۱۴۰۳/۰۱/۳۰ ساعت ۱۲:۲۳ ق.ظ توسط انیس

دوستانی دارم که اگر با دزموند هم توییست برقصند مشکلی ندارم.

منظورم این است که من ندیده و ک...پرست نیستم.

من به سنی رسیده ام و اصولی را رعایت میکنم که طرفم باید رعایت کند.

من برای دزموند قلبم را فرش کردم . او هم دلش و جانش را.

میدانی؟

آنقدر به بعضی دوستانم اعتماد دارم که خودم می‌گویم برو به دزموند بگو برو ازش بپرس یا حتی...

آنقدر به دزموند گاهی اعتماد میکنم که قابل اعتماد هم هست که میرود برایم از فلان زن شال و دامن می‌خزد و میآید می‌گوید بله...سلام رساند و چقدر ...صحبت کرده لند مثلا...

گاهی به خواهرم یا دوستم میگویم برو به آن احمق بگو که فکر نکند...

اما اینطور مارمولک بازی را نمیبخشم

چند وقت پیش زنی به نام مژگان با او چت میکرد وقتی فهمیدم چون زن کرم داشت اول دزموند را زدم.

البته کمی هم خودم خوردم.

بعد شماری زن را گرفتم و چپ و راستش کردم.

گفتم فامیل در ....داریم (چه غلط‌ها) و میگویم ج...رت بدهند. زنکه رفت و دیگر برنگشت.

بعد از ماجرای خواهرم به خودم هم نمی‌توانم خیلی اعتماد کنم.

منظورم از چت چت انسانی نیست اصلا.

اصلا بگذار دوست من دوست دزموند هم باشد و دوست دزموند دوست من. ما انسانیم و بت روابط محتاج اما

وااای چقدر چهره اتان معصوم است و چقدر توی دلم جا دارید

دلت را توی ک...نت میکنم حرامزاده‌.

۱۴۰۳/۰۱/۳۰ ساعت ۱۲:۱۵ ق.ظ توسط انیس

خانمی به نام ب آمده کرم ریزی در اینستای دزموند.

مثلا هی میگوید آخی نازی، یا الهی...یا وای من هم استانی شما هستم

باشه باشه

به دزموند گفتم شک نکن که می کشمتان و می روم با خیال راحت اعدام میشوم

فکر نکن صبر میکنم تا به من خیانت کنی

اول خواجه ات میکنم و بعد پیدایش میکنم و می کشمش.

گفتم فکر نکن صبورم مثلا و سنگین و باوقار.

یعنی از ریشه می کَنمت و می اندازمت دور. می زنمت و می زنمش اگر زور نداشته باشم طلایم را میفروشم و کسی را پیدا میکنم که بزنتت و برود او را هم بزند.

می خندید که انیس احمق من ؟

گفتم بله تو. همین تو که دوستت دارم. اگر کوچکترین تحرکی ازت ببینم عین صاعقه روی سرت پایین می آیم. در دار دنیا تو را دارم و این دو بچه هر ج...ده ای فکرش را بکند که بیاید توی محدوده ام نه گریه میکنم و نه قهر. و نه میگویم به درک مرد زیاد هست

نه

فقط ازت انتقامی میگیرم که ..

نه چون مهمی که هستی چون من مال منی و مهر من رویت هست.

چون به پایت ایستادم و تاوان دادم

چون من تو یک تیم هستیم

چون من در فقرت بودم وقتی دکه را با شکم بالا آمده هل می دادم که ف.ل.اف.ل بفروشم و وقتی یک قران نداشتی زنت بودم حالا هر ج...ده ی ک...دهی را اجازه نمیدهم بیاید طرفت

آن هم من که کاری به کسی ندارم

برایم مهم نیست که کرم اصلی را زن بریزد یا مرد

من با این شوخی ندارم. این موضوع واقعا برایم حیثیتی و ناموسی است.

اول ادبتان میکنم بعد طلاق یا اع.د.ام

گفت میدانم.

چشمانش کمی ترسیده بود. چسباندمش به خودم و روی سر و گردنش را بوسیدم.

و صورتش را خواستم که خیلی زبر بود. لب آورد جلو که هلش دادم و گفتم گمشو پیرمرد فاسد

۱۴۰۳/۰۱/۳۰ ساعت ۱۲:۶ ق.ظ توسط انیس

با پای دردالودم دیشب ظرف شستم دوبار.

دوبار...دوبار...

بعد قیمه پختم.

امروز ظرف شستم و ش

ماکارونی.

مفصل به خاطر زاک.

بعد زاک مریض شد.

خدا کند خوب شود.

بعدازظهر دوست دزموند گفت دستپخت خانم را میخوری تپل شدی.

دزموند می خندید

به نظرم نباید می‌گفت. و نباید دزموند می‌خندید.

چرا اسم خانم را جلوی دزموند آورده اصلا.

من میدانم امل و سنتی و اولد فشنم یا اولد اسکول.

اما همینم.

و کمی دلم نمی‌خواهد هیچ دوستی از دزموند به من فکر کند. حتی به دستپختم.

۱۴۰۳/۰۱/۳۰ ساعت ۱۲:۲ ق.ظ توسط انیس

لباس از اینستا خریدم.

بلوز شلوار

لباس راحتی

پیراهن

اش دخترم پیشم بود گفت میدانم داری سعی می‌کنی مشکی و سرمه ای بخری که ثابت کنی زنی جدی هستی و ...

گفت بگذار برایت انتخاب کنم. نه راستش. خودم گفتم خودت انتخاب کن. یک صورتی. یک بنفش کمرنگ. یک کرم با پروانه های پررنگ.

من تو ی عمرم بلوز شلوار نپوشیده ام.

همیشه پیراهن کوتاه یا اکثرا پیراهن بلند و آستین کوتاه یا حلقه ای. بیشتر کوتاه.

آن دوتا را گذاشتم کنار و خریدم در کرم پروانه ای بلند آستین کوتاه

زاک پسرم گفت بله تو اینی مامان. همینی .و من همینطوری دوستت دارم.

دزموند همسرم دوست دارد بلوز شلوار بپوشم گاهی. خوشم نمی آید. راحت نیستم پاهایم در چیزی فرو رود. پیراهن باز نباشد. خنک نباشد. گشاد نباشد. حتی وقتی ۴۷ کیلو بودم هم پیراهن می پوشیدم.

بعد زاک گفت مامان تو همینی، عادت کرده ام همینطور.

گاهی هم چند دقیقه به خاطر دزموند بلوز شلوار می پوشم.

نگاهم میکند و نگاه روزهای جوانی روزهای اوایل ۲۰ سالگی را در چشمانش می بینم. چندشم می‌شود. فرار میکنم.

و به متلک های زن و شوهری اش محل نمیدهم.

می‌گویم بی ادب زشت است پسر بزرگ داریم. بچه ها می بینند.

می‌گوید من برای تو بی ادب نشوم برای کی...

از این خوشم می آید که دارم پیر میشوم.

۱۴۰۳/۰۱/۲۹ ساعت ۱۱:۵۳ ب.ظ توسط انیس

زخمهای روحم را کوک میزنم. با درست کردن چهل تکه ای که خیلی هم قشنگ نیست.

۱۴۰۳/۰۱/۲۹ ساعت ۱۱:۵۲ ب.ظ توسط انیس

کارم رو پریشب تمام کردم. کاری که از ۱۴۰۰ رو دوشم مونده بود.

دیروز رو کتاب خواندم.

دیشب سریال کتاب رو دیدم. و حالا چون توی این جای پرتم جرئت تماشاش رو ندارم.

سردرد دارم.

قرصهام شده سبب پنجتا قبل از خواب.

فکر کن. اینهمه مواد شیمیایی روانه ی مفزت کنی.

دزموند نمی‌ذاره که نخورم. میگه که حالت بد میشه.

چرا ؟ دست زندگی مرا راهنمایی کرد به گرداب قرص؟

چند وقت پیش یاد ۱۵ سالگی افتادم و صدایی که سرم داد می زد دستت رو بذار تو پریز برق.

بگذریم.

زخمهای وجودم خوب نشدن اما خودم رو میشناسم . عصر با گل‌های بابونه برای خودم گردنبند درست کردم.

زود مردن اما وقتی بودن چشمام از شادی می درخشید.

۱۴۰۳/۰۱/۲۹ ساعت ۱۱:۴۷ ب.ظ توسط انیس

تنهام و سردرد دارم.

دزموند اش و زاک بیرونند.

خونه وحشتزده ام می‌کنه.

۱۴۰۳/۰۱/۲۰ ساعت ۳:۴۱ ق.ظ توسط انیس

اگه روزی طبق برنامه کار کنم تا ۶ روز دیگه کارم تمام میشه.

خدای من از ۲۰۲۱ روی دوشم هست شاید هم از ۲۰۲۰

چه کار پر حجمی و همین باعث شده تا حالا اینهمه در به سرانجام رسوندنش تاخیر بیفته.

