۱۴۰۲/۰۹/۲۱ ساعت ۳:۱ ق.ظ توسط انیس

خواهرم با دوتا بچه با مردجماعت طمع کرده سر و کله می‌زد.

بعد خسته بودم. گفتم چرا وقتی می‌آمد و به تو می‌رید واقعا چرا کولی‌بازی برایش درنمی‌آوردی؟ گفتم من حدود سال ۹۷ بود که با دزموند بحثم شد. سر مانتوی باز بود. گیر داد بهم. مانتوها را توی حوض سوزاندم و وقتی خواست به من حمله کند تهدید کردم که لخت در کوچه می‌روم. لخت نرفتم اما با لباس کوتاه و بدون روسری رفتم و داد زدم مردم بدانید که این مرد ک.و.ن.ی است. البته با لهجه‌ی خودمان می‌شود چ.و.ن.ی. بعد گه زیادی خورد دیگر.

گفت از همسایه‌ها خجالت نکشیدی گفتم به تخمم نیستند

وقتی من برای یک مانتوی قرمز یا شال صورتی در اوج جوانی و زیبایی گریه می‌کردم یا برای کمی آرایش یا برای رنگ لاک یا برای عطر یا برای ناز و عشوه و لوندی ذاتی و نه اطواری پای این مرد زار می‌ردم کدامیک از این همسایه‌ها حاضر بودند یه کاه از کوه غمم بردارند؟ یا وقتی من زیر دست پدر خونین و مالین می‌شدم مردم کجا بودند؟ ریدم به همه‌ی دنیا. دنیا برایم مادرقحبگی کرد من هم برایش همین شدم.

یک زمانی جوان و ساده‌دل و بی.پناه و قلب‌سفید و دریادل و بچه‌سال بودم. بچه‌ای که زندگی‌اش به قبل و بعد ۱۴سالکی تقسیم شد. حالا دیگر نیستم. سال‌هاست دیگر نیستم. از سال ۹۵ دیگر نیستم. از ۲۲ شهریور ۹۵.

سالگرد عقدمان. روزی که عقد کردم نمی‌دانستم سال‌ها بعدش در همان روز و همان تاریخ قرار است به آدم دیگری تبدیل شوم...اما شدم. نمی.دانم خوشحالم که شدم یا نه اما به هرحال از آن گریزی نبود. و حالا نتیجه‌اش خوابهای سلسه‌وار تلخ و ترسناک است.

راضی و شاکرم اما فراموش نکرده‌ام.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها