۱۴۰۳/۱۱/۳۰ ساعت ۵:۳ ق.ظ توسط انیس

اتاق خواب کوچک بود، با دیوارهایی به رنگ آبی کمرنگ که انگار سالها پیش رنگ شده بودند و حالا کمکم داشتند پوست میانداختند. پنجرهی قدیمیاش رو به حیاط خلوت خانه باز میشد، جایی که درخت قدیمی انار همیشه شاخههایش را به سمت پنجره دراز میکرد، انگار میخواست وارد اتاق شود. تختخواب چوبی قدیمی، میز تحریر کوچک و یک چراغ مطالعهی سبز، تنها وسایل اتاق بودند. اما این اتاق، چیزی بیشتر از یک فضای خالی بود؛ انگار نفس میکشید.

صاحب اتاق، سارا، دختر نوجوانی بود که بیشتر وقتش را در این اتاق میگذراند. او عاشق کتاب خواندن بود و اغلب تا دیروقت زیر نور چراغ مطالعهاش غرق در دنیای داستانها میشد. اما این اتاق برای سارا فقط یک جای خواب نبود؛ اینجا پناهگاهش بود. جایی که میتوانست از دنیای بیرون فرار کند و در آرامشِ دیوارهای آبیاش پنهان شود.

یک شب، باران تندی میبارید و باد شاخههای درخت انار را به پنجره میکوبید. سارا، مثل همیشه، زیر پتو قایم شده بود و کتاب میخواند. ناگهان صدای عجیبی شنید؛ مثل زمزمهای آرام که از گوشهی اتاق میآمد. اول فکر کرد تصور کرده، اما صدا دوباره تکرار شد. این بار بلندتر بود. سارا کتابش را بست و به آرامی از تخت پایین آمد. صدا از داخل کمد قدیمی چوبی میآمد که سالها بود از آن استفاده نکرده بود.

با دلهره دستگیرهی کمد را گرفت و درش را باز کرد. داخل کمد خالی بود، اما صدا همچنان ادامه داشت. سارا خم شد و گوش داد. صدا از پشت دیوار کمد میآمد. با کنجکاوی، به دیوار نزدیکتر شد و دستش را روی آن کشید. ناگهان، بخشی از دیوار به آرامی عقب رفت و دریچهی کوچکی آشکار شد. سارا قلبش تند تند میزد. با احتیاط سرش را داخل دریچه کرد و چراغ مطالعهاش را روشن کرد.

آن طرف دریچه، یک اتاق کوچک مخفی بود. دیوارهایش پر از نقاشیهای رنگارنگ و کلمات دستنویس بود. روی زمین، یک جعبهی چوبی قدیمی قرار داشت. سارا جعبه را باز کرد و داخلش چندین دفترچهی خاطرات قدیمی، تعدادی عکس و یک نامه پیدا کرد. نامه را باز کرد و شروع به خواندن کرد.

نامه از مادربزرگش بود، زنی که سالها پیش فوت کرده بود. در نامه نوشته بود: «عزیزم، اگر این نامه را میخوانی، یعنی تو هم مثل من عاشق این اتاق شدهای. اینجا همیشه پناهگاه من بود، جایی که رویاهایم را در آن پنهان میکردم. امیدوارم تو هم بتوانی در این اتاق آرامش پیدا کنی و رویاهایت را دنبال کنی.»

سارا با چشمانی پر از اشک نامه را بست و به دیوارهای اتاق مخفی نگاه کرد. حالا فهمیده بود چرا این اتاق همیشه برایش خاص بود. اینجا نه تنها پناهگاه او، بلکه پناهگاه رویاهای مادربزرگش هم بود.

از آن شب به بعد، سارا بیشتر وقتش را در اتاق مخفی میگذراند. او هم مثل مادربزرگش، رویاهایش را روی دیوارها نقاشی میکرد و خاطراتش را در دفترچهها مینوشت. اتاق خواب کوچک، حالا نه تنها نفس میکشید، بلکه زندهتر از همیشه بود.

«گاهی اتاقها فقط چهار دیوار نیستند؛ آنها پر از رازها، خاطرات و رویاهایی هستند که نسل به نسل منتقل میشوند.»

۱۴۰۳/۱۱/۳۰ ساعت ۴:۵۳ ق.ظ توسط انیس

گاهی فکر میکنم زندگی مثل یک کتاب است که برخی صفحاتش را دیگران برایت نوشتهاند. صفحاتی پر از اشتباهات، دردها و خاطراتی که هرگز نخواستهایشان. من، زنی با گذشتهی تلخ، حالا در میان این صفحات گم شدهام. وبلاگنویسی تنها راهی است که برای نفس کشیدن پیدا کردهام؛ جایی که میتوانم زخمهایم را به کلمات تبدیل کنم و شاید، فقط شاید، کسی در این دنیای بزرگ، صدای مرا بشنود.

افسردگی، مثل سایهای است که همیشه همراه من است. نه یک حس موقت، که بخشی از وجودم شده. گاهی فکر میکنم این سایه، تنها چیزی است که از گذشته برایم باقی مانده؛ یادگاری که هرگز نخواستهام، اما حالا جزئی از من است. هر بار که به گذشته فکر میکنم، گویی بارانی از خار بر سرم میبارد. خاطرات تلخ، مثل زخمهایی که هرگز خوب نمیشوند، همیشه تازهاند.

اما در این میان، یک سوال فلسفی ذهنم را درگیر کرده: آیا این من هستم که اسیر گذشته شدهام، یا گذشته است که هنوز در من زندگی میکند؟ گاهی احساس میکنم گذشته مثل یک زندان است که خودم را در آن حبس کردهام. دیوارهای این زندان از ترسها، شکستها و اشکهایم ساخته شدهاند. اما آیا واقعاً این دیوارها آنقدر محکماند که نتوان از آنها گذشت؟ یا شاید من آنقدر به این زندان عادت کردهام که فرار از آن را غیرممکن میدانم؟

وبلاگنویسی برایم مثل پنجرهای به دنیای بیرون است. هر کلمه که مینویسم، گویی یک قدم از زندانم دورتر میشوم. اما همیشه این ترس وجود دارد که مبادا کسی این کلمات را بخواند و مرا قضاوت کند. مبادا بفهمند که پشت این کلمات، زنی شکسته نشسته است که هر روز با اشکهایش دست و پنجه نرم میکند.

اما شاید این همان چیزی است که باید بپذیرم: من زنی هستم با گذشتهی تلخ، اما این گذشته، تمام وجود من نیست. افسردگی بخشی از من است، اما همهی من نیست. من هنوز نفس میکشم، هنوز مینویسم و هنوز امید دارم که شاید روزی، این سایهی تاریک از کنارم برود. شاید روزی، بتوانم از میان خاکسترهای گذشته، نور کوچکی پیدا کنم و دوباره زندگی را از نو آغاز کنم.

«گذشته، زخمی است که شاید هرگز خوب نشود، اما من هنوز زندهام و این یعنی هنوز امیدی هست... حتی اگر کوچک باشد.»

۱۴۰۳/۱۱/۳۰ ساعت ۴:۴۷ ق.ظ توسط انیس

سکوت، گاهی آنقدر غلیظ است که فکر میکنی زنده است. مثل رگی که در گردنت میتپد، اما به جای خون، تاریکی از آن جاری میشود. تنهایی عمیق، نه یک حس، که یک جهان بیپایان است؛ جهانی که در آن حتی سایهات هم از تو دوری میکند. گویی وجودت به مرزی رسیده که هوا هم سنگینتر از همیشه بر شانههایت مینشیند، و تو در این خلأ، تنها ساز زخمخوردهای هستی که نوازندهای ندارد.

چه کسی گفته تنهایی یعنی تنها بودن؟ تنهایی یعنی در انبوهِ خاطرههای مرده زندگی کنی، صدای خندهها را بشنوی، اما بدانی که همهشان متعلق به گذشتهاند. تنهایی یعنی دستانت را به سمت آینه دراز کنی و تصویرت هم از لمس کردن تو طفره برود. اینجا، حتی زمان هم تلخ میشود؛ ثانیهها مثل خورههای نمک بر زخمهایت میچسبند و تو میمانی و یک وجودِ ناتمام... گِلی که هرگز خشک نشد، آتشی که هیچوقت شعله نکشید.

گاهی فکر میکنی شاید این همه درد، یک اشتباه است. شاید دنیا تو را فراموش کرده، یا شاید تو دنیا را. اما واقعیت این است که اینجا، در عمقِ این خلأ، نه فراموشی معنی دارد و نه امید. اینجا تنها صدایی که میشنوی، ضجههای آرامِ روحت است که مثل برگ خشکی در باد، بین زمین و آسمان معلق است؛ نه جایی برای فرود دارد، نه کسی که دستش را به سمت تو دراز کند.

تنهایی عمیق، همدستِ تاریکی است که هر شب به رختخوابت میخزد و رگهایت را با زهرِ خاطراتِ تکرارشده مسموم میکند. تو در این تاریکی، هم قربانی هستی، هم تماشاچی. گاهی فریاد میزنی، اما صدا از گلویت بیرون نمیزند. گاهی گریه میکنی، اما اشکها پیش از آن که جاری شوند، در چشمانت میسوزند. این است تلخیِ بیپایان: بودن در جهانی که مرگ در آن رحمت است، اما تو محکوم به زندگیای هستی که هر نفسش شبیه خفگی است.

و در این میان، تنها چیزی که میماند، سوالی است بیپاسخ: آیا این منم که در خلأ گم شدهام، یا خلأ است که در من جا خوش کرده؟ شاید هم هیچکدام. شاید من و تنهایی، دو روی یک سکهی نفرینشدهایم که تقدیر، بیوقفه به هوا پرتابش میکند... و ما تا ابد بین زمین و آسمان، در انتظار سقوطی هستیم که هیچگاه نخواهد آمد.


«تنهایی عمیق، آخرین ایستگاهِ روحی است که قطارِ امید، هرگز به آنجا نمیرسد.»

۱۴۰۳/۱۱/۳۰ ساعت ۴:۱۸ ق.ظ توسط انیس

توی سکوت نیمه‌شب، روی تخت نشسته‌ام. پشت‌ام به بالش تکیه داده و چشم‌ه‌ام به پنجره دوخته شده. بیرون، هوا آرام است، انگار دنیا هم همراه با سردرد من بی‌حرکت مانده. دزموند کف اتاق دراز کشیده. قرصی خورده و خوابیده، اما خوابش آرام به نظر نمی‌رسد. صورتش کمی درهم است، انگار حتی در خواب هم دنبال چیزی می‌گردد که پیدا نمی‌کند.

کنارم روی تخت، دو کتاب نو هست. جلدشان تمیز و دست‌نخورده، انگار منتظرند کسی آنها را باز کند و داستان‌ه‌اشان را بخواند. دستم را روی جلد یکی از آنها می‌کشم، اما بازش نمی‌کنم. سردردم اجازه نمی‌دهد تمرکز کنم. به جای آن، به روسری حریری فکر می‌کنم که دزموند برایم خریده. حریر نازک و لطیف، سرمه‌ای با گل‌های کوچک، که به موهای سفیدم می‌آید. یک کیف کوچک هم خریده بود که با روسری ست می‌شد. وقتی آن را به من داد، با چشمانی پر از محبت گفت: «با این موی سفیدت، خیلی خوشگل شدی.»

نفس عمیقی می‌کشم و دستم را به موهای سفیدم می‌زنم. یاد روزهایی می‌افتم که موهایم مشکی بود و جوانی‌ام را در چشمان دزموند می‌دیدم.

دزموند خوابیده، اما من بیدارم. سردردم تیر می‌کشد و اتاق ساکت است. به آشپزخانه نگاه می‌کنم، اما چای نداریم. حتی اگر هم داشتیم، حال درست کردنش را ندارم.

روی تخت دراز می‌کشم و روسری حریر را دور شانه‌هایم می‌اندازم. دستم را به پیشانی‌ام می‌فشارم و چشمانم را می‌بندم. دزموند آرام نفس می‌کشد، اما من می‌دانم که در خوابش هم مثل بیداری‌اش آرام نیست.

۱۴۰۳/۱۱/۳۰ ساعت ۳:۵۶ ق.ظ توسط انیس

جاده کش می‌آید،

بلند و بی‌رحم،

در دل تاریکی که مه آن را خفه کرده است.

ماه، تصویرش را بر آب‌های مرده انداخته،

گویی می‌خواهد بگوید:

"این جا هم چیزی نیست،

جز سکوت و فراموشی."

زن و مرد،

کنار هم نشسته‌اند،

اما فاصله‌ها از مرگ هم سردتر است.

زن به پنجره نگاه می‌کند،

مه را می‌بیند،

یا شاید بوی زباله‌ی سوخته‌ را حس می‌کند.

نمی‌داند.

فقط می‌داند که این جاده،

این شب،

این سکوت،

همه‌چیز را خفه کرده است.

مرد دستش را روی فرمان می‌فشارد،

چشم‌هایش به جاده دوخته شده،

اما دلش تهی است.

تهی از خاطره‌هایی که باد با خود برده،

تهی از کلمه‌هایی که هرگز گفته نشدند.

جاده می‌رود،

و ماه همچنان بر آب‌ها می‌درخشد،

اما نوری ندارد.

گویی می‌خواهد بگوید:

"مه، فقط مه نیست،

بوی زباله‌ی سوخته است،

و راهی برای بازگشت وجود ندارد."

زن و مرد،

هنوز کنار هم هستند،

در جاده‌ی شب،

با ماهی که بر آب‌ها مرده است،

و هیچ نوری نیست

تا راهی نشان دهد.

فقط تاریکی است،

و سکوت،

و جاده‌ی بی‌پایانی که به هیچ‌جا نمی‌رسد.

۱۴۰۳/۱۱/۲۹ ساعت ۹:۲۹ ب.ظ توسط انیس

امسال باغچه‌ام خالی است. نه گوجه‌فرنگی‌های قرمز و آبدار، نه سبزی‌های معطر، نه گل‌های رنگارنگی که همیشه با افتخار به مهمان‌ها نشان می‌دادم. خاک خشک و بی‌رنگ است، انگار که منتظر دستان من است تا دوباره به آن جان بدهد. اما دستانم این بار مشغول کار دیگری هستند.

۱۴۰۳/۱۱/۲۹ ساعت ۹:۲۷ ب.ظ توسط انیس

امسال باغچه‌ام خالی است. نه ردیف‌های منظم کاهو که برگ‌هایش مثل دامن سبز در باد تکان می‌خوردند، نه هویج‌های نارنجی که با شوق از خاک سرک می‌کشیدند تا به آفتاب برسند، و نه نخودفرنگی‌هایی که با غلاف‌های سبز و پر از دانه‌های شیرینشان، باغچه را پر از زندگی می‌کردند. باغچه‌ام خشک و بی‌رنگ است، انگار که منتظر دستان من است تا دوباره به آن جان بدهد. اما دستانم این بار مشغول کار دیگری هستند.

دلم برای روزهایی تنگ شده که صبح‌ها با اولین نور خورشید بیدار می‌شدم و به باغچه سر می‌زدم. برای بوی خاک خیس، برای لمس برگ‌های نرم شوید و تره‌فرنگی، و برای آن لحظه‌هایی که می‌دیدم چه‌طور یک دانه کوچک به گیاهی زیبا تبدیل می‌شود. باغچه‌ام همیشه برایم نماد زندگی بود، نماد رشد و ثمر دادن.

یادم می‌آید چغندرهای قرمز و شلغم‌های سفید را با چه عشقی می‌کاشتم. هر روز به آنها سر می‌زدم، به رشدشان نگاه می‌کردم، و با خودم فکر می‌کردم که چه‌طور این همه زیبایی از دل خاک بیرون می‌آید. آویشن‌های معطر هم که همیشه پای ثابت باغچه بودند، با عطرشان فضای باغچه را پر می‌کردند و یادآور طبیعت بی‌پایان بودند.

اما امسال، باغچه‌ام خالی است. نه به این خاطر که فراموشش کرده‌ام، بلکه به این خاطر که زندگی‌ام را در جای دیگری کاشته‌ام. این بار، به جای دانه‌های کاهو و هویج، ایده‌ها و آرزوهایم را کاشته‌ام. به جای آب دادن به سبزی‌ها، به کارهایم رسیدگی می‌کنم. و به جای انتظار برای سبز شدن برگ‌ها، منتظرم تا تلاش‌هایم به ثمر بنشینند.

شاید باغچه‌ام امسال خشک باشد، اما دلم هنوز سبز است. سبز از امید به آینده، سبز از عشق به رشد کردن، و سبز از این باور که هر کاری که با عشق انجام شود، دیر یا زود به گل می‌نشیند.

یادم می‌آید وقتی نخودفرنگی‌ها به ثمر می‌رسیدند، با چه شوقی غلاف‌ها را باز می‌کردم و دانه‌های سبز و شیرینشان را می‌خوردم. یا وقتی شلغم‌ها را از خاک بیرون می‌کشیدم، با چه ذوقی به سفیدی و تردی‌شان نگاه می‌کردم. باغچه‌ام نه تنها غذا به من می‌داد، بلکه به من یاد می‌داد که صبر کنم، مراقب باشم، و به رشد کردن ایمان داشته باشم.

اما امسال، باغچه‌ام خالی است. نه به این خاطر که دیگر به آن علاقه‌ای ندارم، بلکه به این خاطر که زندگی‌ام را در مسیر دیگری کاشته‌ام. و باور دارم که این بار هم، مثل همان دانه‌های کوچک، تلاش‌هایم به ثمر خواهند نشست.

۱۴۰۳/۱۱/۲۸ ساعت ۸:۴۹ ب.ظ توسط انیس

در ابتدا بنویسم که دوستان عزیز و گرامی کامنت‌ها پیش من محفوظ می‌مانند مگر این‌که خود نویسنده‌ی کامنت از من بخواهد نظرش را منتشر کنم:

گاهی فکر می‌کنی اگر بی‌سر و صدا و بدون حاشیه زندگی کنی، کسی به تو کاری نخواهد داشت. اگر صفحه‌ای در دنیای مجازی نداشته باشی، کسی تو را قضاوت نخواهد کرد. اما اشتباه می‌کنی. چون برای بعضی‌ها، هیچ مرزی وجود ندارد. آنها راهی برای ورود به زندگی‌ات پیدا می‌کنند، حتی اگر خودت را از چشم‌ها پنهان کنی.

- اگر از لحاظ مالی متوسط باشی، می‌گویند: "عقده‌ای است!"

- اگر دستت به دهنت برسد و در خانه هنر خلق کنی، می‌گویند: "خوش به حالش که دغدغه نان ندارد!"

- اگر شاغل باشی، می‌گویند: "بی‌چاره شوهر و بچه‌ها!"

- اگر همسرت از تو حمایت کند، می‌گویند: "خوش به حالش که پشتیبان دارد!"

- اگر همسرت حمایت نکند، می‌گویند: "برای انتقام موفق شده!"

و این‌جاست که می‌فهمی، هیچ‌کس از شر قضاوت‌های دیگران در امان نیست. دنیای مجازی هم که دیگر حریم و حرمتی نمی‌شناسد. هر کسی با یک اکانت ناشناس می‌تواند به راحتی وارد زندگی‌ات شود، نظر بدهد، قضاوت کند و حتی تلاش کند به تو احساس گناه و عذاب وجدان بدهد.

اما سوال اینجاست: چرا بعضی‌ها این‌قدر به قضاوت دیگران علاقه دارند؟ آیا این رفتارها ریشه در حسادت، ناامنی یا کم‌بودن اعتماد به نفس خودشان دارد؟ یا شاید فقط می‌خواهند با پایین کشیدن دیگران، خودشان را بالا بکشند؟

نظرسنجی:

شما چه فکر می‌کنید؟ چرا بعضی‌ها این‌قدر به قضاوت دیگران علاقه دارند؟

1. از روی حسادت

2. برای پوشاندن کم‌بودن اعتماد به نفس خودشان

3. فقط برای تفریح و سرگرمی

4. دلیل دیگری دارد (در کامنت‌ها بنویسید)

نظراتتان را با من به اشتراک بگذارید. بیایید با هم درباره این موضوع صحبت کنیم و شاید راهی پیدا کنیم تا کمتر در دام قضاوت‌های بی‌جا بیفتیم. 😊

از نظرات شما ممنونم.

پیش خودم ماندند.

۱۴۰۳/۱۱/۲۸ ساعت ۸:۳۶ ب.ظ توسط انیس | 

آنان با اسامی ادبی هم پیدایشان می‌شود:

اکانت اول (با اسم ادبی: "سهرابِ سخن‌پرداز"):

"انیس عزیز، چه جسارتی است این که تو، چونان شمعی بی‌فروغ، در محفل هنر و خلاقیت قدم می‌زنی؟ گویا فراموش کرده‌ای که شعله‌ات از بادِ تقلید و ناشی‌گری خاموش شده است. 😌✨"

اکانت دوم (با اسم ادبی: "لاله‌ی واژه‌پرداز"):

"سهراب جان، چه زیبا گفتی! انیس گرامی، شاید بهتر باشد به جای این که چونان کبکی بی‌بال در آسمان هنر پرواز کنی، کمی در خاکِ واقعیت قدم بزنی. چه بسا که در آنجا، جایگاه واقعی‌ات را بیابی! 🌸📜"

اکانت سوم (با اسم ادبی: "پروینِ پارسا"):

"انیس عزیز، چه خوب است که گاهی آینه‌ای پیش روی خود بگیری و به جای چهره‌ات، به عمق ناتوانی‌هایت بنگری. شاید آن‌گاه دریابی که این مسیر، برای کسی چون تو نیست. 🙏📖"

سهرابِ سخن‌پرداز:

"لاله و پروین عزیز، چه نیکو سخن گفتید! انیس گرامی، شاید بهتر باشد به جای این که چونان مورچه‌ای در بیابان هنر سرگردان باشی، به لانه‌ات بازگردی و کمی از این همه جسارتِ بی‌جا بکاهی! 🐜📚"

لاله‌ی واژه‌پرداز:

"سهراب جان، چه تشبیه زیبایی! انیس عزیز، شاید بهتر باشد به جای این که چونان قلمی بی‌جوهر بر صفحه‌ی هنر خط بکشی، کمی در خود تأمل کنی و ببینی که آیا اصلاً جوهرِ وجودی برای این کار داری؟ 🖋️💔"

و در نهایت، صفحه اینستاگرام محل کارم همچنان با یک حرکت قاطع، همه‌شان را بلاک می‌کند و این کامنت‌های به ظاهر ادبی اما در باطن بی‌ادبانه به جایی نمی‌رسد! 😄

پ.ن:

دوستان عزیز از من خواسته بودید کامنت ها را باز بگذارم.با اینکه این را معمولاً انجام نمیدهم اما برای همفکری و استفاده از تجربیات شما عزیزان کامنت ها را باز میگذارم

۱.

"شما چه تجربه‌ای از کامنت‌های به ظاهر ادبی اما بی‌ادبانه دارید؟ آیا شما هم با چنین افرادی روبرو شده‌اید؟ نظرات و داستان‌هایتان را با من به اشتراک بگذارید! 😊"

۲.

"به نظر شما بهترین راه برخورد با کامنت‌های بی‌ادبانه‌ای که لباس فرهیختگی می‌پوشند چیست؟ منتظر نظرات و پیشنهادهای شما هستم! 🤔"

۳.

"اگر شما جای من بودید، چگونه با این سهراب‌ها و لاله‌های کامنتی برخورد می‌کردید؟ منتظر ایده‌های خلاقانه‌تان هستم! 😄"

۴.

"نظرتان در مورد این کامنت‌های به ظاهر ادبی چیست؟ آیا شما هم فکر می‌کنید این‌جور آدم‌ها فقط از روی حسادت دست به چنین کارهایی می‌زنند؟ بی‌صبرانه منتظر نظرات شما هستم! 📝"

۵.

"شما هم اگر جای من بودید، این کامنت‌ها را جدی می‌گرفتید یا مثل من با یک بلاک ساده، آنها را به تاریخ می‌سپردید؟ نظراتتان را با من به اشتراک بگذارید! 😉"

این شما و این کامنت های باز ، بفرمایید 🙏🏻🌹

این جملات تعاملی می‌توانند خوانندگان را تشویق کنند تا نظر بدهند و در بحث شرکت کنند. اگر نیاز به تغییر یا ترکیب این جملات دارید، حتماً بگویید! 😊

۱۴۰۳/۱۱/۲۸ ساعت ۷:۲۴ ب.ظ توسط انیس

آنها با اسمهای جدید هم می آیند:

زهرا (با اسم جدید: "نرگس‌الزهرا")

"آقا این چه کاریه که گذاشتین؟! این اصلاً حرفه‌ای نیست! من خودم یه بار تو یه گروه تلگرامی یه چیزی شبیه این دیده بودم، پس این خانم داره ایده‌دزدی می‌کنه! 🤦‍♀️"

دوست اول (با اسم جدید: "طاهره‌المهدی")

"دقیقاً نرگس جان! منم همینو می‌خواستم بگم. این کارها اصلاً خلاقیت نداره. همه‌ش کپی‌پیسته! 😤"

دوست دوم (با اسم جدید: "زینب‌المعصومه")

"آخه چطور یه نفر می‌تونه این‌قدر بی‌سلیقه باشه؟! من که واقعاً متعجبم! 😳 نرگس جان، تو که همیشه حق رو می‌گی، این بارم راست می‌گی!"

نرگس‌الزهرا:

"ممنون طاهره و زینب عزیزم! 🤗 آخه بعضی‌ها فکر می‌کنن با یه ذره کارِ سطحی می‌تونن خودشون رو بالا بکشن! ولی ما که می‌دونیم واقعیت چیه! 😏"

طاهره‌المهدی:

"دقیقاً! این‌جور آدما فقط بلدن ادای آدم‌های موفق رو دربیارن. ولی ما که می‌فهمیم کی واقعاً بلده و کی نداره! 🙄"

زینب‌المعصومه:

"نرگس جان، تو که همیشه می‌گی: 'حق همیشه پیروزه!' 😌 اینم یه روزی می‌فهمه که کارش چقدر بی‌ارزشه!"

و در نهایت، صفحه اینستاگرام محل کارم با یک حرکت قاطع، همه‌شان را بلاک کرد و این دیالوگ‌های بی‌نمک به جایی نرسید! 😄

۱۴۰۳/۱۱/۲۸ ساعت ۷:۲۰ ب.ظ توسط انیس

زندگی در دنیای دیجیتال گاهی آن‌قدر عجیب و غریب می‌شود که آدم فکر می‌کند در یک سریال کمدی گیر افتاده است. این روزها صفحه اینستاگرام محل کارم تبدیل به صحنه‌ای از یک درام بی‌معنا شده است، جایی که زهرا و دوستانش (با اسم‌های مذهبیِ به ظاهر مقدس اما رفتاری کاملاً برعکس) تصمیم گرفته‌اند با کامنت‌هایشان، دنیای من را به یک نمایش کمدی تبدیل کنند.

صحنه اول: کامنت‌های بی‌نمک

زهرا، که خودش را "فاطمه‌زهرا" صدا می‌زند (البته فقط در اسم!)، زیر هر پستی که از کارهای من می‌گذارد، کامنت می‌گذارد. از نظر او من "غیرحرفه‌ای"، "غیرخلاق" و حتی "دزد ایده‌ها" هستم. دوستانش هم که اسم‌هایی مثل "..." و "زینب" دارند، با کامنت‌هایی مثل "آفرین زهرا جان، حق رو گفتید!" یا "این خانم اصلاً نمی‌دونه کارش چیه!" به او ملحق می‌شوند.

اما جالب اینجاست که کامنت‌هایشان آن‌قدر بی‌مزه و تکراری است که انگار از یک کتابچه راهنما برای "چگونه بی‌نمک باشیم" کپی‌پیست شده‌اند.

صحنه دوم: صفحه اینستاگرام محل کارم، قاضی‌ای که سعی می‌کند بی‌طرف باشد.

صفحه اینستاگرام محل کارم، مثل یک قاضی بی‌طرف، بدون اینکه حتی یک کلمه به آنها جواب بدهد، زهرا و دوستانش را بلاک می‌کند. انگار صفحه‌ی اینستاگرام هم از این همه بی‌نمکی خسته شده و تصمیم گرفته خودش دست به کار شود.

صحنه سوم: زهرا و دوستانش، یخ‌های بی‌نمک

زهرا و دوستانش فکر می‌کنند خیلی باهوش و زرنگ هستند. آنها با کامنت‌هایشان سعی می‌کنند خودشان را بالاتر از من نشان دهند، اما در واقعیت، آن‌قدر بی‌نمک هستند که حتی یک لایک هم برای کامنت‌هایشان نمی‌گیرند. انگار یخ‌های بی‌نمکی هستند که در گرمای موفقیت من آب می‌شوند. و هم را تگ می‌کنند همیشه.

صحنه آخر:

در این میان، من مثل یک کوه ایستاده‌ام. نه به کامنت‌هایشان جواب می‌دهم، نه اجازه می‌دهم حرف‌هایشان روی من تأثیر بگذارد. کارم را در سکوت انجام می‌دهم و موفقیت‌هایم بهترین پاسخ به آنهاست.

زهرا و دوستانش شاید فکر می‌کنند با کامنت‌هایشان می‌توانند من را از پا درآورند، اما در واقعیت، آنها فقط در حال بازی کردن یک نقش کمدی هستند.

شما هم با چنین افرادی روبرو شده‌اید؟ کامنت‌های بی‌نمک آنها را چگونه مدیریت می‌کنید؟ نظرات و تجربیات‌تان را با من به اشتراک بگذارید.

۱۴۰۳/۱۱/۲۸ ساعت ۷:۲ ب.ظ توسط انیس

گاهی اوقات در مسیر موفقیت، با افرادی روبرو می‌شویم که به جای تشویق و حمایت، سعی می‌کنند با حرف‌ها و رفتارهایشان ما را از ادامه راه بازدارند. این افراد ممکن است از حسادت، کینه یا ناامنی‌های درونی خود انگیزه بگیرند و با رفتارهای موذیانه، سعی در تخریب روحیه و اعتماد به نفس ما داشته باشند.

اخیراً با زنی به نام "زهرا" روبرو شدم که به نظر می‌رسد از موفقیت‌های من خوشش نمی‌آید. او زیر پست‌هایی که در آنها از کارها و دستاوردهایم صحبت می‌کنم، کامنت‌های زننده و توهین‌آمیز می‌گذارد. او نه تنها از فحش و کلمات نامناسب استفاده می‌کند، بلکه سعی می‌کند با ادعای مذهبی بودن، حرف‌هایش را توجیه کند.

زهرا از حسادت به موفقیت‌های من می‌ترسد و سعی می‌کند با این رفتارها من را از ادامه راه بازدارد. قلبم می‌شکند وقتی می‌بینم کسی این‌قدر تلاش می‌کند تا من را ناراحت کند، اما تصمیم گرفته‌ام که تسلیم نشوم.

چرا این اتفاق می‌افتد؟

حسادت یکی از قوی‌ترین احساسات انسانی است. وقتی کسی می‌بیند دیگری در حال پیشرفت است، ممکن است احساس کند که خودش در جایگاه پایین‌تری قرار دارد. این احساس ناخوشایند گاهی به رفتارهای مخرب منجر می‌شود. زهرا هم احتمالاً از همین حسادت رنج می‌برد و سعی می‌کند با تخریب من، خودش را بهتر احساس کند.

چگونه با این رفتارها برخورد کنم؟

۱. «بی‌توجهی هوشمندانه» گاهی بهترین پاسخ، بی‌پاسخ گذاشتن است. وقتی به این کامنت‌ها توجه نکنم، زهرا ممکن است خسته شود و دست از این کار بکشد.

۲. تمرکز روی اهدافم: موفقیت‌های من نتیجه تلاش‌ها و زحمت‌هایم است. نباید اجازه دهم کسی با حرف‌هایش این دستاوردها را از من بگیرد.

۳. حمایت از خودم: دوستان و خانواده‌ام همیشه حامی من هستند. وقتی احساس ناراحتی می‌کنم، با آنها صحبت می‌کنم و انرژی مثبت می‌گیرم.

۴. مثبت‌نگری:‌به جای تمرکز روی حرف‌های منفی، سعی می‌کنم به چیزهای خوبی که در زندگی‌ام اتفاق می‌افتد فکر کنم.

نتیجه‌گیری

زهرا و رفتارهایش شاید برایم دردناک باشند، اما من تصمیم گرفته‌ام که قوی بمانم و به راهم ادامه دهم. موفقیت‌های من نتیجه تلاش‌هایم است و هیچ کس نمی‌تواند این را از من بگیرد. به جای اینکه اجازه دهم حرف‌های دیگران قلبم را بشکند، سعی می‌کنم با عشق و اعتماد به نفس به جلو حرکت کنم.

شما چگونه با افرادی که سعی می‌کنند شما را از راه موفقیت بازدارند برخورد می‌کنید؟ نظرات و تجربیات‌تان را با من به اشتراک بگذارید.(ایمیل)

۱۴۰۳/۱۱/۲۸ ساعت ۳:۱۷ ب.ظ توسط انیس

گاهی فکر می‌کنم فقدان، مثل سایه‌ای ست که همیشه همراهِ آدم است. حتی وقتی در میانِ جمعی از آدم‌ها هستی، حتی وقتی صدای خنده‌ها و گفت‌وگوها فضا را پر می‌کند، حتی وقتی دست‌ها در دستِ هم گره می‌خورند و قلب‌ها به هم نزدیک می‌شوند، باز هم آن سایه، آن فقدان، آن تنهایی، مثل زخمی کهنه، توی وجودت می‌تپد.

من در میانِ خانواده‌ام تنها هستم. در میانِ دوستانم تنها هستم. در میانِ جمعی که دورِ هم نشسته‌اند و از عشق و زندگی حرف می‌زنند، تنها هستم. انگار هیچ‌کس نمی‌فهمد که من چه حس می‌کنم. انگار هیچ‌کس نمی‌بیند که من چقدر تنها هستم.

فقدان، مثل بادی ست که از میانِ درختانِ زندگی‌ام می‌وزد و برگ‌های سبزِ امید را از شاخه‌ها می‌کند. فقدانِ عشق، فقدانِ درک، فقدانِ همراهی. من در میانِ این همه آدم، تنها مانده‌ام. تنها، مثل تک‌درختی در وسطِ بیابان.

گاهی به آسمان نگاه می‌کنم و به ستاره‌ها فکر می‌کنم. ستاره‌هایی که میلیون‌ها سال نوری از هم دورند، ولی باز هم در کنارِ هم دیده می‌شوند. من اما، در میانِ خانواده‌ام، در میانِ دوستانم، مثل ستاره‌ای هستم که گم شده است. ستاره‌ای که هیچ‌کس نمی‌بیندش.

تنهایی، مثل بارانی ست که بی‌وقفه می‌بارد. بارانی که خیس‌ت می‌کند، ولی هیچ‌کس نمی‌بیند که تو خیس شده‌ای. بارانی که قلب‌ت را سرد می‌کند، ولی هیچ‌کس نمی‌فهمد که تو سردت است.

من در میانِ جمع، تنها هستم. تنها، مثل کتابی که کسی آن را نمی‌خواند. تنها، مثل آهنگی که کسی آن را نمی‌شنود. تنها، مثل خاطره‌ای که کسی آن را به یاد نمی‌آورد.

فقدان، مثل زخمی ست که هرگز التیام نمی‌یابد. زخمی که هر روز عمیق‌تر می‌شود. زخمی که هیچ‌کس نمی‌بیندش.

من در میانِ جمع، تنها هستم. تنها، مثل نفس‌هایی که در سینه حبس شده‌اند. تنها، مثل اشک‌هایی که هرگز جاری نمی‌شوند.

پ.ن: شاید روزی کسی بیاید و این تنهایی را ببیند. شاید روزی کسی بیاید و این فقدان را التیام ببخشد. شاید...

۱۴۰۳/۱۱/۲۸ ساعت ۳:۱۵ ب.ظ توسط انیس

هر شب، وقتی شهر کوچکِ ما زیرِ آسمانِ تاریک و بی‌ستاره آروم می‌گیره، من روشن می‌کنم گوشیم و می‌رم توی دنیای تاروت و طالع‌بین‌های یوتیوب. انگار این تنها کاریه که می‌تونم بکنم. تنها همدمِ من، صدای زنِ تاروت‌خوانیه که با لحنی نرم و امیدوارکننده بهم قول می‌ده: "اتفاق خوبی قراره برات بیفته، عزیزم. فقط صبر کن."

من صبر می‌کنم. هر شب. هر شب برج‌های مختلف رو بررسی می‌کنم. برجِ سرطان، برجِ عقرب، برجِ قوس... انگار دارم دنبال یه نشانه‌ای می‌گردم. یه نشانه‌ که بگه زندگی‌ام قراره تغییر کنه. ولی هیچی عوض نمی‌شه. هیچ اتفاق خوبی نمی‌افته. فقط همون تنهاییِ همیشگیه که مثل سایه‌ی سنگین، دور و برم رو گرفته.

طالع‌بین‌ها هی حرف‌های قشنگ می‌زنن: "عشقِ جدیدی در راهه!"، "پولِ زیادی به سمت تو میاد!"، "یه فرصتِ شغلی عالی قراره برات پیش بیاد!" ولی من هنوز منتظرم. هنوز هیچی نشده. هیچ عشقِ جدیدی نیومده. هیچ پولی به سمت‌م نیومده. هیچ فرصتِ شغلی‌ هم پیش نیومده. فقط همون روزهای تکراری، همون تنهایی، همون سکوت.

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم شاید دارم به خودم دروغ می‌گم. شاید این طالع‌بین‌ها هم فقط دارن به خودشون دروغ می‌گن. شاید همه‌چیز فقط یه بازی‌ست. یه بازی‌ی بی‌معنی که من توش گیر کردم. ولی بازم هر شب برمی‌گردم سراغشون. برمی‌گردم سراغِ اون صدای زنِ تاروت‌خوان. چون دیگه هیچی ندارم. هیچی.

شهر کوچکِ ما ساکته. خیابون‌ها خالین. هیچ دوستی ندارم. هیچ سرگرمی‌ای. فقط همون چهارتا دیوارِ خونه‌ام و صدای طالع‌بین‌های یوتیوب. بعضی وقت‌ها دلم می‌خواد فرار کنم. از اینجا برم یه جای دیگه. ولی می‌دونم که فرار هم فایده‌ای نداره. چون تنهایی همیشه با منه. همیشه.

امشب هم مثل هر شب، گوشیم رو روشن می‌کنم و ویدیوی جدیدِ اون زنِ تاروت‌خوان رو باز می‌کنم. دوباره همون حرف‌ها رو می‌زنه: "اتفاق خوبی قراره برات بیفته، عزیزم. فقط صبر کن."

من صبر می‌کنم. ولی می‌دونم که هیچی قرار نیست عوض بشه.

**پ.ن:** شاید فردا اتفاق خوبی بیفته. شاید هم نه. شاید فقط همون تنهاییِ همیشگیه که منتظرمه...

۱۴۰۳/۱۱/۲۸ ساعت ۳:۹ ب.ظ توسط انیس

تنهایی، همخانهٔ همیشگی من است. گاهی فکر میکنم آن را به دنیا آوردم؛ پارچهٔ سیاهی که با نخهای نامرئی به قلبم دوخته شده، حتی وقتی در میان خندههای خانوادگی بر سر سفرهٔ شام مینشینم. صدای قاشقها بر ظرفها میرقصد، گفتوگوها مانند برگهای پاییزی در هوا میچرخند، و من... من پشت پنجرهٔ چشمانم قفل شدهام. انگار بین ما دریایی است که تنها من امواجش را میشنوم.

فقدان، نه یک خاطره، که نفسکشیدن من است. گمشدنهایی که هرگز بازنگشتند: کودکی که در آینه جا ماند، نخستین دستانی که رهایم کردند، کلمههایی که پیش از رسیدن به لب مُردند. حالا میان جمعی که نامشان "خانواده" است، گم شدهام. مثل کتابی که صفحههایش را باد ورق میزند، ولی کسی نمیخواندش. مثل آوازی که در حنجرهٔ زمان گم میشود.

شوهرم از سیاست میگوید، خواهرم از قیمت سبزیها، پسرم از ماشین. من اما سکوت میکنم. سکوتی که تهی است؛ گودالی که هر فریاد در آن گم میشود. گاهی میخواهم فریاد بزنم: "آهای! من اینجام! پشت این صورت آرام، دریایی از ترسها موج میزند!" ولی صدا در گلویم میشکند، مثل شیشهای که بر زمین میخورد و خرد میشود به هزار تکه سکوت.

تنها بودن در جمع، شبیه پروانهای است که در قفس بال بال میزند، ولی قفس در جنگلی است که همه پرندهاش آزادند و میخوانند. شبها که میشکنم توی آینه، زنی را میبینم با چشمانی که دنیاهای سوخته در آنها جا خوش کردهاند. میپرسد: "چرا هیچکس ویرانههای مرا نمیبیند؟" و من بیپاسخ میمانم.

حتی عشق هم گریخته است از کنار پنجرههایم. رد پایش را روی بالشتها میبینم، بر قهوهٔ سردی که هر صبح مینوشم، روی دستمالکاغذیهایی که اشکهایم را در خود حل کردهاند. گاهی فکر میکنم وجودم خانهای است با درهای بسته، کلیدها گم شدهاند، و مهمانها فقط از پشت پنجره موج میزنند.

امشب هم مثل هر شب، توی تاریکی نشستهام و به زوزهٔ باد گوش میدهم. میگویند آدمها در تنهایی به خودشان بازمیگردند. ولی من که دیگر خودی ندارم. خودم را قرض دادم به روزمرگیها، به لبخندهای دروغین، به "حالم خوب است"هایی که چون خنجر بر گلویم مینشینند.

پ.ن: شاید روزی کسی این سطور را بخواند و بگوید: "من هم آنجایم." شاید روزی دریابیم ما، تنهاها، جزیرههایی هستیم در اقیانوسی از غریبهها که هرکدام آتشفشان خاموش خود را در سینه داریم. شاید...

۱۴۰۳/۱۱/۲۸ ساعت ۳:۵ ب.ظ توسط انیس

تنهایی را به دوش می‌کشم، مثل بارانی که هرگز نمی‌بارد. میان چهار دیواری که نامش را "خانه" گذاشته‌اند، میان آغوشی که گرمای آن به پوست می‌چسبد ولی به قلب نمی‌رسد، میان خنده‌های بچه‌ها که چون پرنده از پنجره‌های روحم پرواز می‌کنند و نمی‌مانند. من اینجام: زنی با دو فرزندِ ستاره‌ای، شوهری با دستانِ مهربان، و قلبی که گویی در قفسی از یخ، دور از همه، می‌تپد.

گذشته، مارِ خاموشی است که از شانه‌هایم آویزان است. گاه گاز می‌گیرد و زهرِ خاطرات را در رگ‌هایم می‌دواند؛ خاطراتی که بوی نمِ گریه‌های قدیمی می‌دهند، صدای پای فرارهایی که هرگز اتفاق نیفتادند، و سایه‌های آدم‌هایی که رفتند و مرا در ایستگاهی بی‌نام رها کردند. حالا حتی عشقِ امروز هم شبیه نقابی است که بر چهرهٔ دیروزِ من خنده می‌زند.

شام را باهم می‌خوریم. دخترم از امتحانش می‌گوید، پسرم از گلی که در مدرسه کاشته. شوهرم دستش را روی دستم می‌گذارد و می‌پرسد: "خسته‌ای؟" و من، مثل همیشه، پاسخ می‌دهم: "نه، فقط کمی خوابم می‌آید." دروغی کوچک که از لب‌هایم آویزان می‌شود و پایین می‌رود، ته تهیِ بشقاب‌ها، ته تهیِ روزهایی که بی‌آنکه زندگی شوند، می‌میرند.

بعضی شب‌ها، وقتی همه خوابند، به حیاط می‌روم و به ماه نگاه می‌کنم. ماه که می‌داند من چه می‌گویم: او هم قرن‌هاست تنهاست، اما نورش را قرض می‌دهد به زمین. من اما نورِ درونم را گم کرده‌ام. گاهی فکر می‌کنم شاید زیر این خاکِسترِ سکوت، جرقه‌ای مانده باشد. شاید اگر فوت کنم، آتشی زبانه بکشد و مرا سبکبال کند. سبکبال، مثل پرِ کاهی که باد آن را از خاطراتِ سنگین رها می‌کند.

می‌خواهم بگذرم. از خودم. از مارِ خاطرات. از زنی که در آینه هر صبح به من خیره می‌شود و مرا به خاطرِ زنده ماندن سرزنش می‌کند. می‌خواهم رودی شوم که سنگ‌ها را با خود می‌برد، نه برگی که در جا می‌لرزد. می‌خواهم بال‌هایم را باز کنم، حتی اگر بدانم پرواز را فراموش کرده‌ام.

پ.ن: فردا شاید باران ببارد. شاید این بار، بارانی از آتش باشد تا یخِ قفس را آب کند. شاید...

۱۴۰۳/۱۱/۲۸ ساعت ۵:۳۱ ق.ظ توسط انیس

هر شب، وقتی سایههای تاریکی پنجره را میبلعند، جنگ من با جهان آغاز میشود. نه با شمشیر یا فریاد، که با چشمانی باز، با نفسهایی که به دیوار زمان میخورند و میشکنند. من از خواب میترسم. از آن لحظهای که پلکهایم سنگین میشود و دنیا را مهِ سیاهی میپوشاند. خواب برای من، دری است به قلمرویی که کلیدش را گم کردهام؛ قلمرویی پر از پچپچهای ناشناخته، از شکلکهای تاریک خاطرات، از چیزهایی که حتی نامشان را نمیدانم. ساعت دو نیمهشب است. خانه در سکوت فرورفته، ولی گوشهای من از صدای تیکتیک دیواری بیقرار است.انگار زمان دارد فرار میکند، یا شاید من دارم از آن فرار میکنم. تلویزیون روشن است، ولی تصویرش را نمیبینم. صدایش را نمیشنوم. فقط نور آبیِ صفحه، مثل روحی سرگردان، روی دیوارها میرقصد. من اینجا نشستهام، روی مبل کهنه، با فنجانی قهوه که پنج بار گرمش کردهام و باز هم سرد شده. قهوه دیگر تلخ نیست؛ مزهمزهاش شبیه ترس است.

میدانم خواب چه میکند. خواب مرا به گذشته میبرد؛ به کوچههایی که پشت سر گذاشتم، به درهایی که هرگز نباید باز میشدند، به آدمهایی که صورتهایشان در تاریکی آب میرود، ولی دستهایشان همچنان گلوی مرا میفشارد. بعضی شبها هم خواب آینده را میبینم؛ آیندهای که در آن گم شدهام، تنها، در شهری بیخیابان، بیآسمان، بیصدا. از خواب که بیدار میشوم، عرق سردی به تنم چسبیده، انگار تمام شب دویدهام. دویدهام تا از خودم فرار کنم.

شوهرم میگوید: "برو دکتر، قرص بخور، خوابت میبرد." اما قرصها چه میکنند؟ خواب را شیشهای میکنند، دنیا را تار. من میخواهم هشیار بمانم. میخواهم مطمئن شوم که دیوارها فرو نمیریزند، که کسی قفل در را باز نمیکند، که آن سایهپشت پنجره، فقط درخت است و هیچچیز بیشتر.

گاهی به بچههایم نگاه میکنم که آنسوی دیوار، آرام نفس میکشند. صورتهاشان را ماه نوازش میکند. خوابشان شیرین است، چون هنوز نمیدانند جهان چه شکلی است. نمیدانند که خواب میتواند خنجری باشد زیر گلو، میتواند دری باشد به جهنمی که خودت ساختهای.

صبح که میشود، آفتاب پنجرهها را میبوسد و من، مثل جسدی که از گور بیرون خزیده، به زندگی بازمیگردم. چشمانم سرخ است، دستهایم میلرزد، ولی زندهام. زندهای که هر شب با مرگ دستوپنجه نرم میکند.

پ.ن: شاید ترس من از خواب نیست. شاید ترسم از این است ,خواب دیگر تمام نمیشود. روزی که چشمانم را باز کنم و ببینم که جهان همان قلمروی تاریک است... و من برای همیشه در آنجا قفل شدهام.

۱۴۰۳/۱۱/۲۸ ساعت ۵:۲۶ ق.ظ توسط انیس

ساعت سه نیمه‌شب است،

و من

پشت پنجره‌ای که رو به هیچ‌جا باز نمی‌شود،

ایستاده‌ام.

چراغ‌های شهر،

چشم‌های خسته‌ای هستند که به تاریکی خیره شده‌اند،

و من

تنها کسی هستم که هنوز بیدارم.

تنهایی،

مهمان ناخوانده‌ی این ساعت‌هاست،

با پاهای بی‌صدا

و دست‌هایی که سایه‌های قدیمی را لمس می‌کنند.

می‌گویم: "برو!"

ولی او

لبخند می‌زند،

و مرا به یاد خاطره‌هایی می‌اندازد

که هرگز نخواستم به خاطر بیاورمشان.

آخر شب،

زمانی است که دیوارها حرف می‌زنند،

و سکوت،

صدای قدم‌های گذشته را تقویت می‌کند.

من

در این تاریکی،

مثل کتابی هستم که صفحه‌هایش را باد ورق می‌زند،

ولی هیچ‌کس نمی‌خواند.

تنهایی،

نه یک انتخاب،

که یک زخم است،

زخمی که هر شب باز می‌شود

و هر صبح،

با نور خورشید پانسمان می‌شود.

ساعت چهار می‌شود،

و من

هنوز پشت پنجره‌ام،

در آستانهٔ تنهایی،

در انتظار چیزی که هرگز نمی‌آید.

پ..ن:شاید فردا شب،

چراغ‌های شهر چشم‌هایشان را ببندند،

و من

بتوانم در تاریکی،

خودم را پیدا کنم.

۱۴۰۳/۱۱/۲۸ ساعت ۵:۱۱ ق.ظ توسط انیس

رفتیم میوه‌فروشی دست‌فروش‌ها که لیمو بخریم. وقتی برگشتیم دستم رو دراز کردم سمت لیموها، یه دونه برداشتم، پوستش رو کندم و گاز زدم. وای خدای من! مزه‌اش چی بود؟! لیمو که نبود، یه چیزی بین لیموشیرین و گریپ‌فروت بود. یه جور میوه‌ی ترکیبی عجیب‌وغریب که انگار دانشمندان یه آزمایشگاه دیوانه توش دست بردن. همین‌جوری که مزه‌ی گسِ تلخ‌ش تو دهنم پخش شد: "این دیگه چه کوفتیه؟!"

واقعاً دیگه از این میوه‌های ترکیبی خسته شدم. همه چی رو با هم قاتی کردن! توت‌فرنگی‌هایی که اندازه‌ی کرگدن شدن، فلفل‌دلمه‌هایی که شکل طبیعی ندارن، انگار تو کارتون‌های دیزنی رشد کردن. حتی موزها هم دیگه اون موزهای قدیمی نیستن. الان موزها رو آنقدر دستکاری کردن که مزه‌شون به شیرینی عسل می‌ره، ولی اصلاً اون بافت قدیمی و خوشمزه‌شون رو از دست دادن.

تو آشپزخونه، همین‌جوری که دارم لیموهای تلخ رو فشار می‌دم تا یه ذره آبشون رو بگیرم، دارم غرغر می‌کنم: "چرا همه چی رو خراب می‌کنن؟ چرا نمی‌ذارن میوه‌ها همون‌جوری که هستن باشن؟ چرا باید همه چی رو با هم ترکیب کنن؟!" بعد یهو به خودم می‌گم: "انیس، تو داری یه فلسفه‌ی عمیق از زندگی رو تو آشپزخونه استخراج می‌کنی!"

آره، زندگی هم شبیه این لیموهای ترکیبیه. همه چی رو با هم قاتیه. عشق و نفرت، شادی و غم، موفقیت و شکست. همه‌چی تو هم ریخته شده، طوری که دیگه نمیشه تشخیص داد اصلش چی بوده. ولی من این وسط، مثل یه لیموی قدیمی، هنوز همون‌جوریم که بودم. شاید یه کم ترش‌مزه‌ام، شاید یه کم گس، ولی حداقل طبیعی‌ام!

بعد از این همه غرغر و لیموفشونی(؟!)، تصمیم گرفتم یه سوناپ بخورم تا دهنم از اون مزه‌ی تلخ دربیاد. ولی بازم بد شانسی! سوناپ رو چشیدم و مزه‌ش چی بود؟ گه! آره، درست شنیدید. مزه‌ی گه می‌داد. انگار این هم یه جور میوه‌ی ترکیبی جدیده که باید به لیست نارضایتی‌هام اضافه‌ش کنم.

پ.ن: به همه‌ی دانشمندانی که دارن میوه‌ها رو ترکیب می‌کنن، یه پیام دارم: "لطفاً دست‌تون رو از توی ک.و.ن میوه‌ها بردارین! بذارین همون‌جوری که هستن باشن. ما می‌خوایم لیمو، لیمو باشه، نه یه چیزی بین لیموشیرین و گریپ‌فروت!"

پ.پ.ن: کسی می‌دونه این سوناپ‌های گه‌مزه رو از کجا نخرم؟ لطفاً به من نگین. من دیگه تحملش رو ندارم!

چه پ.ن‌ای!

۱۴۰۳/۱۱/۲۸ ساعت ۴:۲۷ ق.ظ توسط انیس

دزموند چند روزه سردرد داره و من مثل یه مادرِ نگران دورش می‌چرخم. شب تا صبح نخوابیدم، کلی قرصِ بی‌خاصیت تو حلقش ریختم، آخرش امروز گفتم: "یا دکتر، یا می‌برمت پیش فِل.یک.س!" فِلی.ک.س، دوستِ همکارشه که اسمشو از "فِ.ل.ی.ک.سِ گرب.ه‌ی خوش‌ش.ا.ن.س" برداشته، ولی رفتارش بیشتر شبیه یه گربه‌ی بدجنسِ پرحرفه. مرده، ولی طوری راه می‌ره و حرف می‌زنه که انگار داره توی یه نمایش‌نامه‌ی مسخره بازی می‌کنه. قبلا می‌گفت بهش بگیم پِریس، این اسم رو از "پاریس" برداشته یود،ولی رفتارش بیشتر شبیهِ یک "پریِ خرفته" است. مرده، ولی طوری راه میره که انگار داره توی فشن شوی ورساچه کت واک می‌کنه.

وقتی رسیدیم خونه‌ش، در رو باز کرد با بلوز قرمزِ پاره و جلیقه‌ی قرمز انگار از یه فیلمِ دهه‌ی ۸۰ بیرون پریده. تو حمامش هم داشت کلی ماهی قرمز تو وان تمیز می‌کرد! دزموند گفت: "فِلیکس جان، این ماهی‌ها رو از کجا آوردی؟" گفت: "از چشمهٔ افسانه‌ها! ولی حالا دارم آماده‌شون می‌کنم برای شامِ امشب... هاهاها!" (من توی دلم گفتم: شاید هم از حوضِ پارکِ شهر دزدیده!).

دزموند که هنوز سردردش مثل صدای بلندگو تو سرش می‌پیچید، نشست رو مبل و فِلیکس شروع کرد به وراجی: "دیروز یکی از همکارام، اون قد بلندِ خرکی، اومد و با شوخی‌های مسخره‌ش بهم حمله کرد! منم از ترس افتادم به سرفه... می‌دونی آسم دارم دیگه!" بعد یهو چشم‌هاشو چرخوند و اضافه کرد: " دوستِ مشترکمون هم به یه پیرمردِ محجوب حمله کرد! اونقدر بهش فشار آورد که پیرمرد عین گوجه‌فرنگی قرمز شد... هاهاها!"

من بی‌صبرانه گفتم: "فِلیکس، به دزموند بگو بره دکتر!" گفت: "آخه دکترا چاقن! دزموند لاغره... اگه اون همکارِ خرکی بهش حمله کنه، استخوان‌هاش رو تحویل می‌گیری هاهاها!" من از این حرفش خیلی بدم اومد، ولی چیزی نگفتم. فقط چای دارچینش ر یه جرعه خوردم. مزه‌اش مثل آبِ گِل بود. گفتم: "فِلیکس، این چای رو با چی درست کردی؟" گفت: "با عشق! ولی شاید نباتش کم بود..." (من توی دلم گفتم: یا شاید هم با آبِ وانِ ماهی!).

فِلیکس وسطِ حرف‌هاش یهو به من گفت: "از زنای سیگاری بدم میاد! دودشون حال به هم زنه!" دزموندم که می‌دونه من سیگار می‌کشم، سریع حواسشو پرت کرد به تلویزیون. منم فقط چشم‌گردوندم.موقع خداحافظی، فِلیکس یه جیغِ زنانه کشید و گفت: "انیس جان، تو خیلی مامانی ها! دزموند رو ببر خونه و بذار بخوابه مثل یه بچهٔ قشنگ!" دزموند توی ماشین گفت: " همکاران میگن فِلیکس به آدم حس مادرانه میده!" من توی دلم گفتم: "به اونا حس مادرانه، به من حسِ خفگی!" برگشتیم خونهٔ خودمون، تو همین شهرِ گمنام که نه دوستی دارم، نه سرگرمی. دزموند خوابیده و من اینجام، کنار پنجره، با یه سیگار و یه عالمه سوال بی‌جواب:

"چرا آدمایی مثل فِلیکس انقدر حرف می‌زنن؟
چرا ماهی‌ها تو وان تمیز می‌شن؟
و چرا این شهرِ کوچیک همیشه بوی تنهایی میده..."

پ.ن: فِلیکس عزیز، دفعهٔ بعد که ماهی می‌خوای تمیز کنی، لطفاً از آشپزخونه استفاده کن. حمام جای آدم‌هاس، نه ماهی‌های قرمزِ دزدیده‌شده! 😒

۱۴۰۳/۱۱/۲۸ ساعت ۳:۳۸ ق.ظ توسط انیس

صدای بوق تلفن:

من: الو؟ جناب شاهرخ؟ خوبید؟

(با صدایی پر از اطمینان و کمی ادای بازیگران قدیمی) آه، بانوی کتاب‌خوان! چه افتخاری! چه باد خوشی وزید که به یاد من افتادی؟

من:😑😐😏(با خنده) خب، یه کم خواستم درباره‌ی اون خانم هم‌کار بگم. خیلی برام دردسر درست کرده.فشار کار و این شایعه‌های زن همکارم... می‌دونی دیگه.

شاهرخ: آها؛ آن زنِ "پشتِ بزرگِ بی‌حیا"؟! (با خنده‌ای بلند) ببین، من همیشه می‌گم اونقدری پشتش بزرگه که اگه یه روزی زمین بخوره، ماه رو کاملا می‌پوشونه!

من: (معذب) جناب شاهرخ ، لطفاً... اینجور حرف‌ها رو دوست ندارم.

شاهرخ: (با بی‌خیالی) آخه انیس جان، تو خیلی سَخت‌گیری! اینا شوخیه دیگه. من دارم ازت حمایت می‌کنم! اون زن که ارزش عصبانیت تو رو نداره.

لحظه‌ای سکوت. من نفس عمیقی می‌کشم و به خودم می‌گویم: "انیس، چرا به این آدم زنگ زدی؟!"

شاهرخ:(با لحنی نرم‌تر) راستی، عکس پروفایلت تو واتساپ کاری‌ات دیدم. چشم‌هات... وای خدا... مثل دو تا ستاره‌ی درخشان تو آسمون شب می‌مونن:"چشم‌های تو چو ماهِ شب‌تاب، دلم رو برده مثل یه کتاب!"

من:(با خنده‌ای اجباری و حس عریان بودن در قطب جنوب) ممنون...

شاهرخ: (با اطمینان) نه بابا، راست می‌گم. واقعیته، تو یه زن خیلی خاصی هستی، انیس. باهوش، فرهیخته، و خیلی... خیلی سکسی!

من:(با لحنی محکم در حالی‌که دارم فکر می‌کنم بهتره قرارداد رو با این به هم بزنم)آقای...بهتره مرزها مشخص باشه. شاهرخ: (با بی‌خیالی) آخه انیس جان، تو خیلی سَخت‌گیری! اینا شوخیه دیگه. من فقط دارم ازت تعریف می‌کنم.

من به خودم فحش می‌دهم: "انیس، تو چرا انقدر احمقی که به این آدم زنگ زدی؟!"

شاهرخ:(با لحنی شاعرانه) "انیسِ تو مثل یه گلِ سرخِ خوش‌بو، دلم رو بردی تو یه هو!" ن

من:(با خنده‌ای اجباری) خب، باید برم. کار دارم.

شاهرخ: (با اطمینان) باشه، قربونت برم. ولی یادت نره، اون زنِ "پشتِ بزرگِ بی‌حیا" رو جدی نگیر. تو خیلی بالاتری از این حرفایی!

خط قطع می‌شود. من به آشپزخانه می‌روم و شروع می‌کنم به آب‌پز کردن کرفس. به خودم می‌گویم: "انیس، تو واقعاً اونطور که اون اختاپوس می‌گه زن باهوشی هستی؟!.. پس چرا به شاهرخ زنگ زدی؟!

پ.ن: شاهرخ جان، اگر این پست رو خوندی، لطفاً دیگه به پشتِ کسی به عنوان دشنام اشاره نکن. ممنون!

می‌دونم که اینجا رو نمی‌خونی چون نداریش و چون خوابشم نمی‌بینی که چقدر ازت منزجرم.

پ.پ.ن:کرفس آب‌پز خیلی بهتر از تماس با شاهرخِ شوخ‌طبعه!

۱۴۰۳/۱۱/۲۸ ساعت ۳:۱۶ ق.ظ توسط انیس

چند روز پیش پای مادرم شکست. صدایش از آن سوی تلفن لرزان بود، اما هنوز همان لحن همیشگی را داشت: "انیس، تو همیشه ازمان فاصله می‌گیری...حالا که لازمت دارم نیستی!" بله، حتی با اینکه سال‌هاست ازدواج کرده‌ام و خودم مادر دو فرزندم، مادرم هنوز مرا متهم می‌کند. اما در عین حال، می‌دانم که دوستم دارد. او مهربان است، فقط زخم‌های دوران نوجوانی و کودکی‌اش را با خود حمل می‌کند و گاهی ناخواسته آن‌ها را به من منتقل می‌کند. پدرم نگران است. نه برای درد پای مادرم، بلکه چون می‌ترسد مادرم ۶۷ ساله‌ام نتواند برایش غذا بپزد. این جمله‌ی او مرا به خنده انداخت، اما خنده‌ام تلخ بود. انگار زندگی گاهی آن‌قدر عجیب می‌شود که نمی‌دانی باید بخندی یا گریه کنی.

شب‌ها خواب‌های بد می‌بینم. خواب‌هایی که در آن‌ها گم می‌شوم، یا کسی مرا دنبال می‌کند. وقتی بیدار می‌شوم، سرم از کشیدن سیگار درد می‌کند. بله، من هم می‌دانم سیگار بد است، اما گاهی تنها دوست من است. تنها چیزی که در این دنیای پر از فشار و تنهایی، مرا آرام می‌کند.

خانواده‌ی اشرافی شوهرم😌🤭😉، دزموند، با من مثل یک کلفت رفتار می‌کنند. انگار من فقط برای این هستم که بچه‌ها را بزرگ کنم و خانه را تمیز نگه دارم. اما من انیس الجلیس هستم. زنی که زندگی‌اش را با نوشتن نجات داده.

بچه‌هایم، اش و زاک، بدغذا هستند و فکر می‌کنند من طرفدار ترامپ هستم، جمهوری‌خواه و نژادپرست. اما این‌طور نیست. من فقط به نظام خانواده اعتقاد دارم. به این که خانواده باید محکم و یکپارچه باشد. اما گاهی فکر می‌کنم شاید بهتر باشد مهاجرت کنم. شرایط زندگی در ایران آن‌قدر سخت شده که نفس کشیدن هم دشوار است. اما در این سن، فکر می‌کنم دیگر دیر شده.

گاهی به این فکر می‌کنم که زندگی من مثل یک فیلم تراژیک است. پای شکسته‌ی مادرم، نگاه‌های متهم‌کننده‌ی بچه‌ها، رفتارهای تحقیرآمیز خانواده‌ی شوهرم، و من، وسط این همه، تنها و خسته. اما هنوز ایستاده‌ام. هنوز نفس می‌کشم. هنوز امید دارم.

**پ.ن:** کامنت‌ها را بسته‌ام، چون نمی‌خواهم کسی چیزی بنویسد. فقط می‌خواستم این را بنویسم و بروم. شاید فردا همه‌چیز بهتر شود. یا شاید هم نه. شاید من فقط یک زن معمولی باشم که در دنیایی غیرمعمولی گیر افتاده است.

**پ.پ.ن:** اگر این پست را خواندید و احساس کردید می‌خواهید به من محبت کنید، فقط یک سیگار برایم روشن کنید. من این‌جا، در تاریکی، منتظرم.

۱۴۰۳/۱۱/۲۸ ساعت ۳:۵ ق.ظ توسط انیس

امشب دوباره خانه‌مان صحنه‌ی یک درام خانوادگی شد. دخترم، اش، که نوجوانی باهوش و درسخوان است، تصمیم گرفته بود شب را خانه‌ی دوستش بماند. من مخالف بودم. نه به این خاطر که به او اعتماد ندارم، بلکه چون می‌دانم دنیای بیرون گاهی بی‌رحم است و من نمی‌خواهم کوچک‌ترین آسیبی به او برسد. اما اش، با آن ذهن تیز و زبان برنده‌اش، شروع کرد به بحث کردن. "مامان، تو همیشه مرا محدود می‌کنی! من دیگر بچه نیستم!" و من، وسط این همه کار خانه و خستگی، احساس کردم دارم از پای درمی‌آیم. پسرم، زاک، آن‌طرف اتاق نشسته بود و با نگاهی متهم‌کننده به من خیره شده بود. انگار تمام دعواهای این خانه تقصیر من است. انگار من مسبب تمام مشکلات هستم. نگاهش مرا می‌سوزاند، اما چیزی نگفت. فقط سرفه‌ای کرد، آن هم وقتی سیگارم را روشن کردم. بله، من همیشه سعی می‌کنم کتاب بخوانم، داستان بنویسم، خودم را بهتر کنم، اما گاهی اوقات سیگار تنها چیزی است که مرا آرام می‌کند. حتی اگر همه به آن اعتراض کنند. حتی اگر زاک با آن سرفه‌هایش مرا در احساس گناه غرق کند.

شوهرم، دزموند، آن‌جا ایستاده بود و با نگاهی عاقل‌اندرسفیه به من نگاه می‌کرد. انگار می‌خواست بگوید: "انیس، تو باز هم داری همه‌چیز را خراب می‌کنی." گاهی احساس می‌کنم بچه‌ها را بیشتر از من دوست دارد. یا شاید این فقط تصور من است. شاید من فقط دارم خودم را گول می‌زنم تا تنهایی‌ام را توجیه کنم. گاهی فکر می‌کنم کاش کسی بود که حواسش به من باشد. کسی که بگوید: "انیس، تو هم مهم هستی."

امشب، ته تاریکی آشپزخانه نشسته‌ام و به سیگارم پک می‌زنم. صدای سرفه‌های زاک از اتاقش می‌آید و من در احساس گناه غرق می‌شوم. اش در اتاقش در را محکم بسته و دزموند از گوشی فوتبال تماشا می‌کند. من این‌جا هستم، زنی که سعی می‌کند کتاب بخواند، داستان بنویسد، اما کارهای خانه هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند. زنی که گاهی احساس می‌کند در این دنیای شلوغ، تنهاست.

شاید فردا همه‌چیز بهتر شود. شاید اش به حرف‌هایم گوش دهد، شاید زاک دیگر به من با آن نگاه متهم‌کننده نگاه نکند، شاید دزموند بفهمد که من هم نیاز به توجه دارم. یا شاید هم نه. شاید فردا هم مثل امروز باشد. اما من این‌جا هستم، با سیگارم و احساس گناهم، و سعی می‌کنم ادامه بدهم. چون این زندگی من است. زندگی یک زن معمولی.

**پ.ن:** کاش یک دوست داشتم که بیاید و بگوید: "انیس، تو تنها نیستی."

۱۴۰۳/۱۱/۲۸ ساعت ۲:۵۷ ق.ظ توسط انیس

صبح امروز با صدای زاک که داد می‌زد "مامان، گربه‌ها تو باغچه دارن با هم دعوا می‌کنن!" از خواب بیدار شدم. چشم‌هایم را باز کردم و به سقف خیره شدم. هنوز خواب‌آلود بودم و فکر می‌کردم چرا همیشه این اتفاق‌ها صبح‌ها می‌افتد؟ انگار دنیا تصمیم گرفته قبل از قهوه من را به چالش بکشد. دزموند، شوهر عزیزم، کنارم خوابیده بود و مثل یک شاهزاده در خواب غرق بود. خب، حداقل یکی از ما آرامش دارد!

رفتم آشپزخانه تا قرصم را بخورم. همیشه قرصم را با آب می‌خوردم، اما امروز یاد آن صحنه از فیلم‌ها افتادم که دیسی قرصش را بی‌آب قورت می‌داد. خب، من انیس الجلیس هستم، نه دیسی! ولی تصمیم گرفتم امتحانش کنم. قرص را برداشتم و سعی کردم بی‌آب قورتش بدهم. نتیجه؟ یک سرفه‌ی وحشتناک و زاک که از پشت در فریاد زد: "مامان، دوباره داری خفه می‌شی؟!" بله، عزیزم، مامان دوباره دارد خفه می‌شود.

بعد از این ماجرا، شروع کردم به خرد کردن سبزیجات برای ناهار. کلی هویج، کرفس و گوجه‌فرنگی خرد کردم. انگار داشتم برای یک ارتش غذا درست می‌کردم. اش، دخترم، آمد و پرسید: "مامان، فردا چی می‌پزی؟" با نگاهی به کوه سبزیجات خردشده گفتم: "فردا؟ شاید یک سوپ سبزیجات بپزم که همه‌ی اینها توش بره!" اش نگاهی به من انداخت و گفت: "یعنی فردا هم سبزیجات؟ مامان، ما خرگوش نیستیم!" خب، حق با اوست. شاید فردا یک چیز متفاوت بپزم. شاید یک پیتزای سبزیجات؟ یا شاید هم بروم و یک پیتزای واقعی سفارش بدهم!

بعد از همه‌ی اینها، دزموند از خواب بیدار شد و با آن موهای خشک به هم ریخته‌اش آمد آشپزخانه. نگاهی به من انداخت و گفت: "انیس، تو همیشه می‌تونی یک صبح معمولی را به یک دعوا و ماجراجویی تبدیل کنی!" خب، این منم دیگه! انیس الجلیس، زنی جذاب، بامزه، کاریزماتیک و باهوش که حتی خرد کردن سبزیجات را هم به یک ماجرای هیجان‌انگیز تبدیل می‌کند...هر هر هر.

پس فردا چی بپزم؟ شاید یک غذای ایتالیایی؟ یا شاید هم بروم و یک کتاب آشپزی بخرم و چیز جدیدی یاد بگیرم. به هر حال، زندگی با من هیچ‌وقت خسته‌کننده نیست. حتی اگر قرص‌های اعصابم را بی آب بخورم.

۱۴۰۳/۱۱/۱۶ ساعت ۶:۵۸ ب.ظ توسط انیس

با مردی مرده آشنا شده‌ام. پیرمرد. عارف بوده و متصوف. چقدر دوستش دارم. خدایا کمی از روح او در کالبد پر از گناه من ساکن کن.

۱۴۰۳/۱۱/۱۶ ساعت ۶:۴۹ ب.ظ توسط انیس

خواب دیدم دزموند با دختر باکره‌ای ارتباط دارد. رفت سراغش. اولش شوخی شوخی بود. من می‌گفتم من دیگر از پس داشتن مرد برنمی‌آیم. برو با زن دیگری باش. بعد دیدم رفت. وقتی رفت ترسیده بودم و وقتی برگشت من با ناباوری نگاه می‌کردم و احساس از دست دادن شدید داشتم. اینطور بودم که او زن دیگری را امتحان کرده؟ این مرا می‌کشت و از پا درمی‌آورد. با خودم فکر می‌کردم دزموند! دزموند من! دزموند خودم با دختر دیگری بوده. از او لذت برده. او را خواسته. او را دوست داشته. بیشتر از همه تصور اینکه در کنار زن دیگری خوش بوده و به او خوش گذشته ...انگار بودن با آن زن شیرین بوده برایش. وای این مرا در خواب نابود می‌کرد. طوری که یادم نیست دقیقا اما انگار به صورت خودم چنگ می‌انداختم. انگار رفتم پیش آن دختر و دیدم دیگر باکره نیست. یعنی نشانه‌هایش را داشتم. پر از غم بودم و دلشکستگی و اینکه چطور دلش آمد. می‌دانم آدم پررویی هستم.

بعد غمگین در تخت مانده بودم. خیلی خسته و خوابالود . به دزموند زنگ زدم. می‌خندید. البته برایم ناراحت هم بود. گفت بهش فکر نکن. چطور می‌توانم به کس دیگری فکر کنم. خیلی جدی. رسمی مثل همیشه. پیام هم دادم. برگشت خانه خودش بود. مرد لاغر، عینکی ، جدی و تا حد زیادی سرد...و من حس کردم که دوستت دارم خل و چل.

۱۴۰۳/۱۱/۱۶ ساعت ۶:۴۴ ب.ظ توسط انیس

کمی هم سرم را گرم کرده‌ام به هوش مصنوعی و فلان. حالا یک چیزهای دیگری هم هست. مثلا زنگ زدم به پدر و مادرم دعوا می‌کردند سر اینکه کی دیگری را سرما داده. خدا حفظشان کند.

۱۴۰۳/۱۱/۱۱ ساعت ۴:۱۳ ق.ظ توسط انیس

کاش نمی‌کردم اما از نظر پنهان می‌شدم و نبودم.

۱۴۰۳/۱۱/۱۰ ساعت ۵:۱۵ ق.ظ توسط انیس

اگه خواستید با من حرف بزنید ایمیلم زیر عنوان وبلاگ هست.

۱۴۰۳/۱۱/۱۰ ساعت ۵:۹ ق.ظ توسط انیس

هنوز خیلی چیزها هست که ننوشتم. مثلا داستان رفتن به سالن برای یادگیری رنگ مو و داستان نشر و اختلافات در آن و دوستان چ.پ.م و شاید نشستم حالا در لپ‌تاپ کتابی بخوانم که به درد ترجمه کردن بخورد.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.