هر هفته به خودم میگویم دیگر نمیخواهم بروم مشاوره و بعد با چشمان اشکبار از آنجا بیرون میآیم. فکر میکنم چه خوب شد رفتم و باید بروم. آن دختر و پسر کوچک را میبینم با کفشهای پاره و کاپشنهای کهنه و عشق عشق عشق عشق عشق عشق عشق عشق به هم. عشق من به ذزموند. که دوست دارم اسم واقعیاش را بنویسم.
پریروز پس از 23 سال جرئت کردم و فیلم عروسیمان را دیدم. دخترم گفت مامان خیلی لاغر بودی. بیش از اندازه. اما چقدر خوشگل بودی.
بعد من رفتم زیر پتو مسافرتی و خیلی گریه کردم. او متوجه نشد چون نمیخواستم بشود. چون دست گذاشته بود روی جای دردم.
مادرم توی فیلم بغ کرده بود و بیحوصله و ناراحت و عصبانی. مرا نبوسید. در آغوش نگرفت. با من و دزموند دست داد. از الان من کوچکتر بود. کمسنتر. لباسها مال خودش نبود. چند روز پیش پرسیدم لباسهای روز عروسیام را از کجا آوردی؟ گفت از همکلاسی نهضتش قرض کرده بودم او هم لباس زشتهایش را داده بود. لابد فکر کرده طرف پولدار است به من چیز خوب میدهد. یاد خودم افتادم وقتی برای جشن دیپلمم به دخنرعمویم که دیده بودم لباسهیا قشنگ خریده گفتم لباس میخواهم. اولینبارم بود که از کسی چیزی میخواستم. به من لباسهایی کهنه داده بود. گذاشته بودم روی چوبلباسی و رفته بودم. یادم است رفته بودم با پدرم یک بلوز حولهای و شلواری لی خریدم. قشنگ نبودند. اما مال خودم بودند. دلم برای مادرم سوخت. اما همان حس همیشگی . همان احساسات همیشگی.
نیمی خشم، نیمی محبت، نیمی نفرت، نیمی گذشت و نیمی کینه.
دزموند گفت عمری دگر بباید.
یادم آمد این مرد همیشه و همیشه و همیشه میخواست خوشحالم کند. راضیام کند و خودم بهتر از همه میدانم چقدر راضی کردن من سخت است. و چقدر ناراضیام اما چیزی که خوب و باز هم بهتر از همه میدانم این است که دوستش دارم.
دیدم خانوادهام برایم پتو خریدهاند. جهیزیه مثلا. یک پتوی قرمز رنگ با دستهای گل بنفشه زرد رویش. هنوز هم دارمش. دوستش دارم. گوشهی اتاق بود. شام در ظرفهای استیل بود. دعوتیها چهار مرد بودند که روی کلمن و سطل دمبک میزدند. زنها دو سه نفر. من و دزموند روی زمین نشسته بودیم.
پایم توی جوی لجن رفت بس که دزموند چادرم را جلو میکشید. دیدم وقتی تور را بالا زد من را نبوسید. بچهها خیلی میخندیدند. من هم میخندیدم. بیشتر از آنها. به سبدهای سبزی. شام که خورش مرغ و برنج بود. به آرایشم که ناظم یا معاون مدرسه کرده بود. اما مثلا جعبه آرایشم صورتی بود. تابلوی امام حسین را من کوبلندوزی کرده بودم. سرویس دلفین داشت. سرویس چوبیام. روی دیوار پینودتان مبارک با حروف اول اسممان بود و فانوسهای کاغذی. ماشینمان پیکان سفید. انگار اویل دهه هشتاد نبود. از دهه شصت هم شصتتر. کسی نکرده بود حوله را از روی طنابها و آشغالها را از توی حیاطها جمع کند. هر کس از دستشویی میآمد بیرون توی فیلم میافتاد. خیلی خندیدیم. اما چیزی که دیدم دختر شیرین لاغری بود که سربهسر مرد میگذاشت. مرد دوستش داشت. و خوشد میدرخشد چون عاشق مرد بود. فهمیدم مشکلات بعد، روابط دو طرف بعد برای خشم از هم بود. چون عشق به هزار و یک مانع خورده و آدمهایش خسته شده بودند و حالا برگشته بودند به هم.
دیدم چشمانم چقدر میدرخشید. از اعماق وجودم درخشش خود را میگرفت.
دزموند گفت دیدی چقدر من را دوست داشتی؟
گفتم این را که خودم میدانستم و میدانم. از خودت مایه بگذار. گفت من که میدانم نیازی نیست یادآوری کنم. من دوستت داشتم و دارم. بعد گفت میدانی؟
چقدر تو خوب، بزرگ و فهمیده بودی. چقدر تو خوب بودی انیس. چقدر زلال بودی. هیچ چیز نمیخواستی. من را میخواستی.
چیزی نگفتم. گفتم دستم را بگیر که بخوابیم. شبها کار خاصی نداریم به هم. روزها هم. دست هم را میفشاریم کمی. شب به خیر.
او میخوابد من به دیوار نگاه میکنم. دیواری که نمیبینم و با اشباحی که دو سه ماه است باهاشان درگیرم و جدیدا خودم هم با آنها حرف میزنم نگاه میکنم. آن زن که موهای صاف بلند دارد. دختری شبیه دخترم با پیراهن چهارخانه. آن شاپرک. آن گربهی سیاه و سفید. مردی با کلهای بیمو.
همه چیز را میبینم. میگویم خب؟ میخواهید بترسانیدم؟ بفرمایید. میآیند و میروند. گاهی هم به خدا میگویم کمکم کن من مریضم.
بعضی وقتها به کتابم فکر میکنم که مثلا جایی روی میز است. در کتابفروشیای که نمیدانم کجاست. کسی میخواند و میگوید وای این که منم.
گاهی هم فقط چشم میبندم و میخوابم. دیروز یک حولهی قرمز پررنگ حمام خریدم. خیلی خوشرنگ. بایدب روم از دزموند تشکر کنم. گرچه یک مانعی سنی به وجود آمده بین ما برای راحت بوسیدن هم. ما میشود روی موهایش را ببوسم و بگویم دزموند ممنون که وقتی من از ماشین حتی پیاده نمیشوم میروی برایم حوله انتخاب میکنی و میدانم هر دویمان از این کار لذت میبریم.
تو که فرصت انتخاب رنگ و دوتا دوتا چهارتا کردن قیمت و اندازه داری.
من که منتظرم شگفتزده شوم.
و اینکه ذزموند...تو گفتی اگر میدانستیم روزی با بچهها به فیلممان خواهیم خندید از آن لحظات لذت میبردیم. راست میگویی.
وقتی وارد ماشین شدی بلافاصله قیمتش را گفتی. از دستت ناراحت نمیشوم دیگر. نمیگویم خسیسی. میگویم میخواهی بگویی با اینکه اینقدر است قیمتش اما برای تو خریدم:)
عینک دسته فلزی قدیمی، کت و شلوار بدون کرواتت، موهای قشنگ مشکی پرپشتت و آنچه در خودت زشتی مینامی را دوست دارم.
چشمهای معصومت را هم خیلی.
بله فهمیدم چرا گریه میکردم توی جلسه. چون به نظرم تو خیلی معصوم و پاک بودی و هی میخواستی خوشحالم کنی. تو شفافی دزموند. رنگ نداری.
نور از قلبت رد میشود.