۱۴۰۲/۰۹/۳۰ ساعت ۱۲:۲۲ ق.ظ توسط انیس

خوابم می‌آید.

خیلی.

می‌خواستم بنویسم....وسطش خوتبم برد...

۱۴۰۲/۰۹/۳۰ ساعت ۱۲:۱۸ ق.ظ توسط انیس

وقتی آدمها فقط یک چیز داشته باشند که به آنها ارزش دهد آن یک چیز را چماق میکنند فرو می‌کنند درت‌

دور باش از آنها اگر دردت می‌گیرد.

مثلا مارک کیف ش.نل و دی.ور وقتی که تو نویسنده هم هستی و چندتا کتاب هم ریدی.

۱۴۰۲/۰۹/۳۰ ساعت ۱۲:۱۶ ق.ظ توسط انیس

زنهایی که بدون دلیل معذرت خواهی میکنند پادری ای هستند که روی صورتشان نوشته شده خوش آمدید.

از سریال امشب

۱۴۰۲/۰۹/۳۰ ساعت ۱۲:۱۴ ق.ظ توسط انیس

به أش گفتم به حرف‌های سابقم بابت اهمیت دادن به آن پسر، جفری، اهمیت ندهد و اصلا لازم نیست تحویلش بگیرد. نفرت خاصی بهش ندارم اما فکر می‌کنم أش قربانی مهرطلبی خودم شده و برای جلب رضایتم با او خوب است و راستش وقتی أش خاطره می‌گفت از بچگی‌شان به روی خودش نمی‌آورد و اصلا نمی خندید. حالم از این خصلت به هم می‌خورد. خوب نکردن حال دیگران. خست در ابراز احساسات. از گوشه‌ی چشمهای تیز نگاهی می‌کرد که مرا به شدت یاد نگاه پدرش می‌انداخت.

نگاه روباهی پدرش. پرمکر و حیله. نمی‌توانم فکر کنم یا حس کنم که صاف و ساده است. همینطور که مادرش نیست. هر چقدر هم که به او نزدیک باشی تهش یک زنگاری از او به دلت می‌ماند.

۱۴۰۲/۰۹/۲۹ ساعت ۹:۵۵ ب.ظ توسط انیس

چون ماری زخمی به خود می‌پیچم.

آدامس می‌ترکانم و به ف.ار.گو نگاه می‌کنم. دارم فکر می‌کنم چرا خواهرم آن زنک را به دیوار نچسباند و توی دهانش تف نکرد؟

پر از خشمم و دلم می‌خواهد ح۶ بکشم با اینکه تا حالا نکشیده‌ام با حتی از نزدیک ندیده‌ام یا 🌹بکشم.

آن را هم نکشیده‌ام. یا یک مshروب غلیظی بخورم و ...

Kیرم درت علی. اگه خدا وجود داره و تو رو نکنه باید در kونش گذاشت سان آف بچ

۱۴۰۲/۰۹/۲۹ ساعت ۲:۵۳ ب.ظ توسط انیس

مادرم بیدارم کرد با تلفن و گفت ان یکی خواهر شوهر سابق مادر ساسا را دیده روبروی اداره که منتظر زیدش است. همان ج.نده. خود حرامزاده‌اش هم توی ماشینی که خواهرم می‌توانست ازش بگیرد اما نگرفت به انتظار گهش نشسته. وای خدایا آتش گرفته ام . آتش

۱۴۰۲/۰۹/۲۹ ساعت ۶:۹ ق.ظ توسط انیس

دارم برمی‌گردم. سبزی‌فروشها سبزی چیده‌اند به این زودی. مردانی با دشداشه.ی سیاه..پدرم هم لباسش را پوشید و رفت مسجد.

قبلش نماز شب خوانده بود با گربه.اش حسابی بازی کرد. اسمش کوچی است. پدرم صدایش می‌زند پسرم. و به او می.گوید مادرت عصبانی می‌شود اما بیا زیرپتویم.

مادرم داد می‌زند من مادر یک گربه‌ نیستم. آن هم سیاه.

همه چیز خوب است اما من باید برگردم خانه.ام. ستاره‌ای زنان در آسمان می‌درخشد مادرم می‌گوید اگر بمانی برایت قلیه درست می‌کنم. دوست هم دارم.امت من أدمی بسیار خانگی‌ای هستم. «بومی خانه‌ی خودمم»

امیدوارم نیم‌خط آخر شبیه شعر شده باشد.

که من هم در زندگی شعری گفته باشم.

۱۴۰۲/۰۹/۲۹ ساعت ۳:۴ ق.ظ توسط انیس

خونه‌ی پدرم هستم. برای اولین بار تو اتاق مادرم خوابیدم. به شدت خروپف می‌کنه. یه چیز عجیب. یادمه بار آخر رفتم سفر تا صبح تحمل کردم بعد اون بیدار شد و من چرتی زدم بیدارم کرد گفت بیدار شو خروپف می‌کردی.

الان هم زدم بیدارش کردم و خوشحالم. البته تقصیر خودمه. دیروز باید مهمانم برمی‌گشت من نداشتم برگرده. امروز دزموند دوساعتی بعد از اومدن از سرکار روند و‌ رسوندیمش‌ حالا هم خوابم نبرده بدجا شدم. سه تا قرص خوردم . قرص خواب و یه شیشه دیفن هیدارمین و عین جغد را زل زده‌ام به تاریکی. کاش فردا بیدار ر شم برم. بعید می.دونم.

۱۴۰۲/۰۹/۲۸ ساعت ۱۲:۳۱ ق.ظ توسط انیس

خسته از میزبانی.

اما قلبی آرام.

خدایا ممنونم بابت همه چی.

۱۴۰۲/۰۹/۲۷ ساعت ۲:۱۴ ق.ظ توسط انیس | 

تولدم است.

۱۴۰۲/۰۹/۲۶ ساعت ۱:۵۷ ب.ظ توسط انیس

حوصله‌ی مهمان ندارم.

۱۴۰۲/۰۹/۲۴ ساعت ۱۰:۹ ب.ظ توسط انیس

دیروز یکی از فالوورا که اتفاقا اون اولین کارم رو گرفت گفت فردا می‌خوام بات حرف بزنم. هر وقت بودی بگو. یادم بنداز. گفتم خبر خوب یا بد؟ گفت نه ادامه‌ی حرفهای دوستانه‌ی اون روز.

اون روزی که می‌گفت درباره‌ی جنگل، نروژ،گرگ گفته بود و بعد گفته بود الان رسیدم خونه باید برم‌. گفته بودم راحت باشه.

تو دلم گفتم قرار نیست بیای، نمیای و بعدش می‌گی ای وای یادم رفت کار داشتم.

بعد امروز گفتم فلانی هستم. تا الان که جواب اومد که ای وای عزیزم. خاک به سر من، یادم رفت.

دیگه عادت کردم. گفتم اون می‌تونه این کار رو بکنه، من نباید اذیت بشم. که برخلاف توقعم یه لحظه داشتم میرفتم که حالم گرفته بشه. اما تحلیلش کردم تو ذهنم!

خب دیگه بزرگش نکن. بی‌خیال

۱۴۰۲/۰۹/۲۴ ساعت ۳:۲۹ ق.ظ توسط انیس

داره پیشم نفس می‌کشه. شاکرم.

خواهرم می‌گفت شنیده مامان ساسا بعد از بیدار شدن از خواب گفته اووف! هنوز زنده‌ایم؟ بازم زنده‌ایم و قراره باز جون بکنیمپ

هیچ‌وقت نشنیده بودم از این حرف‌ها بزنه‌. اینکه جاش نیستم خوشحالم نمی‌کنه. فقط براش آرزوی حال خوب دارم که نمی‌دونم چقدر می‌شه رو این داشتن آرزوها حساب باز کرد.

خواهرا می‌گن چی شده که احساس می‌کنیم مثل قبل دیگه به ما احساس نیاز نداری؟

نمی‌دونم. تو نخش نرفتم. شاید موقتی باشه.

همچنان کتابه رو می‌خونم. یه فیلم ایرانی دیدم. شام درست کردم. فکر کنم اون یکی خواهرم هم زمزمه‌های اومدن داره سر می‌ده. می‌دونم بچه‌هام مخصوصا زاک راضی نیستند.

۱۴۰۲/۰۹/۲۳ ساعت ۲:۲۰ ب.ظ توسط انیس

بیدار شدم. هنوز هوا ابری است. دزموند روی گل میزها را دستمال کشیده و گویا نشسته بود پای کاری که دستش دادم. هنوز منگم و ذهنم درگیر خواب دیشب است.

۱۴۰۲/۰۹/۲۲ ساعت ۹:۱۱ ب.ظ توسط انیس

آش پختم. باران بود. خواب بودم صدایش را می‌شنیدم با پنجره‌ی باز. چندبار رعد و برق زد.

اما من میان خوابها سر می‌خوردم.

۱۴۰۲/۰۹/۲۲ ساعت ۷:۱۰ ب.ظ توسط انیس

خواب دیدم توی ماشین هستیم. دوست دزموند پشت سرم نشسته و هی دستانش را یواشکی دور کمرم گرد می‌کند.

برگشتنی از جایی هم باز این اتفاق افتاد و من بی‌آبرویش کردم. با فحش و فضیحت انداختنش بیرون.

او هم ویدیو پر کرده بود که او حتی به زنهای ما هم شباهت نداشت. بی‌ادب، بی‌تربیت و خشن است...ویدیو را نگاه می‌کردم ...

بیدار شدم.

خواب خواهر کوچکه را هم دیدم . برگشته بود به اشتی. دخترش همراهش بود. من خوشحال شده بودم.

برچسب ها :

Chasing sleep

۱۴۰۲/۰۹/۲۲ ساعت ۷:۱ ب.ظ توسط انیس

اما خواب‌های خوش نمی‌دیدم

۱۴۰۲/۰۹/۲۲ ساعت ۵:۹ ق.ظ توسط انیس

چند روز پیش موقع خواب بین خواب و بیداری سرم می‌چرخید. همون موقع با خودم فکر می‌کردم باید درباره‌اش به کسی بگم. مثلا دزموند. بعد فکر می‌کردم نه باید بنویسمش. مصداق دقیق این حمله بود: سرم چرخید. واقعا می‌چرخید. در خواب هم.

چیز خوبی نبود اما عجیب بود. شاید به خاطر داروها بود.

۱۴۰۲/۰۹/۲۲ ساعت ۳:۲۴ ق.ظ توسط انیس

خب حالا، عشق نازنین را تکان دادم که خروپف نکند.

همه‌ش وقت تلف کردم. کاش حالا گربه سفیده پیشم خواب بود. یکجورهایی برایش ناراحتم. یک‌طوری است‌. مثل قبل مهربان نیست‌ خدا کند مریض نباشد‌ شاید بنشینم به کتابخوانی تا خواب.

این روزها شیطنت میکنم مثلا. برای اولین بار در زندگی برای وبلاگی نظر تشویق کننده گذاشتم. دقیقا برعکس من است. زیر سرما یخ میزند دارد، من زیر کولرم، درسی که من ازش پوکیده ام را استاد است.

کلا.

کاش کسی حالا برایم گربه سفیده را می‌آورد

یا نی نی می آمد که عاشقشم اما پی پی نمی‌کرد تو.شاید کمی تاروت شنیدم ، شاید...معلوم نیست .

بعد ...

چرا گربه سفیده نیستش؟ اخلاقش عوض شده. بزرگ شده؟ مریض است؟ بی حوصله است؟ حامله است؟ از گربه ی عب مانده ی توی خانه امان که وحشی است و می رود بیرون می زندش می ترسد؟ نمیدانم. دوستت دارم عشق من.

زودتر بیا پیشم پومپوش من. امروز سوگی سگ زشت مریض بیمار روانی که کسی دوستش ندارد را ناز کردم‌ . خرفت است . شروع میکند گاز گرفتن دستم. اما منتظر نشسته بود روبرویم. چاره ای جز ابراز محبت نداشتم. حالا دل توی دلم نیست که بروم یک گربه یا یک سگ بیاورم توی تخت.

سگ که لاف است. اما خوب بود اگر یک تمیزش که پی پی هم نمی‌کرد توی خانه پیشم بود. می خوابید کنارم. گرم.مهربان.

دزموند بلندتر خروپف میکند. باز تکانش دادم آرام. کمی روی موهایش دست کشیدم. اما نوچ...نه.نه...

دزموند سگ نمی شود. گربه نمیشود.

تا آن حد محبت بی شائبه نمی شود عرضه داشت بهش.

برچسب ها :

برچسب ندارد

۱۴۰۲/۰۹/۲۲ ساعت ۱:۵۹ ق.ظ توسط انیس

سال 1389 بود. اجاق گازمان را عوض کزدیم. حیف شد بعدش دادمش به کسی که قدرش را نمی‌داند مطمئنم. کاش نگهش داشته بودم. اجاق قبلی را وقتی خواب.گاه مت.اهلی بودیم دوستان خیّرش برای ما آورده بودند. با یک قالی. سال 80. آذر 80. یادم است برایم فرگاز خریده بود. اجاق قبلی خوب بود اما خوب قدیمی و بی‌ریخت شده بود. با اسپری رنگش کرده بودم سفید. کمرش گرفت. یادم است راننده‌اش باهاش بود. راننده‌ی فاسد زن‌بازی هم بود. البته گه می‌خورد با من کاری داشته باشد اما مثلا به زن همکارش تا همکارش رویش را آن ور کرده بود چشمک زده بود. فلسفه‌اش این بود که من برای همه‌ی زنها چشمک می‌زنم اگر می‌خواهند جواب مثبت می‌دهند و اگرنه که روی برمی‌‌گردانند و حرامزاده از پدرزنش مسن‌تر بود. بعد زن به شوهر گفته بود و شوهر رفته بود همه جا گفته بود که برای زنم چشمک زده. این شوهره بدبخت هم بود ها. اگر نمی‌خواست واکنش نشان دهد زن پیش خودش فکر می‌کرد چه بی‌غیرت و ماست. اگر واکنش نشان می‌داد که داد، همکارها می‌خندیدند که خندیدند، که بابا چرا شلوغش کردی؟ حالا اینطور که بدتر شد. دیگر همه موضوع را فهمیدند و شاید بگویند خود زنت کرم داشت. به نظر من خود زن باید یکطورهایی به این مرده چراغ سبز نشان می‌داد. بعد او را می‌کشاند یک‌جا و بعد می‌کردش. به همین راحتی. چطور؟ نمی‌دانم با یک لوله‌ی آهنی یا یک سنگ یا چه و چه بزندش. یا بکشدش توی خیابان و جیغ و ویغ که این به من دست درازی کرد. نمی‌دانم اما نباید آنطور آن حرامزاده را می‌گذاشتند که برای خودش بگردد. مثلا همان موقع که شوهرش رفته بود جایی و این زود چشمک زده بود بهش بگوید بیا اینجا کارت دارم خیلی آرام و ماخوذبه‌حیا و بعد بهش بگوید ببین پدرفلان و برادر بهمان اگر یک بار دیگر برایم چشمک بزنی یا ادااطوار بیایی فلان و اینها. حالا بعد خواست به شوهرش بگوید هم بگوید به تخم شوهرش.

القصه که بله. یادم است کمر دزموند گرفت. من مارمولک دیده بودم توی اتاق و جیغ زدم. آن موقعها به نظرم باید مارمولکها را می‌کشتیم. البته از شما چه پنهان همین اواخر طی سفرم به یک شهر جنوبی مارمولکی دیدم که هیچ جوره نمی‌توانستم باهاش کاری نداشته باشم. بدن عضلانی ورزیده. آنقدر که شب نتوانستم در هال بخوابم. هالی که مارمولک پشت کولرش بود. اما آن مارموبک که دیده بودم کوچک بود. یادم است با کمر داغان لنگان لنگان رفت و کشتش و انداختش بیرون. خدا مرا برای گرفتن جانش ببخشد. اما آن موقع فوبیای مارمولک داشتم و شبها خواب می‌دیدم در اتاقی محبوسم که پر از مارمولک است.

یادم است که چطور دست به کمر بلند شد و گشت و پیدایش کرد.

قهرمانم دوستت دارم.

حتی اگر بهت نگویم.

۱۴۰۲/۰۹/۲۲ ساعت ۱:۴۵ ق.ظ توسط انیس

ای جان من. جان بی‌تاب من. یادت افتادم. کوچک، مریض، خسته با چشمان سبز براق. روحت کجاست؟

۱۴۰۲/۰۹/۲۲ ساعت ۱۲:۴۱ ق.ظ توسط انیس

آها راستی اینم بگم که نوزاد انگار بعد از پیدا شدنش دیگر خیلی نوزاد و معصوم نبود. شاید تبدیل به مردی شده بود در اون قد و قامت نوزاد. مثلا منتظر دست انداختن یا مسخره‌کردن من بود. یا اینکه حالم را بگیرد. چون شیرش دادم و شیر را توی گلوش قرقره می‌کرد بعد من یک جور شیشه بش دادم با شلنگ باریک. انگار او هم یکی از حیوانات بود.

به نظرم نوزاد خودِ احساس گناه مجسم بود که من داشتم تغذیه‌اش می‌کردم که بزرگتر شود و شماتتم کند.

چرا دکتر مشاوره‌ام من رو رها کرد؟ اون خانم عمیق‌ترین مشاورم بود. خیلی سال تا زیرترین لایه‌های وجودم را با هم کنکاش کردیم. یک روز اما باهام بد شد و گفت دیگه نیا. قبلش البته به من گفته بود تو به من احتیاج نداری.

حتی یک بار به من گفت تو من رو ادب می‌کنی و یک جورهایی توی دلم رو خالی می‌کنی. نمی‌دونم.

اما جای خالیش واقعا درد می‌کنه. خیلی نزدیک بودم بهش.

یعنی می‌تونم یکی دیگه رو بیارم جاش؟ باید دعا کنم. باید حتما خانم باشه. تجربه گفته بهم با مردها راحت نیستم.

۱۴۰۲/۰۹/۲۲ ساعت ۱۲:۳۶ ق.ظ توسط انیس

قبلا یه مشاور داشتم می‌گفت توی وبلاگت ننویس اگر بنویسی دیگه دنبال درمان نمی‌ری. الان دارم فکر می‌کنم چه چرت! قبلا چه جدی می‌گرفتم فرمایشات بی‌پایه و اساس بعضی‌ها رو.

ظهر نشسته بودم پیش اَش. داشت از خوابهاش برام می‌گفت. خوابهای ترسناک دیده بود. اینکه یه سایه بالای سرش نشسته بوده و بهش زل زده. گفتم شاید به خاظر انیمه دیدن‌های مسمتره. گفت نه. خیلی وقته که انیمه ندیده. خودم هم براش خوابم رو تعریف کردم:

یک تختی بود. که کلی بچه روش بود. اولش یه نوزاد یا یه کودک شیرخواره روش بود. زیر لحاف. بعد تا بیام پیداش کنم دیدم کلی بچه‌ی حیوون هست. بچه گربه، یه سگ کوچولو، بچه‌ی گورخر، جوجه. مثلا دو سه تا جوجه بودن و من نگران خورده شدنش توسط بچه گربه‌ها بودم. کلی بچه که دلم رو برده بودن. بعد توی خاب حسم این بود که، یک صدای ملامتگری انگار توی ذهنم می‌گفت که بله بچه‌ی آدم رو ول کردن ( در واقع ول کردی) و داری به بچه‌های حیوانات می‌رسی»

گفت: چقدر خوابهات مفهومیه. مال من اصلا اینطور نیست.

داشتم ظرف می‌شستم. گفتم چطور؟

گفت مثلا پشت هر حادثه‌ای یه معنی و مفهومی هست. خیلی هم عیان و در عین حال مخفی.

گفتم آها.

بعد ادامه دادم که یک سینی لوازم آرایش داشتم. کلی سایه. رژگونه. اینا رو تو اون سینی گرد استیله گذاشته بودم و انگار وسط یه بازار سنتی بودم. هر کی رد می‌شد یه چیزی برمی‌داشت و من خودم رو ملامت می‌کردم که چرا اولا این‌همه لوازم آرایش خریدم و ثانیا چرا در معرض دید قرارشون دارم و چرا نمی‌تونم حواسم رو جمع کنم که کسی ازشون کش نره و چرا اگه کسی میون اینهمه وسایل یه چیزی کش بره من باید ناراحت شم...بعد بابات بود. یه دختر جوون یا نوجوون رد شد و یه یچزی برداشت. من بابات رو اصرار کردم و غر زدم که بلند شو برو دنبالش. اونم طفلی رفته بود و من مونده بودم نکران که نکنه اون دختر خلاف با دوستاش به بابات چاقو زدن..نکنه کشتنش و بعد بیدار شدم.

بد فکر کردم تفسیرش شاید بشه این:

1- بچه‌ها احساس گناه من دربرابر بچه‌های خودم. مثلا اتفاق اخیر با زاک.

2- استوری گذاشتنهای خصوصی در کلوزفرند( کاری که مدتهاست نکردم البته) نگران این بودم که چشم کی قراره به اینها بیفته و چه برداشتی ممکنه ازشون بشه و کجای زندگیم رو ممکنه یکی به دهن بگیره و بدوه

3- دعواهام با دزموند باشه شاید. اینکه شاید این اواخر خیلی بهش فشار اورده باشم. یعنی اون رو تو مسیری قرار دادم که شاید از پسش برنیاد. آها پریروز بود. که کلی بارش کردم که «شجاع» و « جسور» و « مرد» نیست. بعد خب عذاب وجدان و پشیمانی.

اینا رو برای دزموند تعریف کردم. گفت آفرین به کله‌ات. بعد دیدم پازلفی‌هاش سفید شده. گفت یکی از نفراتش بهش گفته آقا شما شبیه شا.هن.شاه هستید! به‌خاطر فوتوکرومیک بودن عینکشه لابد و پازلفیا:)

بار آخر باباش گفت انیس‌الجلیس این رو ببر خونه پازلفیاش رو بزن. چیه اینا

گفتم آخه این مرد هر طور باشه خوشگل و جذاب و خوش‌تیپه.

گفت می‌دونم می‌دونم ولی اینا رو بزن بره.

الان دارم فکر می‌کنم حالا جواب اون پیرمرد رو اینطور نمی‌دادم ...نمی‌دونم شاید هم حقش بود. بس که دزموند بی‌نوای مظلوم و عشقم رو، اولین و آخرین عشق طفلی خوبم رو جلوم تحقیر می‌کرد.

ببین دزموند مال منه. من ممکنه بزنمش یا فحشش بدم اما هیشکی حق نداره بش نزدیک بشه.

برچسب ها :

عینک دسته فلزی

۱۴۰۲/۰۹/۲۱ ساعت ۸:۵۷ ب.ظ توسط انیس

دیروز عکس از اَش دخترم.

برچسب ها :

عکس

،

طبیعت

،

mobile pic

.

۱۴۰۲/۰۹/۲۱ ساعت ۷:۱۸ ب.ظ توسط انیس | 

چند وقت پیش رفتیم خانه‌ی بزرگ خاندان. خواهر مرد خیلی از من خوشش آمد. بعد تماس گرفت که خواهری نداری عین خودت، اینقدر بامزه و تودل‌برو و...

این‌ها کلماتش هستند نگویید انیس‌الجلیس را ببین چه خودش را تحویل گرفته. حرف شد و من همین را به مادرم گفتم. مادرم گفت: «خب بهش می‌گفتی اگه خواهرام رو می‌دیدی چی، باید خواهرام رو می‌دیدی، خواهرام رو ندیدی که این رو می‌گی».

برچسب ها :

طناب‌لیز

،

مکعب‌سیمانی

،

تمساح‌هاولبخندها

،

هنوزآثارش‌باقیست

۱۴۰۲/۰۹/۲۱ ساعت ۲:۵۲ ب.ظ توسط انیس

همین الان تو‌ تختم.

هنوز حال و هوای خواب قبلی تو‌ی سرم است‌.

یک بچه رو‌ی تخت بود با کلی حیوان. من بچه را شیر دادم و او شیرم را نخورد. توی دهان قرقره‌اش می‌کرد و نمی‌خوردش.

کلی لوازم آرایش داشتم که مردم به آن دست‌درازی می‌کردند هر کدام چیزی می‌بردند.من به دزموند گفتم برو دنبال یکی از دختران که‌ یکی از سایه‌های من را برداشته بود و بعد برنگشت.

..

نگران‌ و‌ ترسیده بودم. مسبب برنگشتن او بودم. من.

یخ گوشه از بازار کلی ع.ر.ب بودن

..انگار سنی

۱۴۰۲/۰۹/۲۱ ساعت ۳:۱ ق.ظ توسط انیس

خواهرم با دوتا بچه با مردجماعت طمع کرده سر و کله می‌زد.

بعد خسته بودم. گفتم چرا وقتی می‌آمد و به تو می‌رید واقعا چرا کولی‌بازی برایش درنمی‌آوردی؟ گفتم من حدود سال ۹۷ بود که با دزموند بحثم شد. سر مانتوی باز بود. گیر داد بهم. مانتوها را توی حوض سوزاندم و وقتی خواست به من حمله کند تهدید کردم که لخت در کوچه می‌روم. لخت نرفتم اما با لباس کوتاه و بدون روسری رفتم و داد زدم مردم بدانید که این مرد ک.و.ن.ی است. البته با لهجه‌ی خودمان می‌شود چ.و.ن.ی. بعد گه زیادی خورد دیگر.

گفت از همسایه‌ها خجالت نکشیدی گفتم به تخمم نیستند

وقتی من برای یک مانتوی قرمز یا شال صورتی در اوج جوانی و زیبایی گریه می‌کردم یا برای کمی آرایش یا برای رنگ لاک یا برای عطر یا برای ناز و عشوه و لوندی ذاتی و نه اطواری پای این مرد زار می‌ردم کدامیک از این همسایه‌ها حاضر بودند یه کاه از کوه غمم بردارند؟ یا وقتی من زیر دست پدر خونین و مالین می‌شدم مردم کجا بودند؟ ریدم به همه‌ی دنیا. دنیا برایم مادرقحبگی کرد من هم برایش همین شدم.

یک زمانی جوان و ساده‌دل و بی.پناه و قلب‌سفید و دریادل و بچه‌سال بودم. بچه‌ای که زندگی‌اش به قبل و بعد ۱۴سالکی تقسیم شد. حالا دیگر نیستم. سال‌هاست دیگر نیستم. از سال ۹۵ دیگر نیستم. از ۲۲ شهریور ۹۵.

سالگرد عقدمان. روزی که عقد کردم نمی‌دانستم سال‌ها بعدش در همان روز و همان تاریخ قرار است به آدم دیگری تبدیل شوم...اما شدم. نمی.دانم خوشحالم که شدم یا نه اما به هرحال از آن گریزی نبود. و حالا نتیجه‌اش خوابهای سلسه‌وار تلخ و ترسناک است.

راضی و شاکرم اما فراموش نکرده‌ام.

۱۴۰۲/۰۹/۲۱ ساعت ۲:۵۳ ق.ظ توسط انیس

یک چیز دیگر در راستای نصیحت‌های پیرزنانه و خردمندانه‌ام که از دل زندگی واقعی گرفته شده‌اند نه از دل کتابهای اخلاق و باید و نبایدهای مذهبی و فلسفی و...

اگر دهانش بو می‌دهد چندبار مؤدبانه بگویید گوش نکرد موقعی که حرف زد دماغ‌تان را بگیرید و از کوسن روی مبل بپرسید ببخشید فاضلاب بالا آمده یا لوزه‌ی کسی گندیده؟ تحمل نکنید بوی دهان را. بوی عرق را اگر دوست دارید و تح.ریکتان می‌کند هیچ اما اگر دوست ندارید بگویید. طبعا مودبانه و دوستانه. اثر اگر نکرد بگویید احساس می‌کنم کسی در این اطراف ریده و مالیده. اگر بوی جوراب...تحمل نکنید. کافی است یک‌بار بوی عرق بدهید یا دهانتان مثل هر انسان دیگری بو‌ بدهد که آقای مرکز فاضلاب دنیا طلبکارانه بگوید.

مردی را می‌شناسم که روی زنش دراز کشیده بود و می‌چسید. در حال بوسیدنش. خیالتان تخت دزموند بینوا نبود. اگر بود دریچه‌ی باسنش را می‌دوختم. زن معذب و ناراحت و ...تحمل کرد و بعد آقای بخار مسموم گاز شیمیایی طلاقش داد. بهانه ؟ به بهداشت شخصی نمی‌رسد زنم. گمشو بابا گه‌.

القصه من نه بدبینم و نه عقده دارم. دقیقاً مو به موی اینها تجربیاتی است که از اتفاقات اطراف کسب کردم.

۱۴۰۲/۰۹/۲۱ ساعت ۲:۱۸ ق.ظ توسط انیس

گفت که از جوشکار وقتی تنها بوده‌اند ترسیده. گفت که به برادرم گفته برود همراهش او هم داد زده خسته‌ام. برادرم. همان که گفتم ک.و.ن پاره‌ای دارد. رفته مشاور ...

می‌گفت باغبانتان را بفرستید بیاید نگهبانی خانه‌امان ..بدپیله است و کم‌صبر. حتی می‌شود گفت عجول. تحمل ندارد که صبر کند. باغبان عمه‌ام نیست یک کارگر پیر ( و البته دارای فساد اخلاقی:) ) است که گفتیم برود توی خانه‌اش نگهبانی کند. هی اصرار که به دزموند گفتی. خسته و بی‌حوصله بودم. بعد حرف که به شوهر سابقش رسید آره از خدا خواسته شروع کردم لیچار بارش کردن. هی فحش دادم و گفت مادرم گفته انیس الجلیس بعضی وقتها حرفهای درست می‌زند. ما باید شوهرت را یکی دو دست می‌زدیم. واقعا علت نجابت کردن خواهرم را با مرتیکه نمی‌دانم. باید توی دل آدمها بروی. یعنی قاعدتاً اینطور است. گرچه گاهی موفق هم نمی‌شوم خودم. بله. مخصوصا مردها. مردها در برابر زن‌ها باید چزانده شوند. شرع قانون عرف و تمام دنیا با آنهاست. گستاخ و زودتر و پررو هستند باید خیلی مراقب بود. باید بدانند با که طرفند.

«من جایت پول می‌دهم و عشق و هر چه تو بگویی عزیزم و رمز اینستا و واتساپم را بیا بگیر ...» اینها عاقبت ندارد. مخصوصا رازها. رازها را نگویید. قبلاً با کی بودید و.. به خودتان‌مربوط است. تجربه نشان داده که این بزرگترین خبط زنهاست. تا حالا به دهها زن برخوردم که همین شده چماق و کوبیده شده توی سرشان. روشنفکر،شهری،دهاتی،بیسواد،فیلسوف،دکتر،کهندس،استاددانشگاه،جاگش،حرامزادع،پفیوز،ملدر ق.ح.به...فرق ندارد با هم. « من صداقت دارم و چیزی برای پنهان کردن ندارم» در خاورمیانه و راستش در کل دنیا حرفی است از روی بخار معده. حالا ازدواج و نامزدی و عقد و رابطه‌ی علنی جدی اینها حسابش جداست. علنی که همه بدانند. که بعد پشتتان دربیایند

اما اگر مردی برایتان روشنفکر شد و گفت بگو قبلاً با کی بودی من اینطور خیالم راحتتر است، بگویید بگو ننه اگر گفت بگویید ننه‌ت با منه. هیچ وقت اعتماد نکنید. نقطه ضعف ندهید. هر چه گفتید بعدا علیه شما استفاده می‌شود. شک نکنید. توی بغلش گریه کنید و من از ننه بابام کتک خوردم و دنیا مرا گایید همه می‌شود دستاویزی برای تحقیر کردنتان.‌بروید پیش مشاور. آنلاین هست.

اگر پولی می‌دهید، اگر کمکی می‌کنید همه مستند باشد. سند داشته باشد. مخصوصا برایش خرج نکنید. مردی که از زنش خرج بخواهد در حالی که خودش پول دارد به عن خدا نمی‌ارزد‌. حرفهای مردهای فمنیست را باور نکنید. مرد به دنیا نیامده که فمنیست باشد. همانطور که انسان به دنیا نیامده که عاشق باشد. انسان آمده برای امتداد نسل و مرد برای سلطه بر زن. اگر قرار است برود دانشگاه اول شما بروید. اگر قرار است دکتر شود نگویید تو برو تا من بچه‌ها را بزرگ کنم بعد من می‌روم. مخصوصا اصرار نکنید که برو پیشرفت کن. می‌رود دانشگاه ج.ن.د.ه.ای می‌بیند در آرزوی لیسیدن ت.خ.م پرموی و عنی او در حالیکه گهتان هم نیست زنیکه باهاش می‌لاسد و شما می‌شوید عصبی،روانی،خسته...او می‌شود مرد تنهایی درک‌ناشده‌ی زحمتکش صبور بچه‌دوست ک.و.ن‌بده.

تمام شد رفت پی کارش.

ببینید اگر مردی گفت چشمانت قشنگ است می‌خواهد با شما بخوابد، اگر گفت توی چشمهایت غم داری( این دیگر دیوثترین خلق خداست) می‌خواهد با شما بخوابد، اگر گفت تو جای خواهر منی می‌خواهد با شما بخوابد. اگر گفت من به تو احترام می‌گذارم می‌خواهد با شما بخوابد، اگر گفت تو خاصی می‌خواهد با شما بخوابد، اگر گفت با بقیه‌ی زنها فرق داری می‌خواهد با شما بخوابد. اگر گفت سرکارخانم می‌خواهد با شما بخوابد. اگر گفت زن پرتلاش و صبوری هستی می‌خواهد با شما بخوابد، اگر گفت بیا دنگ دنگ حساب کنیم که تو مستقل باشی و حس نکنی زبرسلطه‌ی منی و من نتوانم با سرمایه و پول کنترلت کنم اول بزنیدش بهش بگویید خواهر..ده چوب توی ک..ن خودت و ننه بابات و بعد بدانید که می‌خواهد با شما بخوابد و غیر از این می‌خواهد پولتان را بدزدد و از شما سواستفاده مالی و جنسی کند. اگر در ماشین را برایتان باز کرد می‌خواهد با شما بخوابد، اگر گفت سلام صبح به خیر خانم فلانی می‌خواهد با شما بخوابد. اگر گفت شما مظلومی می‌خواهد با شما بخوابد. اگر گفت خوش‌به‌حال آقای فلانی(شوهرتان) می‌خواهد با شما بخوابد. اگر گفت صدایت شبیه فروغ فرخزاد است و تو من را یاد او می‌اندازی پدرابنه‌ای‌ترین فرد روزگار. مخصوصاً از اهالی ادبیات و هنر بترسید که به اسم اینها حتی جنم عین مرد بد بودن را ندارند. بازیتان می‌دهند و اعتماد به نفس‌تان را می‌گیرند. اگر گفت تو مثل بقیه‌ی زنها نمی‌نویسی، تو فیلم دیدنت خاص است، دوست دارم دست‌پختت را بخورم یعنی می‌خواهد باس‌.نتان را بخورد و بعد عنی که از شما تناول کرده را روزتان بالا بیاورد. اینها تجربه‌ را از زندگی و اختلاط با دوستان، بستگان، فامیل، آشنایان دور و نزدیک زن کسب کرده‌ام.

اگر ازدواج کردید و خرج خودتان و بچه‌هایتان و خرید خانه و ..بر عهده‌ی شما بود می‌خواهد با شما بخوابد و دارد یواشکی پول جمع می‌کند که مغازه بخرد و بعد یا طلاقتان بدهد یا شما از او طلاق بگیرید پس از اذیت و آزارهای عمدی. اگر گفت خانواده‌ام را دعوت کن باید خرجشان را خوش بدهد و برایتان کارگر بیاورد برای کمک بهتان یا خودش کمکتان کند. زنها به مرد اعتماد نکنید. به هیچ مردی. مگر اینکه تکلیفتان با خودتان روشن باشد و بدانید از زندگی چه می‌خواهید. بدانید دارید خوشی می‌کنید، پول دارید، کار دارید،قوی هستید و از همه مهمتر خیلی دوستش ندارید.

اگر مردی گفت من عاشق ننه‌ام هستم به او و تنه‌اش فحش دهید. بعد بروید ننه‌اش را اگر می‌توانید بزنید. برای خانواده‌ی شوهر کو.ن.ت.ان را خم نکنید که مثلا عروس خوبه باشید. اسم آنها مامان و بابا نیست. شما خودتان مامان و بابا دارید. اسم آنها عمو خاله یا آقای گوزگوزیان و خانم چس‌چسیان است. پول پس‌انداز کنید. یواشکی طلا بخرید. زن باید باید باید پول داشته باشد. قلدری نمنید، زن باشید اما کنیز و ضعیفه نباشید. مردها زن که مهربان و بامحبت را می‌خورند و می‌رینند. اگر یک وقتی شما را زد بگذارید بخوابد بعد بزنیدش و بروید توی خیابان جیغ بزنید که من را زد. اگر خواست شما را بزند گواش بزنید یک‌طورهایی بکشیدش تا دم در تف کنید توی صورتش و بزنیدش. نگذارید کتکتان بزند. بزنید حتی اگر می‌خورید. بروید پزشک قانونی. اگر یک بار گفت طلاق هزار بار بعدش خواهد گفت . مرد اگر بخواهدتان هیچ وقت نخواهد گفت طلاق. زنها می‌گویند که ناز کرده باشند. مرد نباید بگوید. اگر گفت ازش دست بشویید. اگر فحش داد یا تهدید کرد صدایش را ضبط کنید. اگر زدتان یک جایی دوربین بگذارید ضبط کنید. توی ساعت جای خوبی است. پشت یک‌ مجسمه. دوربین از نت هست. اگر بهش شک دارید توی ماشین یک دستگاه ضبط صدا بگذارید. صدایش را ضبط می.کند. تلفن حرف زدنش را زید سوار کردنش را. نمانید با ذلت پای کسی که این کارها را می‌کند. بروید مشاور، قرص بخورید، افسردگی بکشید اما نمانید اگر هم می‌خواهید بروید قبلش دلتان را با فحش و زدنش خنک کنید. اگر بتوانید خانواده‌اش را هم بزنید که عالی.

با خانواده شوهر صمیمی نشوید.محترمانه و با فاصله. جاری فامیل نیست. برادر شوهر فامیل نیست. خواهر شوهر فامیل نیست. نگویید کا روشنفکر و اهل کتاب و نوشتنیم. این‌ها عورت‌خلی است. اگر خوب بودند با شما کمی با آنها خوب باشید

زیاد نروید. زیاد نیایند

چت نکنید

تلفن نکنید. راز نگویید

راز نشنوید. حرف زنهای قدیمی را بشنوید چون ممکن است به درختان بخورد. اینها حاصل تجربه‌ی زنهای عالم است اما اگر دیدید چرت و پرتی است عمل نکنید.

شوهر می‌تواند معشوق باشد یا معشوق شوهر اما اکثرا و غالبا شوهر فقط یک مرد و در اغلب اوقات مرد است.

مردها اکثرا، مردهای خاورمیانه‌ای اکثرا نارسیست هستند و به شدت روانی و عقده‌ای و دنبال قربانی می‌گردند برای خالی کردن انواع و اقسام بیمارهای روحی،روانی،جنسی،شخصیتی،اختلال‌های رفتاری‌شان هستند و این قابلیت را دارند که شما را از زنی شاد یا زنی معمولی یا زنی که افسردگی معمولی دارد به موجودی خرد شده، تحقیر شده، له شده تبدیل کنند و شما را تا مرز جنون و خودکشی بکشانند.

روی سخنم با زنهای خوش‌ذات است کاری به زنهای بدتر از مرد ندارم.

برچسب ها :

گرگ درونش را بشناس

،

بادشنه‌بادرد

۱۴۰۲/۰۹/۲۱ ساعت ۱:۳۹ ق.ظ توسط انیس

می‌خواستم از شهوت حرف زدن دست بکشم.

یعنی زیاد حرف نزنم. از شهوت موسیقی شنیدن دست کشیده ام. و سر زدن بیخود به اینستاگرام. اما صبح مادرم زنگ زد. گفت چیزی از من شنیدی یا اینکه پشت سرت حرفی زده‌ام؟ کسی گفته پشت سرت حرفی زده‌ام. هر وقت غیبتم را می‌کند می‌ترسد کسی حرف آورده باشد برایم🤭😌

از این رو می‌دانم غیبت کرده اما گفتم نه من خوابم. چند روز است خوابم. نگفتم از اتاق بیرون نمی‌آیم. گفتم خواب شب را به روز و خواب روز را به شب وصل می‌کنم. خوبی بزرگ شدن این است که دیگر نمی‌ترسی یعنی خجالت نمی‌کشی بگویی خواب بودم که مبادا پشت سرت یا در رویت چه خبره ؟ همه‌اش خوابی که! این احساس را به تو بدهند که بچه‌ها را ول کردی و بهشان نمی‌رسی.

گفت آها و چیزهایی تعریف کرد که درست یادم نمانده. بعد باز افتادم به خواب. جالب است که نشستم پست گذاشتم و باز خوابیدم. راسکولینکف پس از کشتن پیرزن و خواهرش هم همه‌اش خواب است. سرشب ناخن درست کردم، شام که مرغش از بیرون بود و برنجش را دزموند در پلوپز گذاشت را خوردم. مختصر ظرفی شستم. آمدم بنشینم به خواندن که خواهرم مادر ساسا زنگ زد. کلی حرف. از تنهایی از اینکه مجبور است برود وسط مردها آهن و ایزوگام و عایق و سیمان بخرد. در بخرد. جوشکار بیاورد. من گوش می‌دادم و فکر می‌کردم بروم زیر پتو بخوابم.

برچسب ها :

رودیون

،

رومانوویچ

،

راسکولنیکوف

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها