کارم رو پریشب تمام کردم. کاری که از ۱۴۰۰ رو دوشم مونده بود.
دیروز رو کتاب خواندم.
دیشب سریال کتاب رو دیدم. و حالا چون توی این جای پرتم جرئت تماشاش رو ندارم.
سردرد دارم.
قرصهام شده سبب پنجتا قبل از خواب.
فکر کن. اینهمه مواد شیمیایی روانه ی مفزت کنی.
دزموند نمیذاره که نخورم. میگه که حالت بد میشه.
چرا ؟ دست زندگی مرا راهنمایی کرد به گرداب قرص؟
چند وقت پیش یاد ۱۵ سالگی افتادم و صدایی که سرم داد می زد دستت رو بذار تو پریز برق.
بگذریم.
زخمهای وجودم خوب نشدن اما خودم رو میشناسم . عصر با گلهای بابونه برای خودم گردنبند درست کردم.
زود مردن اما وقتی بودن چشمام از شادی می درخشید.