۱۴۰۴/۰۸/۲۷ ساعت ۱۱:۱۹ ب.ظ توسط انیس
سلام جواد. چند وقت پیش به من گفتی که صدایت کنم سید! فکر کردم برای شوخی و اینها بود. بعد دیدم نه واقعا سید هست جلوی اسمت در شناسنامه. نگفته بودی. البته بهتر شد که نگفتی خدا میداند اگر مثلا این را بیست و شش یا هفت سال پیش میدانستم چقدر لودگی میکردم و میخندیدم و میخنداندمت. منظورم این نیست که بد باشد خندیدن. منظورم این است که خوب است اگر یک چیزهایی بماند برای نخندیدن.
یکیاش اینکه توی لائیک، ملحد، بیدین و ایمان ِ تا حدی دینستیز و به قول خودت ضد خرافات در شناسنامه جلوی اسمت آن لقب را نوشته باشند. حالا بگذریم. من فکر میکردم تو چپ بودی...خوشحالم که دیگر هیچی نیستی:))
قرار بود چیزی را دست نیندازم.
ببین راستش برایم خیلی جالب است. معمولا خودم میروم آدمها را میگردم. دستم همیشه میان گذشته و لابهلای خاطرات میگردد. به دنبال چه؟ شاید اثری از خود واقعی..یا برای توجیهی، برای یاغتن آن علت العلل وضعیت اکنون. خیلی جالب شد که یاد من افتادی و آمدی اینستا و ایمیل و فلان.
البته هنوز نمیدانم که کار خوبی کردم اینجا را دادم بهت یا نه. اما بههرحال امروز برایم نوشتی که خاطرهای از من یادت مانده. گفتی قرار بوده برادر ج.ل.ا.ل آ.ل.ا.ح.م.د بیاید آن سال. من یا خانه نشین بودهام یا دبیرستانی. بعد تو هم بودهای و من گفتهام اینها را نگاه کن! همه خودشان را شکل سهراب و فروغ درآوردهاند. میگفتی بعد تو گفته بودی خب چه عیبی دارد؟ بعد من گفته بودم عیب که خیلی دارد بدترین عیبش این است که نمیگردند ببینند کیستند، چیستند دست و پا میزنند که یک سهراب یک شاملو یا یک فروع درست کنند..چیزی که آن موقع عصبانیات کرده بود و حالا به حنده انداخته بودت این بود که اضافه کردهام: حالا انگار اینها که بودهاند؟ با آن امکانات و آشناها و کلاسها و مهمانی و نشستها باید هم آنی که شدند میشدند. میگفتی دربارهی ش.م.س آل اح...د هم گفته بودم اصلا این را ببینیم که چی؟ چه میخواهد به ما بگوید؟! تا وقتی نانمان را جور نکنیم وقتی برای پرداختن به هنر نخواهیم داشت.
میگویی حالا واقعا به حرفم رسیدهای. اما میدانی جواد خودم خیلی دیگر به حرفم اعتقادی ندارم! یعنی اگر واقعا نخواهی گولم بزنی و راستش را بگویی خب حالب است که با آن سن صغیر همچین افاضاتی کرده باشم اما حالا دیگر با کسی دعوایی ندارم.
اگر کاری از دستم بربیاید انجام میدهم. برنیاید هم دیگر کاری به این و آن ندارم.خیلی سال است. گرچه اصولا من هم هرگز کاری به کسی نداشتهام.
اما یک چیزی که ناراحتم کرد این بود که شنیدم از فرشته جدا شدی.
کلا مردهایی که زمانی یک آشناییای دوستی سالمی چیزی بین من و آنها بود یک چیزی میگویند که بله تو گفتی که فلان...و ما یادمان مانده. میگویی من به تو گفتهام این زن بالاخره یک روز میزند در ماتحتت و میرود. که رفت.
واقعا؟! اگر هم گفته باشم لابد برای دیدن دوستیهای"جاست فرندی" بیپایان جنابعالی بود. با کل بانوان بلاگ اسپات در جاست فرندیتّی عمیق دست و پا میزدی.
همان موقع بود که من ازت فاصله گرفتم. هر جا میرفتم درپای از پدرخواندگی -و ببخشید قوادّی شما - به چشم میآمد. میدانی که فرشته آن موقعها هم مرا میخواند و به نقل از خودت میگویم که دوستم نداشت. مثل اکثریت قریب به اتفاق بانوان. اما واقعا واقعا دوستت داشت. زن خوبی هم بود. آقا ظرفیتش را نداشت و کاملا هم حق داشت چون اصلا قرار نبود اساسا ظرفیتی در اینبار در موسسهی ازدواج تعریف شود. بیا هم را گول نزنیم، خب؟!
تصورت میکنم که لبخندی بر لب داری! شاید هم رنجیدی!
اما خب من واقعا دلم برای آن زن میسوزد. تنها چیزی که خیالم راخت کرد این است که پسر و دخترت را قرار است آن مادر بزرگ کند و اینکه او هم ننشسته برایت ماتم بگیرد. زندگی خودش را ساخته. دمش گرم.
از کتابی که هدیه دادی هم ممنون. جالب بود. هنوز یادت هست که کتابهای مربوط به گورخرها را دوست دارم:)
ولی واقعا دقت کردهای؟ آن صحنه را که هزاران سال پیش..دقیق نمیدانم. شاید هم میلیونها؟ آن نقاشی را دیدی؟ درست همان بیشهزار مانده. بعد فکر کن من دیروز از دزموند میپرسیدم این دریا قبل از انقلاب هم بوده؟! زمان قاجار چی؟!
بله.
خلاصه ای سید جد در کمر نازده شبت به خیر.
رفتم بر.کین. گ رو با دوبله فارسی دیدم. هجده سال پیش قول داده بودم. البته اینها حرفهای خودت است. من یادم نمیآید.
امیدوارم دروغ نگویی.