موهای فرش...
آه
خدا تو اون دنیا یکی مثل علیرض مجلل جون بهم بده
مرسی ازت.
خلاصه کل ظرف سنتی اصفهانی و اینها...ترشی درست می کردم و خسیسسسسسسس بازی....و بعد هی می گفتم احِمد آقا تو منا دوس داشدی؟
می گفت آره دوسِد دارم زن...بولن شو یه لقمه زهرما بذار تو دهنم....بعد می گفتم چیو بذارم دهند مرد حیا کن
خلاصه که دوس داشتم یه اصفهانی قدیمی شوهرم بود...مثل دهه پنجاه یا چهل..و خسیس بازی در می اورد..اما عوضش بلد بودم پول جمع کنم و برا شوهرم از زنهای همسایه
ریدم به اخراج کتتده ی تئ.اتر اصفهان
دلم می خواست زن یه اصفهانی لهجه غلیظ می شدم و هر وقت.... با لهجه ی اصفهانی قرون صدقه ام می رفت.
خ.ل.ق م.سلمان اصفهان. شاشیدم بتون. شما همه چیو خراب کردید
باورتان می شود بهرام بیضایی اول ان.قل.اب تئاترهای بیضوی در ستایش ان.قلا.ب درست می کرده؟
هیپچوقت فکر نمی کرده ک.ی.رش بگذارند
هی چشم آبی..بچه خوشگل...حالا برام مبارز شده
تو و نسل تو اولین کرمها رو ریختی...
حالا بشینید روش و از آبش تناول بفرمایید
دیشب خواب دیدم شوهرم در خواب جنب شده م سرش داد می زدم به کی فکر کرده بوی و او می خندید
از صبح ازش متنفر و خشمگینم
ک.ی.رم در روانشناسی و تحلیلاتش.
دلم می خواست معشوقه ی یک پهلوان بودم سبیلو و سبره با دشمان درشت و نجیب..بعد من زن دوستش می شدم و او که صدایم را می شنید از زیر چشم نگاهش دو دو می زد. با سر پایین نگاهم نمی کرد و از اینکه با دوستش می خوابم عذاب می کشید و یک روز من او را از راه به در می کردم
دلم می خواست زن مردی می شدم آفتابه به دست با گل شمعدانی و حوض آبی ...مردی که کتابهایی می خواند با حروف درشت عربی روی جلد..کتابهایی که عربی نبودند اما مرد کمی عربی بلد بود...و بعد در یک روز می میردیم دست در دشت و من آفتابه را دم درگ در ماتحتش می گذاشتم...
ثنکیو.
دلم می خواست سوگلی یک حجره دار قدیمی یک حاجی بازاری بودم و برایش آبگوشت می پختم...لپهای سرخ داشتم. به پایم پول و ک.ی.ر می ریخت
نشد بروم نمایشگاه
کلی مرد چپو پول با صورت خورده شده و موهای عن طور سیاه و سفید و عین دسته جارو رفته اند...
حیف شد نشد بروم
گرچه ته ته دلم به تخمم هم نبود
هنوز از مردهای زشت بد اندام متنفرم
اگر این کتاب تمام شد می نشینم پای مجموعه و رمانم...
کاش پنجاه سال پیش دنیا آمده بودم و ان مرد ارمنی ریش دار با چشمان درشت را بوسه باران می کردم...
به همین مسخره گی.
چند شب پیش در یکی از شبکه های آن ور آب دیدمش. داشت درباره ی حوادث اخیر حرف می زد. خیلی چیزهای یاد م می آید روزی که به من کلی مجله داد..روزی که با لبخند و فاصله میان دندانها خندید و سیگارش را پرت کرد و گفت به این کاف خلها محل نده راهت را برو
می بینم که راهش را رفت و به جایی رسید که فکرش را نمی کردم
زنش هم مثل من چاق و خپل شده..پسرهایش بزرگ...
بچه هایم پرسیدند مامان چرا همچین نگاه می کنی به این یارو...گفتم هیچی...پدرشان برگشت نگاهم کرد سیگارم را پرت کردم و گفتم راهتان را بروید و به این کاف چیزها کاری نداشته باشید...