می‌دونم طبق برنامه پیش نمی‌رم. روزی ۲۰‌ساعت کار میکنم و روزی ۶ ساعت و روزی پنج دقیقه...

ولی به هرحال در مدت زمان متوسط ۶ روز دیگه تموم میشه.

اتاق تاریک است دزموند پایین خواب است صدای بخاری ای که از اول مهر به عنوان خنک کننده از ش استفاده میکنم را روشن کرده ام.صدای گنجشکهای بیرون را می‌شنوم.

هنوز لحظه ی لیز خوردم که یادم می آید میترسم...

۱۴۰۳/۰۱/۲۰ ساعت ۱:۴۴ ق.ظ توسط انیس

یعنی واقعا میشود عاشق چشمان کسی شد؟

واقعا؟

نمی فهممش.

یعنی چطور؟

شکل چشم یا نگاه در آن.

یادم امد گفته بود

قربان چشات که دو دو می زنند.

دو دو زدن یعنی چی؟

اما کسی واقعا عاشق چشمان کسی می شود؟

واقعا چشمان کسی زیباست؟

واقعا چطور میشود عاشق چشمان کسی شد؟

وقتی آن خرفش یادم اومد لحظه ای دلم لرزید و بعد چهره اش روی جمله اش را پوشاند و به خدا که چندشم شد.

یعنی انگار میخواستم بالا بیاورم.

یعنی اینکه روحم از یاد و خاطره اش نفور پیدا کرد و اینجا دقیقا اینجا خیالم راحت شد.

آها شد آنچه میخواستم.

۱۴۰۳/۰۱/۱۶ ساعت ۳:۳ ق.ظ توسط انیس

معده درد دارم.

یک گوشواره ی قرمز درشت خریدم.

هنوز نمیتوانم راه بروم

۱۴۰۳/۰۱/۱۴ ساعت ۶:۱۳ ب.ظ توسط انیس

خودم را قبول کرده‌ام با آنچه هستم. با خشمها و نفرتها و ضعفها.

به درک که کی راضی است و کی نیست.

شاید کتابی سفارش دهم که بخوانم و در یعضی روباط تجدید نظر کنم.

در ذهنم با کسانی دعوا می‌کنم و بعد به خودم می‌آیم چقدر مهمند مگر؟

اضظرابم که بالا می‌گیرد می‌گویم به خودم که این نتیجه‌ی فلان موقعیت در گذشته است حالا دلیلی برای برای این اضطراب وجود ندارد. ذهنم صاف می‌شود.

چیزهای زیادی دوست دارم. مثلا بروم. از ی.زد. ط. لا بخرم.

از اینترنت مانتو سفارش دهم.

هنوز راه نمی‌روم اما گاهی چند لحظه می‌ایستم که دست بشورم مثلا. دلم می خواهد بروم مش.هد سرویس ن.قره ف.یروزه بخرم.لباس سای.ز بز.ر.گ سفارش دهم.

خواهرم پیشم بود غمش و اذیتهای بچه‌هایش خسته ام کرد اما وقتی رفت گریه کردم.

نمی‌دانم. احتمالا جزو لاینفک زندگی بشر است.

صدای فاحته می‌شنوم حالا و به لبهایم بالم لب زده‌ام.

۱۴۰۳/۰۱/۱۴ ساعت ۶:۷ ب.ظ توسط انیس

وقت تلف کردن تا حد زیادی. بعدش نشستم روبروی کار. بعد خوشحال شدم که نفرتم به آنکه باید برگشت سرجایش.

خود خدا هم گفته باید از یک سری آدم متنفر باشیم. وگرنه سنگ روی سنگ بند نمی‌آید.

قصاص در همه‌ی ادیان و همه‌ی قوانین موجود است. حالا در هرکجا به نحوی. شاید من به مرگ بعضی‌ها راضی نباشم. نه از سر عطوفت که از سر حیف و حرام شدن حق. باید بمانند و تقاص پش دهند و فلاکتشان به گوشم رسد.

۱۴۰۳/۰۱/۱۳ ساعت ۳:۲ ق.ظ توسط انیس

۱۴۰۳/۰۱/۱۱ ساعت ۹:۲۴ ب.ظ توسط انیس

خواهرم را با دزموند فرستاده ام برایم استندی بخرند که قرص‌ها و کرمهایم را تویش بچینم. حالا انگار واجب است. نیست خب اما انگیزه ی زندگیست.

ماشین می رفت یاد قبل افتادم. خواهرم که عروس بود، که سقط میمرد، که حامله شد که باز حامله شد. که حالا بچه هایش نهدو ششساله هستند.

روزگاری أش شش ساله بود. می نشست روی پایم میربوسیدمش و زاک...زاک یازده ساله بود.

دلم خواست اش کوچک شود ببوسمش.

انگار غمگین شدم و عسکم آمد کمی. گفتم آیا من مستعد غمگین شدنم.

فکر کنم بله. چون ذهنم فقط روی نقاط منفی متمرکز می‌شود.

همه حواسشان به دزموند است.

خواهرم به مادرم گفته انیس برای خودش شهبانویی می‌کند.

آن یکی خواهر گفت طفلی دزموند می‌خواست برایت کنتور بگیرد.

می‌گویند چکارش کردی دوستت دارد.

خب من هم دوستش دارم و یک جای بخصوص قلبم مال اوست.

جایی که هیچ کس به آن دسترسی ندارد.

دزموند کنار خواهرم عین برادر ایستاده

نجیب است و کودک و پاک.

رنگی ندارد. نور از قلبش رد میشود.

در مه دوست داشتنش سیر می‌کنم.

اما دست خودم نیست. دلم می‌خواهد نجات پیدا کنم.

دلم می‌خواهد خوب باشم.شوم.

یک چیز خنده دار. فکر میکنم برای کمک بهش باید طلای دست دوم بخرم.

۱۴۰۳/۰۱/۱۰ ساعت ۲:۴ ب.ظ توسط انیس

از دست دزموند عصبانی می شوم. همیشه عصبانی می شوم.

مثلا این روزها چای پررنگ می خورم نه کمرنگ هر که را دیده گله کرده انیس چای پررنگ می خورد. یک معضل لاینحل ازش درست کرده.

انسان چقدر بیکار سطحی احمق و ک.س خل باشد.

۱۴۰۳/۰۱/۰۷ ساعت ۷:۴۵ ب.ظ توسط انیس

پام رو باز کردم. پوست پوستی شده و هنوز ورم داره و کبوده.

باورم نمی‌شه چه دردی تحمل کردم.

۱۴۰۳/۰۱/۰۷ ساعت ۷:۴۴ ب.ظ توسط انیس

دلم می‌خواد به چیزی عادت کنم. عاشق بشم. عاشق.

می‌دونی؟

عاشق.

۱۴۰۳/۰۱/۰۶ ساعت ۱۲:۴۰ ق.ظ توسط انیس

پیج برادرش را اتفاقی توی اینستا دیدم.

عکسش را گذاشته بود.

همان بود اما بسیار غریبه بود. نه انگار که روزی برایش خندیده بودم، برایش گریسته بودم، هر وقت باران باریده بود گفته بودم آنجا ، جایی که او هست هم باران می‌بارد ؟

عجیب که او نبود. قیافه‌اش...از خودم پرسیدم روزی در تمنای این چشمها، لبها، آغوش ، دستها...مو و رنگ چشم ...

اینها می‌سوختم؟اما چه فایده که بعدش تا دو روز بعد در حس دلتنگی داشتم.

عشق نه...غم...فقدان...وقتی دیدم در دست چپش حلقه دارت یکهو دلم ریخت.

فراموش کردم کجای زندگی ام.

بعد...

به دزموند گفتم برایم فال بگیر.

گفت نیت؟

نیت را که نمی‌گویند اما اگر هم می‌گفتند نیت من گفتنی نبود.

غمگین بودم و شرمنده که به شوهرم بگویم برای احساس فعلی ام درباره ی آدمی که زمانی جایی در قلبم داشت

از حافظ بپرسد.

پرسید.

جواب آمد که نکن. نگو. دست بردار. همه چیز به ضررت است

می‌دانستم که هست.

خوب می‌دانستم

اما بعدش یک روز یا دو روز بعدش یاد آن چیزی که واقعا بود افتادم.

بیماری.

من بیمار بودم و عامل بیماری او نبود.

او خود بیماری بود.

جرثومه‌ی به گند کشیدن وجودم.

همه ی اسکرین شات ها را حذف کردم و فکر کردم

هر راست نشاید گفت چه برسد به هر چپ ..هر دروغ...هر مرض

و بانمک این است که در بیوی پیج خصوصی اش نوشته

فاطمه و بنیها و بعلها و...

از امام عسکری حدیث گذاشته

کلی دعا

قرآن

دوست ندارم فکر کنم توبه کرده

به هر حال در لیست نفرین شب قدرم در صدر می درخشد.

۱۴۰۳/۰۱/۰۵ ساعت ۹:۵۰ ق.ظ توسط انیس

کسی که سرمه نخوادم تو چشاش

دمپایی نمیخوامش تو پاهام

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.