۱۴۰۴/۰۷/۲۷ ساعت ۲:۴۶ ق.ظ توسط انیس
از خاکِ بیبار تا رحمِ واژه
من انیسام،
اما سالهاست پرسفون شدهام—
آن هم نه پرسفونی که هادس ربود،
بلکه پرسفونی که خودش،خودش را به جهان زیرین فرستاد.
جایی در میان ترس و خستگی،میل زیستن را در سینه دفن کردم.
دیگر صدای سبز شدن چیزی را درونم نمیشنوم.
زمین وجودم خشک شده،خوابم سنگین و طولانی،
و زن بودنم مثل خاکی بیبار مانده است.
روزی، آفرودیتی در من زندگی میکرد —
از نگاه دزموند میلرزیدم،از بوسههایش شعله میگرفتم.
عشق در من،زبان زمین را داشت.
اما روزی— نه ناگهانی، که آرام و بیصدا — چیزی در من شکست.
انگار دستی نامرئی،ریشههای میل مرا با تیغ ترس برید.
ترس از نیاز،ترس از وابستگی، ترس از زنده بودنِ بینقاب.
از آن روز، آفرودیت درونم اخته شد.
لبخندم روی لبانم ماند،اما از درون تهی شد.
بدنم هنوز میفهمد،اما بیزبان است.
و من میان دو جهان سرگردانم:
نه کاملاًدر جهان زیرین، نه کاملاً روی زمین —
در فاصلهای میان مرگ و خاطره.
حالا میفهمم چرا خواهرم همیشه خواب دعوایمان را میبیند.
چون بخشی از من— آن آفرودیت سرکش — دارد آرام آرام میمیرد،
و او در خواب،مرگ تدریجیام را میبیند.
اما من هنوز مینویسم.
نوشتن برایم شکلی از بارداری شده—
هر واژه،جنینی است که شاید روزی در خاکی تازه جان بگیرد.
وقتی دزموند میگفت"چشمانت وقتی ریمل میزنی خطرناک میشوند"،
من میدانم چه میگوید:
او آفرودیتِ درونم را میبیند که از پشت پردههای افسردگی سرک میکشد.
گاهی حس میکنم قلم، رحم تازهی من است.
واژهها،تخمهای خاموشی هستند که با درد از من بیرون میآیند.
شاید با همین درد،دوباره زنده شوم.
میدانم بازگشت آسان نیست —
مثل بیدار شدن از خوابی عمیق،
یا جوانه زدن از خاکی یخزده.
اما هر جمله، هر سیگار، هر اشک،
حرکتی است به سوی خاکی گرمتر.
شاید روزی دوباره بهار را در رگهایم حس کنم.
شاید شاخهای از درونم جوانه بزند.
شاید آفرودیت،با دستان زخمیاش،
عشق را از نو در من بیافریند.
و اگر آن روز برسد،
از دل این مرگ تدریجی،
چیزی متولد خواهد شد—
خودِ واقعیام.
کنار پنجره نشستهام—
همان پنجرهای که دزموند پردههایش را همیشه میبندد.
دارم به ماه نگاه میکنم و فکر میکنم:
شاید پرسفون بودن انتخاب من نبود،
اما ایزیس شدن— آن زنی که تکههایش را جمع میکند —
شاید همان انتخابی باشد که همیشه در انتظارم بوده.
اگر زنده بمانم.