۱۴۰۲/۰۸/۲۹ ساعت ۹:۱۴ ب.ظ توسط انیس | 

آرامش اغلب با غم همراه است.

۱۴۰۲/۰۸/۲۹ ساعت ۵:۲۶ ب.ظ توسط انیس | 

قبلا ...گاهی خوش می‌گذشت با خواهرم. از وقتی آن یکی طلاق گرفت و خراب شد روی همه چیز همه چیز خراب شد رویمان. اینکه برایش خون گریه کردم یک طرف.

مسئله این است که همیشه ناراضی است و طلبکار و حسادت می‌کند به رابطه‌ی من با آن یکی که گاهی بیرون می‌رفتیم ، کتاب می‌خواندیم یا فیلم می‌دیدیم.

۱۴۰۲/۰۸/۲۹ ساعت ۵:۲۳ ب.ظ توسط انیس

نمی‌دانم گربه‌ها غذا دارند یا نه.

امشب آرزو کردم صبح بیدار شوم و ببینم گربه‌ها مرده باشند و سگ‌ها

خسته‌ام از رسیدگی بهشان.

۱۴۰۲/۰۸/۲۹ ساعت ۵:۲۲ ب.ظ توسط انیس | 

رنگ ناخن‌هایم بد نیست. صورتی کدر شاین‌دار.

دلم می‌خواهد بروم اسفند دود کنم و به باغبان زنگ بزنم.

امشب شاید حمام رفتم.‌کسلم گرچه. کاش دزموند بیاید موهایم را بشوید.

یا نه.

من کمرش را.

خیلی وقت است خوشبختانه خواهر و برادر شده‌ایم. با نگاهی که هیچ نشانه‌ای از شهوت ندارد به هم می‌نگریم. شاید البته من از طرف خودم حرف می‌زنم. صرف تصور اینکه دزموند به من میل جنسی دارد حالم را بد می‌کند.

۱۴۰۲/۰۸/۲۹ ساعت ۵:۱۸ ب.ظ توسط انیس | 

شاید بهتر باشد یک استامینوفن بخورم. کتابی دیگر آغاز کنم؟

سبزی‌های گندیده را انداختم دور. کاش چوب خیس نبود و آتشی روشن می‌کردم.

دزموند گفت بهتر است مشاورت را عوض کنی.

۱۴۰۲/۰۸/۲۹ ساعت ۵:۱۶ ب.ظ توسط انیس | 

دزموند باید اش را ببرد پیانو. چای خورده‌ام. باز کتاب بخوانم؟ باید یک زمانی از راه برسد.

باید یک زمانی از راه برسد که به پا خیزم و خانه را تمیز کنم. باید سبکش کنم که بتواند نفس بکشد.

عشق...صدای بال خیست را می‌شنوم.

۱۴۰۲/۰۸/۲۹ ساعت ۵:۱۴ ب.ظ توسط انیس | 

پنجره باز بود، سه لنگه‌ی آن، حیاط و باغچه رو به تپه ...باران می‌زد.‌ به صدای باران گوش می‌دادم و در یک تدی قهوه‌ای رنگ خوابم برد.‌خوابم برد...ساعت یازده بود. قبلش کتابی را تمام کرده بودم. تا ساعت چهار شاید...باران بند آمده بود...

در آغوش باران خوایم برده بود. باران؟ پدرم شده بود.‌پدر.

۱۴۰۲/۰۸/۲۹ ساعت ۵:۱۸ ق.ظ توسط انیس | 

تو را شناختم آریَ و بهترین بودی

بحق که ماده ترین ماده ی زمین بودی

نشستن تو به قدر هزار خوابیدن

زنانه بود و تو زن نه! که زن ترین بودی

همین نه دوش و پریدوش و پیش از آن،که تو خوب

همیشه نازک و همواره نازنین بودی

تو خوش تر از همه بودی، همیشه و هرگز

نه در ترازوی سنجش به آن و این بودی

عجب که مثل زنان تمام،بی پروا

و مثل باکره ای پاک،شرمگین بودی

"نبودم این همه گستاخ پیش از این" - گفتی-

"ولی تو رهزن پرهیز در کمین بودی"

تنت به یاری عشق آمد و گریزت داد

ز تنگه ای که در آن ناگزیر دین بودی

تو را گرفت به خود بازوان خالی من

به حلقه ای تو درخشان ترین نگین بودی

چنان که با تو درآمیختم یقین دارم

که با من از نفس اولین عجین بودی

منبع: منزوی،حسین،1385،تیغ و ترمه و تغزل،تهران،آفرینش

۱۴۰۲/۰۸/۲۹ ساعت ۵:۸ ق.ظ توسط انیس | 

همه چیز در خانه‌ام حرام می‌سود، سبزی،میوه و عشق.

۱۴۰۲/۰۸/۲۹ ساعت ۵:۸ ق.ظ توسط انیس | 

با صدای باران بیدار شدم. دلم خواست دقایقی در بغل کسی باشم.

من روستایی ام. پنجره‌ی باز و باران.

۱۴۰۲/۰۸/۲۶ ساعت ۳:۱۷ ق.ظ توسط انیس | 

با اش حرف زدیم. دلم سوخت. گفت مامان ما چه خانواده‌ی داغونی هستیم. هیچ‌کداممان دوستی نداریم.

۱۴۰۲/۰۸/۲۵ ساعت ۱:۵۷ ق.ظ توسط انیس | 

عدم استقلال مالی بدترین گهیه که باید قبل از مرگ تو زندگی بخوری.

باید ندترهداما اگه خوردی بد خوردی.

۱۴۰۲/۰۸/۱۵ ساعت ۳:۵۰ ق.ظ توسط انیس | 

دزموند خواب است. با چراغ روشن و دهانی باز و خروپفی معقول.

پدرش زنگ‌ زد که بگوید زن نقی مرده و اینکه مادر خود دزموند روی چوب زیربغل راه می‌رود.

آیا راست است؟ گفتم برود ببیند.

شاید آخر هفته. من هم احتمالاً باید بروم. حتی در این سن و با این اوضاع کراهت و‌ ترس دارم از رفتن.

خنجر گذشته هنوز گاهی می‌چرهد در زخم.

برچسب ها :

با خنجر

،

با تو

۱۴۰۲/۰۸/۱۵ ساعت ۳:۴۶ ق.ظ توسط انیس | 

کسی عطر ماگنولیای تاریک درون‌ات را درنیافت

۱۴۰۲/۰۸/۱۵ ساعت ۳:۴۱ ق.ظ توسط انیس | 

اَش(فعلآ این اسمش است تا اسم دیگری برایش بیابم، این اسم را خودش دوست دارد) گفت:"وای مامان باز داری وبلاگ می‌نویسی؟" چنان خوشحال شد که تعجب کردم. هیچ فکر نمی‌کردم این‌همه خوشش بیاید. خب نمی‌خواند اما می‌گوید وبلاگ‌نویسی عین نام‌خانوادگی‌ات به تو چسبیده.

خب ... چه بگویم؟ من هم دوست دارم فقط مشکل وقت است. کارم مهم‌تر است و البته حالم هم...حالم باید خوب باشد که بنویسم.

پ.ن:

اما واقعاً برای بعضی چیزها، برای عوض شدن بعضی چیزها در خودم خیلی خوشحالم.

خیلی.

برچسب ها :

بال‌های روئیده

۱۴۰۲/۰۸/۱۵ ساعت ۳:۳۵ ق.ظ توسط انیس

خوبی درج پست‌های قدیم، اين است که خودت را مرور می‌کنی و عجیب این‌که حسرت هم نمی‌خوری، توی آن دوران اگر آن نبودی خب بهتر بود، حالا این را می‌دانی، اما همان هم باید می‌بود و می‌شد، نتیجه‌اش، حداقل نتیجه‌اش این است که اکنون نفسی مطمئن داری. نمی‌دانم می‌توانم این کار را ادامه بدهم یا نه، خب وقت و حوصله‌ی بسیار می‌طلبد با این حال دوستش دارم خودم و احساس می‌کنم شاید خوانندگانم هم دوستش بدارند.

امشب اَش گفت، در واقع در کلاس داستان‌نویسی‌اش از او خواسته‌اند که با پدر یا مادر خود مصاحبه کند و از روی مصاحبه داستانی بنویسد.

من پست‌های سال 89 را درج می‌کردم و او از من سئوال می‌پرسید.

جالب این‌که از من پرسید بهترین دوره‌ی زندگی‌ات کی بوده؟ بلافاصله گفتم حالا. پرسید بدترینش؟ جالب و زیبا این بود که علاقه‌ای به پاسخ دادن به این سئوال نداشتم. ولی برای خالی نبودن عریضه گفتم راهنمایی. گفت بدترین اخلاقت؟ گفتم اعتماد به دیگران. پرسید بهترین؟ گفتم خودت بگو گفت انرژی، انگیزه و زندگی.

خوشحال شدم.

امروز هم دوستی گفت تو خیلی زنی و پر از زندگی. حال خوبی بود، ممنونم ازش.

برچسب ها :

بال‌های روئیده

۱۴۰۲/۰۸/۱۰ ساعت ۹:۱۴ ب.ظ توسط انیس | 

دیروز از نشر زنگ زد.قبلش گفته بودم کتاب‌ها را تا شش ماه بعد جای دیگر می‌دهم. این را که شنید زنگ زد و چقدر نرم و خوش اخلاق و چاپلوس.زندگی همین را می‌خواهد.تهدید، ترعیب و غرور مدام.متاسفم.

برچسب ها :

بال‌های روئیده

۱۴۰۲/۰۸/۱۰ ساعت ۸:۴۴ ب.ظ توسط انیس | 

فکر نمیکنم بتونم ادامه بدم.ذهنم تلیت شده تلیت.

برچسب ها :

طناب لیز

۱۴۰۲/۰۸/۱۰ ساعت ۸:۴۳ ب.ظ توسط انیس | 

مثلا تو یک کاری داری.یا نه،کاری را می‌خواهی انجام بدی و فکر می‌کنی اگه انجام بدی خوشی.بعد می‌بینی نه،می‌بینی نه! اون کار همون کاره.تو عوض شدی.توی دیوث.

برچسب ها :

طناب لیز

،

مکعب سیمانی

۱۴۰۲/۰۸/۱۰ ساعت ۸:۴۱ ب.ظ توسط انیس | 

به درد زندگی نمی‌خورم...تلخم تلخ.

برچسب ها :

طناب لیز

،

مکعب سیمانی

۱۴۰۲/۰۸/۱۰ ساعت ۸:۴۱ ب.ظ توسط انیس | 

اعتراف می‌کنم آدم مریضی هستم.

پ.ن: می‌دانید که عنوان‌ها پر از کنایه و طعنه است؟

بسیار عالی.

سلامت باشید.

برچسب ها :

مکعب سیمانی

۱۴۰۲/۰۸/۰۹ ساعت ۱:۴۹ ق.ظ توسط انیس

فردا ساعت ۷ عصر مشاوره دارم

یادم بندازید

حالا باید بروم لیست اختلافات من و سال را ردیف کنم و دلیل اینکه با سال رابطه جنسی عشقی ندارم

و دلیل اینکه صحنه های جنسی را می برم تو فیلمها را جلو

و دلیل اینکه حرفهای احساساتی عاطفی حوصله ام رو سر می‌برد و

...

اینها را بنویسم

درست است که یارو نچسب است اما سال می‌گوید برو

چون اگر نروی یک روز حالت بد میشود و من نمیتوانم کمکت کنم

آره .

۱۴۰۲/۰۸/۰۹ ساعت ۱:۴۶ ق.ظ توسط انیس

مترجمی به من دایرکت داد.

مترجم انگلیسی

فرانسوی

گفت می‌خواهد برایم کتاب بفرستد

آدرس خواست و ...

ذوق کردم.

نوشتم حالا باید تعارف کنم و بگویم نه و فلان....

اما راستش آنقدر ذوق دارم که سر از پا نمی‌شناسم و بی صبرانه منتظرم که هدیه ی ارزشمند و عزیزتان برسد...

خواستم سند کنم یک لحظه به خودم گفتم

هاب...هاب...ببینم ...

به سال گفتم ببین چی نوشتم

گفت زیباست و انسانی اما خیلی صمیمی است

چون آقای مترجم ...

نمی‌دانم‌ ...

درستش کردم

اینطوری

سلام

بسیار لطف می‌کنید و آدرس و شماره....

ضمنا

امروز عصر با کسی به اسم عُمر از عراق صحبت میکردم

کتاب عربی‌ها را او آورده کلی با من از موسیقی الفارسیة صحبت کرد

معتاد به شجریان ، هایده و مهستی...

من برایش مختاباد فرستادم

مدام می‌گفت الله الله...

بعد به من گفت شما تاج سر مایلید

خواستم بگویم نوکرتم

سال گفت دست بردار

می‌خواهی خودم جان تایپ کنم اصلا؟

۱۴۰۲/۰۸/۰۹ ساعت ۱:۳ ق.ظ توسط انیس | 

گل خریدم.شاید هم به دزموند گفتم بخرد...قرمز..نارنجی چقدر زیبایم وقتی خودم برای خودم همه چیز هستم.

۱۴۰۲/۰۸/۰۸ ساعت ۲:۴۶ ب.ظ توسط انیس

گویا دیروز باز مشاوره داشتم و یادم رفته. حالا پیام دادم تا بعد.

یک لیوان نسکافه، کتاب دوشیزه پریم که زمانی مورد علاقه‌ی سال بود و به گمانم همچنان هست زیرا که پیشنهادش داده بود به نانا را بین تور و چهارچوب گذاشتم که پنجره باز نشود.

مرسی

۱۴۰۲/۰۸/۰۸ ساعت ۱:۵۵ ق.ظ توسط انیس

اینکه می‌گن افسردگی ذر ذهن آدم وجود داره راسته‌، ها! الان مثلا داشتم بعضی از پست‌های قدیم رو می‌خوندم می‌دیدم ئه! منم که! همینم. آدمی که شب‌ها بیداره، فکر می‌کنه زیاد.

خب یک چیزهایی عوض شده اما روح همانست.

۱۴۰۲/۰۸/۰۷ ساعت ۱۰:۷ ب.ظ توسط انیس

اسم....

پویا؟

نهههه

یه کم بچه خوشکلانه‌س

روزبه؟

نه خیلی یه جوری تلخ و عصا قورت داده

حبیب‌الله

خودشه.

بعد پارتنرم مخصوص اگه عرب باشه بم میگه حبیبی🤗😇🧔🧔

۱۴۰۲/۰۸/۰۷ ساعت ۱۰:۳ ب.ظ توسط انیس

دوست دارم برم عمل کنم.

تنم رو با هورمون مردونه مرد طور کنم.

بعد برم عمل کنم.

و بعد کی بشم.

ببین فقط ظاهرت مرده اما باطنت زنه

پس وقتی گی میشی در واقع گی نشدی یعنی دگر جنس خواه هستی...

هسه اشبلشنی بهل خبیصه

ولی کلا خیلی دوست دارم سبیل داشته باشم

۴۰ سال زن بودم

۴۳ سال خو؟

از این به بعد مرد بشم ...برا تنوع.

بعد مردها دیگه دوستمن، خطرناک نیستن.

.و زنها

امممممو😋😋😋😋😋😋😋

می کشمتون دوستام...

براتون دارم...

دوستان مونثم....🦹🦹🦹🦹

خونتون رو می‌مکم....

۱۴۰۲/۰۸/۰۷ ساعت ۱۰:۰ ب.ظ توسط انیس

دارم فکر می‌کنم گ.ی بشم.

داستان داره.

۱۴۰۲/۰۸/۰۷ ساعت ۹:۵۶ ب.ظ توسط انیس

دارم فکر می‌کنم گ.ی بشم.

داستان داره.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.