۱۴۰۵/۰۴/۱۰ ساعت ۱:۳۸ ق.ظ توسط انیس

ساعت یک صبح است.

نمی‌دانم چرا بیدارم.

چای هم نمی‌خواهم.

سیگار هم مزه نمی‌دهد.

کتاب هم نمی‌چسبد.

فقط بیدارم.

گاهی فکر می‌کنم آدم هر چه پیرتر می‌شود، بیشتر شبیه خانه‌ای می‌شود که سال‌ها کسی درست تعمیرش نکرده.

از بیرون هنوز سرپاست.

مهمان که بیاید می‌نشیند.

چای می‌خورد.

می‌خندد.

حرف می‌زند.

اما صاحبخانه می‌داند یک جاهایی از دیوار نم کشیده.

یک جاهایی ترک خورده.

یک جاهایی اگر دست بزنی، گچ می‌ریزد.

امشب دلم گرفته.

نه از آن دل‌گرفتگی‌هایی که دلیل مشخص دارند.

نه.

اگر کسی بپرسد چی شده، احتمالاً می‌گویم هیچ.

چون واقعاً نمی‌دانم از کجا شروع کنم.

از کدام آدم؟

از کدام سال؟

از کدام فقدان؟

آدم وقتی جوان است خیال می‌کند غم‌ها یکی‌یکی می‌آیند.

بعد می‌فهمد روی هم جمع می‌شوند.

ته‌نشین می‌شوند.

مثل لایه‌های گردوغبار روی یک وسیله قدیمی.

و یک شب، بی‌هوا، نور از زاویه خاصی می‌افتد و همه‌شان را می‌بینی.

همه را با هم.

دلم برای آدم خاصی تنگ نشده.

برای یک دوره از زندگی تنگ شده.

برای زمانی که هنوز نمی‌دانستم بعضی چیزها فقط یک بار اتفاق می‌افتند.

بعضی آدم‌ها فقط یک بار از زندگی آدم رد می‌شوند.

بعضی خانه‌ها فقط یک بار خانه‌اند.

بعضی جمع‌ها فقط یک بار جمع می‌شوند.

بعد همه چیز از هم باز می‌شود.

مثل دکمه‌های یک لباس که یکی‌یکی کنده شوند.

بی‌صدا.

بی‌اهمیت.

اما آخرش می‌بینی چیزی از آن شکل اولیه نمانده.

گاهی عکس‌های قدیمی را نگاه می‌کنم.

نه زیاد.

تحملش را ندارم.

بیشتر از مرده‌ها، زنده‌ها ناراحتم می‌کنند.

اینکه هنوز هستند.

یک جایی نفس می‌کشند.

غذا می‌خورند.

می‌خندند.

اما دیگر هیچ نسبتی با زندگی من ندارند.

انگار زمانی یک کشور مشترک داشتیم.

بعد مرزها را کشیدند.

و هر کدام در سمت خودمان ماندیم.

بعضی شب‌ها دلم برای خودم هم می‌سوزد.

برای آن دختری که فکر می‌کرد اگر خیلی دوست داشته باشد، دوستش خواهند داشت.

اگر خیلی صبر کند، همه چیز درست می‌شود.

اگر خیلی تحمل کند، پاداشی در کار است.

نبود.

هیچ پاداشی در کار نبود.

فقط زمان گذشت.

آدم‌ها رفتند.

موها سفید شد.

و یک روز چشم باز کردم و دیدم بیشتر عمرم پشت سرم افتاده.

عجیب است.

در جوانی از مرگ می‌ترسیدم.

حالا بیشتر از فراموش شدن می‌ترسم.

از اینکه یک روز آخرین کسی که یک خاطره مشترک با من دارد هم برود.

و آن وقت بعضی روزهای زندگی‌ام واقعاً بمیرند.

انگار هر خاطره تا وقتی یک شاهد دیگر دارد زنده است.

بعد که آن شاهد می‌رود، خاطره هم دفن می‌شود.

شاید برای همین است که بعضی شب‌ها خوابم نمی‌برد.

می‌ترسم.

نه از آینده.

از گذشته.

از اینکه همه چیز واقعاً اتفاق افتاده باشد.

و تمام شده باشد.

و هیچ راهی برای برگشتن وجود نداشته باشد.

هیچ راهی.

حتی برای پنج دقیقه.

۱۴۰۵/۰۴/۱۰ ساعت ۱:۳۷ ق.ظ توسط انیس

بعضی شب‌ها آدم نمی‌فهمد دقیقاً از چه چیزی ناراحت است.

فقط می‌داند چیزی درونش درد می‌کند.

مثل جای زخمی قدیمی که سال‌ها پیش خورده‌ای و حالا دیگر حتی یادت نمی‌آید چه کسی زده بود.

یا چرا.

امشب از آن شب‌هاست.

از آن شب‌هایی که خانه ساکت است.

همه خوابیده‌اند.

و ناگهان تمام آدم‌هایی که از دست داده‌ای بیدار می‌شوند.

نه آدم‌هایی که مرده‌اند.

آدم‌هایی که هنوز زنده‌اند.

و این بدتر است.

خیلی بدتر.

چون مرگ تکلیف آدم را روشن می‌کند.

اما آدم‌های زنده می‌توانند سال‌ها در خاطراتت راه بروند.

سال‌ها کنارت باشند و نباشند.

سال‌ها صدایشان را به یاد بیاوری و نتوانی بهشان زنگ بزنی.

سال‌ها دوستشان داشته باشی و دیگر جایی در زندگی هم نداشته باشند.

گاهی فکر می‌کنم بزرگ شدن همین است.

اینکه تعداد آدم‌هایی که دلت برایشان تنگ می‌شود بیشتر و بیشتر می‌شود و تعداد آدم‌هایی که می‌توانی بهشان زنگ بزنی کمتر.

امشب به گذشته فکر می‌کردم.

به خانه‌هایی که دیگر وجود ندارند.

به اتاق‌هایی که خراب شدند.

به آدم‌هایی که پیر شدند.

به حرف‌هایی که هیچ‌وقت زده نشد.

عجیب است.

وقتی جوانی فکر می‌کنی حسرت چیزهای بزرگی را خواهی خورد.

عشق‌های بزرگ.

فرصت‌های بزرگ.

شکست‌های بزرگ.

اما بعد می‌بینی بیشتر حسرت‌هایت برای چیزهای کوچکند.

برای یک عصر معمولی.

برای صدای قاشق در استکان چای.

برای بوی غذایی که از آشپزخانه می‌آمد.

برای آدمی که فکر می‌کردی همیشه خواهد بود.

و نبود.

هیچ‌کس نمی‌گوید یک روز می‌رسد که دلت برای چیزهایی تنگ شود که آن زمان حتی متوجهشان نبودی.

برای روزهایی که ازشان خسته بودی.

برای آدم‌هایی که فکر می‌کردی همیشه وقت داری دوستشان داشته باشی.

وقت نداشتی.

هیچ‌کداممان نداشتیم.

گاهی شب‌ها حس می‌کنم زندگی بیشتر از آنکه مجموعه‌ای از خاطرات باشد، مجموعه‌ای از فقدان‌هاست.

فهرستی بلند از چیزهایی که دیگر نیستند.

خانه‌ای که نیست.

سنی که نیست.

آدمی که نیست.

دلی که نیست.

باورهایی که نیستند.

و آدم هی راه می‌رود میان این خرابه‌ها و وانمود می‌کند هنوز همان آدم سابق است.

نیست.

من آن آدم سابق نیستم.

سال‌هاست که نیستم.

بعضی وقت‌ها عکس‌های قدیمی را نگاه می‌کنم و به آن زن خیره می‌شوم.

به چشمانش.

به امیدش.

به سادگی‌اش.

و دلم می‌خواهد به او بگویم:

عزیزم...

خیلی چیزها را از دست خواهی داد.

خیلی بیشتر از آن چیزی که فکر می‌کنی.

و بدترین بخشش این نیست که از دستشان می‌دهی.

بدترین بخشش این است که به از دست دادنشان عادت می‌کنی.

آن‌قدر عادت می‌کنی که یک روز می‌بینی کنار همه‌ی ویرانی‌ها نشسته‌ای، چای می‌خوری، کتاب می‌خوانی، لبخند هم می‌زنی.

و ناگهان از خودت می‌ترسی.

از اینکه چطور ممکن است آدم این همه داغ را با خودش حمل کند و هنوز زنده باشد.

هنوز نفس بکشد.

هنوز فردا صبح از خواب بیدار شود.

گاهی فکر می‌کنم تنهایی همین است.

نه اینکه کسی کنارت نباشد.

اینکه هیچ‌کس نداند درون تو چند قبر وجود دارد.

و هر کدامشان متعلق به چیزی است که زمانی دوستش داشتی.

۱۴۰۵/۰۴/۱۰ ساعت ۱:۳۵ ق.ظ توسط انیس

بعضی شب‌ها آدم دلش برای هیچ‌کس تنگ نمی‌شود.

دلش برای خودش تنگ می‌شود.

برای خودش در بیست سالگی.

برای خودش در پانزده سالگی.

برای خودش در هشت سالگی.

برای آن دختری که فکر می‌کرد وقتی بزرگ شود، بالاخره یک روز می‌رسد که دیگر غمگین نباشد.

که آدم‌های دوست‌داشتنی دورش جمع شوند.

که کسی حرف‌هایش را بفهمد.

که دیگر نترسد.

که دیگر احساس تنهایی نکند.

گاهی به گذشته فکر می‌کنم و نمی‌دانم برای کدام بخشش باید عزاداری کنم.

برای آدم‌هایی که رفتند؟

برای آدم‌هایی که ماندند؟

برای چیزهایی که اتفاق افتاد؟

یا برای چیزهایی که هیچ‌وقت اتفاق نیفتاد؟

بعضی غصه‌ها تاریخ ندارند.

نه سال شروعشان را می‌دانی، نه روز تمام شدنشان را.

مثل یک رطوبت قدیمی در دیوار.

همیشه همان‌جا هستند.

فقط بعضی روزها بیشتر دیده می‌شوند.

امشب یکی از همان شب‌هاست.

از آن شب‌هایی که آدم به عکس‌های قدیمی نگاه نمی‌کند چون می‌ترسد.

می‌ترسد چشمش به کسی بیفتد که دیگر نیست.

یا به خودش بیفتد.

به خودش با آن صورت جوان‌تر.

با آن امیدهای دست‌نخورده.

با آن نادانی قشنگ.

نمی‌دانم چرا آدم برای نسخه‌های قدیمی خودش هم دلتنگ می‌شود.

برای کسی که دیگر وجود ندارد.

برای زنی که حالا اگر از کنارش رد شوم شاید نشناسمش.

شاید حتی دوستش نداشته باشم.

اما دلم برایش می‌سوزد.

برای همه‌ی چیزهایی که نمی‌دانست.

برای همه‌ی دردهایی که هنوز نرسیده بودند.

برای همه‌ی آدم‌هایی که قرار بود ناامیدش کنند.

گاهی فکر می‌کنم زندگی بیشتر از آنکه از دست دادن آدم‌ها باشد، از دست دادن نسخه‌های مختلف خودمان است.

هر چند سال یک بار کسی درون ما می‌میرد.

بی‌سروصدا.

بدون مراسم.

بدون عزادار.

و ما صبح بیدار می‌شویم، چایمان را می‌خوریم، کارهایمان را انجام می‌دهیم و وانمود می‌کنیم همه چیز مثل قبل است.

در حالی که نیست.

هیچ‌وقت نیست.

امشب دلم برای آدم‌های مرده تنگ نیست.

برای آدم‌های زنده هم نیست.

دلم برای تمام آن آدم‌هایی تنگ شده که زمانی من بودم.

و حالا دیگر هیچ‌کدامشان اینجا نیستند.

فقط من مانده‌ام.

و این حافظه‌ی لعنتی که بعضی شب‌ها مثل یک خانه‌ی قدیمی در را باز می‌کند و می‌گذارد ارواح گذشته، یکی‌یکی برگردند و کنارم بنشینند.

۱۴۰۵/۰۴/۰۹ ساعت ۴:۵۱ ق.ظ توسط انیس

گاهی برای حفظ زندگی مشترک، لازم است سریال‌هایی را ببینی که اگر خودت تنها بودی، نهایتاً هفده دقیقه تحملشان می‌کردی.داستان از یک جای خوب شروع می‌شود.یک شهرک سالمندان.

یک موجود عجیب.

چند پیرمرد و پیرزن که قرار است دنیا را نجات بدهند.

با خودت می‌گویی بد نیست.

قسمت دوم را هم می‌بینی.

قسمت سوم را هم.

قسمت چهارم را که می‌بینی، احساس می‌کنی نویسنده وسط نوشتن رفته نان بگیرد، دفترش افتاده دست برادرزاده‌ی نه ساله‌اش و او ادامه‌اش را نوشته.

یکی می‌گوید:

«اون صدا رو شنیدی؟»

آن یکی می‌گوید:

«نه... ولی یه حس بدی دارم...»

سومی از پشت درخت می‌پرد بیرون.

چهارمی می‌گوید:

«من همه‌چیز رو از اول می‌دونستم.»

پنجمی معلوم می‌شود از اول آدم بد نبوده.

ششمی معلوم می‌شود آدم بد بوده ولی دلش خوب بوده.

هفتمی اصلاً معلوم نمی‌شود چرا آنجاست.

من دیگر نتوانستم.

گفتم:

«ببین... این را یک بچه‌ی کلاس چهارم نوشته.»

شوهرم انگار به مقدساتش توهین کرده باشم، اخم کرد.

گفت:«نه. تو حواست نیست.»

گفتم:«عزیز من، الان اگر همین فیلمنامه را بدهند به خواهرزاده‌ام، می‌گوید شخصیت منفی‌اش ضعیف است.»

اخمش بیشتر شد.

دیگر فهمیدم وقت عقب‌نشینی است.

گفتم:«نه... نه... راست می‌گویی... اتفاقاً خیلی هم قشنگ است.»

پنج دقیقه بعد، یکی از شخصیت‌ها مرد.

ده دقیقه بعد زنده شد.

پنج دقیقه بعد معلوم شد نمرده بوده.

بعد معلوم شد کاش مرده بود.

من هم هیجان‌زده گفتم:

«وااااای! چه پیچش داستانی‌ای!»

در حالی که حتی گلدان کنار تلویزیون هم می‌دانست قرار است چه اتفاقی بیفتد.

شوهرم کم‌کم راضی شد.

من هم به بازی ادامه دادم.

«عجب دیالوگی!»

«این صحنه شاهکار بود!»

«اصلاً فکرش را نمی‌کردم!»

در همان لحظه داشتم فکر می‌کردم اگر نویسنده‌ی سریال همین حالا بیاید زنگ خانه‌مان را بزند، احتمالاً بهش می‌گویم: «پسرم، مشق‌های فردایت را نوشتی؟»

آخر سریال تمام شد.

شوهرم با رضایت گفت:

«خوب بود.»

گفتم:

«آره... خیلی خوب بود.»

و همان لحظه فهمیدم راز دوام بعضی ازدواج‌ها عشق نیست.

استعداد بازیگری است.

اسکار را نباید به بازیگرهایی بدهند که جلوی دوربین گریه می‌کنند.

اسکار را باید بدهند به زن‌هایی که دو ساعت یک سریال متوسط را با چشم‌های گرد شده نگاه می‌کنند و آخرش با لبخند می‌گویند:

«کاش فصل دومش هم زود بیاد.»

در حالی که ته دلشان فقط یک دعا دارند:

«خدایا... فصل دومش را با هدفون ببیند.»

۱۴۰۵/۰۴/۰۹ ساعت ۳:۴۳ ق.ظ توسط انیس

امروز رفتم ادکلن بخرم.فروشنده بعد از چند دقیقه نگاه کردن به من، شیشه‌ای را برداشت و گفت:«این خیلی به شخصیت شما می‌آید.»

همیشه برایم سؤال بوده این آدم‌ها شخصیت را از کجا تشخیص می‌دهند.من خودم بعد از چهل و چند سال زندگی هنوز بعضی روزها نمی‌دانم شخصیتم چیست.

بعضی روزها زنی عاقل و منطقی‌ام.

بعضی روزها سر اینکه چرا کسی درِ کابینت را باز گذاشته تا مرز جنون پیش می‌روم.بعضی شب‌ها به مرگ فکر می‌کنم.

بعضی شب‌ها به این فکر می‌کنم که آیا می‌شود فقط با سیب‌زمینی سرخ‌کرده زندگی کرد یا نه.

شخصیت کدام است؟ فروشنده اما با اعتمادبه‌نفس خاصی حرف می‌زد؛ اعتمادبه‌نفسی که معمولاً یا از جوانی می‌آید یا از پورسانت.ادکلن را بو کردم.بوی خوبی می‌داد.

از آن بوهایی که آدم را یاد نسخه‌ای از خودش می‌اندازد که هرگز وجود نداشته است.نسخه‌ای که همیشه مرتب است، موهایش خوب است، حرف اشتباه نمی‌زند، قبض‌ها را به‌موقع پرداخت می‌کند و موقع عصبانیت به قتل اعضای خانواده فکر نمی‌کند.گفتم برش می‌دارم.

رسید را که دیدم، برای چند ثانیه به این فکر کردم که شاید بوی شخصیت من ارزان‌تر هم پیدا می‌شد.آمدم خانه.

هنوز کیفم را زمین نگذاشته بودم که شوهرم قیمتش را پرسید.

اشتباه کردم و گفتم.بعضی اشتباه‌ها تاریخ‌سازند.

نگاهش طوری شد که انگار به جای ادکلن، یک قطعه از نیروگاه اتمی خریده‌ام.شروع کرد به غر زدن.

این‌که با این پول چه کارها می‌شد کرد.این‌که یک شیشه مایع خوشبو چطور ممکن است این‌قدر قیمت داشته باشد.

این‌که بشر به کجا رسیده.این‌که اقتصاد کشور.این‌که اقتصاد جهان.این‌که اقتصاد منظومه شمسی.

من هم طبق معمول وانمود کردم گوش می‌دهم.

بعد گفتم:«بویش را حس کن.»شیشه را برداشتم.

خواستم یک پاف در هوا بزنم.

اما دستم لغزید.ادکلن مستقیم رفت توی چشمش.

همین.تمام شد.

سکوت.

غرغر قطع شد.

اقتصاد کشور قطع شد.

اقتصاد جهان قطع شد.

نظریه‌های مالی قطع شد.

فقط مردی مانده بود که وسط پذیرایی ایستاده بود و چشمش می‌سوخت.

بعد با خودم فکر کردم شاید بسیاری از اختلافات زناشویی در طول تاریخ راه‌حل‌های بسیار ساده‌تری داشته‌اند که دانشمندان از آن غافل مانده‌اند.

البته بعدش عذاب وجدان گرفتم.

کمی.

خیلی کم.

در حدی که نگران کور شدنش نشوم.

بعد نشستم و به این فکر کردم که زندگی مشترک چقدر عجیب است.

در جوانی خیال می‌کنی عشق یعنی دو نفر ساعت‌ها در چشم هم نگاه کنند.

بعد از بیست و چند سال می‌فهمی عشق گاهی یعنی مردی که پنج دقیقه پیش بابت قیمت ادکلن غر می‌زد، حالا چشمش را شسته و از آشپزخانه داد می‌زند:

«شام چی داریم؟»

و زنی که به‌طور اتفاقی ادکلن را توی چشم او خالی کرده، از پشت در جواب می‌دهد:

«نمی‌دانم.»

و هر دو می‌دانند فردا صبح باز کنار هم بیدار خواهند شد.

عشق شاید آن چیزی نیست که در فیلم‌ها می‌گویند.

شاید بیشتر شبیه این است که آدم سال‌ها کنار یک نفر زندگی کند، هزار بار اعصابش را خرد کند، هزار بار اعصابش خرد شود، و با این حال هنوز بداند اگر یک روز صدایش را نشنود، چیزی در جهان سر جایش نیست.

برچسب ها :

تنها در پذیرایی

۱۴۰۵/۰۴/۰۹ ساعت ۳:۳۱ ق.ظ توسط انیس

ساعت‌های آخر شب آدم را لو می‌دهند.

روز می‌شود نقش بازی کرد. می‌شود جواب تلفن داد، خرید کرد، کار انجام داد، خندید، بحث کرد، حتی ناراحت شد. روز پر از صداست. آن‌قدر پر از صدا که آدم گاهی خودش را هم نمی‌شنود.

اما شب فرق می‌کند.

شب که می‌شود و خانه آرام می‌گیرد، کم‌کم صدای آن کسی را می‌شنوی که تمام روز ساکت بوده است.

فکر می‌کنم بیشتر آدم‌ها از تنهایی نمی‌ترسند. از روبه‌رو شدن با خودشان می‌ترسند.

برای همین مدام چیزی روشن است؛ تلویزیون، تلفن، موسیقی، حرف، جمع، مهمانی، خبر، شبکه‌های اجتماعی. انگار بشر هزار راه اختراع کرده تا مجبور نشود چند دقیقه با خودش در یک اتاق بنشیند.

گاهی فکر می‌کنم بخش زیادی از رنج ما از اتفاقاتی که برایمان افتاده نیست. از داستان‌هایی است که بعداً درباره‌ی آن اتفاقات ساخته‌ایم.یکی ما را دوست نداشته و سال‌ها بعد هنوز داریم آن را در ذهنمان زندگی می‌کنیم.یکی به ما دروغ گفته و ما هزار بار دیگر آن لحظه را بازسازی کرده‌ایم.چیزی را از دست داده‌ایم و هر روز برایش مراسم یادبود گرفته‌ایم.

خاطره‌ها عجیب‌اند. بعضی‌هایشان سال‌ها پیش مرده‌اند اما ما هنوز به آن‌ها غذا می‌دهیم.شاید به همین دلیل است که بعضی آدم‌ها هیچ‌وقت پیر نمی‌شوند و بعضی‌ها در سی‌سالگی پیرند.

سن، تعداد سال‌هایی نیست که زندگی کرده‌ایم. تعداد اتاق‌هایی است که در ذهنمان هنوز قفل مانده‌اند.

هر اتاق بسته‌ای بخشی از جان آدم را نگه می‌دارد.شاید آرامش آن چیزی نباشد که همیشه فکر می‌کردیم.

شاید آرامش خوشبختی نباشد.

شاید آرامش فقط این باشد که یک روز بتوانی به گذشته نگاه کنی و دیگر دلت نخواهد چیزی را تغییر بدهی.

نه چون همه‌چیز خوب بوده.

نه چون کسی آزارت نداده.فقط چون بالاخره پذیرفته‌ای زندگی قرار نبوده عادلانه باشد.

قرار نبوده همه بمانند.

قرار نبوده همه بفهمند.

قرار نبوده همه دوستت داشته باشند.

بعضی شب‌ها فکر می‌کنم بلوغ واقعی از روزی شروع می‌شود که آدم دست از شکایت کردن از زندگی برمی‌دارد و شروع می‌کند به تماشای آن.

مثل کسی که کنار رودخانه‌ای نشسته باشد.

آب می‌رود.

خاطره‌ها می‌روند.

آدم‌ها می‌روند.

خود ما هم می‌رویم.تمام خرد جهان در همین جمله‌ی ساده باشد:هیچ‌چیز برای ماندن نیامده است.

۱۴۰۵/۰۴/۰۹ ساعت ۳:۸ ق.ظ توسط انیس

یک قسمت از سریالی کره‌ای دیدم در مورد نوشتن و قلان. برای روز خوب است. شب حال نمی‌دهد. شب هیچ حال نمی‌دهد جز خواب. یا کتاب.

۱۴۰۵/۰۴/۰۹ ساعت ۳:۶ ق.ظ توسط انیس

کارم را برای خواهرم فرستادم. برای خواهرانم. یکی‌شان خیلی ناز می‌کرد برای خواندن. دیگری زود 40 صفحه را خواند. و ان دیگری حتی سین نکرد. مهم نیست. کسی را ندارم که بخواهم بدهم کارم را بخواند. به یکی از دوستان پیشنهاد دادم گفت چشم‌درد دارد.
شاید راست بگوید و در کل مهم هم نیست.

القصه که خواهری که خوانده بود خیلی دوست داشت و گفت بدون ویرایش بفرست برود. خیلی خوب است. فقط می‌گفت فلان شخصیت فلان خواهر ما است که نبود اصلا. فکر خودش است. متوجه شده‌ام با اینکه زن مستعد و خوبی است اما یک جورهایی خنگ هم هست.

دلیلی برایش ندارم جز این‌که بگویم کمی رقاص است. کم که نه. بسیار هم. با هم خوبیم. با هم رفتیم سفر کلی هم کمک حالم بود. فقط مثلا به یکی از برادران دیوث زنگ زده گفتهر جا رفتی زیارت برایم دعا کن. بعد طرف زنگ زده 50 دقیقه در مورد این برایش گفته که مورد هجوم نیروهای ماورائی است. خواهره را می‌گوید. یعنی این‌که حسادت چنان در دوروبرش فراروان است که باعث می‌شود هر شب کابوس ببیند و سردرد بگیرد. گریه‌اش هم می‌گیرد.

خب خواهر جان افسرده‌ای. برو مشاوره یا روانپزشک. نمی‌روی خب انتخاب خودت است اما حسادت، سحر؟ جادو؟جن؟ شبح؟
می‌گفت برادره گفت معذرت می‌خواهم معذرت می‌خواهم بعضی از اجنه "کرم‌" دارند. اگر خودت بروی سراغشان می‌آیند توی زندگی‌ات" می‌رینند" می‌رینندش از خودم است و این‌که شاید یک وقتی بروی یک جای غیر پاک و موجودات ماورئی بکشی با خودت به این طرف.

بعد خواهره یاد یک زمانی افتاده که در خانه‌ی پدرم زن جنی دیده.

کلا متاسفانه خانواده‌ی روانی‌ای دارم.

اما مهم نیست. خیلی‌ها این‌جوری‌اند. حرصم درمی‌آید. لجم می‌گیرد. لجم برای این است چون این برادره خودش چند سال پیش به من و دیگران تهمت زده بود که ما برایش سحر و جادو درست کرده‌ایم و برای همین شب اسکلت می‌بیند.

ای ...چه بگویم.

۱۴۰۵/۰۴/۰۹ ساعت ۲:۵۷ ق.ظ توسط انیس

پسر رفت. هنوز نرسیده. احتمالا پنج یا شش صبح می‌رسد. بهش پیام دادم. جواب‌های پسرانه داد. این‌که احساس می‌کند در سرزمین ... است. نام یک سری آدم که نمی‌شود گفت. اینکه اتوبوس دو بار ایستاده. دوست دارم به او خوش بگذرد. من امروز دلم گرفته بود. بعد از چندین ماه می‌خواستم گریه کنم اما اشکم نیامد. شاید تفسیر نجومی هم داشته باشد. نمی‌دانم.
امروز خانم پیری به من زنگ زد. از فامیل‌ها. چیز عجیب این بود که زنگ زده بود که بگوید انیس! امروز یک آبروریزی تمام عیار برایم اتفاق افتاد. فکر می‌کردم حالا چه می‌خواهد بگوید. گفتم بگو. گفت نه می‌ترسم به خواهرهایت بگویی!! عجب.
خلاصه اصراری نکردم. آخرشخودش گفت بالای سر شوهر پیرش باد شکم خالی کرده. پیرمرد از خواب پریده رفته دستشویی. چیزی هم نگفته. به رویش نیاورده. خب خیلی عجیب است. از چه زمان من با تو این‌قدر راحت شده‌ام خانم جان؟

تعجب کردم. حالم به هم خورد و از طرفی دلم هم سوخت. گفتم عیب ندارد پیش می‌آید دیگر. او هم ناراحت بود. می‌گفت ناراحتی‌ام از این است که عمدا این کار را کردم اما فکر نمی‌کردم صدایی داشته باشد!
می‌گفت اگر جوان بودم سکته می‌کردم یا می‌مردم. اما حالا خجالت کشیدم اما حق شوهرم بود بس که می‌خوابد.

طرف خوابیده چرا باید با صدای گوزت تنش را بلرزانی؟

خدا عاقبت ما را به خیر کند.

۱۴۰۵/۰۴/۰۸ ساعت ۴:۵ ق.ظ توسط انیس

صدای بلندی شنیدم....خیلی بلند. مثل صداهای جنگ

.. فردا هم که پسره دارد می‌رود تهران.

نگرانم. دلشوره دارم.

۱۴۰۵/۰۴/۰۷ ساعت ۳:۳۶ ق.ظ توسط انیس

خیلی وقت اسن حنا نگذاشتم. حنا را توی فریزر گذاشتم بار آخر. فردا درش بیاورم. سفیدها نارنجی شده که به تخمم.

۱۴۰۵/۰۴/۰۷ ساعت ۳:۳۴ ق.ظ توسط انیس

پسر می‌خواهد برود تهران. به من هم از تهران زنگ زدند گفتند بیا. فکر می‌کنند خانه‌ی من کجاست که برای یک بررسی اثر یا یک مشورت کوچک بلند شوم بروم تهران. کجا بمانم؟ با چه بروم؟ خلاصه گفتم نمی‌توانم. زنگ زدند و قرار بود آقاهه با من حرف بزند دخترش حرف زد. گفت باید کار را از نو شروع کنم. می‌گوید آن‌طور که قبلی ساده و روان نیست این یکی نیست. خب منشاء فرق می‌کند. آن‌کس که خلقش کرده فرق می‌کند هر اثری خالق خاص خودش را دارد. بگذریم.

داشتیم برمی‌گشتیم از خرید لباس و کفش برای پسر که به مادرم زنگ زدم. هشت روز بود که از خانه بیرون نزده بودم و احساس نیاز نمی‌کردم به بیرون رفتن. به مادرم گفتم زک قرار است برود تهران و من راضی نیستم. بعدش دز توی تخت گفت چرا به مادرت گفتی و چرا گفتی راضی نیستی. حوصله‌ی شستنش را نداشتم اما بهش رو ندادم. خودش هزار و یک دوز و کلک دارد با خانواده‌اش کلی دروغ می‌گوید به‌اشان در مورد ما.
مثلا دهم و نهم که رفته بود گفته بود من و دختر مریضیم. در صورتی که دختر نخواسته بود برود و من ماندم پیشش همین. خودم هم البته بی‌حوصله بودم. تحمل آن همه شلوغی را نداشتم.

گفتم می‌خواهی به من حرف زدن یاد بدهی؟ بچه‌ام؟ نادونم؟ نفهمم؟
بهش برخورد که به جهنم. کلا خیلی رودار شده. البته تب هم داشت هنوز دهانش بوی مریضی می‌دهد و هی می‌خواهد خودش را به من بچسباند. من مریض شوم که واویلا.
نشسته بودم بیرون سیگار می‌کشیدم که سگ نسبتا مسن‌ ما گربه‌ای را در باغچه‌ی همسایه دید یکهو طرفش خیز برداشت.
عجیب بود.

زاک برود غذا دادن به سگها دردسر می‌شود برایم. البته قرار است سه شب نباشد فقط.
القصه که خب مادرم و می‌ترسم برود تهران و تهران را خدای‌ناکرده بزنند.

آن روز یکی از کسانی که می‌شناسم به من زنگ زد. هر وقت زنگ می‌زند کاری دارد. حدسم درست بود. می‌خواست برایش تاروت بگیرم. انگار جادوگر پیر دورانم. می‌گوید روی کسی کراش دارد یا کسی رویش کراش دارد که چه غلطها.

سنی هم ازش گذشته ولی کلا در فاز رحمت الهی و انرژی مثبت و نامه نوشتن برای فرشته‌ی عشق است. بگذار راحت باشد. ساعت یازده و نیم شب بود. من مشغول سرخ کردن کتلت بودم. گفتم کار دارم ببخشید.

ازش بدم نمی‌آید ها. اما دوستش هم ندارم. دوستم نیست. شاید یک روزی دلم بخواهد برای وقت گذرانی بروم توی کلاس‌های الکی‌اش پول دور بریزم. همین.

۱۴۰۵/۰۴/۰۵ ساعت ۳:۲۴ ق.ظ توسط انیس

در با اینکه تب داشت و مریض بود با زک رفتند خانه‌ی پدرش برای نهم و دهم. من و اَش موندیم. دختر مادری خوب بود. دلمه درست کردیم. برایش بخش‌هایی از کار جدیدم را نشان دادم. دز پیام می‌داد همه‌جا بدون تو یتیم هستم و همه‌جا تنهایم...مادرم از مکه برایم یک قوری کوچک آورده. طلایی رنگ.
من سریالی ت.رکی دیدم. به نامِ ب.ابا.
البته در فیلیمو. عاشق هنرپیشه‌ی نقش اولش هستم. در سریال ش.خصیت هم بودش. خوشم می‌آید ازش.
حالا قرص‌ها را خورده‌ام و منتظر خوابم. به دز

گفتم پایین بخوابد که مریض نشوم من هم.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها