به أش گفتم به حرفهای سابقم بابت اهمیت دادن به آن پسر، جفری، اهمیت ندهد و اصلا لازم نیست تحویلش بگیرد. نفرت خاصی بهش ندارم اما فکر میکنم أش قربانی مهرطلبی خودم شده و برای جلب رضایتم با او خوب است و راستش وقتی أش خاطره میگفت از بچگیشان به روی خودش نمیآورد و اصلا نمی خندید. حالم از این خصلت به هم میخورد. خوب نکردن حال دیگران. خست در ابراز احساسات. از گوشهی چشمهای تیز نگاهی میکرد که مرا به شدت یاد نگاه پدرش میانداخت.
نگاه روباهی پدرش. پرمکر و حیله. نمیتوانم فکر کنم یا حس کنم که صاف و ساده است. همینطور که مادرش نیست. هر چقدر هم که به او نزدیک باشی تهش یک زنگاری از او به دلت میماند.