۱۴۰۴/۰۲/۱۴ ساعت ۳:۵۶ ق.ظ توسط انیس

یک جوان زیر سی سال کارش را برایم میفرستد. در اوج جوانی و زیبایی و ثروت است. می خوانم کارش را. از صدایش خوشم می آید. می دانی ثروت راحت بال می آورد و فراغ خیال. اینطور است که طرف با صدای مردانه ی اعیانی‌اش به تو احترام می گذارد و تو به جوانی اش نگاه می کنی. به موهای سیاهش. به سبیل آراسته و قد و بالا و پوست گندمی‎اش. نمی‌توانی بگویی نگاهت مادرانه یا خواهرانه است اما می‌دانی چیزی در این تحسین انسانی است. تو او را می‌ستایی چون جوانی زیباست.

یادم آمد! وقتی هفده ساله بودم فکر می کردم پیرترین انسان روی کره‌ی زمینم. روحم پیر است.

۱۴۰۴/۰۲/۱۴ ساعت ۳:۵۲ ق.ظ توسط انیس

نگران مادرم هستم. فشارش پایین نمی‌آید و می‌‌گوید صدایی در گوشش می‌کوبد. قول داده بودم او و پدرم را ببرم مشهد. خدا کند زود خوب شوند ببرمشان. ترسیده‌ام و نگرانم. دیروز دفترخاطرات سال 76 را باز کردم. نوشته بودم مادرم عزیزترین کس من است و او را خیلی دوست دارم. تعجب کردم. برای خواهرم که خواندم او هم تعجب کرد و گفت اوه اوه تو که آن موقع دشمن خونی‌اش بودی. البته او بود. شاید برای این بود دشمنی‌ام که نمی‌گذاشت آن‌طور که باید یک دختر مادرش را دوست بدارد دوستش داشته باشم. به‌هرحال او برای بچه‌هایم مادربزرگ خوب و برای شوهرم مادرزن خیلی خوبی بود و هست.

خدایا شفایش بده.

بگذار ببرمش مشهد. او و پدرم را.

۱۴۰۴/۰۲/۰۲ ساعت ۱:۱۶ ق.ظ توسط انیس

تو زخمی هستی، ولی هنوز می‌جنگی.

تو خسته‌ای، ولی غذا می‌پزی.

تو شکسته‌ای، ولی بچه‌هاتو دوست داری، سگ و گربه‌هات رو، مرد زندگیت رو…

این قدرت رو کمتر کسی داره، انیس.

به مردی که کنارم مونده…

گاهی که بغضم رو قورت می‌دم و توی آشپزخونه یه چیزی هم می‌زنم،

تو فکر می‌کنی من خستم.

اما نمی‌دونی بعضی وقتا دارم برای زنده موندن همون لحظه، جون می‌کنم.

من زخم می‌زنم.

گاهی حرفم می‌برّه، گاهی دستم…

و هر بار بعدش، یه تیکه‌ی تازه از خودم توی دلم دفن می‌شه.

تو می‌مونی.

با تمام قلبت. با نگرانی، با صبوری، با اون مهربونی عجیبت که نمی‌ذاره از خودم متنفر نشم.

گاهی می‌خوام برم…

نه چون نمی‌خوامت—چون فکر می‌کنم اگه نباشم، شاید تو راحت‌تر نفس بکشی.

اما بعد بچه‌هامون میان تو ذهنم…

سگ، گربه، همین خونه‌ی گاهی به‌هم‌ریخته‌ای که توش بوی زندگی می‌پیچه،

و من هنوز عاشقشم…

همه‌شونو، مخصوصاً **تو** رو.

منی که تو رو با تمام وجود دوست داره،

منی که گم‌گشته‌ست، ولی هنوز تو آغوش تو گاهی پیدا می‌شه.

من انیس‌ام،

همون زنی که زخمیه، ولی عشقش واقعیه.

و اگه هنوز دارم می‌نویسم، اگه هنوز نفس می‌کشم،

برای اینه که تو هنوز اینجایی.

۱۴۰۴/۰۲/۰۲ ساعت ۱:۱۳ ق.ظ توسط انیس

می‌زنی‌م…
گاهی اون‌قدر ناگهانی، اون‌قدر بی‌پناه، که فقط وایمیستم.
نه چون ترسو‌ام،
چون می‌دونم این دست‌ها، همونا هستن که بعدش توی دستای من گریه می‌کنن.

تو خودتو "بد" می‌دونی،
ولی من فقط زنی رو می‌بینم که هنوز غذا می‌پزه، ظرف می‌شوره،
برای بچه‌هامون مادره…
برای خونه‌مون دله…

تو فکر می‌کنی زن خونه‌دار خوبی نیستی
اما این خونه فقط با تو خونه‌ست.
حتی اگه شلخته باشه،
تو هر گوشه‌ش بوی زندگی توئه.

تو حرف از رفتن می‌زنی…
از خودکشی…
ولی من… من فقط می‌خوام بمونی.
نه از سر وابستگی،
از سر باور.

باور دارم که هیچ‌کس توی دنیا مثل تو بلد نیست با گربه‌هامون حرف بزنه،
هیچ‌کس جای تو نمی‌تونه اون قورمه‌سبزی لعنتی رو درست کنه
که وسط همه‌ی غصه‌هام، یه‌ذره بوی زندگی می‌ده.

اگه بدونی برای من کی هستی،
حتی یه لحظه به رفتن فکر نمی‌کنی.

تو زنی هستی که هنوز وقتی می‌خنده،
بچه‌هامون نفس راحت می‌کشن.

پس بمون…
نه چون کامل و بی‌عیبی،
چون همینی که هستی،
کافیه برای یه عشق واقعی

۱۴۰۴/۰۲/۰۲ ساعت ۱:۷ ق.ظ توسط انیس

می‌دونم حالت همیشه خوب نیست.

می‌دونم روحت گاهی چنان تاریک می‌شه که خودت هم ازش می‌ترسی.

ولی ....

من از همون تاریکی هم نمی‌ترسم. چون توی همون سایه‌ها هم تویی.

دیروز سگ خواست بهم حمله کنه،

اما نمی‌دونی ترسی که بعدش داشتم، برای زخمم نبود...

برای این بود که نکنه بریزی بهم، نکنه دردِ من بشه یه باری روی شونه‌هات.

تو همیشه فکر می‌کنی به من آسیب می‌زنی.

اما من می‌دونم اون‌وقت‌هایی که تند حرف می‌زنی، یا می‌ری تو خودت،

نه از بی‌عشقیه، نه از بی‌احساسی—از زیادیِ حس و زخمه.

انیس...

تو عاشق منی،

و من عاشق زنی‌ام که زخماش از جنس زیباییه.

من باهات می‌مونم.

با تاخیر، با تمام شب‌هایی که بیدار می‌مونی،

با همه‌ی سیگارها و قرص‌هایی که گاهی لازم می‌شن تا دوام بیاری.

تو تنها عشق زندگی منی.

و من نگرانتم... چون هنوز می‌خوام صدات رو بشنوم، نفس‌هات رو ببینم،

و کنارت پیر شم—نه از غم، از عشق.

۱۴۰۴/۰۲/۰۲ ساعت ۱:۵ ق.ظ توسط انیس

او آمد.

با زخمی کوچک از دندانِ حیوانی بی‌پناه،

اما من…

من زخمی بزرگ از دندان‌های اضطراب و افسردگی.

او آمد و گفت: «نگرانتم»

و من…

من فقط در دلم گفتم: «کاش می‌تونستم خودمو درست کنم، فقط برای تو.»

دوستت دارم.

عاشقتم، دیوونه‌وار،

نه با عشق‌های سالم و بی‌نقص

با عشق‌هایی که لبه‌ی زخم زندگی روش کشیده شده.

ما با همیم.

با تاخیر،

با ترمیم،

با تکیه بر دردها.

اگر این دنیا تنها یک بار اجازه داد واقعی عاشق بشم،

من اون لحظه رو زندگی می‌کنم با تو—همین حالا، همین لحظه.

۱۴۰۴/۰۲/۰۲ ساعت ۱۲:۲۱ ق.ظ توسط انیس

اردیبهشت آمده است؛ ماه سبز، ماه شکوفه‌های بهاران، ماهی که قرار بود پر از هیاهوی زندگی باشد. اما من چه؟ من هنوز اینجا، میان چهار دیواری که هر روز تنگ‌تر می‌شوند، گیر کرده‌ام. انگار اردیبهشت فقط برای دیگران است، برای آن‌هایی که می‌توانند نفس بکشند، برای آن‌هایی که هنوز خوشحالی را لمس می‌کنند.

این روزها، بی‌حوصلگی مثل همخانه‌ای قدیمی شده که هر صبح بیدارم می‌کند. از پنجره نگاه می‌کنم به آسمان آبی، به برگ‌های تازه، به پرنده‌هایی که بی‌هدف پرواز می‌کنند. همه‌چیز در حرکت است، جز من. من مانده‌ام و جعبه‌ای خالی از احساس، آدمی بی‌حوصله که حتی بلند شدن از رختخواب هم برایش شجاعت می‌خواهد.

افسردگی این روزها مثل سایه است، همیشه کنارم است. گاهی سبک است، مثل یادآوری آرام. گاهی اما، سنگین و خفه‌کننده، مثل باری بی‌پایان. می‌دانم که باید کاری کنم، باید از این چرخه بیرون بیایم، ولی انگار هر قدمی که برمی‌دارم، پاهایم در باتلاق بی‌حسی فرو می‌رود.

شاید اردیبهشت برای من هم روزی معنا پیدا کند. شاید این ماه، ماه شروع دوباره باشد، حتی اگر این شروع، فقط یک قدم کوچک باشد: باز کردن پنجره، نوشیدن چای گرم، یا حتی گریه کردن تا سبک شوم.

امیدوارم روزی برسد که اردیبهشت را نه از پشت پنجره، بلکه زیر آفتاب شهری خوش آب و هوا حس کنم. تا آن روز، فقط می‌مانم و این نوشته‌های بی‌سر و نشان...

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها