۱۴۰۴/۰۷/۲۹ ساعت ۴:۲۲ ق.ظ توسط انیس

من و تو اسب‌های مختلف مسابقه ای یکسانیم.

۱۴۰۴/۰۷/۲۹ ساعت ۴:۱۸ ق.ظ توسط انیس

خسته ام.

پدرم روی تختش دراز کشیده بود. یاد یکی از قصص پیامبرانش افتاد. برایم در مورد اذکاری گفت که وقتی می‌خواند یاد عمویم می افتد. و اذکاری دیگر یاد عمه ام و دخترش.

دلم دختر می‌خواهد. دخترم دخترم نیست زیاد. او دختر خودش است.

به پدرم می‌گویم هر ذکری هر دعایی انرژی ای دارد. برای همین یاد کسان مرحومش می افتد.

مادرم اما غرب در نفرت از پدرم است.

ذکر او همه مرا مریض کرده اند است. ذکر او غمهایش است که برای دوازده بچه اش می خورد.

سر شب به او گفتم بالاخره یک روز چوب دو سرم را در ماتحت برادرم و زنش خواهم کرد.

خندید.

گفت بیندازش دور اسلحه ات را.

گفتم بیا انداختم. بیابان بود و تاریکی و من از شنیدن شدت قربانی شدن مادرم ملول بودم.

۱۴۰۴/۰۷/۲۹ ساعت ۴:۱۰ ق.ظ توسط انیس

نمی خواهم به چیزی جز کار خانه فکر کنم.

جز تمیز کردن اجاق و یخچال و فریزر و درست کردن ترشی و پختن غذاهایی که سیو می کنم.

روی تختم عینکم هست و تسبیح و کتاب.

قرصهای قبل از خواب را خوردم.

اتاقم بوی لاوندر می‌دهد.

ریسه های گل مصنوعی و ریسه های ستاره و چیزهای دیگر. باید اتاقم را قشنگ کنم.

باید رنگ ببخشم به زندگی.

پناه من خانه ام است.

چون مادرم هیج وقت پناه من نبود.

۱۴۰۴/۰۷/۲۹ ساعت ۴:۱ ق.ظ توسط انیس

مادرم پیشم آمده. به من پناه آورده. شده ام دختر مورد علاقه اش.

اما چقدر دیر.

یک روزی بود که دشمن جانم بود.

حالا توی حیاطم. سیگار می کشم و به چیزی جز آشپزی فکر نمی‌کنم.

از من ویدئو خواسته اند. باورشان نمی‌شود اگر بگویم حوصله ندارم.

محل کارم را می گویم. پک های عمیق م به سیگار اما چیزی دیگری می گوید

۱۴۰۴/۰۷/۲۷ ساعت ۲:۴۶ ق.ظ توسط انیس

از خاکِ بی‌بار تا رحمِ واژه

من انیس‌ام،

اما سال‌هاست پرسفون شده‌ام—

آن هم نه پرسفونی که هادس ربود،

بلکه پرسفونی که خودش،خودش را به جهان زیرین فرستاد.

جایی در میان ترس و خستگی،میل زیستن را در سینه دفن کردم.

دیگر صدای سبز شدن چیزی را درونم نمی‌شنوم.

زمین وجودم خشک شده،خوابم سنگین و طولانی،

و زن بودنم مثل خاکی بی‌بار مانده است.

روزی، آفرودیتی در من زندگی می‌کرد —

از نگاه دزموند می‌لرزیدم،از بوسه‌هایش شعله می‌گرفتم.

عشق در من،زبان زمین را داشت.

اما روزی— نه ناگهانی، که آرام و بی‌صدا — چیزی در من شکست.

انگار دستی نامرئی،ریشه‌های میل مرا با تیغ ترس برید.

ترس از نیاز،ترس از وابستگی، ترس از زنده بودنِ بی‌نقاب.

از آن روز، آفرودیت درونم اخته شد.

لبخندم روی لبانم ماند،اما از درون تهی شد.

بدنم هنوز می‌فهمد،اما بی‌زبان است.

و من میان دو جهان سرگردانم:

نه کاملاًدر جهان زیرین، نه کاملاً روی زمین —

در فاصله‌ای میان مرگ و خاطره.

حالا می‌فهمم چرا خواهرم همیشه خواب دعوایمان را می‌بیند.

چون بخشی از من— آن آفرودیت سرکش — دارد آرام آرام می‌میرد،

و او در خواب،مرگ تدریجی‌ام را می‌بیند.

اما من هنوز می‌نویسم.

نوشتن برایم شکلی از بارداری شده—

هر واژه،جنینی است که شاید روزی در خاکی تازه جان بگیرد.

وقتی دزموند می‌گفت"چشمانت وقتی ریمل می‌زنی خطرناک می‌شوند"،

من می‌دانم چه می‌گوید:

او آفرودیتِ درونم را می‌بیند که از پشت پرده‌های افسردگی سرک می‌کشد.

گاهی حس می‌کنم قلم، رحم تازه‌ی من است.

واژه‌ها،تخم‌های خاموشی هستند که با درد از من بیرون می‌آیند.

شاید با همین درد،دوباره زنده شوم.

می‌دانم بازگشت آسان نیست —

مثل بیدار شدن از خوابی عمیق،

یا جوانه زدن از خاکی یخ‌زده.

اما هر جمله، هر سیگار، هر اشک،

حرکتی است به سوی خاکی گرم‌تر.

شاید روزی دوباره بهار را در رگ‌هایم حس کنم.

شاید شاخه‌ای از درونم جوانه بزند.

شاید آفرودیت،با دستان زخمی‌اش،

عشق را از نو در من بیافریند.

و اگر آن روز برسد،

از دل این مرگ تدریجی،

چیزی متولد خواهد شد—

خودِ واقعی‌ام.

کنار پنجره نشسته‌ام—

همان پنجره‌ای که دزموند پرده‌هایش را همیشه می‌بندد.

دارم به ماه نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم:

شاید پرسفون بودن انتخاب من نبود،

اما ایزیس شدن— آن زنی که تکه‌هایش را جمع می‌کند —

شاید همان انتخابی باشد که همیشه در انتظارم بوده.

اگر زنده بمانم.

۱۴۰۴/۰۷/۲۷ ساعت ۲:۳۵ ق.ظ توسط انیس

اعترافات اُزیریسِ تکه‌تکه‌شده

از حسادت هفت‌تکه شدم.

بذرهایی که باید بارور می‌کردم، با افسردگی زیر خاک ماندند.

افسردگی چیست؟

یک‌جا نشستن. تکان نخوردن. غرق در سیاهی شدن.

مثل بذری که در دل خاک سیاه جا می‌ماند و هیچ نوری بر آن نمی‌تابد.

مرا تکه‌تکه کردند چون غریبه بودم، چون با بقیه فرق می‌کردم، چون فکر می‌کردم، می‌خواندم، می‌نوشتم، حرف می‌زدم.

می‌دانستم اگر از آنها راضی باشم، از خودم ناراضی خواهم بود.

همین شد که مثل سلولی غریبه — مثل سرطانی که بدن از آن می‌ترسد — ترساندم‌شان.

خونم مرا به آنها پیوند می‌داد، اما همان خون بود که می‌خواستند از بین ببرند.

هیچ‌کس از من حمایت نکرد، جز یک غریبه: دزموند.

او هم در آغاز ترسید، دست‌بزن داشت، و با همهٔ عشقش احساس می‌کرد من خطرناکم.

حالا، پس از سال‌ها، می‌فهمم چه بر سرم آمد.

می‌فهمم انسان اولیه از چه می‌ترسید: از تفاوت، از تکان، از بیداری.

زندگی یعنی حرکت؛ نقشی بر خاک

زندگی چیست؟

تکان خوردن. حرکت کردن.

می‌گویند پیامبری روزی از جایی گذشت و مردی را دید که بیکار نشسته بود.

روز دیگر، همان مرد را دید که چوبی در دست گرفته و بر خاک نقشی می‌کشید.

پیامبر او را ستود.

گفتند: همین هم حرکت است.

ایزیس، خواهر اُزیریس، تکه‌های پیکر برادرش را از گوشه و کنار زمین گرد آورد و دوباره او را زنده کرد.

برای زنده کردن، باید حرکت کرد.

می‌گویند در حرکت برکت است.

برکت چیست؟

برای کسی لامبورگینی و قصر، و برای دیگری، کشیدن نقشی ساده بر خاک.

برکت زندگی من شاید همین باشد: نوشتن این خطوط.

شاید هر واژه، تکه‌ای از من باشد که ایزیسِ درونم دوباره یافته است.

پ.ن: سیگار می‌کشم... و می‌دانم این هم نوعی قربانی‌کردنِ کوچک روزانه است.

اما همین که هنوز می‌نویسم، یعنی هنوز نوری هست در زیر خاک؛

یعنی ایزیسِ درونم هنوز در جست‌وجوی اُزیریسِ گمشدهٔ من است.

-

۱۴۰۴/۰۷/۲۷ ساعت ۱۲:۵۲ ق.ظ توسط انیس

ریدم به فیلمای روشنفکری حالا که زندگیم کلش یه بعدازظهر سگیه

۱۴۰۴/۰۷/۲۷ ساعت ۱۲:۵۱ ق.ظ توسط انیس

می‌خوام فیلمای جادوگری ببینم ...

حتی شاید زدم تو کار هری پاتر

۱۴۰۴/۰۷/۲۷ ساعت ۱۲:۴۸ ق.ظ توسط انیس

امروز داشتم تند تند راه میرفتم و کار میکردم.

دزموند نگاه میکرد

خندید.

یه خنده عجیب تو صورتش بود

بم گفت کوچولو.

کوچولوی قلدر.

محل ندادم.

بعد گفت بیا ببین خوب شده باغچه. رفتم دیدم. خوب بود.

یه کم بذر پاشید و پاشیدم.

نمی‌دونم دربیاید یا نیاد.

امروز دوست پسره یکی (دوست مرد) پیام داده که خیلی بم فکر می‌کنه

فکر می‌کنه خیلی ساله میشناستم

ننه تو بشناس عن دونی.

ریدم بت دیوث.

کم مونده بگه بهم

: غم خاصی تو چشمات می بینم .

اینستا هم شد قهوه خونه.

۱۴۰۴/۰۷/۲۷ ساعت ۱۲:۴۴ ق.ظ توسط انیس

جر خورده ی خدایی ام.

۱۴۰۴/۰۷/۲۶ ساعت ۱۰:۲۹ ب.ظ توسط انیس

بچه ها مریضند.. من خسته ام.

۱۴۰۴/۰۷/۲۵ ساعت ۷:۵۹ ق.ظ توسط انیس

روز را دیذم

روی لبه سرد حوض نشینم بلبل دیذم و صدایی مثل چه چه

روز را دیذم

تنه ی یک درخت را لمس کردم

خدایا کاری کن آدم روز شوم

از شب خسته ام

۱۴۰۴/۰۷/۲۵ ساعت ۶:۱۵ ق.ظ توسط انیس

امشب؟ یعنی شبه الان برام:))))))))))))))))

چون هنوز نخفته ام.

من همینم...روز گریز و گوز بریز و گه و.....کوفت چته خب.

۱۴۰۴/۰۷/۲۵ ساعت ۶:۱۴ ق.ظ توسط انیس

برم کتاب گوزانی...منظور جنایی است بخوانم و بذارم کپه رو.

بده من لب رو

اون سگ مصب رو

به یاد زمانی که راه می رفتیم و می دادیم..

الان چی بود این رو نوشتم؟ یکی رد شده می گه با کی طرفه که به تخمم که بخواد بگه با چی طرفه.

امشب قاتی و راضی هستم.

۱۴۰۴/۰۷/۲۵ ساعت ۶:۱۰ ق.ظ توسط انیس

لینقدر این قالب وبلاگ اینجا رو هاییدم که نمیدونم جی بذارم بلاخره...حالا چه گیریه دادم بش. گیر با ک نه با گ.

۱۴۰۴/۰۷/۲۵ ساعت ۶:۹ ق.ظ توسط انیس

من باید برم دس کسی رو که اولین بار فحش دادن رو رواج داد ببوسم بذارم رو پیشونیم.

تراپیه لامصب.

مفرت دارم از تراپی. همون درمان. علاج.

۱۴۰۴/۰۷/۲۵ ساعت ۶:۸ ق.ظ توسط انیس

پارسال یه آرایشگری بود که قرار بود بم رنگ مو یاد بده. مث اغلب

قریب به اتفاق آدمهای اینجا دهاتی و عقب مونده و گه بود و بدتر ک..ن نشوز و بد دهن.

ازم پرسیده بود چیکار می‌کنی؟ تو خونه؟

گفتم.

وقتی فهمید گفت: ای گوز! ولی جدن حالا خندیدم.

چقدر عن بود ریختش. دندونهای جلوش هر کدوم یه متر فاصله داشت. دستها عین بیل. کلفت و گنده و زمخت. هی بم می گفت تو همسن شوهرمی ریدم به خودت و شوهر ک...نیت. مثلا اون ناناسه و نی نی و چوکولو و ....من ریدم بت نوزاد کثیف خدا.

زنکه حریص طماع گدای بدزبون..با اون لهجه که انگار گوز بز بود نه طرز حرف زدن.

۱۴۰۴/۰۷/۲۵ ساعت ۶:۲ ق.ظ توسط انیس

دیگه با هیچ روزنامه‌ ی مادر...به‌ای مصاحبه نمی‌کنم. ریدم بشون. مفت‌خورها.
عین گه می‌نویسن: 1500 کلمه باشه لطفا و من تا صبح...

ریدم بتون دیوsا.بمیرم به شما خار سده‌ها یعنی تو اونوجاتون تف هم نمی‌ندازم.

دیگه خسته شدم از مدارا...قراره تنها بشم؟هری.

۱۴۰۴/۰۷/۲۴ ساعت ۵:۲۸ ق.ظ توسط انیس

او یک "زن معبد" است. این توصیف بسیار زیبایی است. او در معبد قواعد و باورهایش زندگی می‌کند. نظم و صداقتش قابل احترام است. اما تو یک کولی رازآلود هستی که از معبدهای مختلف دیدن می‌کنی و آواز خودت را می‌خوانی. این دو جهان می‌توانند به هم احترام بگذارند، بدون اینکه شبیه هم شوند.

برایم این را نوشت😄

انسان خوبی است و با درک.

۱۴۰۴/۰۷/۲۳ ساعت ۶:۲۱ ب.ظ توسط انیس

حالم گرفته.

۱۴۰۴/۰۷/۲۲ ساعت ۵:۳۸ ق.ظ توسط انیس

من از دیار مردگان بازگشته ام. دهها بار مردم

من در قلب یک طوفان کاملِ شرارت ایستاده‌ام. و با این حال، هنوز نفس می‌کشم. هنوز کار می‌کنم. هنوز این کلمات را می‌نویسم. این خود، عمقی از تاب‌آوری را نشان می‌دهد که فراتر از درک معمول است.

۱۴۰۴/۰۷/۲۲ ساعت ۴:۳۹ ق.ظ توسط انیس

عارف آن باشد که اندر هر نَفَس،

جز معانی ننگرد از خوی و کس

مولانا

بماند به یادگار

مخاطب جان و خاص دارد.

۱۴۰۴/۰۷/۲۲ ساعت ۴:۴ ق.ظ توسط انیس

گاه می‌اندیشم، شاید نخستین گریهٔ نوزاد، نه از درد جسم، بلکه از دلتنگی روح باشد؛ دلتنگی برای آرامشی که پیش از آمدن در آن غوطه‌ور بود. زایمان، در ظاهر آغازِ زندگی است، اما در ژرفا، جدایی از وحدت است؛ سقوط از سکوتِ مطلق به هیاهوی کثرت. دردی که مادر می‌کشد، پژواک همان اندوهی است که روح، در لحظه‌ی هبوطش احساس می‌کند؛ اندوهِ بریدن از کلّی بی‌نام.

از آن لحظه، انسان در جست‌وجوی بازگشت است، بی‌آنکه بداند چه را گم کرده. در هر عشق، در هر اشک، در هر آغوش، چیزی از آن وحدت نخستین را می‌جوید، همچون رایحه‌ای که یادِ خانه‌ای دور را در خاطر بیدار می‌کند.

ما بر مرگ می‌گرییم، زیرا گمان می‌کنیم چیزی از ما جدا می‌شود. اما آیا آنچه می‌رود، همان نیست که از آغاز، از ما جدا افتاده بود؟ شاید مرگ، بازگشت به همان آغوش خاموشی‌ست که پیش از تولد در آن می‌آرمیدیم. تنها، ما فراموش کرده‌ایم.

تولد، آغازِ تفرقه است؛ آغازِ زمان، آغازِ من و تو. هر تولد، زاده شدن یک فاصله است، و هر فاصله، آغازِ اشتیاق برای پر شدن. شاید به همین دلیل، انسان نمی‌تواند آرام بماند؛ او همواره در پیِ چیزی‌ست که هیچ نامی ندارد، زیرا آن چیز، خودِ اوست، پیش از آن‌که «او» شود.

مرگ، در ظاهر، خاموشی‌ست؛ اما شاید تنها لحظه‌ای‌ست که صداها دوباره در سکوتِ کل حل می‌شوند. پروانه، پیش از سوختن، شاید در شعله بازمی‌شناسد همان نوری را که روزی از آن جدا افتاده بود. و در آن لحظهٔ سوزان، دیگر «سوختن» نیست، بلکه بازگشت است، دیدار است، وحدت.

آری، ما بر مرگ می‌گرییم، زیرا به جهان، دلبسته‌ایم؛ و بر تولد شادی می‌کنیم، زیرا هنوز نمی‌دانیم هر شادیِ این‌سوی پرده، سایه‌ای از اندوهِ جدایی است.

اما روزی، اگر بتوانیم با نگاهی آرام به این چرخه بنگریم — نه با هراسِ آغاز و نه با نفرتِ پایان — خواهیم دید که هر آمدنی، خود شکلی از رفتن است، و هر رفتنی، بازآمدنی دیگر.

چرا که دریافته‌ایم: هستی، تنها یک نَفَسِ طولانی‌ست — که در آن، خود را از نو، هزار بار، به یاد می‌آورد.

حکمت، درک این چرخه‌ی مقدس است: آن سفر از یگانگی به فراوانی و سپس بازگشت به همان سرچشمه‌ی نخستین.

و شاید،آرامش نهایی در شناختن این آهنگ نهفته باشد—در پذیرش این حقیقت ژرف که هر "آمدنی"، روزی "رفتن" را در خود نهفته دارد، و هر "رفتن"، خود، شکلی دیگر از "آمدن" است.

۱۴۰۴/۰۷/۲۲ ساعت ۳:۵۰ ق.ظ توسط انیس

زایمان و تولد، همراه با درد هستند.

برای مرگ،اشک می‌ریزند،

اما برای تولد،شادمانی می‌کنند.

مرگ،جدایی و تنها افتادن است.

و تولد،افزوده شدن و رفتن به سوی کثرت.

اما مرگ،وحدت است.

وحدت یعنی تنهایی،

اما در عین حال،یعنی یکی شدن.

برچسب ها :

باران روی سیمان

۱۴۰۴/۰۷/۲۲ ساعت ۳:۳۵ ق.ظ توسط انیس

یادداشتِ هنرمند بر اثر «بوفالو»

یک‌بار کسی با خنده گفت: «خوبه که خودت بوفالو هستی.»

شاید نمی‌دانست که بعضی شوخی‌ها مثل خاری در دل می‌مانند. از همان روز، چیزی در سینه‌ام سنگین شد — دردی که نه از جسم، بلکه از نگاهِ دیگران بر تن بود.

من آن درد را نکشیدم، من خودِ درد را کشیدم.

صورتِ سنگین و سبزِ این نقاشی، همان حرفی‌ست که به من ماند؛ زخمی که ریشه دواند، ولی به جای پوسیدن، تبدیل شد به رنگ و فرم و معنا.

او ــ این موجودِ عجیب با چشمان زرد و دهانی پر از خشم ــ همان واژه است، همان «بوفالو»یی که در ذهنم شکل گرفت. اما حالا دیگر از آنِ من است، نه از آنِ کسی که گفت.

من او را کشیدم تا بدانم می‌توان از درد، تصویر ساخت، و از توهین، تولد.

"خوبه که خودت بوفالو هستی "

من زمانی لباس شبيه بابانوئل خریدم و خواهرم به خاطر اضافه وزن که داشتم چشم بر همه ی زیبایی های من بست و به من گفت خوبه که بوفالو هستی از آن زمان دردی در سینه دارم حسم را کشیدم و تصویر او را تصویر آن حرف اثرش بر من و ذهنیت او.

نقاشی را این‌جا نمی‌گذارم.

اما این یادداشت را چرا

۱۴۰۴/۰۷/۲۲ ساعت ۳:۱۷ ق.ظ توسط انیس

وقتی از کسی متنفر می‌شوی، در واقع بخشی از انرژی روانی و توجه خودت را به او گره می زنی.

قانون توجه (درونی و بیرونی)

هر چیزی را که با شدتِ احساس (خشم، نفرت، عشق یا ترس) به آن فکر می‌کنی،

در واقع در مرکز آگاهی‌ات نگه می‌داری.

یعنی انرژی روانی را به آن می‌فرستی

حتی اگر آن شخص دیگر در زندگی‌ات نباشد، درونت زنده می‌ماند چون

تو دائماً او را با احساس تغذیه می‌کنی.

او تبدیل می‌شود به چهره‌ای در ناخودآگاه که از انرژی تو تغذیه می‌کند. به زبان ساده: آن‌چه از آن نفرت داری، درونت جاودانه‌اش می‌کنی.

نفرت، طناب انرژی است

در روابط انسانی، هر احساسِ شدید (عشق، نفرت، حسادت...) مثل یک طناب انرژی است.

عشق، این طناب را با محبت نگه می‌دارد.

نفرت، با رنج و وسواس.

در هر دو حالت،آگاهی تو به دیگری وابسته می‌شود.

وقتی ببخشی یا رها کنی، طناب پاره می‌شود

نه برای اینکه دیگری را تطهیر کنی،

بلکه چون دیگر حاضر نیستی انرژی‌ات را صرف او می‌کنی.

چیزی که بیش از همه از آن نفرت داریم، درون خود ما زندگی می‌کند

یعنی آن شخص فقط آینه‌ای از بخشی از ناخودآگاه توست.

مثلاً اگر از کنترل‌گر بودن کسی متنفری، شاید بخشی از خودت هست که می‌خواهد کنترل کند اما اجازه ندارد.

وقتی به‌جای نفرت، مشاهده‌ی بی‌قضاوت را تمرین می‌کنی،

آن انرژی به درون بازمی‌گردد و تو قوی‌تر میشوی.

نفرت، زنجیر دو روح است؛

> رهایی، بریدن زنجیر.

وقتی رها می‌کنی، نه یعنی فراموش میکنی یا توجیه می کنی.

بلکه یعنی دیگر اجازه نمی‌دهی او در ذهن و بدن تو تغذیه کند.

بخشیدن به معنی تأییدِ ظلم نیست؛

به معنی آزاد کردنِ خودت از بند دیگری.

برچسب ها :

تنها در پذیرایی

۱۴۰۴/۰۷/۲۲ ساعت ۱:۴۸ ق.ظ توسط انیس

به خیاط گفتم و عذر خواست . امیدوارم تکرار نکند.

۱۴۰۴/۰۷/۲۱ ساعت ۶:۲۸ ب.ظ توسط انیس

هر بار که دخترم را برای دوخت لباس پیش خیاط محله می‌برم، دلم آشوب می‌شود. زنی است تند و بی‌ملاحظه؛ انگار یادش رفته با آدم روبه‌روست، نه با پارچه.

اندازه‌گیری که می‌کند، به‌جای اینکه حواسش به کار خودش باشد، زبانش می‌چرخد و شروع می‌کند به گفتن حرف‌هایی که هیچ ربطی به دوخت لباس ندارد. یک‌بار گفت: «برای سنش زیادی باریک است»، بار دیگر گفت: «کاش کمی پرتر بود، لباس بهتر می‌ایستاد». نمی‌دانم از کجا به خودش اجازه می‌دهد درباره‌ی اندامِ دختربچه‌ی من چنین نظر بدهد.

هر بار دلم می‌خواهد چیزی بگویم، اما تا امروز سکوت کرده‌ام. شاید از خجالت، شاید از این ترس که دخترم نگران شود. اما حالا دیگر خسته‌ام. تصمیم گرفته‌ام اگر بار دیگر زبان به چنین حرفی باز کند، آرام ولی محکم به او بگویم که حد خودش را بداند.

من نمی‌خواهم درباره‌ی بدن دخترم حرف بزنم، اما وقتی کسی بخواهد با نگاه یا سخنش حرمتش را لکه‌دار کند، سکوت گناه است. اگر لازم باشد، با تمام وجود از او دفاع می‌کنم، بی‌هیچ گذشت و ملاحظه‌ای.

۱۴۰۴/۰۷/۲۱ ساعت ۶:۱۷ ب.ظ توسط انیس

"اینجانب بر این باورم که خیاطِ محله، قاصرِ مطلق و بی‌کفایت است. هر بار که فرزندم را برای دوختِ لباس بدو می‌سپارم، خویشتن را در گفتار و رفتاری ناشایست و نامربوط غرق می‌کند.

در سنجشِ اندامِ دخترم، به جای پرداختن به کارِ خویش، زبان به اظهارنظری نابجا و ناپسند می‌گشاید و بر هیکلِ ظریفِ او نسبت به سنّش خرده می‌گیرد. این نگاهِ آلوده و سخنانِ ناروا، نه تنها وجودم را می‌آزارد، که طفلم را نیز دگرگون و آزرده می‌سازد.

در خود این ضعف را می‌بینم که تاکنون بر ذهن آشفتۀ خویش مسلط شده‌ام و فریاد برنیاورده‌ام؛ اما امروز، مصمّم شده‌ام که با آراستگی و زبانی نرم، اما استوار، به او هشدار دهم که جایگاهش را بشناسد. اگر بارِ دیگر تکرار کرد، با تمامِ قوا از حریمِ دخترم دفاع خواهم کرد و آنگاه دیگر نه نرمی در کار خواهد بود و نه گذشت.

نمی‌خواهم با سخن گفتن از تنِ دخترم، نگاه‌های ناپاک را به اندامِ معصومش معطوف کنم؛ ولی احساس می‌کنم برای پاکسازیِ این فضایِ آلوده، چاره‌ای جز شست‌وشویِ ادب و اخلاقِ این پست ندارم.

۱۴۰۴/۰۷/۲۱ ساعت ۱:۴۹ ق.ظ توسط انیس

دیروز مهمان داشتم برای چند ساعتی و حالم بد بود. خدا رو شکر حالا بهترم.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها