یک جوان زیر سی سال کارش را برایم میفرستد. در اوج جوانی و زیبایی و ثروت است. می خوانم کارش را. از صدایش خوشم می آید. می دانی ثروت راحت بال می آورد و فراغ خیال. اینطور است که طرف با صدای مردانه ی اعیانیاش به تو احترام می گذارد و تو به جوانی اش نگاه می کنی. به موهای سیاهش. به سبیل آراسته و قد و بالا و پوست گندمیاش. نمیتوانی بگویی نگاهت مادرانه یا خواهرانه است اما میدانی چیزی در این تحسین انسانی است. تو او را میستایی چون جوانی زیباست.
یادم آمد! وقتی هفده ساله بودم فکر می کردم پیرترین انسان روی کرهی زمینم. روحم پیر است.