۱۴۰۳/۱۱/۲۸ ساعت ۳:۱۷ ب.ظ توسط انیس

گاهی فکر می‌کنم فقدان، مثل سایه‌ای ست که همیشه همراهِ آدم است. حتی وقتی در میانِ جمعی از آدم‌ها هستی، حتی وقتی صدای خنده‌ها و گفت‌وگوها فضا را پر می‌کند، حتی وقتی دست‌ها در دستِ هم گره می‌خورند و قلب‌ها به هم نزدیک می‌شوند، باز هم آن سایه، آن فقدان، آن تنهایی، مثل زخمی کهنه، توی وجودت می‌تپد.

من در میانِ خانواده‌ام تنها هستم. در میانِ دوستانم تنها هستم. در میانِ جمعی که دورِ هم نشسته‌اند و از عشق و زندگی حرف می‌زنند، تنها هستم. انگار هیچ‌کس نمی‌فهمد که من چه حس می‌کنم. انگار هیچ‌کس نمی‌بیند که من چقدر تنها هستم.

فقدان، مثل بادی ست که از میانِ درختانِ زندگی‌ام می‌وزد و برگ‌های سبزِ امید را از شاخه‌ها می‌کند. فقدانِ عشق، فقدانِ درک، فقدانِ همراهی. من در میانِ این همه آدم، تنها مانده‌ام. تنها، مثل تک‌درختی در وسطِ بیابان.

گاهی به آسمان نگاه می‌کنم و به ستاره‌ها فکر می‌کنم. ستاره‌هایی که میلیون‌ها سال نوری از هم دورند، ولی باز هم در کنارِ هم دیده می‌شوند. من اما، در میانِ خانواده‌ام، در میانِ دوستانم، مثل ستاره‌ای هستم که گم شده است. ستاره‌ای که هیچ‌کس نمی‌بیندش.

تنهایی، مثل بارانی ست که بی‌وقفه می‌بارد. بارانی که خیس‌ت می‌کند، ولی هیچ‌کس نمی‌بیند که تو خیس شده‌ای. بارانی که قلب‌ت را سرد می‌کند، ولی هیچ‌کس نمی‌فهمد که تو سردت است.

من در میانِ جمع، تنها هستم. تنها، مثل کتابی که کسی آن را نمی‌خواند. تنها، مثل آهنگی که کسی آن را نمی‌شنود. تنها، مثل خاطره‌ای که کسی آن را به یاد نمی‌آورد.

فقدان، مثل زخمی ست که هرگز التیام نمی‌یابد. زخمی که هر روز عمیق‌تر می‌شود. زخمی که هیچ‌کس نمی‌بیندش.

من در میانِ جمع، تنها هستم. تنها، مثل نفس‌هایی که در سینه حبس شده‌اند. تنها، مثل اشک‌هایی که هرگز جاری نمی‌شوند.

پ.ن: شاید روزی کسی بیاید و این تنهایی را ببیند. شاید روزی کسی بیاید و این فقدان را التیام ببخشد. شاید...

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها