۱۴۰۵/۰۲/۲۹ ساعت ۷:۳۷ ب.ظ توسط انیس

بعضی زن‌ها غمگینند و غمگینیشان را مثل شالی دمِ درِ خانه آویزان می‌کنند.

آرام حرف می‌زنند، آهسته راه می‌روند، لبخند نمی‌زنند.

و هر کس از دور، نگاهشان که می‌کند، می‌فهمد:

آتشی درونشان خاموش شده.

چراغی خاموش.

ریتمی گم.

اما بعضی زن‌ها فرق دارند.

زن‌هایی که شوخی می‌کنند.

بلند می‌خندند.

وسط گریه، ادا درمی‌آورند.

و هیچ‌کس، حتی نزدیک‌ترین‌شان، نمی‌فهمد

چقدر خسته‌اند.

من فکر می‌کنم از آن زن‌ها هستم.

امروز هوا د زرد بود.

نه زرد آفتابی، زردِ خاک و غبار.

زردی که انگار آسمان را با زمین قاطی کرده‌اند.

باد، خاک را می‌کوبید به پنجره.

و من، با موهای حناییِ بسته، روبه‌روی آینه ایستاده بودم.

و با خودم حرف می‌زدم.

نه…

اجرا می‌کردم.

من همیشه اجرا می‌کنم.

حتی وقتی تنهایم.

حتی وقتی هیچ تماشاگری نیست، جز آینه.

سال‌ها پیش، آن‌قدر شوخ بودم که آدم‌ها فقط برای خندیدن کنارم می‌آمدند.

بلد بودم مجلس را گرم کنم.

غم را مسخره کنم.

از فاجعه، لطیفه بسازم.

اما حالا… حالا دور و برم پر از آدم‌های خسته‌ست.

مادری که غمش تمام نمی‌شود.

خواهرهایی که هر کدام زخمی دارند.

خانه‌ای که ساکت است.

مردی آرام.

بچه‌هایی آرام‌تر.

و من کم‌کم، یک‌یک شوخی‌هایم را قورت دادم.

سال نود و پنج جراحی کردم.

آدم فکر می‌کند فقط یک عمل جراحی است.

اما نیست.

انگار بخشی از ریتم زنانه‌ی بدن، برای همیشه قطع می‌شود.

انگار ساعت بیولوژیک می‌ایستد،

اما تو می‌مانی.

و باید دوباره خودت را اختراع کنی.

ده سال گذشت.

ده سال با بی‌خوابی.

با درد زانو.

با شب‌هایی که نمی‌خوابم و آدم‌ها به‌جای فهمیدن،

عذاب وجدان تحویلم می‌دهند.

ده سال با میل به خندیدن، وقتی هیچ‌کس حال خندیدن ندارد.

اما هنوز کامل خاموش نشده‌ام.

هنوز موهایم را حنا می‌گذارم.

هنوز روغن آرگان می‌زنم.

هنوز جلوی آینه با خودم حرف می‌زنم.

هنوز وسط گریه، شوخی می‌کنم.

هنوز دلم می‌خواهد کسی باشد که با او بلند بخندم.

۱۴۰۵/۰۲/۲۹ ساعت ۲:۱۲ ق.ظ توسط انیس

گوشیم دو درصد شارژ داره. فقط اومدم بنویسم امشب حس خفگی دارم.

فکر کنم وقتی سیگار رو کنار می‌ذارم، این‌جوری می‌شم.

اما چه کنم با نگاه‌های دِز و زاک و اَش و گربه‌ها… و خودم؟

دِز الان کنارم خروپف می‌کنه. دلم چای می‌خواد، اما اگر الان بخورم، انگار تا صبح خوابم نمی‌بره.

نمی‌خوابم… نمی‌خوابم.

۱۴۰۵/۰۲/۲۸ ساعت ۸:۳۵ ب.ظ توسط انیس

توی ماشینم. منتظرم دز برگردد. عینکم را نیاورده‌ام و تازه فهمیده‌ام دیگر واقعاً نمی‌شود بدون عینک چیزی را بی‌غلط نوشت.

دیشب و چند روز پیش نشستم با هوش مصنوعی عکس‌های عقد من و دز را درست کردم. مثل همیشه آن‌کس که می‌دانستم کیست، توی ذوقم زد. مهم نیست. جوابش را دادم.

بوی حیوان می‌دهم. دیشب با آلوئه‌ورا و ماست حیوانی سرم را شستم. ماست مانده بود و کسی نمی‌خوردش. ترش شده بود. دوغش کردم و یک قاشقش را با آلوئه‌ورا توی مخلوط‌کن ریختم. موهایم نرم شد؛ اما از دیشب انگار یک بز بغلم کرده.

روی موهایم عطر زدم، اما نتیجه این شد که بوی کشکی گرفتم که به آن عطر زده باشند.

۱۴۰۵/۰۲/۲۵ ساعت ۴:۵۳ ب.ظ توسط انیس


داشتیم از خانهٔ روستایی برمی‌گشتیم. گفتم خیار محلی بگیرد.

بعد بلافاصله گفتم: «خودم بروم…»
گفت: «خودم می‌روم.»

بعد برگشت، خیارها را داد و گفت:
«به خاطر تو… فقط به خاطر تو. می‌دانی که از ایستادن کنار جاده متنفرم.»

گفتم: «دستت درد نکند.»

دوست دارم تک‌تک خیارها را توی ک.و.ن این رابطه فرو کنم.

امیدوارم هیچ‌کس با این پست ج.ق نزند.

ممنون.

۱۴۰۵/۰۲/۲۵ ساعت ۴:۱۹ ب.ظ توسط انیس

دلم برای رفتن به تهران تنگ شده است. آخرین باری که رفتم، همان موقع اسماعیل را ترور کردند.

چه شانسی!

دلم برای دیدن شلوغی و تماشای صورت‌های عبوس مردم در سکوت تنگ شده است.

۱۴۰۵/۰۲/۲۵ ساعت ۴:۵ ب.ظ توسط انیس

سلیقهٔ من و دزموند در موسیقی یکی نیست. یک جاهایی هم یکی است. اما دزموند از این موضوع هنوز ناراحت می‌شود. حس می‌کند تحقیرش می‌کنم. وقتی یک ملودی پخش می‌شود و من چیزی نمی‌گویم. ناراحت می‌شود. فقط چون نمی‌گویم «چه قشنگ، چه زیبا، چه گوش‌نواز»، ناراحت می‌شود.

عادت کرده‌ام در همه چیز خیلی تأییدش کنم و وقتی نمی‌کنم — نه اینکه حتی عیبی بگذارم، فقط تأییدش نمی‌کنم — ناراحت می‌شود.

عمیقاً عادت کرده که در ریز و درشت زندگی تأییدش کنم، و من هم عادت کرده‌ام در ریز و درشت زندگی تظاهر کنم، کنار بیایم و موافقت کنم.

۱۴۰۵/۰۲/۲۵ ساعت ۳:۲۹ ب.ظ توسط انیس

آدم‌ها را که می‌بینم دلم رابطه می‌خواهد. از خودم تعجب می‌کنم. از این تناقض شدید‌. از این‌که حوصله‌ام سر می‌رود از این‌که از آدم‌ها و رابطه داشتن با آن‌ها در عین‌حال دوست دارم حرف بزنم.

اما این حسرت دوستی چیست؟ دوست داشتن؟ دوست کسی بودن.

نوعی انرژی است. گرم. خانوادگی...چیزی که همیشه کم داشته‌ام.

هیچ‌جوره نمی‌شود وصفش کرد جز اینکه بگویم نوعی نیاز به محبت...

شاید.

دقیق نمی‌دانم.

۱۴۰۵/۰۲/۰۷ ساعت ۱۲:۸ ق.ظ توسط انیس

'خداوند نیرو و سپر من است؛ دلم بر او توکل دارد، و مدد یافته‌ام. قلبم آکنده از شادی است و با سرود، او را سپاس می‌گویم. '

مزمور 28 : 7

جالبه؟

نمي‌دانم.

اطلاعی ندارم.

۱۴۰۵/۰۲/۰۶ ساعت ۴:۴۸ ق.ظ توسط انیس

فکر می‌کردم اگر جنگ تمام شود و نت وصل شود، از تک‌تک روزهای جنگ خواهم نوشت.

از همه چیز. از صداها، از ترس‌ها، از آن لحظه‌هایی که وصف کردنش سخت و ناممکن است. اینکه آدم بی‌دلیل می‌ایستاد وسط خانه و نمی‌دانست کجا برود، چه‌کار کند. می‌ایسااد و گوش می‌داد ببیند دنیا هنوز سر جایش هست یا نه؛ مثل کسی که نیمه‌شب بیدار می‌شود و برای اطمینان، دستش را روی قلب خودش می‌گذارد.

دقیقاً همین. جنگ یعنی گوش کردن مداوم به ضربان چیزها برای اینکه مطمئن شوی هنوز می‌زنند...یا خیالت راحت شود که" فعلا نمی‌زنند".

جنگ البته رسماً تمام نشد.

نت هم درست و حسابی وصل نشد.

اما من در تمام این مدت در دفتر جلد مخملی‌ام نوشتم. تا امشب هم نوشتم.

و عجیب است که حالا که بالاخره نت خریده‌ام و می‌توانم اینجا بنویسم، دلم می‌خواهد از جنگ ننویسم.

نه اینکه چیزی برای گفتن نداشته باشم.

جنگ همیشه چیزهای زیادی برای گفتن دارد؛ بیشتر از آن‌که آدم حوصله شنیدنش را داشته باشد.

اما دلم می‌خواهد خودم را بنویسم.

خودِ بعد از جنگم را.

نمی‌دانم چرا.

شاید چون آدم وقتی از چیزی جان سالم به در می‌برد، اول باید کمی بایستد و ببیند دقیقاً کدام نسخه از خودش زنده مانده است.

گاهی هم می‌بیند نسخه‌ای که برگشته، کمی فرق دارد.

کمی آرام‌تر.

کمی خسته‌تر.

و کمی هم بدبین‌تر، مثل کسی که بالاخره فهمیده دنیا آن‌قدرها هم قابل اعتماد نیست.

البته که باز هم می‌آیم و از جنگ می‌نویسم.

از خیلی چیزهایش.

از چیزهایی که در گوش آدم می‌مانند حتی وقتی همه چیز ساکت است.

اما فعلاً دلم می‌خواهد از دیروز بنویسم.

دیروز حنا گذاشته بودم.

بعد رفتم کنار رود.

یک جای کم‌عمق پیدا کردم و خم شدم و موهایم را در آب شستم. آب اول کمی سرد بود. همان سردی ناگهانی که پوست گردن را جمع می‌کند و آدم را وادار می‌کند یک لحظه به تصمیم‌هایش فکر کند.

بعد کم‌کم عادت کردم.

رنگ حنا آرام از لابه‌لای موهایم راه افتاد در آب. خط‌های باریک قهوه‌ای که با جریان شط می‌رفتند. نشستم و نگاهشان کردم؛ انگار تکه‌های کوچکی از دیروز داشتند آرام دور می‌شدند.

دزموند چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود.

نه برای اینکه شط خطرناک باشد.

برای اینکه من شنا بلد نیستم.ناگهان با خودم فکر کردم:

چرا من شنا بلد نیستم؟

سؤال عجیبی بود.

انگار تازه یادم آمده باشد چیزی را سال‌ها جا انداخته‌ام.

در تمام عمرم هزار چیز یاد گرفته بودم:

راه رفتن در کوچه‌های تاریک،

گوش دادن به صداها،

تشخیص دادن اینکه کدام خبر بد است و کدام خیلی بد.

اما شنا… نه.

دزموند همچنان آنجا ایستاده بود و هر چند دقیقه یک‌بار نگاهم می‌کرد، با همان حالتی که آدم به چیزی نگاه می‌کند که ممکن است بیفتد.

و همچنان می‌گفت: «مواظب باش… زمین لیزه.»

راست می‌گفت. گل زیر پا نرم و لیز بود. هر بار که پایم را جابه‌جا می‌کردم، کمی می‌لغزید.

با خودم فکر کردم در این مدت چه چیزهای عجیبی عادی شده‌اند:

صدای انفجار.

دویدن.

خاموشی.

خبرهایی که آدم ترجیح می‌دهد نشنود اما می‌شنود. صحنه‌هایی که ترجیح می.دهد نبیند اما می‌بیند

اما شستن مو در یک رود آرام…

نه.

این هنوز برایم عادی نشده بود.

سرم را از آب بلند کردم. موهایم سنگین شده بود و بوی حنا بالا می‌آمد. باد خنکی از روی آب رد می‌شد و موهای خیس را به صورتم می‌چسباند.

یک لحظه فکر کردم شاید جنگ هنوز تمام نشده باشد.

یا شاید جنگ‌ها هیچ‌وقت واقعاً تمام نمی‌شوند؛ فقط شکلشان عوض می‌شود و می‌روند در جاهای ساکت‌تر زندگی آدم.

بعد با خودم گفتم فعلاً مهم‌ترین مسئله‌ی دنیا این است که من در این گل لیز نخورم.

برچسب ها :

پس از جنگ

۱۴۰۵/۰۲/۰۶ ساعت ۴:۵ ق.ظ توسط انیس

فکر می‌کردم اگر جنگ تمام شود و نت وصل شود(جنگ رسما تمام نشد و نت هم وصل نشد) از تک تک روزهای جنگ خواهم نوشت. کاری که در دفتر جلد مخملی‌ام در مدت جنگ و تا امشب کرده‌ام. اما نمی‌دانم چه شد که وقتی نت خریدم دلم خواست خودم را بنويسم فقط. خود بعد از جنگم را.

البته که باز می‌آیم و می‌نویسم اما ...از جنگ هم خواهم نوشت.

عجیب است برایم. دلم می‌خواهد از دیروز بنويسم که حنا گذاشته بودم و موهایم را در شط شستم

۱۴۰۵/۰۲/۰۶ ساعت ۲:۴۰ ق.ظ توسط انیس

حیاط بوی یاس می‌داد.

از آن بوهایی که شب‌ها کمی بی‌پروا می‌شوند
و خاطره‌ها را مثل گربه‌های ولگرد می‌فرستند وسط فکر آدم.ننه‌ی دزموند در صدر حیاط روی صندلی نشسته بود.
دست‌ها روی عصا.
چشم‌ها نیمه‌باز.
مثل کسی که سال‌هاست همین مجلس‌ها را دیده و دیگر هیچ چیز برایش تازه نیست.مردان قبیله روبه‌رو نشسته بودند.
پاها باز، انگشترهای عقیق درشت در دست‌هایی که روی زانو افتاده بود. نگین‌ها را از زیر نظر گذراندم.

چندتاشون لابد زیر نگین‌ها دعای رزق و روزی دارند و چندتایشان دعای جلب یار. یارهای بی‌پایان که قانون شرع و عرف به آن‌ها اجازه‌ی اختیار و تصاحبشان را می‌دهد.

زن‌ها گوشه‌ی مجلس پای بساط چای. گاهی صدایی به اعتراض در جواب شوخی توهین آمیز پسری پدری محجوبانه بلند می‌شد.

یکی از مردها که جملگی برادر و عموزاده‌های شوهرم بودند می‌گفت چقدر سر دیگران را شکسته.
دیگری با افتخار از مردی از نیاکان نه چندان قدیمی‌شان حرف می‌زد که زن چهارمش را با چوب «آدم» می‌کرده.

می‌خندیدند.

آن خنده‌ای که همیشه چند ثانیه دیرتر از عقل می‌آید.

زن‌ها کمی عقب‌تر از،مردها نشسته بودند.من کنار دزموند نشسته بودم.همان‌جا کنار او بودم.نه جلوتر.
نه عقب‌تر.کنارش.

طوری که برادرشوهر وقتی می‌خواست با دزموند حرف بزند مجبور شد بیاید درست روبه‌رویم دو زانو بنشیند.

برای یک لحظه مکث کرد.

نه زیاد.
فقط آن‌قدر که آدم بفهمد نگاهش دنبال چیزی می‌گردد که نمی‌داند چیست. نگاه مادر دزموند رویم سنگینی می‌کرد.

بهش لبخند زدم. جواب لبخندم را نداد به خروسی که قوقولی کرد فحش داد:"کوفت...‌مرض....درد بی‌درمون".

چای را هم می‌زدم.

بوی یاس دوباره بلند شد.دستم بی‌اختیار رفت روی سینه‌ام.
در روزهایی نه چندان دور گل‌های یاس را در سینه‌بندم پنهان می‌کردم ...چشمانم روی هم رفت.
"نوک بینی کسی نزدیک می‌شد "
لبخندم را خوردم. سرم را پایین انداختم. به حل شدن نبات در چای نگاه می‌کردم. چرا رژیم نگیرم؟

"قربون اضافه وزن برم...رجیم برای چیته"

رجیم...رجیم....رجیم...پناه می‌برم به تو ای شیطان رجیم.

لبم را گاز گرفتم...به خودم آمدم. دزموند نگاهم کرد.

آرام پرسیدم: چی شده؟

_چشمات بسته بود. ..جایت درد می‌کنه؟

گفتم نه...فقط خسته‌م.

خسته بودم و راه گریزی نبود. خاطرات می‌آمد و می‌ماند..

چشمم افتاد به گل محمدی کنار حوض.دستم رفت پشت گوشم.
و ناگهان گردنی از خاطره آمد جلوی چشمم؛
گردنی که وقتی لب‌ها نزدیکش می‌شدند
از لذت کمی عقب می‌رفت.

چای را نوشیدم...

عذاب وجدان؟

شاید.

دستم را گذاشتم روی دست دزموند.

دزموند با احتیاط نگاه کرد
و با همان احتیاط دستش را آرام از زیر دستم بیرون کشید.

خروس حیاط قوقولی کرد.

مادر دزموند گفت:
«کوفت بگیری… مرض بگیری…»

کسی خندید.

اما من می‌دانستم بعضی فحش‌ها همیشه فقط برای خروس نیستند.

خروس دوباره خواند.

بلند شدم.

رفتم وسط حیاط و کمی خم شدم سمتش.

یادم رفته بود که نباید خم می‌شدم سمت خروس. داغ شدم از خجالت. زود به مادر دزموند نگاه کردم. میخ لباسم بود. مشکی بلند آستین‌ها کلوش با گلدوزی طلایی. همیشه می‌گفت پدر دزموند هیز بوده و چشمش دنبال زن‌های چاق.

هزارتا فکر آمد توی سرم. انگار بدترین کار دنیا را کرده باشم.

آستین کلوش پیراهن مشکی زری دوزی شده ظریف..عقب رفته بود. برگرداندم سرجایش.

.

گفتم:

«وقت و بی‌وقت صدا نده… می‌کشنت‌ها.»

نه به خاطر حرفم.

وقتی برگشتم، چند تا از مردها ساکت شده بودند.

گور پدرشان. ریختشان را ببین. یک مشت ترسوی پمادهای وحشی.

به خاطر چیزی که شاید خودشان هم نمی‌دانستند چه بود از،من متنفر بودند و هستند و خواهند بود‌.

برادرشوهر گفت:
«آب بدید بهش… بکشمش.»

یک لحظه فکر کردم من را می‌گوید.به جاری‌ام گفتم:
«بلند شو بگو خروسمو نکشید.»

انگار روی صحبتم با دزموند باشد.

جاری ساکت ماند.

اما پسرش گفت:
«نه عمو،چرا خروس خودتونو نمی‌کشید؟»

عموی مغرور گفت:
«خروس ما بی‌محل نیست.»

پسر جوان گفت:
«این پسرمه… خیلی مرده… نمی‌ذارم بکشینش...می‌خواید مرغ‌ها را بکشید»

گفتم: حیف مرغ‌ها رو بکشید...تخم می‌ذارن..

حیاط چند ثانیه ساکت شد.

احساس کردم اگر چیزی نگویم
این سکوت تبدیل می‌شود به فکر کردن.

گفتم:
«مرغ و خروسو ولش کنین…»

بعد به مردها نگاه کردم.

«داشتین از شجاعت‌هاتون می‌گفتین...»

مجلس دوباره جان گرفت.

مردان قبیله برگشتند به داستان‌هایشان.
به کله‌هایی که شکسته بودند.
به دعواهایی پوسیده سر یک مشت پیاز گندیده که هنوز برایشان افتخار بود.

خروس دوباره قوقولی کرد. مادر دزموند
باز هم به او فحش داد.
یکی از مردها وقتی به من نگاه کرد
خیلی کوتاه
نگاهش را دزدید.

حیاط بوی یاس می‌داد.

از آن بوهایی که شب‌ها کمی بی‌پروا می‌شوند__

و خاطره‌ها را مثل گربه‌های ولگرد می‌فرستند وسط فکر آدم.

ننه‌ی دزموند در صدر حیاط روی صندلی نشسته بود.

دست‌ها روی عصا؛ چشم‌ها نیمه‌باز.

مثل کسی که سال‌هاست همین مجلس‌ها را دیده و دیگر هیچ چیز برایش تازه نیست.

مردان قبیله تکیه‌داده به پشتی‌ها روی تشکچه‌های راحت نشسته بودند: پاها باز، انگشترهای عقیق درشت در دست‌هایی که روی زانو افتاده بود.

نگین‌ها را از زیر نظر گذراندم.

چندتایشان لابد زیر نگین‌ها دعای رزق و روزی دارند.

و چندتایشان دعای جلب یار.یارهای بی‌پایان. یارهایی که شرع و عرف با مهربانی کامل اجازه‌ی تصاحبشان را داده.

زن‌ها گوشه‌ی مجلس پای بساط چای بودند. روی موکت.

گاهی صدایی محجوبانه در اعتراض به شوخی موذیانه‌ی پسری پدری بلند می‌شد و همان‌جا خفه می‌شد.

یکی از مردها ـ که جملگی برادر و عموزاده‌های شوهرم بودند ـ می‌گفت چند سر شکسته. چند یقه گرفته، چند قلدر را خفت کرده، چند پلیس‌راه رد کرده، چند قانون زیر پا گذاشته...و چند و چند و چند.

دیگری با افتخار از مردی از نیاکان نه چندان دورشان تعریف می‌کرد که زن چهارمش را با چوب «آدم» می‌کرده.

می‌خندیدند. زن و مرد.

آن خنده‌ای که همیشه چند ثانیه دیرتر از عقل می‌آید.

زن‌ها کمی عقب‌تر نشسته بودند و من کنار دزموند بودم. تصمیمی برایش نگرفته بودم اما حس کردم انگار عمدا از آب درآمده. عادتم بود فقط.

نه جلوتر.

نه عقب‌تر.

کنارش.

طوری که برادرشوهر وقتی می‌خواست با دزموند حرف بزند مجبور شد بیاید درست روبه‌رویم دو زانو بنشیند.

برای یک لحظه مکث کرد.

نه زیاد. فقط آن‌قدر که آدم بفهمد نگاهش دنبال چیزی می‌گردد که خودش هم نمی‌داند چیست.

نگاه مادر دزموند روی من سنگینی می‌کرد.

لبخند زدم.

جواب نداد.

خروس قوقولی کرد.

گفت:

«کوفت… مرض… درد بی‌درمون…»

چای را هم می‌زدم.

بوی یاس دوباره بلند شد.دستم بی‌اختیار رفت روی سینه‌ام.

در روزگاری نه چندان دور گل‌های یاس را در سینه‌بندم پنهان می‌کردم…

چشم‌هایم روی هم رفت

"نوک بینی کسی نزدیک می‌شد..."

لبخندم را خوردم.

سرم را پایین انداختم.

به حل شدن نبات در چای نگاه کردم. نبات زیاد بود.

چرا رژیم نگیرم؟

"قربان اضافه وزنت بروم…

رجیم برای چیته اصلاً؟"

رجیم…

رجیم…

رجیم…

آه رجیم!

پناه می‌برم به تو ای شیطان رجیم.

لبم را گاز گرفتم.

به خودم آمدم.

دزموند نگاهم می‌کرد.

آرام پرسیدم:

«چی شده؟»

گفت:

«چشمات بسته بود… جات درد می‌کنه؟»

گفتم:

«نه… فقط خسته‌م.»

خسته بودم.و راه گریزی نبود.

خاطرات با کمی غم و خستگی بسیار می‌آمدند

و می‌ماندند.

چشمم افتاد به گل محمدی کنار حوض.

دستم رفت پشت گوشم.

و ناگهان گردنی از خاطره آمد جلوی چشمم؛

گردنی که وقتی لب‌ها نزدیکش می‌شدند

از لذت کمی عقب می‌رفت.

چای را نوشیدم.

عذاب وجدان؟

شاید.

دستم را گذاشتم روی دست دزموند.

دزموند نگاه کرد.

بعد با همان احتیاط همیشگی دستش را آرام از زیر دستم بیرون کشید.

خروس حیاط قوقولی کرد.

مادر دزموند گفت:

«کوفت بگیری… مرض بگیری…»

کسی خندید.

می‌دانستم بعضی فحش‌ها همیشه فقط برای خروس‌ها نیستند.

خروس دوباره خواند.

بلند شدم.

رفتم وسط حیاط و کمی خم شدم سمتش.

یادم رفته بود نباید خم می‌شدم.

داغ شدم از خجالت.

نگاه مادر دزموند میخ لباس مشکی‌ام شده بود.

همان لباس بلند با آستین‌های کلوش زردوزی.

همیشه می‌گفت پدر دزموند هیز بوده

و چشمش دنبال زن‌های چاق.

هزارتا فکر آمد توی سرم.

آستین کلوش عقب رفته بود.

کشیدمش پایین.

گفتم:

«وقت و بی‌وقت صدا نده… می‌کشنت‌ها.»

وقتی برگشتم دیدم مردها ساکت شده بودند.

گور پدرشان.

ریختشان را ببین.

یک مشت ترسوی مدعی وحشی.

از من بدشان می‌آید.

می‌دانم.

برادرشوهر گفت:

«آب بدید بهش… بکشمش.»

یک لحظه فکر کردم من را می‌گوید.

به جاری‌ام گفتم:

«بلند شو بگو خروسمو نکشید.»

انگار خطابم به دزموند بود.

جاری ساکت ماند.

اما پسرش گفت:

«نه عمو… چرا خروس خودتونو نمی‌کشید؟»

عموی مغرور گفت:

«خروس ما بی‌محل نیست.»

پسر نوجوان گفت:

«این پسرمه… خیلی مرده… نمی‌ذارم بکشینش… می‌خواید مرغ‌ها را بکشید.»

گفتم:

«حیف مرغ‌ها رو بکشن… تخم می‌ذارن.»

حیاط چند ثانیه ساکت شد.

حس کردم اگر چیزی نگویم

این سکوت تبدیل می‌شود به فکر کردن.

گرچه بعید بود.

گفتم:

«مرغ و خروسو ولش کنین…»

بعد به مردها نگاه کردم.

«داشتین از شجاعت‌هاتون می‌گفتین…»

مجلس دوباره جان گرفت.

مردان قبیله برگشتند به داستان‌هایشان.

به کله‌هایی که شکسته بودند.

به دعواهایی پوسیده سر یک مشت پیاز گندیده

که هنوز برایشان افتخار بود.

خروس دوباره قوقولی کرد.

مادر دزموند

باز هم به او فحش داد.

یکی از پیازهای پوسیده وقتی به من نگاه کرد

خیلی کوتاه

نگاهش را دزدید.

خروس دوباره خواند.

۱۴۰۵/۰۲/۰۶ ساعت ۱:۱۵ ق.ظ توسط انیس

دیشب رفتم خونه‌ی پدرم.
همان جایی که اگر چند ساعت بمانی،
یا عارف می‌شوی و از همه چیز می‌بری،
یا هزار در صد به روان‌پزشک نیازمند می‌شوی،
یا وبلاگ می‌زنی🤷‍♀️

به دلایل حفاظتی و امنیتی،
من را فرستادند در اتاقی که رسماً «انبار تمدن‌های منقرض شده» بود.چهار صندلی پلاستیکیِ رو به موت.
یک کامپیوتر که اگر روشنش می‌کردی احتمالاً ویندوز ۹۸ از تویش جیغ می‌زد و ازت می‌پرسید تو هنوز زنده‌ای؟
یک فرش که بیشتر شبیه پرونده‌ی جنایی بود تا کف‌پوش.
یک میز دست‌دوم،
یک پنکه که تکان نمی‌خورد و باد نمی‌داد اما زورش را می‌زد و صدا می.داد.
روی میز: اشغال.
زیر میز: اشغال.
دور میز: آشغال.

این اتاق شبیه این بود که یک نفر تاریخ خانواده را با «انتخاب همه » پاک نکرده باشد ، فقط ریخته باشدش تو یک فولدر به اسم:
« افسرده‌ام و هیچ‌وقت مرتبش نمی‌کنم.»

بقیه در پذیرایی خوابیدند. من در
همان اتاقی که فقط خاطرات چروکیده‌ام در آن مانده.

زیرم، رو‌تختیِ عقد بی‌بی‌ام که
پاره‌هایی از آن به نظر می‌رسید شاهد تشکیل چند نسل غم بوده. چند نسل ضجه‌ی نیمه‌شب و دریایی از غم و اندوه و تنهایی.
روی من، پتویی که از نظر تاریخی قبل از قانون اساسی مشروطه بافته شده بود.
هوا گرم بود در حدی که
اگر جن هم در اتاق بود،
احتمالاً می‌رفت پنجره را باز کند.

گفتم جن. از چند شخص شخیص خانواده از قبل شنیده بودم که اتاق از ما بدتران دارد...و به ریش و گیس همه‌شان خندیده بودم.

من آدمی نیستم که موقع خواب لباس زیادی تحمل کنم،
اما پدر محترم از حوالی سه، برای عبادات شبانه بیدار می‌شود، و توضیحِ وضعیت خواب من،
نه به نفع من است، نه به نفع نظام خانواده.
پس با حجاب نسبی و عرق مطلق در را بستم و برای خوابیدن را «تلاش» کردم.

نخوابیدم البته.
این‌طورها هم نیست که زندگی برای من این‌قدر ساده دل‌رحم شود...و خوابم ببرد.

کتاب خواندم. خیلی خواندم.
بعد کتاب را بستم.
به سقف پوسیده نگاه کردم.
به دیوارهایی که بوی بحث‌های قدیمی می‌داد. صحنه‌هایی از کشیده و کمربند.

با خودم گفتم:
«این اتاق مثل یک موزه است؛
موزه‌ی چیزهایی که هیچ‌کس جرات نکرده دور بیندازد.
شامل خود من.»

روی زمین وول خوردم،
استخوان‌ها ناله کردند،
پتوی قاجاری گفت: «زن جان، من از انقلاب‌ها جان سالم به در برده‌ام، تو زیرم وول نخور.»

گفتم که قبلاً گفته بودند در این اتاق «چیزهایی دیده شده».
«جن»،
«سایه»،
«خانمی که رد شده»
و بقیه‌ی موجوداتی که همیشه در خانه‌ی ما،

آدم‌های روانی می‌بینند؟ و مگر خاندان ما چیزی جز تیمارستان غیررسمی است؟ با دیوانه‌هایی توهمی و ادبیات‌دوست تا حدی.

ساعت حوالی سه‌وچیزی بود.
آن ساعتی که آدمیزاد معمولی خواب است،
ولی خانواده‌ی ما و موجودات ماورایی و افکارم،
همگی در شیفت شب مشغول کار بودند.بین خواب و بیداری بودم که
از بالای سرم یک صدای واضح،
شفاف و کاملاً حرفه‌ای گفت:
«هیسسسسس.»

صدایی زنانه.

نه در حد توهم خفیف.
نه در حد صدای لوله.
در حد کسی که سال‌ها تجربه‌ی ساکت‌کردن دیگران را کار کرده باشد. از جا پریدم،
چراغ گوشی را روشن کردم،
سقف را دیدم،
پنکه‌ی مرده را دیدم،
اتاق تنگ بود. در حد دراز کشیدن خودم.
هیچ موجود ماورایی نبود اما یک چیزی هم بود: من خسته.

چند لحظه همان‌طور ماندم.
همان‌جا فهمیدم:
در این خانه،
اگر قرار باشد چیزی بگوید «ساکت»،
لزومی ندارد جن باشد؛
تاریخ خانواده هم خودش این‌قدر تمرین کرده که حاصل کارش را به من منتقل کند.

دلم خواست بگویم:
«باشه، هیس.
ولی دقیقاً کی باید ساکت شود؟
من؟
که فقط می‌خواستم بخوابم؟
یا سال‌ها حرف‌نزدن، قورت‌دادن، نگفتن، ندیدن؟»

نور گوشی را خاموش نکردم.
دیگر خواب برگشتنی نبود.
قرص هم در بدنم بود،
ولی انگار مغزم گفته بود:
«من هنوز چند چیز برای فکر کردن دارم، فعلاً سیستم را خاموش نکن.»جالب بود،
در آن اتاق پر از چیزهای قدیمی،
ذهن من اصلاً نرفت سراغ عشق‌های قدیمی،
خاطرات مدرسه،
دوست‌پسرهای خیالی دوران نوجوانی؛
رفت سراغ کتابخانه‌ی محل.

کتابخانه‌ای که قبلِ عقدم آن‌جا می‌رفتم.
جایی که فکر می‌کردم آینده‌ام
بین قفسه‌هاست، در دفتری در کشوری مدرن پای ترجمه‌ها و رمان‌های خودم و‌دیگران.
نه بین صندلی‌های پلاستیکی و پتوی قاجاری.

فکر کردم:
چطور شد از کتابخانه‌ی محل،
به اتاقی رسیدم که تویش
چیزی بین جن و خاطره و خستگی و پتو
با صدای کشیده می‌گوید: هیس...

صبح که شد،
چشمانم می‌سوخت،
روحم چروک شده بود،
ولی رسمی و قانونی هنوز زنده بودم.

پدرم با لحن کاملاً گزارشی گفت:
«چراغ اتاقت تا صبح روشن بود.»

من هم با همان خونسردی‌ای که انسان برای حفظ آبرویش اختراع کرده، گفتم:
«خانم 👹 اومده بود زیارتم،
گفتم روشن باشه، زمین نخوره.»

خندید.
همین.
تمام این چیزی که در من
تا مرز فروپاشی رفته بود،
در گزارش صبحگاهی
شد یک جمله‌ی خنده‌دار.

و من همان‌جا فهمیدم
در این خانه،
ترس‌ها،
خواب‌نرفتن‌ها،
هیس‌های نیمه‌شب،
همه در نهایت باید تبدیل شوند به یک شوخیِ قابل‌تحمل،
وگرنه کسی نمی‌داند با آن‌ها چه کند.

جن
نه آن موجود نامرئیِ بالای سقف،
بلکه همان صدای جمعی است که سال‌ها توی یک خانواده تکرار شده:
«ساکت.
حرف نزن.
نپر.
نگو.
به هم نریز.»

آن «هیس»
نه از دهن جن،
که از گلوی چند نسل خفه‌شده درآمده بود.

من اما تصمیم گرفتم
اگر بناست کسی این وسط ساکت نشود،
آن یک نفر خودِ من باشم؛
حتی اگر سهمم
فقط یک وبلاگ باشد

۱۴۰۵/۰۲/۰۶ ساعت ۱:۱۲ ق.ظ توسط انیس

ننه‌ی دزموند شکسته بود.
رفتیم عیادت.

نشسته بودم و چای را هم می‌زدم.
آرام.
خانمانه.
در حد یک زن قابل‌قبول.

به‌شان نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم:

کدام‌یک از این‌ها می‌داند من چه کرده‌ام؟
کدام‌یک حدس می‌زند زیر این روسریِ بی‌حاشیه،
یک پرونده‌ی مختصر ولی آتش‌زا خوابیده؟

ندانسته ازم خوششان نمی‌آید.
این را از نحوه‌ی چای گرفتن‌شان از دستم حتی می‌فهمم.
چای را طوری می‌گیرند که انگار لیوان، شاهد جرمم بوده.

اگر بدانند؟
اوه.
اگر بدانند احتمالاً ترجیح می‌دهند سرم روی تنم نباشد.
البته همین حالا هم چندان علاقه‌ای به حضور سر بر تن نازنینم که به ناز طبیبان بی‌نیاز باشد ندارند.
فقط لبخند می‌زنم،
زن خطرناک داد نمی‌زند؛
یادداشت برمی‌دارد.

...

در همین روزها من همچنان غرق خرافاتم.
تاروت.
چارت تولد.
اینکه زحل چرا با من لج کرده.

در اوج جنگ، یک اُستاد ریکی پیدا شد.
گفت پنج تومن بریز، ساعت دو شب انرژی می‌فرستم پاکسازی شی.

گفتم ببخشید،
من خودم این‌جوری‌ام؟ (دست چلاق خیالی)
یا دزموند آن‌جوری‌ست؟ (دست الاغ فرضی)

انرژی بچه‌ام را ول کنم بیایم زیر دوش معنوی تو بایستم؟

واسطه گفت تمرکز کن ببین چی می‌بینی.

به خدا قسم جز صدای گاز طبیعی مهمان در مستراح منزلم هیچ مکاشفه‌ای رخ نداد.

از آن روز فهمیدم
اگر انرژی‌ای در این خانه در جریان است
بیشتر منشأ گوارشی دارد تا کیهانی.

....

دیشب هم فکر کردم صدای ج…گ می‌آید.
نمی‌دانم.
شاید هم یخچال بود.
یا معده‌ام.
این روزها مرز بین انفجار بیرون و قل‌قل درون خیلی باریک شده.

آدم صدای شکمش را می‌شنود،
فکر می‌کند جهان دارد فرو می‌ریزد.

جهان هم احتمالاً صدای ما را می‌شنود
و فکر می‌کند این‌ها چرا هنوز ایستاده‌اند.

...

سر شب رفتیم برای دزموند لباس بخریم.
فروشنده گفت: «شوهرتون اندامش مانکنیه.»

مانکن مردانه.

گفتم می‌دانم.
روحش را می‌شود در چشمانش دید.

دزموند گفت نگویید دوستان. باورم می‌شود ها!

گفتم باور کن. باور کن.

مثل شاعری به انتهای خط رسیده. آن هم زیر آسمان جنگ.

آیا زنده خواهیم ماند؟

در آخر فروشنده از من کتاب خواست معرفی کنم.
از زنش هم بد گفت.
در سرم دو صدا دعوا کردند:

یک: به تو چه.
دو: دفاع کن از آن زن، ما زن‌ها همه یک اتحادیه‌ی نامرئی داریم.

دفاع کردم.
زن خطرناک همیشه از زن غایب دفاع می‌کند.
قانون است.

کیک هویج و گردو هم داد دستم.
زندگی همین است؛
کمی همدلی،
کمی شکر،
کمی دارچین،
کمی سوءظن.

....

اما بگذار چیزی را بگویم:

آن‌ها از من می‌ترسند،
نه چون می‌دانند چه کرده‌ام،
بلکه چون نمی‌دانند.

و هیچ‌چیز برای قبیله ترسناک‌تر از زنی نیست
که گذشته‌اش را
خودش تعریف نکرده باشد.

۱۴۰۵/۰۲/۰۶ ساعت ۱۲:۵۹ ق.ظ توسط انیس

خدا تومن کانفیگ خریدم که بیام اینجا یه سلام کنم برم؟

همینه دیگه.

کاریش نمیشه کرد.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.