میآیم و مینویسم.
از ساعت ۳ تا ده و نیم شب پای رنگ موی خواهرم بودم.
جان ندارم.
خدا کند س خوب شود. سگی که خیلی اذیت میکرد. فکر میکنم شاید با نفرینهای مادرم مریض شد. مادرم زن عجیبی است. موجودی که نفرتش پر از حرص و آز اعماق است. رمانهایی که از من متنفر بود ردخور نداشت که مریض نشوم.
چند روز پیش از اعماق قلبش گفت از ف دختر محمود متنفر است. اینکه محمود آدم بیخودی است به کنار و اینکه دخترش نچسب هم به کنار اما به هرحال آن
باز افتادهام به حذف کردن. شماره تلفنهایی که با آنها تعامل ندارم. چتهای قدیمی.
سریال و فیلم برایم کشش ندارد. نمیدانم چرا.
کسی از دور می آید
کسی از منظر گلبوته های نور می آید
صدایش بوی جنگل های باران خورده رادارد
ووقتی گیسوانش را
رها در باد می سازد
دل من سخت می گیرد
دلم ازغصه می میرد.
هوای قریه بارانی ست
جمیله جان
درها را کمی واکن
که عطر وحشی گل ها
بپیچد در اتاق من
که شاید خیل لک لک ها
نشیند بر رواق من.
جمیله جان
می بینی که ساحلهاچه خاموش است....
خودم را گم کردهام. دلم کتاب خواندن میخواهد و نوشتن ودوری از آدمها.
از آرایشگرها، سالندارها، خواهرها حتی. حالا به سنی رسیدهام که حتی تصور بیرون رفتن با دوستی و قدم زدن با او برایم ناممکن است. گاهی دلم برای آدمهایی تنگ میشود که میدانم عوض شدهاند. زمانی که طور دیگری بودهاند و حالا دشمن من هستند و تا مغز استخوان از من متنفر.
خواهرهای کوچکترم را میگویم. از شهریور ۹۸ تا حالا با من قهر کردند.
برایم دردناک است. درس زندگی برای من و آنها است این.
این اسم انیس الجلیس هم یادگار دوران دوستی ع.ف است. عجیب هر وقت میروم در حمام اتاق سرد بیرون و صدای شیر آب را میشنوم یاد روزگار سیاه، تاریک، احمقانهای میافتم که خوردن قرص لو.را.زپام تشدیدش میکرد. همانقدر تهی و خالی.
وابسته شده بودم به دوستی (از نظر من) ع.ف. و او در لجنزار خودش دست و پا میزد. مشاوره اگر هیچ چیز نداشت یک چیز را خوب داشت و آن این بود که تمامش کن.
راستش هنوز جا داشتم برای تجربهاندوزی. هنوز هم جا دارم. همین پریشب در وضعیت واتساپ نمونه کار گذاشتم و مرد م.ت.ر.ج.م.ی آمد و نوشت که تو آفریده شدهای که مشکی باشی. مو و چشم مشکی و فلان. بعد زیر عکس بلوند نوشت که نه نه بلوند هم خوب است و تک تک اجزای صورت با نام میبرد و تعریف میکرد. خوشم نیامد. چون تمام حرفش حول محور ۳.ک.۳ی بودن میچرخید و جذاب بودن...سختم بود. سخت و آزاردهنده.حالا سر فرصت شاید در اینباره توضیحی نوشتم.
به هرحال دیشب جوکی فرستاد که حال و هوایی ج.ن.س.ی داشت. جواب ندادم.
خب گاهی دق میکنم از تنهایی اما مهم نیست. خوب میدانیم که این راهش نیست.
طفلی دزموند، من زنش هستم.
و قبل از آن من زن خودم هستم.
و قبل از همهی اینها لذتی نمیبرم از وراجی حول و حوش چیزهایی که همه میدانیم قرار است به چه برسند.
بار آخر که رفتم شهرم، دیدم خواهرم سیوم کرده در گوشیاش: خواهر خوشگل و قشنگ و بسیار زیبایم، عشقم
دوبار هم نوشته عشقم.
متأثر شدم.
خودم خواستم که با طناب دیگران بروم توی چاه. بله، خودم خواستم. آنقدر از خود واقعیام دور شدهام که گمان میکردم دیگر نتوانم دست به قلم ببرم و چیزی بنویسم اما حالا میبینم که بله هنوز میتوانم چیزکی بنویسم.
روی ناخنهایم لاک قرمز اکلیلدار دارم. با دانههای اکلیل درشت و ریز. نمیدانم که هنوز کسی این جا را میخواند یا نه و به هرحال من مینویسم که به خودم نزدیک شوم.
هیچ چیز برایم جدی نیست. این را متوجه شدم. کی؟ هم مشاور به من گفت و هم در برخورد با دیگران. کلاس رنگ رفتم. خسته شدم. رنگ مو. محیط که صد البته محیط من نیست و توقعی هم ندارم باشد اما نتوانستم امر و نهی و اخلاق بد زن را تحمل کنم. ده یازده سال از من کوچکتر است و میگوید شوهرش به او گفته یاد گرفتن رنگ برای من « دور» شده. منظورش دیر شدن است.
کلی موضوع عجیب پیچ در پیچ پیش آمد. سعی میکنم بنویسم.
تنها دستاوردم رنگ کردن کلهی خواهرم بود. به رنگ عسلی گرم.
و خودم؟
کلهام تا دو سه سانت رنگ سفید دارد.
چرا هیچ دوستی ندارم. گاهی به گریه میافتم از بی کسی. بی دوستی. دلم میخواهد با کسی حرف بزنم.
اما کسی نیست.
دزموند همواره گله میکند دوستش ندارم اما من عاشقشم. دوستش دارم. بچههایمان را هم. تنها مورد این است که وقتی با آنها و با دزموند حرف میزنم گویا تحملم میکنند فقط، انگار خودم را تحمیل میکنم بهشان.
کاش کامنتها را باز میگذاشتم شما هم چیزی برایم می نوشتید. گرچه فکر میکنم کارم اگر داشته باشید واتساپ و ایمیل هست.
این مرض بستن کامنت هرگز رهایم نخواهد کرد.
بهمن که از راه برسد ۱۷ سال تمام است که بیوقفه وبلاگ مینویسم. وقتی نوشتم بیوقفه البته، وقفهی کوتاه متأملانهای کردم.
فردا دزموند میرود ماموریت. دیگر بزرگ شدهام اما، نمیتوانم بگویم که به کلی بیخیالم. هنوز ترسها و اضطراب های خودم را اعلام و حالا تعمدی دارم که از واژهی استرس استفاده نکنم.
خوبیاش این است که نزدیک است و شهر زمان کودکیام است.
نمیدانم چه بنویسم. اتفاقات بسیاری افتاد که واقعا برایم خستهکننده بود. نمیگویم بد یا خوب میگویم چالش برانگیز.