۱۴۰۲/۱۲/۲۹ ساعت ۸:۴۴ ب.ظ توسط انیس

چه زود خسته می شوم. روی ویلچر رو به باران می نشینم و به صدایش گوش می دهم.با سیگاری دود می کنم و به این حجم از خلقت فکر می کنم. این حجم از آفرینش و بودن و وجود داشتن.

روج هست. عالی ماورءالطبیعه هست.

میخواهم چیزی بگویم که فقط اینجا می گویمش.

سه چهار روز پیش یکهو یاد شفیقه افتادم. با خودم فکر می کردم زن سختی کشیده ای است. هیچ وقت باهاش خوب نبودم و با من نبود.

اما با خودم فکر می کردم آنقدر سختی کشیده که فکر نمی کنم زیاد زنده بماند. با اینکه خیلی مسن هم نیست. از مادرم کوچکتر.

فزدایش مادرم زنگ زد و گفت شفیقه مرد.

به مادرم هیچ نگفتم. به هیچ کس.

به شما دارم می گویم.

این اسمش ماورالطبیعه است.

۱۴۰۲/۱۲/۲۹ ساعت ۸:۲۸ ب.ظ توسط انیس

باید بروم حمام. پایم را بگذارم توی کیسه ی زباله که خیس نشود و دوش بگیرم. دزموند کمکم کند.

روزی روزگاری زنی بود که عاشق مردی شد. عشقی مریض به مردی مریض.

یک روز در اوج تب و بیماری از خودش پرسید اگر پیشش تب کنم یک قرص استامینوفن به من می‌دهد؟ قبل از اینکه بگوید آره یا نه. خوب فکر کرد. نه! نه تنها نمی‌داد که حتی اجازه نمی داد تب کند.

پس قصه تمام شد.

۱۴۰۲/۱۲/۲۹ ساعت ۸:۲۴ ب.ظ توسط انیس

پایم را امشب گذاشتم زمین. چند لحظه.

ظهر با صدای باران خوابیدم و یا صدای آن بیدار شدم. خواب باران دیده بودم. رعد و برق. در خانه ی قدیمی بودیم با خودم فکر می کردم چرا باید در این خانه ی ویراین بمانیم. که انواع و اقسام حشرات و خزندگان در آن موجود است؟

مادرم هم بود. انگار دزموند هم پدرم بود و هم شوهرم. انگار شوهر مادرم هم بود. یا نبود. یادم نمانده. میخواستم غذای خوبی درست کنم اما نمی توانستم. مادرم سوپ بدی پخته بود.

دیروز چند سفال رنگ کردم. همچنان به گذاشتن استوریهای احمقانه ادامه می دهم. سریالهای دوزاری ماهواره را هم می بینم.

خواهرزاده ام اینجاست. چند وقت پیش دقیق شده بودم به کارهایی که خانواده ی دزموند با من کردند و تعجب کردم! وای خدایا چه کارهایی. چه برخوردهایی.

حالا بهترم.

توی طاقچه رزهای صورتی دارم و روی گاز خورشت کرفس و قرمه سبزی

چند روز پیش دزموند برایم یک گوشواره ی طلای خیلی ظریف خرید. دست دوم. دوستش دارم. گوشم را اذیت نمی کند.

اتافم کثیف و آلوده است. لگن، صابون...الکل..خدا کند در تعطیلات کسی نیاید. حوصله ی عیادت شدن ندارم.

دزموند برایم چند کرم مرطوب کننده خرید یادگار سال گذشته ام مهربانی های او است.

و شما که اینجا برایتان نوشتم.

۱۴۰۲/۱۲/۲۲ ساعت ۱:۵۳ ق.ظ توسط انیس

یک هفته پیش بود که پایم شکست.

روزهای پردردی پشت سر گذاشتم.

تنهایم.

خسته

بی حوصله

پناه برده ام به کار

و تماشای کارتون

۱۴۰۲/۱۲/۱۰ ساعت ۱۱:۱۲ ب.ظ توسط انیس

حالم گرفته.

عین اینکه یه چراغ خاموش قورت داده باشم.

۱۴۰۲/۱۲/۰۲ ساعت ۲:۴۸ ق.ظ توسط انیس

باید قرصم را بخورم و بیایم بنویسم.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.