با سری خیس خورده زیر حنا نشستهام روی تخت. یکی از کارهایم را تمام کردهام. اما از کار قبلی که در دوران جنگ کارش کرده بودم 20 صفحه را کار نکرده بودم! این را دز گفت. داده بودم کار را بخواند که گفت 20 صفحه کار نکردهای. عجیب است. این روزها چشمانم خیلی چیزها را نمیبیند یا از روی خیلی چیزها میپرد.
شاید امشب اتاقم را جارو کنم.
دلم میخواهد ...یادم رفت چه دلم میخواهد.