۱۴۰۲/۱۰/۲۸ ساعت ۲:۱۴ ق.ظ توسط انیس

امشب برای پوشوندن کبودیهای زیر چشم کرم پودر تیره زدم.

خیلی خجالت کشیدم. توی همه ی عکسها هست. نه برای کرم پودر تیره ...نه چون خجالت کشیدم...

همون طور جمع شده توی خود و معذب و خجالتی...

بین دو مرد گنده و درشت...

بس که کم آدم می بینم....من لات پشت کیبوردم... والا

بیرون از خونه خجالتی ام...

نمی دونم خوبه یا بده اما هست دیگه. ....

فردا خدا کنه بنویسم...

۱۴۰۲/۱۰/۲۸ ساعت ۲:۸ ق.ظ توسط انیس

امشب قسمت آخر سریال ف.ا.ر.گ.و رو دیدم. راضی بودم ازش. البته توقع بیشتری داشتم ازش اما همینم خوب بود...

حیف تموم شد.

۱۴۰۲/۱۰/۲۸ ساعت ۱:۵۰ ق.ظ توسط انیس

اولین بار که با رسول بیرون کتابخانه قرار گذاشتم سال ۷۹ بود. بعدش دیگر ندیدمش.

وقتی من را دید گفت چقدر ساده و خجالتی هستی. صورتش سبزه بود و سفید کننده ی ب‌ ب ک روی صورتش ماسیده بود. روی جوشهایش.

بعد به دوستم گفته بود بس که ساکت بود فکر کردم مریضه😶

رفته بودم در مورد دزموند باش درددل کنم.

چه چرتی....خیلی خارجی بودم مثلاً...می روم در سن ۲۱ سالگی درباره ی مرد مورد علاقه ام که خیلی خیلی اذیتم می کند با کسی که سی و چند ساله است و آمده بود خواستگاریم درددل کنم! چه بلاهتی...

یادم است ساکت شد...بعد عصبانی بعد دوباره ساکت ...

خب چطور زنت می‌شدم .

..خواستگار یا عاشق درست درمون نداشتم....

خلاصه خواهرم میگه رسول مرده نمی‌دونم...اما می‌دونم روانی بود.

بعد میگم چرا😀

۱۴۰۲/۱۰/۲۷ ساعت ۲:۱۶ ق.ظ توسط انیس

نمی‌خوام آدم خوبه ی قصه باشم

می‌خوام خوب یا بد خودم باشم

به خودم برسم

به روحم

و

به تن و ظاهرم

۱۴۰۲/۱۰/۲۶ ساعت ۸:۵ ب.ظ توسط انیس

باید یاد بگیرم خودم نت بخرم و خودم سریال با زيرنویس که توی گوشی ببینم. جو دو نفره و اینها خوب است اما دزموند باید زود بخوابد و می‌گوید من بیدار نگهش می‌دارم ...همیشه احساس گناه می‌کنم. چون افسرده‌ام. تلقین نیست‌ . واقعیت است.

کودکی سختی داشتم. شکنجه‌ی جسمی و روحی شده‌ام. پدرم روانی و مادرم ک خل بود و هست.

خب بیست دوم آینه‌ی بیست سال اول است. فکر من ۱۴ ساله هستی و با قنداق تفنگ بیفتند دنبالت.

دستت را بگذارند توی پریز برق، با آب یخ بیدارت کنند با سیم تلوزیون بزنندت. با کارد میوه خوری بهت ضربه بزنند.

فکر کن حبست کنند و سه چهار روز بدون غذا و آب بگذارندت. با دستان بسته که هنوز آثار طناب رویشان است.

حوصله‌ی دنیایتان را ندارم. و آدمهایش. من نباید بچه دار می‌شوم. بار اول خنگ بودم و فکر میکردم اگر با شوهرم بخوابم بچه دار نمی شوم. واقعا همینطور بودم. ساده و خنگ. چون کسی یادم نداده بود وقتی با مردی بخوابم ممکن است بچه دار شوم. بار دوم دقت نکردم. پر از شوق و خواستن و دوست داشتن مردم بودم و گرم بودم و جوان و عاشق. خودم پرت کردم توی بغل دزموند ۲۹ ساله و أش دنیا آمد.

من آماده نبودم برای مادری کردن . اوایل زاک را دوست نداشتم...

در واقع من عاشق بچه هایم هستم اما همیشه یک جای دلم نسبت به آنها یخ و مرده است

دزموند.را بیشتر دوست دارم. چون حامی من است و مراقبم.

می ترسم بمیرد و این دنیا مرا بخورد و بریند.

هنوز کمربند مردانه که می بینم کمرم میسوزد.

هنوز آب جوش که می بینم رانم میسوزد.

فکر میکنم برای همین است که نمیتوانم خیلی دوستیها را نگه دارم چون آدمها به من بدهکار نیستند و من این را باور نمیکنم در اعماق. نه باور میکنم اما احساس نمی‌کنم.

