باید بروم حمام. پایم را بگذارم توی کیسه ی زباله که خیس نشود و دوش بگیرم. دزموند کمکم کند.
روزی روزگاری زنی بود که عاشق مردی شد. عشقی مریض به مردی مریض.
یک روز در اوج تب و بیماری از خودش پرسید اگر پیشش تب کنم یک قرص استامینوفن به من میدهد؟ قبل از اینکه بگوید آره یا نه. خوب فکر کرد. نه! نه تنها نمیداد که حتی اجازه نمی داد تب کند.
پس قصه تمام شد.