۱۴۰۱/۰۳/۰۶ ساعت ۳:۳۴ ق.ظ توسط انیس

موهای فرش...

آه

خدا تو اون دنیا یکی مثل علیرض مجلل جون بهم بده

مرسی ازت.

۱۴۰۱/۰۳/۰۶ ساعت ۳:۳۳ ق.ظ توسط انیس

یادتون علیرضا مجلل رو؟

صداش آدم رو آبستن می کنه...

 

۱۴۰۱/۰۳/۰۶ ساعت ۳:۳۱ ق.ظ توسط انیس

بعد وصل شیم به نظام دزدی اینا کنیم...

۱۴۰۱/۰۳/۰۶ ساعت ۳:۳۰ ق.ظ توسط انیس

حسن  ا.کل.یلی خوبِس برام.

۱۴۰۱/۰۳/۰۶ ساعت ۳:۲۹ ق.ظ توسط انیس

می رفتیم بازار امامه چیه...با چادر خونگی...و اینا..

هی..احمد آقا کوجای؟

۱۴۰۱/۰۳/۰۶ ساعت ۳:۲۹ ق.ظ توسط انیس

خلاصه کل ظرف سنتی اصفهانی و اینها...ترشی درست می کردم و خسیسسسسسسس بازی....و بعد هی می گفتم احِمد آقا تو منا دوس داشدی؟

می گفت آره دوسِد دارم زن...بولن شو یه لقمه زهرما بذار تو دهنم....بعد می گفتم چیو بذارم دهند مرد حیا کن

۱۴۰۱/۰۳/۰۶ ساعت ۳:۲۶ ق.ظ توسط انیس

خلاصه که دوس داشتم یه اصفهانی قدیمی شوهرم بود...مثل دهه پنجاه یا چهل..و خسیس بازی در می اورد..اما عوضش بلد بودم پول جمع کنم و برا شوهرم از زنهای همسایه

ریدم به اخراج کتتده ی تئ.اتر اصفهان

۱۴۰۱/۰۳/۰۶ ساعت ۳:۲۴ ق.ظ توسط انیس

دلم می خواست زن یه اصفهانی لهجه غلیظ می شدم و هر وقت.... با لهجه ی اصفهانی  قرون صدقه ام می رفت.

خ.ل.ق م.سلمان اصفهان. شاشیدم بتون. شما همه چیو خراب کردید

۱۴۰۱/۰۳/۰۶ ساعت ۳:۲۱ ق.ظ توسط انیس | 

باورتان می شود بهرام بیضایی اول ان.قل.اب  تئاترهای بیضوی در ستایش ان.قلا.ب درست می کرده؟

هیپچوقت فکر نمی کرده ک.ی.رش بگذارند

هی چشم آبی..بچه خوشگل...حالا برام مبارز شده

تو و نسل تو اولین کرمها رو ریختی...

حالا بشینید روش و از آبش تناول بفرمایید

۱۴۰۱/۰۳/۰۶ ساعت ۳:۱۵ ق.ظ توسط انیس

دیشب خواب دیدم شوهرم در خواب جنب شده م سرش داد می زدم به کی فکر کرده بوی و او می خندید

از صبح ازش متنفر و خشمگینم

ک.ی.رم در روانشناسی و تحلیلاتش.

۱۴۰۱/۰۳/۰۶ ساعت ۳:۱۴ ق.ظ توسط انیس

شوهرم اگر گشتی و وبلاگم را پیدا کردی جهنمت شود...

تو مثل ف فضول و بی شخصیتی

مرسی.

۱۴۰۱/۰۳/۰۶ ساعت ۳:۱۳ ق.ظ توسط انیس

دلم می خواست معشوقه ی یک پهلوان بودم سبیلو و سبره با دشمان درشت و نجیب..بعد من زن دوستش می شدم و او که صدایم را می شنید از زیر چشم نگاهش دو دو می زد. با سر پایین نگاهم نمی کرد و از اینکه با دوستش می خوابم عذاب می کشید و یک روز من او را از راه به در می کردم

۱۴۰۱/۰۳/۰۶ ساعت ۳:۱۳ ق.ظ توسط انیس

دلم می خواست زن مردی می شدم آفتابه به دست با گل شمعدانی و حوض آبی ...مردی که کتابهایی می خواند با حروف درشت عربی روی جلد..کتابهایی که عربی نبودند اما مرد کمی عربی بلد بود...و بعد در یک روز می میردیم دست در دشت و من آفتابه را دم درگ در ماتحتش می گذاشتم...

ثنکیو.

۱۴۰۱/۰۳/۰۶ ساعت ۳:۱۱ ق.ظ توسط انیس

دلم می خواست سوگلی یک حجره دار قدیمی یک حاجی بازاری بودم و برایش آبگوشت می پختم...لپهای سرخ داشتم. به پایم پول و ک.ی.ر می ریخت

۱۴۰۱/۰۳/۰۶ ساعت ۳:۱۰ ق.ظ توسط انیس

نشد بروم نمایشگاه

کلی مرد چپو پول با صورت خورده شده و موهای عن طور سیاه و سفید و عین دسته جارو رفته اند...

حیف شد نشد بروم

گرچه ته ته دلم به تخمم هم نبود

هنوز از مردهای زشت بد اندام متنفرم

۱۴۰۱/۰۳/۰۶ ساعت ۳:۹ ق.ظ توسط انیس

به نویسنده مصریه گفتم که من زن رمانش هستم

گفت چه اعتراف خطرناکی.

راست می گفت من شبیه یزیدم.

۱۴۰۱/۰۳/۰۶ ساعت ۳:۸ ق.ظ توسط انیس

چرا دیگر دلم عشق و هم آغوشی نمی خواهد؟

عن تویش.

یک دانیاسور بی احساس شده ام...

۱۴۰۱/۰۳/۰۶ ساعت ۳:۶ ق.ظ توسط انیس

اگر این کتاب تمام شد می نشینم پای مجموعه و رمانم...

کاش پنجاه سال پیش دنیا آمده بودم و ان مرد ارمنی ریش دار با چشمان درشت را بوسه باران می کردم...

به همین مسخره گی.

۱۴۰۱/۰۳/۰۶ ساعت ۳:۶ ق.ظ توسط انیس

و من؟

هر شب..هر شب خواب می بینم بچه دار شده ام..نوزادی در بغل دارم و خوشحالم...

۱۴۰۱/۰۳/۰۶ ساعت ۳:۴ ق.ظ توسط انیس

چند شب پیش در یکی از شبکه های آن ور آب دیدمش. داشت درباره ی حوادث اخیر حرف می زد. خیلی چیزهای یاد م می آید روزی که به من کلی مجله داد..روزی که با لبخند و فاصله میان دندانها خندید و سیگارش را پرت کرد و گفت به این کاف خلها محل نده راهت را برو

می بینم که راهش را رفت و به جایی رسید که فکرش را نمی کردم

زنش هم مثل من چاق و خپل شده..پسرهایش بزرگ...

بچه هایم پرسیدند مامان چرا همچین نگاه می کنی به این یارو...گفتم هیچی...پدرشان برگشت نگاهم کرد سیگارم را پرت کردم و گفتم راهتان را بروید و به این کاف چیزها کاری نداشته باشید...

۱۴۰۱/۰۳/۰۶ ساعت ۳:۱ ق.ظ توسط انیس

باز هم یک ویرایش جدید که در ین اوضاع و احوال به سختی پیشش می‌برم. حالم از خیاطم به هم میخوره.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.