۱۴۰۲/۰۸/۲۹ ساعت ۵:۱۴ ب.ظ توسط انیس | 

پنجره باز بود، سه لنگه‌ی آن، حیاط و باغچه رو به تپه ...باران می‌زد.‌ به صدای باران گوش می‌دادم و در یک تدی قهوه‌ای رنگ خوابم برد.‌خوابم برد...ساعت یازده بود. قبلش کتابی را تمام کرده بودم. تا ساعت چهار شاید...باران بند آمده بود...

در آغوش باران خوایم برده بود. باران؟ پدرم شده بود.‌پدر.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها