چه زود خسته می شوم. روی ویلچر رو به باران می نشینم و به صدایش گوش می دهم.با سیگاری دود می کنم و به این حجم از خلقت فکر می کنم. این حجم از آفرینش و بودن و وجود داشتن.
روج هست. عالی ماورءالطبیعه هست.
میخواهم چیزی بگویم که فقط اینجا می گویمش.
سه چهار روز پیش یکهو یاد شفیقه افتادم. با خودم فکر می کردم زن سختی کشیده ای است. هیچ وقت باهاش خوب نبودم و با من نبود.
اما با خودم فکر می کردم آنقدر سختی کشیده که فکر نمی کنم زیاد زنده بماند. با اینکه خیلی مسن هم نیست. از مادرم کوچکتر.
فزدایش مادرم زنگ زد و گفت شفیقه مرد.
به مادرم هیچ نگفتم. به هیچ کس.
به شما دارم می گویم.
این اسمش ماورالطبیعه است.