۱۴۰۲/۱۰/۲۶ ساعت ۸:۵ ب.ظ توسط انیس
باید یاد بگیرم خودم نت بخرم و خودم سریال با زيرنویس که توی گوشی ببینم. جو دو نفره و اینها خوب است اما دزموند باید زود بخوابد و میگوید من بیدار نگهش میدارم ...همیشه احساس گناه میکنم. چون افسردهام. تلقین نیست . واقعیت است.
کودکی سختی داشتم. شکنجهی جسمی و روحی شدهام. پدرم روانی و مادرم ک خل بود و هست.
خب بیست دوم آینهی بیست سال اول است. فکر من ۱۴ ساله هستی و با قنداق تفنگ بیفتند دنبالت.
دستت را بگذارند توی پریز برق، با آب یخ بیدارت کنند با سیم تلوزیون بزنندت. با کارد میوه خوری بهت ضربه بزنند.
فکر کن حبست کنند و سه چهار روز بدون غذا و آب بگذارندت. با دستان بسته که هنوز آثار طناب رویشان است.
حوصلهی دنیایتان را ندارم. و آدمهایش. من نباید بچه دار میشوم. بار اول خنگ بودم و فکر میکردم اگر با شوهرم بخوابم بچه دار نمی شوم. واقعا همینطور بودم. ساده و خنگ. چون کسی یادم نداده بود وقتی با مردی بخوابم ممکن است بچه دار شوم. بار دوم دقت نکردم. پر از شوق و خواستن و دوست داشتن مردم بودم و گرم بودم و جوان و عاشق. خودم پرت کردم توی بغل دزموند ۲۹ ساله و أش دنیا آمد.
من آماده نبودم برای مادری کردن . اوایل زاک را دوست نداشتم...
در واقع من عاشق بچه هایم هستم اما همیشه یک جای دلم نسبت به آنها یخ و مرده است
دزموند.را بیشتر دوست دارم. چون حامی من است و مراقبم.
می ترسم بمیرد و این دنیا مرا بخورد و بریند.
هنوز کمربند مردانه که می بینم کمرم میسوزد.
هنوز آب جوش که می بینم رانم میسوزد.
فکر میکنم برای همین است که نمیتوانم خیلی دوستیها را نگه دارم چون آدمها به من بدهکار نیستند و من این را باور نمیکنم در اعماق. نه باور میکنم اما احساس نمیکنم.
من قربانی نیستم . احساسش را ندارم فقط واقعیت تلخ و کشنده است
باید مرور ش کنم که بدانم چه ام است.
هنوز پله می بینم یاد دستی که هلم داد می افتم. با چشمان پر از شرر و نفرت و پوزخندی بدجنس.
گفت دستت را بده. دادم. گرفتش و هلم داد. سهم من از داشتن مادر این بود و از داشتن پدر آن بود.
دوستشان دارم خیلی اگر نفرت داشتم ازشان ترسی از ابرازش ندارم ....دوستشان دارم و نمی توانم فراموش کنم و قرار نیست فراموش کنم و این تناقض و تعارض اصلی زندگی من است.
این است که خیلی جاها تکلیفم روشن نیست. تو باید شکنجه گرت را دوست داشته باشی . باید هم نه. دوست داری دیگر. بعد باید از او نفرت هم داشته باشی. باید هم نه. داری دیگر. چه کار کنی؟ تعارض...تناقض...گیج و خسته ات میکند...
این است که من زن نمایش و پنهان شدنم. زن پرحرفی و سکوت مطلق. زن زندگی و زن مرگ. زن محبت و عشق و نفرت و کینه. زن بی خیال و زن زودرنج. زن تأمل و زن عجول. زن حکمت و زن نادانی. زن غم و اندوه و زن شادی. زن پیر و زن جوان و زن کودک. زن فلسفه و زن حماقت. زن بخشش و زن کینه. زن باعتما ب نفس و زن خجالتی. زن متکی و کافی به خود و برای خود و زن مقایسه و حسرت و حسادت و غبطه. زن راضی و زن غرغر ...زن خنده های گذرا و زن غمهای طولانی...
این منم.
خودم.
أنیس الجلیس هزار و یک شب پر از انس . زن خاموش بی قصه ی پر غصه.
زن وبلاگ و زن پاک کننده ی بلاگهای بی شمار
زن اینستا . عکس و زن اینستای تهی رسمی.
زن وفاداری و خیانت. زن احساس گناه و عذاب وجدان زن خودخواه دلمرده با وجدانی بی حس.
زن دوستی های یواشکی و زن محتاط و جدی ...زنی که می راند.
من همینم. زن خاطرات ريز و زن فراموشیهای بزرگ.
خطرناک و امن.