گاه میاندیشم، شاید نخستین گریهٔ نوزاد، نه از درد جسم، بلکه از دلتنگی روح باشد؛ دلتنگی برای آرامشی که پیش از آمدن در آن غوطهور بود. زایمان، در ظاهر آغازِ زندگی است، اما در ژرفا، جدایی از وحدت است؛ سقوط از سکوتِ مطلق به هیاهوی کثرت. دردی که مادر میکشد، پژواک همان اندوهی است که روح، در لحظهی هبوطش احساس میکند؛ اندوهِ بریدن از کلّی بینام.
از آن لحظه، انسان در جستوجوی بازگشت است، بیآنکه بداند چه را گم کرده. در هر عشق، در هر اشک، در هر آغوش، چیزی از آن وحدت نخستین را میجوید، همچون رایحهای که یادِ خانهای دور را در خاطر بیدار میکند.
ما بر مرگ میگرییم، زیرا گمان میکنیم چیزی از ما جدا میشود. اما آیا آنچه میرود، همان نیست که از آغاز، از ما جدا افتاده بود؟ شاید مرگ، بازگشت به همان آغوش خاموشیست که پیش از تولد در آن میآرمیدیم. تنها، ما فراموش کردهایم.
تولد، آغازِ تفرقه است؛ آغازِ زمان، آغازِ من و تو. هر تولد، زاده شدن یک فاصله است، و هر فاصله، آغازِ اشتیاق برای پر شدن. شاید به همین دلیل، انسان نمیتواند آرام بماند؛ او همواره در پیِ چیزیست که هیچ نامی ندارد، زیرا آن چیز، خودِ اوست، پیش از آنکه «او» شود.
مرگ، در ظاهر، خاموشیست؛ اما شاید تنها لحظهایست که صداها دوباره در سکوتِ کل حل میشوند. پروانه، پیش از سوختن، شاید در شعله بازمیشناسد همان نوری را که روزی از آن جدا افتاده بود. و در آن لحظهٔ سوزان، دیگر «سوختن» نیست، بلکه بازگشت است، دیدار است، وحدت.
آری، ما بر مرگ میگرییم، زیرا به جهان، دلبستهایم؛ و بر تولد شادی میکنیم، زیرا هنوز نمیدانیم هر شادیِ اینسوی پرده، سایهای از اندوهِ جدایی است.
اما روزی، اگر بتوانیم با نگاهی آرام به این چرخه بنگریم — نه با هراسِ آغاز و نه با نفرتِ پایان — خواهیم دید که هر آمدنی، خود شکلی از رفتن است، و هر رفتنی، بازآمدنی دیگر.
چرا که دریافتهایم: هستی، تنها یک نَفَسِ طولانیست — که در آن، خود را از نو، هزار بار، به یاد میآورد.
حکمت، درک این چرخهی مقدس است: آن سفر از یگانگی به فراوانی و سپس بازگشت به همان سرچشمهی نخستین.
و شاید،آرامش نهایی در شناختن این آهنگ نهفته باشد—در پذیرش این حقیقت ژرف که هر "آمدنی"، روزی "رفتن" را در خود نهفته دارد، و هر "رفتن"، خود، شکلی دیگر از "آمدن" است.