من قربانی نیستم‌ . احساسش را ندارم فقط واقعیت تلخ و کشنده است

باید مرور ش کنم که بدانم چه ام است.

هنوز پله می بینم یاد دستی که هلم داد می افتم. با چشمان پر از شرر و نفرت و پوزخندی بدجنس.

گفت دستت را بده. دادم. گرفتش و هلم داد. سهم من از داشتن مادر این بود و از داشتن پدر آن بود.

دوستشان دارم خیلی اگر نفرت داشتم ازشان ترسی از ابرازش ندارم ....دوستشان دارم و نمی توانم فراموش کنم و قرار نیست فراموش کنم و این تناقض و تعارض اصلی زندگی من است.

این است که خیلی جاها تکلیفم روشن نیست. تو باید شکنجه گرت را دوست داشته باشی . باید هم نه. دوست داری دیگر. بعد باید از او نفرت هم داشته باشی. باید هم نه. داری دیگر. چه کار کنی؟ تعارض...تناقض...گیج و خسته ات میکند...

این است که من زن نمایش و پنهان شدنم. زن پرحرفی و سکوت مطلق. زن زندگی و زن مرگ. زن محبت و عشق و نفرت و کینه. زن بی خیال و زن زودرنج. زن تأمل و زن عجول. زن حکمت و زن نادانی. زن غم و اندوه و زن شادی. زن پیر و زن جوان و زن کودک. زن فلسفه و زن حماقت. زن بخشش و زن کینه. زن باعتما ب نفس و زن خجالتی. زن متکی و کافی به خود و برای خود و زن مقایسه و حسرت و حسادت و غبطه. زن راضی و زن غرغر ...زن خنده های گذرا و زن غم‌های طولانی...

این منم.

خودم.

أنیس الجلیس هزار و یک شب پر از انس . زن خاموش بی قصه ی پر غصه.

زن وبلاگ و زن پاک کننده ی بلاگهای بی شمار

زن اینستا . عکس و زن اینستای تهی رسمی.

زن وفاداری و خیانت. زن احساس گناه و عذاب وجدان زن خودخواه دلمرده با وجدانی بی حس.

زن دوستی های یواشکی و زن محتاط و جدی ...زنی که می راند.

من همینم. زن خاطرات ريز و زن فراموشیهای بزرگ.

خطرناک و امن.

۱۴۰۲/۱۰/۲۶ ساعت ۳:۳۶ ق.ظ توسط انیس

ظرف شستم. لباسم را که خیس شده بود درآوردم و روی تلویزیون انداختم.

بی‌لباس زیر پتو خزیده‌ام. دزموند ساعتهاست که خواب است. او انسانی طبیعی است. من غیر طبیعی نیستم. من هم یکجور طبیعت خودم را دارم.

به قول آن مرد شمال آفریقایی که دیشب در مورد خودش می‌گفت من پرنده‌ی شبم. عکس زنی فرستاده برایم. با موی بلوند و پیراهن سبز. چقدر زیبا بود. می‌گفت زن پرسیده ایرانی هستی؟ جواب داده نه. ولی دوست دارم باشم. دوست داری چون نیستی.

گفت کشور سعدی بزرگ. چه فکری می‌کند در موردم؟ کل زندگی‌ام دو بیت شعر سنتی یا نو نخوانده‌ام.

امشب سریال دیدم. خسته شدم. کل سریال‌ها حاوی

چند تپه عن هستند:

_ک.ون.ی‌ها و زن‌های ک...لیس...و حقوقشان..که عین زگیل باید توی همه‌ی سریال‌ها ببینیمشان و جرئت نداریم جلوی کسب بگوییم ازشان خوشمان نمی‌آید چون ما مادر ق.ح.به‌ی دگرج.ن.س خواه هستیم و آنها بیست و دو نوع جنسیت اختراع کرده‌اند جدیدا. اصلا ریدم توی همه‌ی انواع جنسیتهای بشری.

_سیاهان و اقلیتهای نژادی و پایمال شدن حقوقشان. از آن سال که آن فلوید را کشتند جر خوردیم. مثل آن نماینده‌ی نیوزلندی که عین میمون توی مجلس عر می‌زد. گور بابای بومی بودن و نژاد وحشی کثیفت. چه را می‌خواهی احقاق حق کنی؟ داری در بطن رفاه و عن غلت می‌خوری. اینجا برای خرید یک قهوه‌ساز باید ک.و.ن بدیم.

_فمنیستها و خودجردادنی‌هایی که هیچ حقی از من تا حالا احقاق نکرده‌اند و مصداق بارز زن علیه زن هستند و زن ستیزتر از خودشان خودشان هستند.

_یهودیهای کثیف و مظلومیت پلشت‌شان. قوم ک..خلی که دنیای ک خلتر خودش را ...گ..ییده و نمی‌شود باهاشان دوست و رفیق شد. یا باید سگشان باشی یا دشمنشان.

_ ریدم به طبیعت و فجایعش. و به طبع وحشی جانوری. شهر خوب است شهر. شهر شلوغ. آسمان خراش. آدمهای خودخواه و سرد و بی‌روح و بی احساس. شهر خوب است با آسمانخراش ها و قهوه و زرق و برقش.

زلزله ، طوفان،سونامی، سیل، گرمای مفرط، سرمای مفرط، ناعادلانه تقسیم شدن سرسبزی...خوردن ضعیف توسط قوی ...

گربه ها و خوردم بچه ها...سگها و خوردن گربه ها...

گوربابای طبیعت. تمدن سرد و مرده دوست دارم

بوی اگزوز و دود و هر چه که مربوط به شهر است و دور بودنش از روح مادرق.ح.به‌ی طبیعت.

۱۴۰۲/۱۰/۲۶ ساعت ۳:۱۷ ق.ظ توسط انیس

تمام روز در تاریکی نشستم. دزموند ازم نظر می‌خواست. خودم را به خواب می‌زدم.

_انیس چرا هر کاری می‌کنم دوستم نداری؟

چرا این فکر را می‌کند؟ دوستت ندارم چون خودم را دوست ندارم. یاد نگرفتم دوست داشتن خودم را. چگونه از کسی که توان دوست داشتن خودش را ندارد می‌خواهی که دوستت بدارد؟

بعد دوست داشتن مگر چیست؟ غذا پختن و ظرف شستن و حرف نزدن مگر نیست؟ من چه کار کنم که گاهی دو روز در خانه امان صدایی نمی‌شنویم. خانواده‌ای شلوغ نیستیم. مخصوصاً وقتی زاک دانشگاه است.

جدای از وقتهایی که روبروی دوربین موبایل خوشم که خیلی هم طول نمی‌کشد ما خانواده‌ای نیستیم که با....

نه اینطور نیست انیس‌. منصف باش. بچه‌ها با پدرشان حرف می‌زنند. تو خودت بی‌حوصله‌ای. بعد هم ..گاهی دزموند حرف می‌زند باهات...تو فرار می‌کنی. مثلا آن روز که آمد گفت آن پیرزن گفته برایش ساندویچ بخرد...داشت تعریف می‌کرد..که رویت را کردی طرف شیشه. نطقش کور شد طفلک...اما فکر می‌کنم من این را از او یاد گرفتم و حالا ترکش سخت باشد.

مثلا از شهری که هستیم تا مرکز استان دو ساعت و نیم راه هست. در این دو ساعت و نیم ما حرف نمی‌زنیم. اولش سخت بود برایم. بعد عادت کردم. مثلا بعدش آمد گفت وقتی داستان پیرزن را گفتم محل ندادی. گفتم در نقل کردن و شنیدن داستان بدبختی‌های دیگران لذتی نمی‌بینم. گفت ...

یا آن روز که می‌خواست پاسپورت درست کند. می‌خواست با جزییات ریز بگوید. خلاصه‌اش کن بابا. در نیم جمله تمامش کن.

دنبال یک آیه‌ی خوب توی قرآن می‌گردم.

داشتم ظرف می‌شستم حالا.

۱۴۰۲/۱۰/۲۵ ساعت ۴:۵۸ ق.ظ توسط انیس

اومده بودم اینجا چند کلمه‌ای بنویسم. در قسمت به‌روز شده ها دیدم دختری از مادر فوت شده اش نوشته که دلش تنگ شده و ...أش دخترم را گذاشتم جاش و حالم بد شد.

اشک اومد به چشمم.

دیگه حس نوشتن ندارم. دزموند از ساعت هشت شب خوابه. امیدوارم نگه کسر خواب داره.

۱۴۰۲/۱۰/۲۳ ساعت ۱۲:۴۹ ق.ظ توسط انیس

وحشتناک گذسنه ام.

۱۴۰۲/۱۰/۲۳ ساعت ۱۲:۱۳ ق.ظ توسط انیس

دیگر نمی‌توانم به خودم برسم. سخت به حمام می‌روم. حمام کردن ازم انرژی می‌گیرد. یادم می‌آید روزی دو بار حمام می‌رفتم.

دوست دارم ورزش کنم اما انگیزه و انرژی ندارم.

می‌دانم نام بیماری من افسردگی است و برای درمان خودم و آسیب نزدن به خودم یا اطرافیان با رفتار یا گفتار خود داروهایی برای مهار غم یا خشمم می‌خورم.

این شاید اسمش فداکاری باشد و شاید وظیفه.

اما روزگارم کند و کسالت‌آمیز می‌گذرد. زندگی باری است بس سهمگین که شانه‌های نحیف و خسته‌ام قدرت تحملش را ندارم.

یاد بار هستی کندرا افتادم. یک کمی‌اش یادم است

تصور می‌کنم رفته‌ام جایی ناخن پاهایم را درست می‌کند و ناخنها را پدیکور و مانیکور کند..

موهایم دارد بلند میشه که گور باباش.

۱۴۰۲/۱۰/۲۳ ساعت ۱۲:۵ ق.ظ توسط انیس

دیشب خواب دیدم مهین پیشمه. رفتیم مهمونی. نمی‌خواستم

خلاصه دختری بهم ری ادبی و بی محلی در کرد

۱۴۰۲/۱۰/۲۰ ساعت ۱:۴۶ ق.ظ توسط انیس

دیشب خواب دیدم که خواهر دزموند و شوهرش جایی هستند و من هم بودم. بعد پسر بزرگشان حاصل ازدواج من و شوهر خواهر دزموند است.

بعد وسط خواب فکر می‌کنم ئه؟! پس چشم‌های این پسر به من رفته بودند. بعد در خواب انگار در گذشته‌ام رازی شرم‌آور بود.... رازی که به ازدواج ناموفق من و شوهر خواهر دزموند ربط داشت. مثلا آنها خانواده‌ی آبروداری باشند و من زنی سربه‌هوا...بعد انگار شوهر خواهر دزموند در وجود سختگیر خواهر دزموند زنی قابل اعتماد و اطمینان و ستایش یافته بود.

تهوع داشتم از نگاه کردن بهشان. اما به خودم ته دلم می‌گفتم اگر هم هر چقدر بی‌آبرو شوم از زندگی با این مرتیکه بهتر است.

انگار خانواده‌اش راضی نبوده باشند و من انگار مایه‌ی آبروریزی شده بودم...

توی خواب حس شرم همراه با آزادی و غیر مهم بودن طرفم داشتم.

توی خواب زنی گفته بود درباره‌ی من که بچه‌اش که دنیا آمد گذاشتش توی کیسه پلاستیک و گذاشت روی آب ...

شاید هم جای دیگر...

زنی شبیه زنهای همسایه خانه‌های شرکتی...از آن همسایه‌ها که طرف خانواده‌ای شوهر خواهر دزموند هستند....

توی همان خواب به شوهر دزموند یا دزموند گفتم اینطورها هم نبود دیگر.....‌‌من بچه را می‌خواستم اما من غمگین بودم...غمگین و خسته و اگر کارهای عجیب می کردم از افسردگی بود....

شوهر خواهر دزموند عین کلم بود بی‌مزه و بی‌طعم و من ته دلم می‌دانستم علت جدایی من از او این بود که خیلی او را مرد نمی‌دانستم. مرد نبود برایم. مرد بودنش چشمم را پر نکرده بود. شبیه مقوا بود انگار. اگر می‌زدمش پاره می‌شد. توی خواب به خودم می‌گفتم من این بچه را با هم خوابی با او به دست نیاوردم... بچه‌ام از دیوار گچی بیرون آمد.

بعد فکر کردم پس خواهر دزموند و شوهرش برای همین پسر کوچکشان را دوست دارند. چون آن را با هم درست کرده‌اند.

توی خواب یک پرنده دیدم. سبز و آبی

دنبالش دویدم و همه چیز محو شد. از همه دور شدم. برگشتم پیش دزموند.

اما انگار دلم برای بچه‌ی چشم درشت و بادامی‌ام تنگ شد یکهو. انگار گذاشته بودمش میان آدمهای خل و سطحی.

پرنده انگار من را می‌شناخت....

​​​​​​...

برچسب ها :

هنوز آثارش باقیست

،

هیچ‌کس بازت نمی‌شناسد

۱۴۰۲/۱۰/۲۰ ساعت ۱:۱۹ ق.ظ توسط انیس

کی بود که این عطری که به خود زده‌ام را برای دزموند خریده بودم؟نمی‌دانم. یک روز غمگین بود لابد. چون خواهرم همراهم بود و مردی که رفته بود تنهایش گذاشته بود و ..

حالا مرد می‌خواهد برگردد. غروب‌ها می‌رود دم در خانه با بچه‌هایش فلافل می‌خورد اما حق ورود به خانه را ندارد.

زندگی چه سیرک یخ، خنک و مضحک و مبتذلی است.

ازدواج مجدد کرده و می‌گوید بیا برگرد که آن زن دیگر را طلاق دهم.

بی‌خیال. زندگی من نیست. من تصمیم گیرنده‌اش نیستم و حق حکم صادر کردن برای کسی را ندارم.

شاید چند وقت پیش حکم‌های قاطع داشتم در این زمینه. حالا دیگر سکوت است. ساکتم و احکام خودم را برای زندگی خودم نگه می‌دارم.

عطر خوشبو است. برای دزموند خریده بودمش.

دیدم خواهرم اسم شوهر سابقش را در تلفن گذاشته :

مردی که رفت.

منتظرم دزموند کارم را تمام کند. کار خودم را که داده‌ام تمامش کند.

بعد بفرستمش.

امروز در رابطه با کارم روز خوبی نبود.

به پ.م زنگ زدم. مرد خوبی است.

اما....

یک چیز بگویم؟ تعمد دارم فقط در حضور دزموند با او حرف بزنم.

چون یک بار موقع صحبت کردن تپق زد:

سلام خانمم!

بعد هر دو ساکت شدیم و زود درستش کرد: سلام خانم فلانی.

