۱۴۰۵/۰۳/۲۰ ساعت ۶:۶ ب.ظ توسط انیس

خب نشسته‌ام روی تخت. دارم کار می‌کنم. مادرم گفت نمی‌آیید؟ مطمئنم که دز نمی‌رود. من هم حوصله‌ی اصرار ندارم چون علاقه‌ای هم به رفتن ندارم. نشسته ام روبروی این صفحه و نوشنتم نمی آید. حرفی ندارم. فقط خسته ام از جنگ و حرف جنگ و گرانی و تنهایی.

۱۴۰۵/۰۳/۲۰ ساعت ۱:۶ ق.ظ توسط انیس

فکر می‌کنم به ساده‌ترین ورژن خودم رسیده‌ام. موسیقی دوست ندارم. یعنی نه که نشنوم اما آنقدر کم که انگار نیست. نمی‌شنوم انگار. در اینستا کم می‌گردم. یوتیوب همین‌طور. چیزهای خنده‌دار قبلی دیگر خنده‌دار نیستند. چیزهای غیرخنده‌دار قبلی خنده‌دارند. دقتم کمتر شده اما عوضش بی‌خیالترم. حوصله‌ام کم اما سردی‌ام زیاد...قرص می‌خورم. تقویتی، خواب. اعصاب.

حرف کسی را زیاد جدی نمی‌گیرم. چیزهایی درونم مرده و از بقایایشان زیر خاک چیزهای تازه‌ای روییده.

جدی‌یتّم کمتر و گشادی‌ام بیشتر.

زنده باد انیس.

۱۴۰۵/۰۳/۱۹ ساعت ۱۱:۲۶ ب.ظ توسط انیس

بیرون نشسته ام. سیگار کشیده ام.

کسی برای مادرم قرص فشار نمی،خرد.

۱۴۰۵/۰۳/۱۹ ساعت ۲:۵۷ ق.ظ توسط انیس

چشم‌هایش از لبخندش شادتر نیستند. انگار کسی برای عکس لبخند زده، اما ذهنش جای دیگری بوده است...

۱۴۰۵/۰۳/۱۹ ساعت ۲:۴۶ ق.ظ توسط انیس

خواهرم می گوید مادر زن برادرم گفته خواهرم زیباست. کاش بچه اش )بچه ی زن برادرم(بعدا به او برود.

۱۴۰۵/۰۳/۱۸ ساعت ۲:۱۸ ق.ظ توسط انیس

ماندن.

نه ماندنِ باشکوه.

نه ماندنِ قهرمانانه.

فقط ماندن.

مثل دیواری که هنوز سرپاست، هرچند ترک برداشته.

مثل زنی که هنوز زندگی می‌کند، هرچند بخشی از او سال‌ها پیش جا مانده است.

۱۴۰۵/۰۳/۱۸ ساعت ۲:۱۳ ق.ظ توسط انیس

سنِ خاطره جلو نمی‌رود» به‌تنهایی کافی نیست، چون توضیحِ وضعیت است، نه موتورِ داستان.

۱۴۰۵/۰۳/۱۷ ساعت ۳:۵۹ ق.ظ توسط انیس

,زن همسایه در باغچه بود. من سیگار می کشیدم و خواهرم چیزهای انگیزی اش را می شنید

من رفتم دستشویی

برگشتم دیدم خواهرم برای زن همسایه حلوا مسقطی ای که خودش درست کرده برده

زن بعد ظرف را با خیارهای چم.بر باغچه اش برگرداند

زن سرد بود به نظرم

خواهرم گفت نه، ما زیادی گرمیم.

۱۴۰۵/۰۳/۱۶ ساعت ۱۲:۵۳ ق.ظ توسط انیس

زن خوشبخت نبود، اما بدبخت هم نبود.

و همین، گناه را سنگین‌تر می‌کرد.

۱۴۰۵/۰۳/۱۶ ساعت ۱۲:۳۰ ق.ظ توسط انیس

گناه وقتی سنگین‌تر است که آدم خانه‌ای برای برگشتن داشته باشد.

۱۴۰۵/۰۳/۱۴ ساعت ۷:۴۲ ب.ظ توسط انیس | 

برادرم و زنش پریشب این‌جا بودند. خواهرم هم همراهشون بود. تلویزیون افتاد و شکست. به مادرم گفتم گفت این از فیلم‌هاییه که می‌بینید. گفتم فیلم ایرانی بود. گفت آها.

۱۴۰۵/۰۳/۱۱ ساعت ۱:۳۵ ق.ظ توسط انیس

کتاب خریدم..به خرافات رسیدم...

یاد قدیم افتادم یاد خرداد ۱۲ سال پیش...برای ذهن من البته قدیم نیست خیلی

۱۴۰۵/۰۳/۱۰ ساعت ۳:۱ ق.ظ توسط انیس

دوتا فیلم دیدم یه ایتالیایی و یه استرالیایی...

هر دوش ای بدک نبودن‌

یه غذای جدید درست کردم که خوب شد.

میخوام بقیه کتابم رو بخونم و اگه بشه بخوابم.

اش و دز هنوز قهرن.

۱۴۰۵/۰۳/۰۹ ساعت ۲:۱۹ ق.ظ توسط انیس

بالاخره آدم‌ها از نوشتن و خواندن دست می‌کشن یه روز.

آره؟

احتمالآ.

۱۴۰۵/۰۳/۰۹ ساعت ۲:۱۷ ق.ظ توسط انیس

حتا یادم نمی‌آید حنای خیس‌خورده را کجا خانه گذاشتم.

فردا می‌زنمش احتمالا. به دز بگویم برایم سدر هم بخرد.

۱۴۰۵/۰۳/۰۹ ساعت ۲:۱۴ ق.ظ توسط انیس

دارم کتاب می‌خونم. سردرد هم دارم. فکر کنم قرص بخورم بهتر باشه. آها، راستی عکسهای اوایل عقدمون رو با هوش مصنوعی با کیفیت می‌کنم می‌زنم پروفایل.

یه دوستی دارم چ.پ.ه میاد می‌گه چه قشنگ.

یه لاک صورتی‌قرمز خریدم.

دوتا رژ 💄 با رنگ‌های ک.ی.ر.ی

سردرد دارم.

بچه‌هام بدعقن خیلی. حالا سر فرصت و حوصله تعریف می‌کنم چرا.

۱۴۰۵/۰۳/۰۸ ساعت ۵:۴۶ ب.ظ توسط انیس

بروم سدر بخیسانم. فکر کنم فکر بهتری است. به‌هرحال کاری که دارم می‌کنم یک کار ملال‌آور است.

۱۴۰۵/۰۳/۰۸ ساعت ۵:۴۵ ب.ظ توسط انیس

دارم یک کار قدیمی را بازنویسی می‌کنم. قدیمی که می‌گویم مثلا چهار پنج سال پیش. آن‌موقع چه فکری می‌کردیم با خودمان؟! فکر رفتن این‌ها را داشتیم؟ ماندنشان؟ یادم نمی‌آید.
به‌هرحال ظهر در اینستاگرام چیزی دیدم که کمی متاثرم کرد. در مورد ایران بود. دختربچه‌ها و اتفاقاتی که افتاد.

۱۴۰۵/۰۳/۰۸ ساعت ۴:۵۰ ق.ظ توسط انیس

تو پستهای قبلی منظورم بچه‌ی سوم بود

۱۴۰۵/۰۳/۰۸ ساعت ۴:۵۰ ق.ظ توسط انیس

به بستنی خوردن از این کاکایو دارها.

خیلی وقت بود نخورده بودم خوش گذشت😋

۱۴۰۵/۰۳/۰۸ ساعت ۴:۴۸ ق.ظ توسط انیس

سرم درد می‌کرد ویدیوهایی تو یوتیوب در مورد بچه یک سوم پسر دیانا دیدم. شاهزاده انگلستان. بانمک بود.

اما انگار پشتش قصه داره

در زندگی بعدی دلم میخواد جزو به خاندان سلطنتی باشم.

به امید خدا.

۱۴۰۵/۰۳/۰۸ ساعت ۱۲:۳۵ ق.ظ توسط انیس

پدر مادرم و برادرم آمدند و رفتند. دیشب تب داشتم.

عصر گرما رفتیم ظرف‌های رویی دیدیم.

دوتا قابلمه خریدم.

پنکه روشن کرده‌ام.

این روزها دارم کتاب ش.وه.ر آه.و خانم می‌خوانم.

تکراری است خوانده‌امش از قبل.

همین‌ها.

۱۴۰۵/۰۳/۰۶ ساعت ۳:۴۶ ب.ظ توسط انیس

دختر ساعت ۶ امتحان ریاضی دارد. نه می‌شود رفت خانه‌ی پدری که علاقه‌ای هم ندارم به رفتن و نه می‌شود رفت روستا.

دز باید باشد به او کمک کند.

۱۴۰۵/۰۳/۰۶ ساعت ۴:۳۹ ق.ظ توسط انیس

بیدار مونده بودم و کلی نشستم کار کردم. کار اون مرده سینمایی. را تمام کردم. کار خانم را هم خوندم. براش نوشتم خوب و ایناست.‌خوب هم بود ها. اما بخوام کارش کنم. فکر نکنم.

دز داره پیشم خروپف می‌کنه. دلم مقداری بوس بغلی و اینا می‌خواست که نشد.

مهم نیست.

۱۴۰۵/۰۳/۰۵ ساعت ۶:۸ ب.ظ توسط انیس

باالخره در این وبلاگ هم توی لپ‌تاپ باز شد. مدت‌های مدیدی بود که این‌جا رو تو لپ‌تاپ زیارت نکرده بودم.

۱۴۰۵/۰۳/۰۵ ساعت ۵:۴ ب.ظ توسط انیس

هی دارم دیرتر بیدار می‌شوم. فهمیدم برادر دز مشکوک به سرطان است.

دز از من پنهان کرده بود. گوشی‌اش را خواندم و فهمیدم.

چرا باید این موضوع را از من من پنهان کند؟ عجیب است.

قرمه‌سبزی پختم برای شام و باقلاقاتوق برای زاک.

من هم به اش و زاک مستقیم گفتم عمو سرطان گرفته. دز گله کرد که اگه می‌خوای بگی این‌جوری نگو‌ به خانواده‌ت. یه ممکنه بذار.

خلاصه که همین‌ها.

دختره هم اعتراض کرد که چرا این‌جوری به من گفتی.

اهمیتی نداره.

۱۴۰۵/۰۳/۰۴ ساعت ۴:۴۸ ق.ظ توسط انیس

فکر کردم زود خوابم ببرد و نبرد. متأسفانه ساعت نزدیک ۵ صبح است و بنده بی‌خوابم.

نان پنیر هندوانه خوردم و راضی‌ام.

دز در تخت خروپف می‌کند. کارم را تمام کردم. خدا کند قبولش کنند و پول خوبی هم بدهند.

زاک بیدار است‌. گفتم به من قرص میگرن بدهد نداد. داشت کتاب می‌خواند.

فردا ناهار چه بپزم؟ درد عمه‌م؟ ها؛شاید.

۱۴۰۵/۰۳/۰۲ ساعت ۱۱:۴۰ ب.ظ توسط انیس

فکر کنم ظهر خوابیدم. نمی‌دانم خوابم برد یا نبرد.

شاید دو ساعت شاید کمی کمار یا بیشتر ...

به‌هرحال خواب ندیدم.

چه خوب.

۱۴۰۵/۰۳/۰۲ ساعت ۱۱:۳۳ ب.ظ توسط انیس

زبر پتوی نوام دراز کشیده‌ام. حمام رفته، مسواک زده، کرم صورت زده و منتظر خواب.

صبح هشت و نیم بیدار شدم طوری که گویی سیر خواب بودم.

نمی‌دانستم قرار است صاحب پتویی نو شوم.

زندگی بهتر از این نمی‌شود.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.