۱۴۰۵/۰۴/۰۹ ساعت ۳:۴۳ ق.ظ توسط انیس

امروز رفتم ادکلن بخرم.فروشنده بعد از چند دقیقه نگاه کردن به من، شیشه‌ای را برداشت و گفت:«این خیلی به شخصیت شما می‌آید.»

همیشه برایم سؤال بوده این آدم‌ها شخصیت را از کجا تشخیص می‌دهند.من خودم بعد از چهل و چند سال زندگی هنوز بعضی روزها نمی‌دانم شخصیتم چیست.

بعضی روزها زنی عاقل و منطقی‌ام.

بعضی روزها سر اینکه چرا کسی درِ کابینت را باز گذاشته تا مرز جنون پیش می‌روم.بعضی شب‌ها به مرگ فکر می‌کنم.

بعضی شب‌ها به این فکر می‌کنم که آیا می‌شود فقط با سیب‌زمینی سرخ‌کرده زندگی کرد یا نه.

شخصیت کدام است؟ فروشنده اما با اعتمادبه‌نفس خاصی حرف می‌زد؛ اعتمادبه‌نفسی که معمولاً یا از جوانی می‌آید یا از پورسانت.ادکلن را بو کردم.بوی خوبی می‌داد.

از آن بوهایی که آدم را یاد نسخه‌ای از خودش می‌اندازد که هرگز وجود نداشته است.نسخه‌ای که همیشه مرتب است، موهایش خوب است، حرف اشتباه نمی‌زند، قبض‌ها را به‌موقع پرداخت می‌کند و موقع عصبانیت به قتل اعضای خانواده فکر نمی‌کند.گفتم برش می‌دارم.

رسید را که دیدم، برای چند ثانیه به این فکر کردم که شاید بوی شخصیت من ارزان‌تر هم پیدا می‌شد.آمدم خانه.

هنوز کیفم را زمین نگذاشته بودم که شوهرم قیمتش را پرسید.

اشتباه کردم و گفتم.بعضی اشتباه‌ها تاریخ‌سازند.

نگاهش طوری شد که انگار به جای ادکلن، یک قطعه از نیروگاه اتمی خریده‌ام.شروع کرد به غر زدن.

این‌که با این پول چه کارها می‌شد کرد.این‌که یک شیشه مایع خوشبو چطور ممکن است این‌قدر قیمت داشته باشد.

این‌که بشر به کجا رسیده.این‌که اقتصاد کشور.این‌که اقتصاد جهان.این‌که اقتصاد منظومه شمسی.

من هم طبق معمول وانمود کردم گوش می‌دهم.

بعد گفتم:«بویش را حس کن.»شیشه را برداشتم.

خواستم یک پاف در هوا بزنم.

اما دستم لغزید.ادکلن مستقیم رفت توی چشمش.

همین.تمام شد.

سکوت.

غرغر قطع شد.

اقتصاد کشور قطع شد.

اقتصاد جهان قطع شد.

نظریه‌های مالی قطع شد.

فقط مردی مانده بود که وسط پذیرایی ایستاده بود و چشمش می‌سوخت.

بعد با خودم فکر کردم شاید بسیاری از اختلافات زناشویی در طول تاریخ راه‌حل‌های بسیار ساده‌تری داشته‌اند که دانشمندان از آن غافل مانده‌اند.

البته بعدش عذاب وجدان گرفتم.

کمی.

خیلی کم.

در حدی که نگران کور شدنش نشوم.

بعد نشستم و به این فکر کردم که زندگی مشترک چقدر عجیب است.

در جوانی خیال می‌کنی عشق یعنی دو نفر ساعت‌ها در چشم هم نگاه کنند.

بعد از بیست و چند سال می‌فهمی عشق گاهی یعنی مردی که پنج دقیقه پیش بابت قیمت ادکلن غر می‌زد، حالا چشمش را شسته و از آشپزخانه داد می‌زند:

«شام چی داریم؟»

و زنی که به‌طور اتفاقی ادکلن را توی چشم او خالی کرده، از پشت در جواب می‌دهد:

«نمی‌دانم.»

و هر دو می‌دانند فردا صبح باز کنار هم بیدار خواهند شد.

عشق شاید آن چیزی نیست که در فیلم‌ها می‌گویند.

شاید بیشتر شبیه این است که آدم سال‌ها کنار یک نفر زندگی کند، هزار بار اعصابش را خرد کند، هزار بار اعصابش خرد شود، و با این حال هنوز بداند اگر یک روز صدایش را نشنود، چیزی در جهان سر جایش نیست.

برچسب ها :

تنها در پذیرایی

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها