۱۴۰۲/۱۰/۱۸ ساعت ۳:۳ ق.ظ توسط انیس

دم غروب که شروع حیات من است چند گلدان جابه‌جا کردم.قبلش خیلی ساده به پ.م گفته بودم دوستی گفته بود تمام کارهایت به رنگ قهوه‌ای است گفتم چون به محتوا نزدیک‌تر است. من آدم بسیار ساده و بسیار بسیطی هستم. وقتی می‌گویم قهوه‌ای قصدم رنگ است. رنگ قهوه‌ای که از اوان کودکی به آن علاقه داشتم. دختربچه بودم و از من اگر می‌پرسیدند چه رنگی دوست داری می‌گفتم قهوه‌ای. گرچه کسی نمی‌پرسید و نپرسید. آبی کاربنی را هم دوست داشتم اما اکنون حرف آن نیست.

بله خندید پ.م بلند. بسیار بلند اولش متوجه نشدم چرا بعد من معذب از نداستن دلیل همراه شدم با خنده‌اش و بعد فهمیدم که بله قهوه‌ای رنگ محبوبم کودکی و حتی حالایم که دیگر نه رنگی را دوست ندارم و نه رنگی را منفور می‌دارم یک وجه تسمیه‌ی دیگر دارد: مدفوع.

برداشت کرده بود که دارم به مزاح و طعنه می‌گویم محتوای کارهای من قهوه‌ای است و مدفوع‌طور.

که البته مثلا خبر از بامزگی می‌دهد و شاید تواضع ؟! نمی‌دانم. بعد هیجان‌زده شد و گفت تو خوب می‌دانی که من به وجودت، به بودنت چقدر افتخار می‌کنم و حقیقتش نمی‌دانستم که گفت خوبی و حسنت به این است که نمی‌دانی.

من آدم ساده‌ای هستم. وقتی می‌گویم قهوه‌ای منظورم 🤎🟤 است. رنگ خاک، چوب، رنگ خانه، من خانگی‌ام و میانسال یا شاید هنوز روح جوانی داشته باشم چرا باید با توی جوان پ.م گرامی سر شوخی باز کنم؟

رویم نشد بگویم منظورم رنگ بود نه مدفوع.

برچسب ها :

هیچ کس بازت نمی‌شناسد

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.