۱۴۰۴/۰۸/۲۸ ساعت ۷:۳۲ ب.ظ توسط انیس

هی هی! آقا سید جوان خان! چه روزگار عجیبی شده.

خدا را شکر در هیچ دوره‌ای از زندگی از دور یا از نزدیک نه تو به من داشتی میلی و نه من به تو. همین باعث می‌شود که حالا با خیال راحت باهات حرف بزنم.

اما بعضی وقتها فکرهای بچگانه می‌آید سراغم هنوز هم! كه مثلا کاش جای جواد فتانه بودی! :))) منظورم این است که کاش تو زن بودی یا من رحیم بودم.

۱۴۰۴/۰۸/۲۷ ساعت ۱۱:۴۱ ب.ظ توسط انیس | 

جواد،

دیروز داشتم کتابی را که هدیه داده بودی، ورق می‌زدم. به آن نقاشی بیشه‌زار باستانی رسیدم. ناگهان، یک‌باره، خاطره‌ای به سویم آمد که سال‌ها بود گمش کرده بودم.

آن تابستان بود. هفده-هجده ساله بودم. تو چند سالی بزرگ‌تر. کنار ستون کتابخانه چسبیده بودیم به ضبط قدیمی دفتر رئیس، که داشت "اگزیستانسیالیسم چیست؟" را توضیح می‌داد. گوش می‌دادیم. ما، با آن وقار مصنوعی نوجوانی، دربارۀ "بودن" و "اصالت" و "پوچی" داد سخن می‌دادیم. تو با اطمینان تمام از سارتر حرف می‌زدی و من، با خشمی پنهان، به تابلوی روبرو خیره شده بودم.

یکهو گفتم: "جواد، فکر می‌کنی زمان قاجار آبگوشت را هم همین شکلی، مثل الان، می‌پختند؟"

سکوت کردی. بعد خندیدی. گفتی: " داری از فلسفه فرار می‌کنی. این چه سؤالی است؟"

من آن روز پاسخی نداشتم. اما حالا، بعد از اینهمه سال، پاسخش را می‌دانم.

آن سؤال، فرار از فلسفه نبود؛ شاید عمیق‌ترین مواجهۀ من با آن بود. همۀ آن حرف‌های بزرگ درباره‌ی "معنای زندگی" و "آزادی مطلق" در برابرِ این حقیقتِ ساده رنگ می‌باخت که امواج دریایی که آن تابلوی دیوار را زینت داده بود، با شن‌هایش، قرن‌ها قبل از آنکه ما خودمان را "سهراب" یا "فروغ" یا "اگزیستانسیالیست" بدانیم، آنجا بوده‌اند. و قرن‌ها بعد از آنکه ما و تمام بحث‌هایمان به خاک تبدیل شویم، نیز خواهند بود.

"حرف"، گاهی ما را چنان در حلقۀ خودمان اسیر می‌کند که فراموش می‌کنیم بخشی از یک جهانیم که خودش را با قوانین دیگری توضیح می‌دهد: با زمختیِ سنگ‌ها، صبرِ درختان، و عطر ساده‌ی یک دیگ آبگوشت.

حالا که به آن روز فکر می‌کنم، می‌بینم تو در جستجوی پاسخی برای "چگونه باید زندگی کرد" بودی، و من، بی‌آنکه بدانم، داشتم به "زندگی کردن" نگاه می‌کردم. به چیزی که از پیش بوده و خواهد بود. به گورخرهایی که در نقاشی یک غار، فقط "هستند"، بی‌آنکه نیاز به توضیحی فلسفی داشته باشند.

شاید حرف من در آن سال‌ها هم همین بود، جواد. شاید تمام آن عصبانیت‌ام از شکل‌گیری‌های مصنوعی شما، از همین جا می‌آمد. که شما داشتید "لباس" فلسفه و شعر را می‌پوشیدید، اما من، کودکانه، به "پوست" جهان اشاره می‌کردم. من گاهی در برابرتان احساس کوچکی می‌کردم. زورم می‌آمد که بلد نیستم ویترین بچینم برای حرف‌هایم.

حالا دیگر بر سر هیچ‌کدام از آن بحث‌ها نیستم. همانطور که گفتم، "اگر کاری از دستم بربیاید انجام می‌دهم. برنیاید هم دیگر کاری به این و آن ندارم."
اما این یک چیز را برایت روشن کنم: آن دخترک عصبانی، بی‌دلیل عصبانی نبود. او داشت تلاش می‌کرد از پشت شیشۀ کلمات، دنیای واقعی را ببیند. با فرستادن این پست، کمی از آن دریا و آن سؤال قدیمی را برایت بازارسال می‌کنم. شاید اینبار، جواب مرا بشنوی، ای رفیق سپیدمو.

۱۴۰۴/۰۸/۲۷ ساعت ۱۱:۱۹ ب.ظ توسط انیس

سلام جواد. چند وقت پیش به من گفتی که صدایت کنم سید! فکر کردم برای شوخی و این‌ها بود. بعد دیدم نه واقعا سید هست جلوی اسمت در شناسنامه. نگفته بودی. البته بهتر شد که نگفتی خدا می‌داند اگر مثلا این را بیست و شش یا هفت سال پیش می‌دانستم چقدر لودگی می‌کردم و می‌خندیدم و می‌خنداندمت. منظورم این نیست که بد باشد خندیدن. منظورم این است که خوب است اگر یک چیزهایی بماند برای نخندیدن.
یکی‌اش این‌که توی لائیک، ملحد، بی‌دین و ایمان ِ تا حدی دین‌ستیز و به قول خودت ضد خرافات در شناسنامه جلوی اسمت آن لقب را نوشته باشند. حالا بگذریم. من فکر می‌کردم تو چپ بودی...خوشحالم که دیگر هیچی نیستی:))
قرار بود چیزی را دست نیندازم.
ببین راستش برایم خیلی جالب است. معمولا خودم می‌روم آدم‌ها را می‌گردم. دستم همیشه میان گذشته و لابه‌لای خاطرات می‌گردد. به دنبال چه؟ شاید اثری از خود واقعی..یا برای توجیهی، برای یاغتن آن علت العلل وضعیت اکنون. خیلی جالب شد که یاد من افتادی و آمدی اینستا و ایمیل و فلان.
البته هنوز نمی‌دانم که کار خوبی کردم این‌جا را دادم بهت یا نه. اما به‌هرحال امروز برایم نوشتی که خاطره‌ای از من یادت مانده. گفتی قرار بوده برادر ج.ل.ا.ل آ.ل.ا.ح.م.د بیاید آن سال. من یا خانه نشین بوده‌ام یا دبیرستانی. بعد تو هم بوده‌ای و من گفته‌ام این‌ها را نگاه کن! همه خودشان را شکل سهراب و فروغ درآورده‌اند. می‌گفتی بعد تو گفته بودی خب چه عیبی دارد؟ بعد من گفته‌ بودم عیب که خیلی دارد بدترین عیبش این است که نمی‌گردند ببینند کیستند، چیستند دست و پا می‌زنند که یک سهراب یک شاملو یا یک فروع درست کنند..چیزی که آن موقع عصبانی‌ات کرده بود و حالا به حنده انداخته بودت این بود که اضافه کرده‌ام: حالا انگار این‌ها که بوده‌اند؟ با آن امکانات و آشناها و کلاس‌ها و مهمانی و نشست‌ها باید هم آنی که شدند می‌شدند. می‌گفتی درباره‌ی ش.م.س آل اح...د هم گفته بودم اصلا این را ببینیم که چی؟ چه می‌خواهد به ما بگوید؟! تا وقتی نان‌مان را جور نکنیم وقتی برای پرداختن به هنر نخواهیم داشت.

می‌گویی حالا واقعا به حرفم رسیده‌ای. اما می‌دانی جواد خودم خیلی دیگر به حرفم اعتقادی ندارم! یعنی اگر واقعا نخواهی گولم بزنی و راستش را بگویی خب حالب است که با آن سن صغیر همچین افاضاتی کرده باشم اما حالا دیگر با کسی دعوایی ندارم.

اگر کاری از دستم بربیاید انجام می‌دهم. برنیاید هم دیگر کاری به این و آن ندارم.خیلی سال است. گرچه اصولا من هم هرگز کاری به کسی نداشته‌ام.

اما یک چیزی که ناراحتم کرد این بود که شنیدم از فرشته جدا شدی.

کلا مردهایی که زمانی یک آشنایی‌ای دوستی سالمی چیزی بین من و آن‌ها بود یک چیزی می‌گویند که بله تو گفتی که فلان...و ما یادمان مانده. می‌گویی من به تو گفته‌ام این زن بالاخره یک روز می‌زند در ماتحتت و می‌رود. که رفت.

واقعا؟! اگر هم گفته باشم لابد برای دیدن دوستی‌های"جاست فرندی" بی‌پایان جنابعالی بود. با کل بانوان بلاگ اسپات در جاست فرندیتّی عمیق دست و پا می‌زدی.
همان موقع بود که من ازت فاصله گرفتم. هر جا می‌رفتم درپای از پدرخواندگی -و ببخشید قوادّی شما - به چشم می‌آمد. می‌دانی که فرشته آن موقع‌ها هم مرا می‌خواند و به نقل از خودت می‌گویم که دوستم نداشت. مثل اکثریت قریب به اتفاق بانوان. اما واقعا واقعا دوستت داشت. زن خوبی هم بود. آقا ظرفیتش را نداشت و کاملا هم حق داشت چون اصلا قرار نبود اساسا ظرفیتی در این‌بار در موسسه‌ی ازدواج تعریف شود. بیا هم را گول نزنیم، خب؟!

تصورت می‌کنم که لبخندی بر لب داری! شاید هم رنجیدی!

اما خب من واقعا دلم برای آن زن می‌سوزد. تنها چیزی که خیالم راخت کرد این است که پسر و دخترت را قرار است آن مادر بزرگ کند و این‌که او هم ننشسته برایت ماتم بگیرد. زندگی خودش را ساخته. دمش گرم.

از کتابی که هدیه دادی هم ممنون. جالب بود. هنوز یادت هست که کتابهای مربوط به گورخرها را دوست دارم:)
ولی واقعا دقت کرده‌ای؟ آن صحنه را که هزاران سال پیش..دقیق نمی‌دانم. شاید هم میلیون‌ها؟ آن نقاشی را دیدی؟ درست همان بیشه‌زار مانده. بعد فکر کن من دیروز از دزموند می‌پرسیدم این دریا قبل از انقلاب هم بوده؟! زمان قاجار چی؟!

بله.

خلاصه ای سید جد در کمر نازده شبت به خیر.

رفتم بر.کین. گ رو با دوبله فارسی دیدم. هجده سال پیش قول داده بودم. البته این‌ها حرفهای خودت است. من یادم نمی‌آید.

امیدوارم دروغ نگویی.

۱۴۰۴/۰۸/۲۷ ساعت ۱۰:۲۷ ب.ظ توسط انیس

صدای خمیازه‌ی دزموند شاید هم زاک من را می‌ترساند. انگار قرار است چیزی تمام شود.

۱۴۰۴/۰۸/۲۷ ساعت ۱۰:۲۶ ب.ظ توسط انیس

خیلی چیزها هست که در موردشان بنویسم. اینکه با خواهرم رفمدتم شهر کودکی‌ام. اینکه متوجه شدم چقدر از بوی هتل و اتاقهای هتل بدم می‌آید. اینکه همه‌ی مدت اتاقم را می‌خواستم. اتاق خوابم را. کتاب‌ها و فیلم‌ها و آشپزی کردنم را. این‌که پیش دزموند توی ساحل نشسته بودیم روی سنگ‌ها. موجها می‌آمد و می‌رفت. صحنه‌ی زیبایی بود اما بوی گندی در فضا پخش بود. بوی فاضلاب. شاید هم بوی عدم توانایی از لذت بردن. نه اینکه ضدحال بزنم یا دعوا کنم یا چیزی صرفا از خوشحالی کردن ناتوان بودم. یعنی

۱۴۰۴/۰۸/۲۷ ساعت ۱۰:۲۶ ب.ظ توسط انیس

خیلی چیزها هست که در موردشان بنویسم. اینکه با خواهرم رفمدتم شهر کودکی‌ام. اینکه متوجه شدم چقدر از بوی هتل و اتاقهای هتل بدم می‌آید. اینکه همه‌ی مدت اتاقم را می‌خواستم. اتاق خوابم را. کتاب‌ها و فیلم‌ها و آشپزی کردنم را. این‌که پیش دزموند توی ساحل نشسته بودیم روی سنگ‌ها. موجها می‌آمد و می‌رفت. صحنه‌ی زیبایی بود اما بوی گندی در فضا پخش بود. بوی فاضلاب. شاید هم بوی عدم توانایی از لذت بردن. نه اینکه ضدحال بزنم یا دعوا کنم یا چیزی صرفا از خوشحالی کردن ناتوان بودم.

۱۴۰۴/۰۸/۰۶ ساعت ۱۱:۲۳ ب.ظ توسط انیس

حالم بدجور گرفته اس، جواد.

۱۴۰۴/۰۸/۰۳ ساعت ۶:۵ ب.ظ توسط انیس

🕯️

من سال‌ها خوبی کردم.
با دستی پر از مهربانی
به دروازه‌ی تاریکی رفتم
و هر بار، تکه‌ای از خودم را جا گذاشتم.

او بیمار بود،
در هزارتوی سیاه احساساتش،
می‌لغزید میان ناله و نفرت،
می‌خواست عشق را در اسارت نگه دارد.

من بخشیدم،
باز هم برگشتم،
باز هم سوختم.

اما امروز،
دلم به نرمی گفت:
دیگر کافی‌ست.

من در اولویتم.
من، دزموند، و بچه‌هایم.
من و خانه‌ای که از نور و نان و آرامش ساخته‌ام.

اگر او می‌خواهد در دخمه‌ی رنجش بماند،
باشد.
اما من دیگر نجات‌دهنده نیستم.

من زنده‌ام.
و این‌بار،
خوبی‌ام را برای خودم نگه می‌دارم. 🌿

۱۴۰۴/۰۸/۰۳ ساعت ۵:۵۹ ق.ظ توسط انیس

پس از سال‌ها، گریه کردم. نه از جنس گریه‌های قدیمی و معمولی ...که از سرد درماندگی بود. این بار، از جنس درک کردن بود. از جنس باور کردن.

بالاخره باور کردم با من چه کردند.

باور کردم که آن کتک‌ها، آن تحقیرها، آن القاب «زشت» و «جادوگر»، حق من نبوده است. باور کردم که شکستن روح یک کودک، به هر بهانه‌ای، جنایت است. باور کردم که خانواده، نه پناهگاه، که میدان جنگی بود که من، سرباز بی‌سلاحش بودم.

از همه‌شان متنفرم. از پدر و مادری که به جای آغوش، تفنگ به سویم گرفتند. از خواهرانی که به جای دست، خنجر تحقیر به پشتم فروکردند. از خانواده‌همسری که به جای خوشامد، انگشت اتهام به سویم نشانه رفتند. و از خودم، برای آن همه سال سکوت، برای آن همه سال تحمل، برای آنکه پس از ازدواج، فکر کردم باید قهرمان صلحی باشم که پل می‌سازد، غافل از آنکه آن سوی پل، هنوز هم دشمن ایستاده است.

اما در اوج این نفرت، عجیب‌ترین حس به سراغم آمد: عشق.

دلم می‌خواهد خود گذشته‌ام را بغل کنم. آن عروس ترسیده را که دامن خونینش را چون پرچم شرم بالا گرفته بود. آن دختر دل‌شکسته را که فکر می‌کرد گناهکار است. آن مادر جوان و درمانده را که در آینه، تنها سایه‌ای از خود می‌دید. می‌خواهم همه‌شان را محکم در آغوش بگیرم، پیشانی‌شان را ببوسم و در گوششان زمزمه کنم: «تقصیر تو نبود. تو قوی‌تر از آنی بودی که می‌دانستی. ما از این جان به در خواهیم برد.»

دیگران حالم را با هم می‌زنند. حوصله‌ام را سر می‌برند. جمله‌ای که دنیایی در خود دارد. دیگر اجازه نمی‌دهم کسی با ترکیب کردن دردهای قدیم و تحقیرهای تازه، معجونی از ناامیدی برایم بسازد. دیگر حوصله ندارم. حوصله نقش قربانی را بازی کردن، حوصله توجیه کردن رفتارهای زشت، حوصله گدایی برای محبت.

اشک‌هایم را دوست دارم. چون دیگر نشانه ضعف نیستند. نشانهٔ این هستند که هنوز توانایی احساس کردن دارم. نشانهٔ این هستند که قلبم، پس از آن همه یخبندان، هنوز می‌تپد.

من باور کردم. و این باور، اولین روز زندگی واقعی من است. این بار، نه برای فرزندانم، نه برای همسرم، نه برای رضای پدر و مادری که هرگز راضی نمی‌شوند، که برای خودم زندگی می‌کنم. می‌نویسم، ترجمه می‌کنم، گریه می‌کنم، و دوباره می‌خندم.

زنده باد خودم.

زنده باد آن زنی که تصمیم گرفت دیگر نخواهد مرد.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها