ساعت یک صبح است.
نمیدانم چرا بیدارم.
چای هم نمیخواهم.
سیگار هم مزه نمیدهد.
کتاب هم نمیچسبد.
فقط بیدارم.
گاهی فکر میکنم آدم هر چه پیرتر میشود، بیشتر شبیه خانهای میشود که سالها کسی درست تعمیرش نکرده.
از بیرون هنوز سرپاست.
مهمان که بیاید مینشیند.
چای میخورد.
میخندد.
حرف میزند.
اما صاحبخانه میداند یک جاهایی از دیوار نم کشیده.
یک جاهایی ترک خورده.
یک جاهایی اگر دست بزنی، گچ میریزد.
امشب دلم گرفته.
نه از آن دلگرفتگیهایی که دلیل مشخص دارند.
نه.
اگر کسی بپرسد چی شده، احتمالاً میگویم هیچ.
چون واقعاً نمیدانم از کجا شروع کنم.
از کدام آدم؟
از کدام سال؟
از کدام فقدان؟
آدم وقتی جوان است خیال میکند غمها یکییکی میآیند.
بعد میفهمد روی هم جمع میشوند.
تهنشین میشوند.
مثل لایههای گردوغبار روی یک وسیله قدیمی.
و یک شب، بیهوا، نور از زاویه خاصی میافتد و همهشان را میبینی.
همه را با هم.
دلم برای آدم خاصی تنگ نشده.
برای یک دوره از زندگی تنگ شده.
برای زمانی که هنوز نمیدانستم بعضی چیزها فقط یک بار اتفاق میافتند.
بعضی آدمها فقط یک بار از زندگی آدم رد میشوند.
بعضی خانهها فقط یک بار خانهاند.
بعضی جمعها فقط یک بار جمع میشوند.
بعد همه چیز از هم باز میشود.
مثل دکمههای یک لباس که یکییکی کنده شوند.
بیصدا.
بیاهمیت.
اما آخرش میبینی چیزی از آن شکل اولیه نمانده.
گاهی عکسهای قدیمی را نگاه میکنم.
نه زیاد.
تحملش را ندارم.
بیشتر از مردهها، زندهها ناراحتم میکنند.
اینکه هنوز هستند.
یک جایی نفس میکشند.
غذا میخورند.
میخندند.
اما دیگر هیچ نسبتی با زندگی من ندارند.
انگار زمانی یک کشور مشترک داشتیم.
بعد مرزها را کشیدند.
و هر کدام در سمت خودمان ماندیم.
بعضی شبها دلم برای خودم هم میسوزد.
برای آن دختری که فکر میکرد اگر خیلی دوست داشته باشد، دوستش خواهند داشت.
اگر خیلی صبر کند، همه چیز درست میشود.
اگر خیلی تحمل کند، پاداشی در کار است.
نبود.
هیچ پاداشی در کار نبود.
فقط زمان گذشت.
آدمها رفتند.
موها سفید شد.
و یک روز چشم باز کردم و دیدم بیشتر عمرم پشت سرم افتاده.
عجیب است.
در جوانی از مرگ میترسیدم.
حالا بیشتر از فراموش شدن میترسم.
از اینکه یک روز آخرین کسی که یک خاطره مشترک با من دارد هم برود.
و آن وقت بعضی روزهای زندگیام واقعاً بمیرند.
انگار هر خاطره تا وقتی یک شاهد دیگر دارد زنده است.
بعد که آن شاهد میرود، خاطره هم دفن میشود.
شاید برای همین است که بعضی شبها خوابم نمیبرد.
میترسم.
نه از آینده.
از گذشته.
از اینکه همه چیز واقعاً اتفاق افتاده باشد.
و تمام شده باشد.
و هیچ راهی برای برگشتن وجود نداشته باشد.
هیچ راهی.
حتی برای پنج دقیقه.