خجالت کشیدم خیلی.

بعد امروز کلی بهم امید داد اما فکر می‌کنم جوان است و امیدوار و کم‌تجربه. احساس می‌کنم زیادی امیدوار است.

یادش به خیر با هم ناهار خورده بودیم و من در آن سازمان رسمی و دولتی بلند شدم ظرفها را شستم و چای دم کردم و سینک را با وایتکس شستم.

چه کاری بود انیس جان؟

نمی‌دانم اینطور راحتترم.

دلم می‌خواهد به نظر خواهر بزرگترش برسم.

اما یک بار برایم خاطره‌ای تعریف کرد که ترسیدم.

نمی‌دانم بگویمش یا نه.

۱۴۰۲/۱۰/۱۹ ساعت ۳:۲۵ ق.ظ توسط انیس

تاریکه اتاق.

امروز بیرون نرفتم از اتاق.چرا ...از اتاق بیرون رفتم اما تو حیاط یا باغچه نرفتم. عادت کردم وبلاگ رو با گوشی بنویسم.

هشت نه روزه که از خونه بیرون نزدم. قابلیت این رو دارم که این هشت روز به هشت هفته تبدیل بشه.

خب کجا برم؟ بازار؟ حوصله و پول ندارم. کی رو ببینم؟ هیچ‌کس. چند روز پیش رفتم بیرون. سنگ جمع کردم، سنگ‌های شکل‌دار. یک روباه دیدم. در مصب رودهای خشک شده و گذر آب‌های سطحی جای لانه‌ی چیزی که شاید مار بود یا سوسمار پیدا کردم. یک لانه از سوسک‌های سیاه. عجیب بود تا به حال لانه‌اشان را ندیده بودم

دو تا چوب پیدا کردم. یکی‌اشان را بعدا پسر خواهرم برد. گفت پسرش بشود. مشکلی نداشتم. حاضر شدم پسر خواهرم چوبم را به پسرخواندگی قبول کند.

بعد سعی کردم به روش رحمن آتش روشن کنم. آنطور که چوب‌های کوچک ریز و باریک را به شکل چادر درمی‌آورد، خیمه، بعد آتش و بعد شعله‌ور شدن چوب‌ها.

بدون نفت، بدون تینر، بدون آتش‌زا. البته که من از چوب درختان عرعر و کهور حرف می‌زنم که خشکند و زمین زیرشان ماسه‌ای است...

بعد آتش روشن شد. بعد که باز آتش این مدلی روشن کردم پسر خواهرم گفته بود:« تینت». فکر کنم این بود که می‌شود چادر. پرسیدم تینت چیه؟ گفت وقتی کمپینگ می‌کنند ازش استفاده می‌کنند.

همان بود

...همین دیگر..

کمی زبر د خت پشت خانه دراز کشیدم و سر کردم توی ابرها...چشمانم را بستم و حرکت باد را از لاله لی مژه هایم حتی می شنیدم ...

از شدت خودم بودن گریستم. از شدت و صل شدنم به روح وجود...

من بودم. آنجا زنده و آگاه و هوشیار و آرام و سرجای خود. سرجای دقیق خود. آنقدر همه چیز شفاف بود که توانستم روح درخت و خاک و باد را ببینم....روح شأن که مجزا بود اما وصل به یک جا

ای روح واحد جهان

مرا از پراکندگی نجات بده

امین

۱۴۰۲/۱۰/۱۸ ساعت ۴:۲۷ ق.ظ توسط انیس

....

۱۴۰۲/۱۰/۱۸ ساعت ۳:۲۶ ق.ظ توسط انیس

ناخن‌هایم را به رنگی درآورده‌ام که از بچگی وقتی به آن خانه که درش قرآن و خیاطی یاد می‌گرفتم می‌رفتم و شنیده بودم ساکنینش آن اسم را بر زبان می‌راندند علاقه داشتم: صدفی..شاید مرواریدی هم بگویند.

« لاک صدفی زده»

-چه اسم لطیفی! فکر می‌کردم با خودم.

ناخن‌کار قرار است برود. کارش خوب است. ناخن خودم را مانیکور می‌کند. منظورم تمیز می‌کند و گاهی لاک ملایمی می‌زند و گاهی ناملایم. مثلا داشتم فکر می‌کردم به سبز اکلیلی پررنگ. یا سبز پررنگ. همیشه فکر می‌کردم این رنگ به دستان گندمی‌ام نمی‌آید. اما خب..وقتی برای این حس‌ها و فکرهای بیهوده ندارم.

شاید هم رنگی دیگر. رنگ خود ناخن‌ها که مرتب می‌شوند و لاکی رویشان نمی‌نشیند. این شاید با احساس رضایت و نزدیک بودن به طبیعت همراه شود. غمگین شدم که می‌خواهد برود. مثل خانمی که کمکم می‌کرد وقتی رفت دیگر کسی جایش نماند و من ماندم با خانه‌ای قدیمی و بی در و پیکر که تمیز کردنش جان می‌خواست. جانی که دیگر نداشتم زیادش را. یا به فرض هم اگر می‌داشتم ترجیحم این است که بسپرمش به چیزی بهتر از تمیزکاری خانه.

گرچه واقعا می‌گویم تمیزکاری خانه به قلبم نزدیک‌تر است. آیا به یک هستیا تبدیل شده‌ام؟ همیشه افرودیتم بالا بود و هرایم پایین. هستیا نزدیک به آخر.

گاهی آرتمیس بودم.

به‌هرحال این‌ها برای سرگرمی است. مثلا یک سرگرمی دیگر من ای ان اف پی هستم.

بگذریم.

در اینستای مهجورم که روزهایش مصادف است با کم شدن فالورهایم به مرور چیزهایی می‌بینم گاه. واقعا کم سر می‌زنم دیگر. در آن دنیای رنگارنگ جایی ندارم. دوستم نوشته بانوی رنگها و کلمات؟ واقعا؟! قرنفل‌ها آن‌چنان که دلم می‌خواست رشد نکرده‌اند و یک گل بنفش ظریف هم داریم که اسمش را گذاشته‌ام «دختری که شاپرک فوت می‌کند».

برچسب ها :

چسب روی بال‌های بریده

۱۴۰۲/۱۰/۱۸ ساعت ۳:۳ ق.ظ توسط انیس

دم غروب که شروع حیات من است چند گلدان جابه‌جا کردم.قبلش خیلی ساده به پ.م گفته بودم دوستی گفته بود تمام کارهایت به رنگ قهوه‌ای است گفتم چون به محتوا نزدیک‌تر است. من آدم بسیار ساده و بسیار بسیطی هستم. وقتی می‌گویم قهوه‌ای قصدم رنگ است. رنگ قهوه‌ای که از اوان کودکی به آن علاقه داشتم. دختربچه بودم و از من اگر می‌پرسیدند چه رنگی دوست داری می‌گفتم قهوه‌ای. گرچه کسی نمی‌پرسید و نپرسید. آبی کاربنی را هم دوست داشتم اما اکنون حرف آن نیست.

بله خندید پ.م بلند. بسیار بلند اولش متوجه نشدم چرا بعد من معذب از نداستن دلیل همراه شدم با خنده‌اش و بعد فهمیدم که بله قهوه‌ای رنگ محبوبم کودکی و حتی حالایم که دیگر نه رنگی را دوست ندارم و نه رنگی را منفور می‌دارم یک وجه تسمیه‌ی دیگر دارد: مدفوع.

برداشت کرده بود که دارم به مزاح و طعنه می‌گویم محتوای کارهای من قهوه‌ای است و مدفوع‌طور.

که البته مثلا خبر از بامزگی می‌دهد و شاید تواضع ؟! نمی‌دانم. بعد هیجان‌زده شد و گفت تو خوب می‌دانی که من به وجودت، به بودنت چقدر افتخار می‌کنم و حقیقتش نمی‌دانستم که گفت خوبی و حسنت به این است که نمی‌دانی.

من آدم ساده‌ای هستم. وقتی می‌گویم قهوه‌ای منظورم 🤎🟤 است. رنگ خاک، چوب، رنگ خانه، من خانگی‌ام و میانسال یا شاید هنوز روح جوانی داشته باشم چرا باید با توی جوان پ.م گرامی سر شوخی باز کنم؟

رویم نشد بگویم منظورم رنگ بود نه مدفوع.

برچسب ها :

هیچ کس بازت نمی‌شناسد

۱۴۰۲/۱۰/۱۸ ساعت ۲:۵۰ ق.ظ توسط انیس | 

گوش کیپ‌کن‌های آبی را گذاشته‌ام توی گوشم. که فردا ساعت هشت صبح صدای سگها آزارم ندهد. می‌دانم دارم روزهای خوش زمستان را از دست می‌دهم. اما دیگر باهاش نمی‌جنگم.

همینم. شب‌‌زی. فردا باید بخیه‌ها را بکشم. نمی‌دانم بشود رفت یا نه. دزموند می‌خواهد آشپزخانه را بسازد. گچ‌های پوسته شده، سقف فروافتاده. کابینهای فلزی زنگ‌زده. باهاشون راحت بودم و بیشتر نمی‌خواستم چون حوصله و تحمل به هم خوردن ریتم زندگی کسل‌کننده و آرامم را ندارم. گاهی البته به خود می‌گفتم:« اوه انیس‌الجلیس جان! شما لیاقت بهترین‌ها را داری. کابینت‌هایی مرتب به رنگ خاکستری کم‌رنگ. خیلی کم‌رنگ. رنگی متداول و دم دست. اما دلم به سبز بود و سبز گران‌ترین بود. به خودم می‌گویم دزموند قول داده اذیت نشوی و می‌بینم که تلاشش را می‌کند. همان‌طور که من نشسته‌ام وراجی‌های تکراری و یکنواخت با خواهر، مادر، برادر می‌کنم درباره‌ی برگشت پدر ساسا که مفتضحانه است. ازدواج کرده و برگشته. به دروغ می‌گوید فقط ۵ روز است و حالا آماده است که زن جدید را طلاق دهد و مادر ساسا خواهر کوچکتر مرا به زندگی بازگرداند.

اما به دزموند گفتم که به شوهر خواهر سعید بگوید و او از اداره ثبت کاشف به عمل آورد که ۲۹ آذر زن را عقد دائم کرده و اسمش را در شناسنامه ثبت.

مادر می‌گوید برگرد مادر ساسا. اگر زن را طلاق داد برگرد و مردی که رفت، نارسیست روانی برگشته به گمانم مادر ساسا قصد برگشت دارد. هنوز دلش گیر است.

چه بگویم؟

روی تخت را می‌زنم به جنایت و مکافات و ساعت‌ها کاری نمی‌کنم. در مثلث غرق می‌شوم. مثلت گوشه‌ی تخت که قصد بلعیدنم را دارد. فلج شده، بی‌حرکت نگاه می‌کنم به جلدی که نمی‌بینمش و به چیزی فکر نمی‌کنم و این در حالی است که می‌توانم این‌جا بنویسم، یا آن‌جا عکس بگذارم یا کتاب بخوانم یا برگردم به کارم. کاری که مدتهاست به علت درگیری‌های زندگی خواهر تعطیل کرده‌ام.

هوس نوشتن شعر کرده‌ام و هیچ بلد نیستم.

مثلا یک بیت شعر نو این‌جا شاید کارساز بود اما نیست.

چه بسیار گرسنه‌ام.

با پ.م حرف زدم. گفت یک نسخه از کارم را برای یزدان ناپاک فرستاده. یزدان آسمان و زمین و دریا.

و جوابی نداده. شاید چون قرار بود کار جلد قهوه‌ایم را او بگیرد و نگرفت و حالا خاطرش مکدر شده است.

قلبم گیر خوابهایم است.

گیر آخرین خواب ازلی که بعدش انگار روحم چون چراغ در خواب‌ها بیدار گشت. می‌دانی؟ خوابم عجیب و شگفت بود. شاید اندکی رعب‌آور..در مکانی که مکان نبود و در زمانی که زمان نبود، در بی‌مکانی محض و بی‌زمانی محض من بودم و سایه‌ای از ساختمان کهن کودکی‌ام که زمان جنگ در آن سکنی گزیده بودم. خانه خانه نبود. تصویری در مه. گویا خانه با زمین فاصله داشت. از آن خارج شدم و در مهی که از به ابتدای خلقت به پا خاسته بود و درختانی کهنسال که قبل از رویش بر سطح زمین در ذهنم روییده بودند غرق شدم.

وه چه رعب‌آور مکانی بود و چه شعفی آمیخته به ترس، رنج، دلتنگی و گم‌گشتگی بر من عارض شده بود. درختان با شاخه های در هم آمیخته و نوک انگشتان باریک رو به آسمان، منجمد، رها شده میان فراموشی و نسیان بر دل زمین نروییده بودند راستش. نه فقط وجود داشتند و مه. آن مه غریب و غبار و ناواضح در فضا معلق بود. درختان یک سمت بودند و زمان یا ابتدای صبح بود یا نزدیک به غروب...شاید قریب به انتها...گویا می‌دانستم و بر این حقیقت واقف بودم که قرار است ...نه! قرار نیست روشن شود مکان. غریب افتاده و تنها، به شدت تنها در فضایی که هیچ چیزش تکان نمی‌خورد گویی که نسخه‌ی ابتدایی خلقت بود ایستاده بودم. به شدت غریبه، به شدت تنها... ایستاده بودم و ته دل قصد گذر داشتم از آن‌جا اما مبهوت نگاه می‌کردم. این تکه کجاست؟ نه قطعه‌ از چه چیز است؟

بعد گویا سمت راست من زمین‌هایی بود زراعی که به گذشته ربط داشت و در وصف نیاید...

و بعد از سی و دو سال وقتی همین اوایل آذر رفتم دیدم که ساختمان از اساس نابود شده و جایش ساختمانی مسکونی دو طبقه ساخته شده...دور ساختمان چرخیدم و مه را ندیدم . همه چیز چون گنجینه‌ای حزن‌انگیز گویا فریاد فنا شدن می‌داد.

قرار است همه چیز تمام شود.

همه چیز تمام شود.

روزی زمین رها خواهد شد. و به نقطه‌ی انتهای زندگی و ابتدای خلقتی نو خواهد رسید.

و آن فضای بزرگ در تن کوچک و ذهن وسیع و پهناورم جای داشت.

بعدش مرعوب خواب بیدار شدم و خود را از هر زمان دیگر بهتر شناختم و به خودم نزدیک‌تر شدم و این اندیشه در ذهنم جولان داد که بله ....بله ای زن! بله...این است آنچه از آن می‌گریزی ترس و هراس به انتها رسیدن و به غربت رسیدن و تنها ماندن و آن غربت ریشه‌دار انسانی...انسانی که ریشه در جایی دگر دارد...

انیس‌الجلیس جان شما فنا می‌شوی اما می‌مانی‌. به ذرات گرد و غبار و مه درخواهی آمد.

برچسب ها :

ارکیده گل من نیست

،

بابونه‌های غریب

۱۴۰۲/۱۰/۱۸ ساعت ۱:۵۶ ق.ظ توسط انیس

همچنان خواب خواهر کوچکه را می‌بینم. برگشته و همه چیز خوب شده.

مشاور گفت چه پیوندی مگر بین شما بوده؟

نمی‌دانم. پیوندی نکبت احتمالا.

برچسب ها :

تهوع

۱۴۰۲/۱۰/۱۷ ساعت ۱:۱۸ ب.ظ توسط انیس

میام اینجا و میرم اونجا که بنویسم.

روح قفل شده و دست فلجی ‌دارم. چیزی ازم درنمی‌آید برای نوشتن.

۱۴۰۲/۱۰/۱۶ ساعت ۷:۴۵ ب.ظ توسط انیس

هستم و نیستم. جسمم هست. راه می‌رود. کار میکند. گرچه به کندی اما خودم نیستم.

نیستم‌

برچسب ها :

مکعب سیمانی

۱۴۰۲/۱۰/۱۶ ساعت ۱:۳۷ ق.ظ توسط انیس | 

...

۱۴۰۲/۱۰/۱۲ ساعت ۲:۳۰ ق.ظ توسط انیس

امروز زیر دست دکتر دراز کشیده بودم. منشی هم بود. داشتیم درباره‌ی عمل بینی صحبت می‌کردیم

من سر به سر دزموند می‌گذاشتم. چون خیلی مخالف است. من ک.و.ن عمل دماغ دارم؟

امروز دکتر می‌گفت خونت رقیق است بند نمی‌آید.‌‌

القصه که بله دکتر گفت برادر خانمم متخصص بینی است اما خانمم عمل نکرد. من پرت و پلا میگفتم متمرکز نشم رو درد.

منشی گفت إ؟! آقای دکتر؟! واسه چی از خانمتون مایه می‌‌ذارید؟ خودتون رو بگید.

دکتر ساده و دهاتیه. بعد می‌گم چرا. ساده و دهاتی بودنش ماهه ماه.

بله.

دکتر جواب داد...من که هیچ.

خجالت کشید.

من مطمئنم اگر جای دکتر بودم همین جواب رو می دادم.

« من که هیچ» چون جواب دیگه ای به ذهنم نمی رسید.

بله.

بعد منشی گفت شما گرفتارید دکتر. فکر کردن به این جور چیزها کار آدمهای بیکاره.

با چونه اش اشاره کرد به من.

نمی دونستم چی بگم.

گفتم من که هیچ.

تو دلم هم گفتم ج.ن.د.ه.ی زشت‌.

برچسب ها :

نمی‌دانم چرا

۱۴۰۲/۱۰/۱۲ ساعت ۲:۹ ق.ظ توسط انیس

همینجوری نشستم خون شره کرد از جای زخم.

شت.

اگه نگم شت بهشت نمی.رم. میرم جهندم.

۱۴۰۲/۱۰/۱۲ ساعت ۱۲:۳۹ ق.ظ توسط انیس | 

...

۱۴۰۲/۱۰/۱۱ ساعت ۷:۱۲ ب.ظ توسط انیس

برگشتم خانه و از درد می‌میرم

۱۴۰۲/۱۰/۱۱ ساعت ۱۲:۵۲ ب.ظ توسط انیس

توی مطب دکتر.

دکتر دارد نماز می‌خواند.

منتظرم.

۱۴۰۲/۱۰/۱۱ ساعت ۱۲:۱۶ ب.ظ توسط انیس

و أنا قلبي مات...

برچسب ها :

طناب لیز

،

مکعب‌سیمانی

،

پرهای سنگین

،

اشکهای‌ نَشُسته

۱۴۰۲/۱۰/۱۰ ساعت ۱۱:۵۹ ب.ظ توسط انیس

چشمانم ورم دارد. خسته‌ام. خیلی نتوانستم کار کنم. قبلا، قدیم، دبیر ادبیات‌فارسی داشتیم می‌گفت هر شب خاطره می‌نویسد. شبی اگر ننویسد می‌نویسد

امشب خسته‌ام و چیزی نمی‌نویسم.

یک‌بار درباره‌ی گذشته انشا نوشته بودم. بالای برگه با خودکار قرمز برایم نوشته بود

گذشته

گذشته‌ام...

اکنون من به جای تو گذشته‌ام...

یک سریال مزخرف می‌بینم.

...

برچسب ها :

کسی‌عطرماگنولیای‌تاریک‌درون‌ات‌رادرنیافت

۱۴۰۲/۱۰/۱۰ ساعت ۵:۵۰ ب.ظ توسط انیس

برچسب ها :

عکس

،

طبیعت

،

mobile pic

،

باغچه‌

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.