برگشتم به تختم. به اتاق خنکم. رفته بودم خانهی روستایی همهی میوههایش را دزدیده بودند.
همه را. حتی یک دانه برایمان نگه نداشته بودند.
زبانم آفتاب زده بود. ..همچنان زده. چنننند روز.
باید بیشتر بنویسم چون چیزهای زیادی هست که در موردشان بنویسم.
برگشتم به تختم. به اتاق خنکم. رفته بودم خانهی روستایی همهی میوههایش را دزدیده بودند.
همه را. حتی یک دانه برایمان نگه نداشته بودند.
زبانم آفتاب زده بود. ..همچنان زده. چنننند روز.
باید بیشتر بنویسم چون چیزهای زیادی هست که در موردشان بنویسم.
داشتم کار میکردم. قصهی زنی بود و بچهای. زنی که بچه را سقط میکند. با خودم فکر کردم که چقدر دیوانه بودم. چقدر دیوانه بودم آن موقعها. چقدر عمیق دیوانه. خانوادهام پاک عقلم را از من ربوده بودند.
با سری خیس خورده زیر حنا نشستهام روی تخت. یکی از کارهایم را تمام کردهام. اما از کار قبلی که در دوران جنگ کارش کرده بودم 20 صفحه را کار نکرده بودم! این را دز گفت. داده بودم کار را بخواند که گفت 20 صفحه کار نکردهای. عجیب است. این روزها چشمانم خیلی چیزها را نمیبیند یا از روی خیلی چیزها میپرد.
شاید امشب اتاقم را جارو کنم.
دلم میخواهد ...یادم رفت چه دلم میخواهد.
خوابم میآید. دز این روزها خیلی گه مرغی شده. البته نمیدونم گه مرغی درباره اش درسته یا نه اما گهاش که حتما درسته. همینها.
حمام رفتهام. زیر حوله مانتویی. یا درش. خوابم میآید. کش آمدهام...کش.
دلم دوست میخواهد. خیلی وقت است که کسی به من نگفته میفهممت. درکت میکنم. میدانم چه میگویی.
بعضی وقتها در طول روز دخترم را پنج دقیقه هم نمیبینم. پسرم بیست دقیقه هم نمیبینم.
شوهرم آدم لوسی است. بیاعتماد به نفس و ناراضی.
من را با خودش برد یک شهر دیگر. با کلی اما و اگر تی وی خرید. آوردش خانه و بعد قهر عین بچهها که این چیزی نبود که میخواستم.
مادرم همیشه افسرده است. خواهرهایم همیشه سرشلوغ و افسرده.
خودم؟ من افسرده هم نیستم. من تنهایم. خیلی تنها.
سریال ک.لا.غ را دیدیم. من و دز . برای فیل. یمو نوشت خوشش نیامده.
من که بدم نیامد.
ترا.م..پ گفته امشب بدجور خواهد زد.
امروز میخواستیم بریم روستا که جنگ شد. عصر رفتیم یه شهر دیگه. دوتا وام گرفتیم و تلویزیون خریدیم.
شام خوردیم. من ماهی؛ دز کباب.
خوب بود.
بعد برگشتنی دز میگفت از تلویزیونه خوشش نمیاد.
ناز میکرد
میگفت هر وقت بگم چیزی بده تو باید بگی خوبه نه که بگی آره بده.
خب نشستهام روی تخت. دارم کار میکنم. مادرم گفت نمیآیید؟ مطمئنم که دز نمیرود. من هم حوصلهی اصرار ندارم چون علاقهای هم به رفتن ندارم. نشسته ام روبروی این صفحه و نوشنتم نمی آید. حرفی ندارم. فقط خسته ام از جنگ و حرف جنگ و گرانی و تنهایی.
فکر میکنم به سادهترین ورژن خودم رسیدهام. موسیقی دوست ندارم. یعنی نه که نشنوم اما آنقدر کم که انگار نیست. نمیشنوم انگار. در اینستا کم میگردم. یوتیوب همینطور. چیزهای خندهدار قبلی دیگر خندهدار نیستند. چیزهای غیرخندهدار قبلی خندهدارند. دقتم کمتر شده اما عوضش بیخیالترم. حوصلهام کم اما سردیام زیاد...قرص میخورم. تقویتی، خواب. اعصاب.
حرف کسی را زیاد جدی نمیگیرم. چیزهایی درونم مرده و از بقایایشان زیر خاک چیزهای تازهای روییده.
جدییتّم کمتر و گشادیام بیشتر.
زنده باد انیس.
ماندن.
نه ماندنِ باشکوه.
نه ماندنِ قهرمانانه.
فقط ماندن.
مثل دیواری که هنوز سرپاست، هرچند ترک برداشته.
مثل زنی که هنوز زندگی میکند، هرچند بخشی از او سالها پیش جا مانده است.
,زن همسایه در باغچه بود. من سیگار می کشیدم و خواهرم چیزهای انگیزی اش را می شنید
من رفتم دستشویی
برگشتم دیدم خواهرم برای زن همسایه حلوا مسقطی ای که خودش درست کرده برده
زن بعد ظرف را با خیارهای چم.بر باغچه اش برگرداند
زن سرد بود به نظرم
خواهرم گفت نه، ما زیادی گرمیم.
برادرم و زنش پریشب اینجا بودند. خواهرم هم همراهشون بود. تلویزیون افتاد و شکست. به مادرم گفتم گفت این از فیلمهاییه که میبینید. گفتم فیلم ایرانی بود. گفت آها.
کتاب خریدم..به خرافات رسیدم...
یاد قدیم افتادم یاد خرداد ۱۲ سال پیش...برای ذهن من البته قدیم نیست خیلی
دوتا فیلم دیدم یه ایتالیایی و یه استرالیایی...
هر دوش ای بدک نبودن
یه غذای جدید درست کردم که خوب شد.
میخوام بقیه کتابم رو بخونم و اگه بشه بخوابم.
اش و دز هنوز قهرن.
حتا یادم نمیآید حنای خیسخورده را کجا خانه گذاشتم.
فردا میزنمش احتمالا. به دز بگویم برایم سدر هم بخرد.
دارم کتاب میخونم. سردرد هم دارم. فکر کنم قرص بخورم بهتر باشه. آها، راستی عکسهای اوایل عقدمون رو با هوش مصنوعی با کیفیت میکنم میزنم پروفایل.
یه دوستی دارم چ.پ.ه میاد میگه چه قشنگ.
یه لاک صورتیقرمز خریدم.
دوتا رژ 💄 با رنگهای ک.ی.ر.ی
سردرد دارم.
بچههام بدعقن خیلی. حالا سر فرصت و حوصله تعریف میکنم چرا.
دارم یک کار قدیمی را بازنویسی میکنم. قدیمی که میگویم مثلا چهار پنج سال پیش. آنموقع چه فکری میکردیم با خودمان؟! فکر رفتن اینها را داشتیم؟ ماندنشان؟ یادم نمیآید.
بههرحال ظهر در اینستاگرام چیزی دیدم که کمی متاثرم کرد. در مورد ایران بود. دختربچهها و اتفاقاتی که افتاد.
سرم درد میکرد ویدیوهایی تو یوتیوب در مورد بچه یک سوم پسر دیانا دیدم. شاهزاده انگلستان. بانمک بود.
اما انگار پشتش قصه داره
در زندگی بعدی دلم میخواد جزو به خاندان سلطنتی باشم.
به امید خدا.
پدر مادرم و برادرم آمدند و رفتند. دیشب تب داشتم.
عصر گرما رفتیم ظرفهای رویی دیدیم.
دوتا قابلمه خریدم.
پنکه روشن کردهام.
این روزها دارم کتاب ش.وه.ر آه.و خانم میخوانم.
تکراری است خواندهامش از قبل.
همینها.
دختر ساعت ۶ امتحان ریاضی دارد. نه میشود رفت خانهی پدری که علاقهای هم ندارم به رفتن و نه میشود رفت روستا.
دز باید باشد به او کمک کند.