۱۴۰۵/۰۲/۰۶ ساعت ۲:۴۰ ق.ظ توسط انیس
حیاط بوی یاس میداد.
از آن بوهایی که شبها کمی بیپروا میشوند
و خاطرهها را مثل گربههای ولگرد میفرستند وسط فکر آدم.ننهی دزموند در صدر حیاط روی صندلی نشسته بود.
دستها روی عصا.
چشمها نیمهباز.
مثل کسی که سالهاست همین مجلسها را دیده و دیگر هیچ چیز برایش تازه نیست.مردان قبیله روبهرو نشسته بودند.
پاها باز، انگشترهای عقیق درشت در دستهایی که روی زانو افتاده بود. نگینها را از زیر نظر گذراندم.
چندتاشون لابد زیر نگینها دعای رزق و روزی دارند و چندتایشان دعای جلب یار. یارهای بیپایان که قانون شرع و عرف به آنها اجازهی اختیار و تصاحبشان را میدهد.
زنها گوشهی مجلس پای بساط چای. گاهی صدایی به اعتراض در جواب شوخی توهین آمیز پسری پدری محجوبانه بلند میشد.
یکی از مردها که جملگی برادر و عموزادههای شوهرم بودند میگفت چقدر سر دیگران را شکسته.
دیگری با افتخار از مردی از نیاکان نه چندان قدیمیشان حرف میزد که زن چهارمش را با چوب «آدم» میکرده.
میخندیدند.
آن خندهای که همیشه چند ثانیه دیرتر از عقل میآید.
زنها کمی عقبتر از،مردها نشسته بودند.من کنار دزموند نشسته بودم.همانجا کنار او بودم.نه جلوتر.
نه عقبتر.کنارش.
طوری که برادرشوهر وقتی میخواست با دزموند حرف بزند مجبور شد بیاید درست روبهرویم دو زانو بنشیند.
برای یک لحظه مکث کرد.
نه زیاد.
فقط آنقدر که آدم بفهمد نگاهش دنبال چیزی میگردد که نمیداند چیست. نگاه مادر دزموند رویم سنگینی میکرد.
بهش لبخند زدم. جواب لبخندم را نداد به خروسی که قوقولی کرد فحش داد:"کوفت...مرض....درد بیدرمون".
چای را هم میزدم.
بوی یاس دوباره بلند شد.دستم بیاختیار رفت روی سینهام.
در روزهایی نه چندان دور گلهای یاس را در سینهبندم پنهان میکردم ...چشمانم روی هم رفت.
"نوک بینی کسی نزدیک میشد "
لبخندم را خوردم. سرم را پایین انداختم. به حل شدن نبات در چای نگاه میکردم. چرا رژیم نگیرم؟
"قربون اضافه وزن برم...رجیم برای چیته"
رجیم...رجیم....رجیم...پناه میبرم به تو ای شیطان رجیم.
لبم را گاز گرفتم...به خودم آمدم. دزموند نگاهم کرد.
آرام پرسیدم: چی شده؟
_چشمات بسته بود. ..جایت درد میکنه؟
گفتم نه...فقط خستهم.
خسته بودم و راه گریزی نبود. خاطرات میآمد و میماند..
چشمم افتاد به گل محمدی کنار حوض.دستم رفت پشت گوشم.
و ناگهان گردنی از خاطره آمد جلوی چشمم؛
گردنی که وقتی لبها نزدیکش میشدند
از لذت کمی عقب میرفت.
چای را نوشیدم...
عذاب وجدان؟
شاید.
دستم را گذاشتم روی دست دزموند.
دزموند با احتیاط نگاه کرد
و با همان احتیاط دستش را آرام از زیر دستم بیرون کشید.
خروس حیاط قوقولی کرد.
مادر دزموند گفت:
«کوفت بگیری… مرض بگیری…»
کسی خندید.
اما من میدانستم بعضی فحشها همیشه فقط برای خروس نیستند.
خروس دوباره خواند.
بلند شدم.
رفتم وسط حیاط و کمی خم شدم سمتش.
یادم رفته بود که نباید خم میشدم سمت خروس. داغ شدم از خجالت. زود به مادر دزموند نگاه کردم. میخ لباسم بود. مشکی بلند آستینها کلوش با گلدوزی طلایی. همیشه میگفت پدر دزموند هیز بوده و چشمش دنبال زنهای چاق.
هزارتا فکر آمد توی سرم. انگار بدترین کار دنیا را کرده باشم.
آستین کلوش پیراهن مشکی زری دوزی شده ظریف..عقب رفته بود. برگرداندم سرجایش.
.
گفتم:
«وقت و بیوقت صدا نده… میکشنتها.»
نه به خاطر حرفم.
وقتی برگشتم، چند تا از مردها ساکت شده بودند.
گور پدرشان. ریختشان را ببین. یک مشت ترسوی پمادهای وحشی.
به خاطر چیزی که شاید خودشان هم نمیدانستند چه بود از،من متنفر بودند و هستند و خواهند بود.
برادرشوهر گفت:
«آب بدید بهش… بکشمش.»
یک لحظه فکر کردم من را میگوید.به جاریام گفتم:
«بلند شو بگو خروسمو نکشید.»
انگار روی صحبتم با دزموند باشد.
جاری ساکت ماند.
اما پسرش گفت:
«نه عمو،چرا خروس خودتونو نمیکشید؟»
عموی مغرور گفت:
«خروس ما بیمحل نیست.»
پسر جوان گفت:
«این پسرمه… خیلی مرده… نمیذارم بکشینش...میخواید مرغها را بکشید»
گفتم: حیف مرغها رو بکشید...تخم میذارن..
حیاط چند ثانیه ساکت شد.
احساس کردم اگر چیزی نگویم
این سکوت تبدیل میشود به فکر کردن.
گفتم:
«مرغ و خروسو ولش کنین…»
بعد به مردها نگاه کردم.
«داشتین از شجاعتهاتون میگفتین...»
مجلس دوباره جان گرفت.
مردان قبیله برگشتند به داستانهایشان.
به کلههایی که شکسته بودند.
به دعواهایی پوسیده سر یک مشت پیاز گندیده که هنوز برایشان افتخار بود.
خروس دوباره قوقولی کرد. مادر دزموند
باز هم به او فحش داد.
یکی از مردها وقتی به من نگاه کرد
خیلی کوتاه
نگاهش را دزدید.
حیاط بوی یاس میداد.
از آن بوهایی که شبها کمی بیپروا میشوند__
و خاطرهها را مثل گربههای ولگرد میفرستند وسط فکر آدم.
ننهی دزموند در صدر حیاط روی صندلی نشسته بود.
دستها روی عصا؛ چشمها نیمهباز.
مثل کسی که سالهاست همین مجلسها را دیده و دیگر هیچ چیز برایش تازه نیست.
مردان قبیله تکیهداده به پشتیها روی تشکچههای راحت نشسته بودند: پاها باز، انگشترهای عقیق درشت در دستهایی که روی زانو افتاده بود.
نگینها را از زیر نظر گذراندم.
چندتایشان لابد زیر نگینها دعای رزق و روزی دارند.
و چندتایشان دعای جلب یار.یارهای بیپایان. یارهایی که شرع و عرف با مهربانی کامل اجازهی تصاحبشان را داده.
زنها گوشهی مجلس پای بساط چای بودند. روی موکت.
گاهی صدایی محجوبانه در اعتراض به شوخی موذیانهی پسری پدری بلند میشد و همانجا خفه میشد.
یکی از مردها ـ که جملگی برادر و عموزادههای شوهرم بودند ـ میگفت چند سر شکسته. چند یقه گرفته، چند قلدر را خفت کرده، چند پلیسراه رد کرده، چند قانون زیر پا گذاشته...و چند و چند و چند.
دیگری با افتخار از مردی از نیاکان نه چندان دورشان تعریف میکرد که زن چهارمش را با چوب «آدم» میکرده.
میخندیدند. زن و مرد.
آن خندهای که همیشه چند ثانیه دیرتر از عقل میآید.
زنها کمی عقبتر نشسته بودند و من کنار دزموند بودم. تصمیمی برایش نگرفته بودم اما حس کردم انگار عمدا از آب درآمده. عادتم بود فقط.
نه جلوتر.
نه عقبتر.
کنارش.
طوری که برادرشوهر وقتی میخواست با دزموند حرف بزند مجبور شد بیاید درست روبهرویم دو زانو بنشیند.
برای یک لحظه مکث کرد.
نه زیاد. فقط آنقدر که آدم بفهمد نگاهش دنبال چیزی میگردد که خودش هم نمیداند چیست.
نگاه مادر دزموند روی من سنگینی میکرد.
لبخند زدم.
جواب نداد.
خروس قوقولی کرد.
گفت:
«کوفت… مرض… درد بیدرمون…»
چای را هم میزدم.
بوی یاس دوباره بلند شد.دستم بیاختیار رفت روی سینهام.
در روزگاری نه چندان دور گلهای یاس را در سینهبندم پنهان میکردم…
چشمهایم روی هم رفت
"نوک بینی کسی نزدیک میشد..."
لبخندم را خوردم.
سرم را پایین انداختم.
به حل شدن نبات در چای نگاه کردم. نبات زیاد بود.
چرا رژیم نگیرم؟
"قربان اضافه وزنت بروم…
رجیم برای چیته اصلاً؟"
رجیم…
رجیم…
رجیم…
آه رجیم!
پناه میبرم به تو ای شیطان رجیم.
لبم را گاز گرفتم.
به خودم آمدم.
دزموند نگاهم میکرد.
آرام پرسیدم:
«چی شده؟»
گفت:
«چشمات بسته بود… جات درد میکنه؟»
گفتم:
«نه… فقط خستهم.»
خسته بودم.و راه گریزی نبود.
خاطرات با کمی غم و خستگی بسیار میآمدند
و میماندند.
چشمم افتاد به گل محمدی کنار حوض.
دستم رفت پشت گوشم.
و ناگهان گردنی از خاطره آمد جلوی چشمم؛
گردنی که وقتی لبها نزدیکش میشدند
از لذت کمی عقب میرفت.
چای را نوشیدم.
عذاب وجدان؟
شاید.
دستم را گذاشتم روی دست دزموند.
دزموند نگاه کرد.
بعد با همان احتیاط همیشگی دستش را آرام از زیر دستم بیرون کشید.
خروس حیاط قوقولی کرد.
مادر دزموند گفت:
«کوفت بگیری… مرض بگیری…»
کسی خندید.
میدانستم بعضی فحشها همیشه فقط برای خروسها نیستند.
خروس دوباره خواند.
بلند شدم.
رفتم وسط حیاط و کمی خم شدم سمتش.
یادم رفته بود نباید خم میشدم.
داغ شدم از خجالت.
نگاه مادر دزموند میخ لباس مشکیام شده بود.
همان لباس بلند با آستینهای کلوش زردوزی.
همیشه میگفت پدر دزموند هیز بوده
و چشمش دنبال زنهای چاق.
هزارتا فکر آمد توی سرم.
آستین کلوش عقب رفته بود.
کشیدمش پایین.
گفتم:
«وقت و بیوقت صدا نده… میکشنتها.»
وقتی برگشتم دیدم مردها ساکت شده بودند.
گور پدرشان.
ریختشان را ببین.
یک مشت ترسوی مدعی وحشی.
از من بدشان میآید.
میدانم.
برادرشوهر گفت:
«آب بدید بهش… بکشمش.»
یک لحظه فکر کردم من را میگوید.
به جاریام گفتم:
«بلند شو بگو خروسمو نکشید.»
انگار خطابم به دزموند بود.
جاری ساکت ماند.
اما پسرش گفت:
«نه عمو… چرا خروس خودتونو نمیکشید؟»
عموی مغرور گفت:
«خروس ما بیمحل نیست.»
پسر نوجوان گفت:
«این پسرمه… خیلی مرده… نمیذارم بکشینش… میخواید مرغها را بکشید.»
گفتم:
«حیف مرغها رو بکشن… تخم میذارن.»
حیاط چند ثانیه ساکت شد.
حس کردم اگر چیزی نگویم
این سکوت تبدیل میشود به فکر کردن.
گرچه بعید بود.
گفتم:
«مرغ و خروسو ولش کنین…»
بعد به مردها نگاه کردم.
«داشتین از شجاعتهاتون میگفتین…»
مجلس دوباره جان گرفت.
مردان قبیله برگشتند به داستانهایشان.
به کلههایی که شکسته بودند.
به دعواهایی پوسیده سر یک مشت پیاز گندیده
که هنوز برایشان افتخار بود.
خروس دوباره قوقولی کرد.
مادر دزموند
باز هم به او فحش داد.
یکی از پیازهای پوسیده وقتی به من نگاه کرد
خیلی کوتاه
نگاهش را دزدید.
خروس دوباره خواند.