نویسندهی جدید خیلی مرتبه.
اینو بهش گفتم
گفت خدا شادت کنه.
خندهم میگیره.
حالا خواهرام اذیت دارن، حسادت و رقابت دارن، ( خودمم نسبت به اونا طبعا) اما وقتی چیزی از من پخش میشه در دنیای مجازی همین خانم زبان دراز دعواکن پشتم میایسته و میره جواب میده به بدخواهام.


میخندم در سکوت.
ارت.ش سای.بری دارم🌝🌝
سال 87 اولین وبلاگم در بلاگفا ثبت شد. اسمم زلفا بود. بعدش وبلاگهای دیگر. اردیبهشت وبلاگم کمی معروف شد و چند ماه بعد خوانده شد و سالها بعد درخشید.
وبلاگ داشتن جزلاینفک زندگی من بود و هست.برای وبلاگ داشتن نیاز به خود قدیمم دارم. خود سابقم.
خود 87 و بعدش ...خود تا اردیبهشت 92...
بعذش دیگر خودم نبودم. زنی بودم که مینوشت که از طرف یک نفر خوانده شود فقط.
آن یک نفر هم یا نمیخواند یا اگر میخواند چیزی نمیگفت.
حالا ....
میدانم که وبلاگ را برای خودم و چند دوست نزدیک مینویسم.
خوشحالم که ماندید.
خوشحالی مرد برایم صادقانه است.
این کتاب هم دارد درمیآید. امروز از انتشارات خانمه زنگ زد و کلی تعریف کرد. از ترجمه، ادبیات، رعایت لحن. ..میگفت دمت گرم و فلان.
خب دارم میبینم که کارم پارتیام شد. واسطهم. وگرنه که فکرش را میکرد که نشری به این مهمی کتابهایم را بگیرد.
دارم برای پسرم سیبزمینی سرخ میکنم و انگشت شستم از جای چاقو زخمی است.
شهرزاد؟
شهرزاد کوچولوی غمگین.
یعنی تو موفق شدهای عزیزم؟
خوشحالم که معادلاتم را به هم ریختی. کاری کردی که بتوانم به خیر مطلق به نیکی خالص ایمان بیاورم.
هیچ وقت آنطور که حقت است از تو نگفتم.
تو انسان نیک من، مرد صبور ،بزرگوار و اصیل منی.
چیز دیگری نمیخواهم.
من با افتخار تمام زیر سایه ی توام.
تویی که اینجا را نمی خوانی. عزیزم.
تمام عشق، محبت،دوستی،ایمان،اعتقاد و ارادتم را به سمت و سوی تو برمیگردانم مرد من.
همسرم.
عشق اول و آخر تکیهگاه وحامی و دوست من.
یک خبرگزاری خارجی درباره ترجمه ام نوشته. خوبم. و خوشم.
و الحمدلله.
اما بعد..
خدایا تو که من رو از اون مرتیکه فیلسوف مآب و اون ناشر عوضی و علی.ف کثیف نجات دادی.
افسردگیم رو کم کردی و به من توانایی لذت بردن از چیزهای ساده رو باز برگرداندی...سیگار رو هم کم کن.
یه کاری کن کم شه و بعد قطع شه.
خوابم میاد.
ذوق دارم مرد رمان خانم دکتر رو شروع کنه و در موردش حرف بزنیم.
نمیدونم چرا انتشارات احمق هیچی برام تبلیغ نمیکنه. اینهمه براشون عکس میفرستم و نوشته...
یالا ولش کن...
مهم نیست...خودم برا خودم تبلیغ میکنم و راضی ام.
دلم میخواد .....
کاش الان تو بغل یه گربه سفید خواب بودم. من رو میخوابوند اما نمی لیسید و بدتر نمی خورد.
الان خل شدم. ب شوهرم میگم چرا دکتر اسمتو میاره.
میگم نمیخوام تحلیل کنم.
ادای ریش پروفسوری رو درمیارم.
و با صدای پبرمردونه میگم شاید دلش میخواد جای من باشه.
اخم میکنه.
و میگم شاشم میاد میگه برو بشاش...
میگم تا بیام ب دکتر فک کن.
الف . م.ط رفته عراق. گفت بیا با هم بریم لب دجله.فرات...بریم خونه فامیلات.
گفتم حوصله فامیل عراقیمون رو ندارم. گفت ولی لهجه ات شبیه اوناس.
گفتم ها...
ب عربی گفت یوما فدوه شگد حلوه...
تو دلم عفطه کردم و گفتم لک انچب منیوچ.
خدا ببخشتم.
اما با یه مشت قرمساق ک.ی.ر ب دست همکار شدم.
دکتر ک با من حرف می زند...دکتر ترجمه نه دکتر راستکی. دکتر زبان.
میگه آقای فلانی اُ آقای فلانی....
خیلی اسم شوهرم رو میاره. نمیدونم چرا.
مثلا دیروز وقتی پروژه ی سنگین ترجمه ی شعر کلاسیک عرب رو به فارسی تمام کردم گفت
وقتی آقای فلانی می بینتت. چشاش برق میزنه.
گفتم خو؟!
گفت فکر میکنی خوشگلتر و زنتر از تو نیست؟
گفتم نه من همچین فکری هیچ وخ نکردم.
گفت ببین اون تو رو دوس داره. تو به دلشی....
یعنی وژدانا ..بینی بین الله ...بغد از بیس و دو سال زندگی تخمی و شخمی یعنی خودم نمیدونم اینو دکتر جون؟!
دهنم وا موند...گفتم خب حالا کی نتیجه کار رو بم می دی
می خندید میگفت تو پیری.
گفتم شما جوانی دکتر.
همسن ننهمه...نمیدونم کلا دمبال چیه...یعنی میخواد بام بلاسه؟؟!!
اینهمه دانشجو داره ...جوون..باهوش...عنگل گهگل...من چرا آخه؟!
نمیدونم ...خلاصه. تهش ب خودم گفتم بلاک کن بچه. طفلی ...تو گناه داری....چرا باید یه ریش گهی تو اعصابت برینه...
حاشا و کلا.
دارم ن.وال ال.زغ.بی را از ا.م.ب.ی.س.ی وان میبینم چقدر پوست صورتش را کشیده.
راستی من باحجاب شده ام.
خواهرهایم مسخره میکنند.
مشاورم میگوید تو عذاب وجدان داری و احساس گناه که با حجاب شدی
من؟
فکر میکنم یه جور جو گرفتتم. اما فعلا باش راحتم.
ع.ف
علی ف. رو یه ماه بلاکیدم. خدایا چه مرحمتی.
راحت شدم از قعر نجاستش. عالیه نبودنش. عالی.
خدایا شورکت.
پسرم عجیب است. گاهی دوستم ندارد. گاهی نه.
در حمام سوخت دیشب. فکر کنم چون عکسش را گذاشتم. من خیلی خرافاتی و مادرقحبه هستم. مثلا زود به خودم گفتم هی عفریته جون می مردی عمس بچه ت رو نمیذاشتی در حال کتاب خوندن ؟
خو دیگه میگم صفحه ام سکوت و کور نباشه به قول ننه فرشاد
همساده قدیمیم.
دیشب رقصیدم. یکهو . خلیجی. سرم را بالا گرفتم و حس کردم خیلی زنم. مرد میخواستم. برای تعریف کردن از من. برای برق چشمهایش. برای بوسیدن و بغل. روی موهایم را ببوسد و کمی بلرزد.
زیر چشمی به مردم،شوهرم نگاه کردم. نگاهم نمیکرد. تعمد داشت.
فکر میکنم خجالت میکشد .
مثلا نجیب و ماخوذ به حیا.
گه توش. آدم باید برای زن خودش عن باشد؟
بعضی چیزها هیچ وقت درست نمیشوند.
مهم نیست.
آن ربع ساعتی که رقصیدم واقعا شیرینی اش در جانم نشست.
باسنم را تکان دادم و موج انداختم به تنم.
بعد از ریشو ریش سفید خودم پرسید م هی دوست من، رفیق، تو از رقص بدت میاد ؟ گفت نه. کفتم ازمن؟گفت نه. گفتم از رقصم؟ گفت اتفاقا نگاهت کردم یواشکی و فکر کردم قشنگ میرقصه اما مسئله این است که من رقص دوست ندارم و رقص تحریکمنمیکند. چه مسخره. مگر من گفتم باید تحریک شوی؟ چه زامبولاخی. یعنی چه آخه؟
خلاصه گفتم پس نگاهم کردی...
گفت بله...گفتم چرا به رویم نیاوردی گفت نمیدونم.
بیا بکنمت تا بدونی. دیوث.
قلیه درست کردم و قسمت اعظمش رو دادم به گربه ها. فکر کردم ثواب داره. ماه رمضانه. به یاد ایدو عزیز ابدی دل من.
دیروز با یک نویسنده ی زن حرف زدم. لعنت بهش. یه روانی تمام عیار.
حسووووووووووووود. تمام مدت انگار از چیزی سوخته بود.
از چیزی که نمی دونستم دقیقن چیه. اما مرتب تکرار میکرد
تو چرا تو صفحه ات وارد سیاست نمی شی؟ و خیلی سعی میکرد نشون بده تاثیرگذاره. میگفت روزی ده بار میان می برنش. کجا؟ مثلا استجواب و اینا. خو حرف نزن تا نبرنت. یا اگه حرف می زنی به من چه. میگفت که تو عکس بچه هات و. باغچه ات و دمپخت می ذاری.برای همین جدی نمی گیرنت.باشه سیمون دوبوار زمانه. تو فمنیست ، مبارز، روشنفکر و همه چیز تمومی. من زن خونه ، مرغ و غیرروشنفکر.
اما چرا کردی از حسودی بهم؟
هزار بار گفت آره دیگه شوهرت خرجت رو میده و تو نشستی به ترجمه و نوشتن.
تو در حاشیه ی امن راه میری.
خب تو اگه در حاشیه ی راه می ری به من چه. و اگه من نمی رم به تو چه. تو کارت بکن من کارم رو.
خانم طلاق گرفتن و انگار من مسئول طلاقشم. قرص اعصاب میخوره و گویا نشرش برای کتابش تبلیغ نمیکنه و زیاد نمی بیننش.
به من چه.
القصه که آن فالوش کردم. بره گمشه بابا. اصلا حوصله ندارم .
خیلی هم قد قد کرد بلاکش میکنم از واتساپ.
همه فکر میکنن من زیر یه ک.ی....طلایی خوابیدم و صاحب اون آلت طلایی یه راه باز کرده به دهنم که توش پول می ریزه.
کسی فکر نمیکنه چه تاوانی ممکنه بدم. اما اصلا چرا باید فکر کنم که قراره کسی فکر کنه، کسی دقت کنه ...اینا مسئولیت میاره و عدم قضاوت کردن. و این جور آدمها فکر میکنن که اگه خودشون غم دارن ما صبح تا شب داریم از خوشی قهقهه می زنیم.
مهم نیست. بسشه زنیکه. بی تربیت.
حقته رمانت خونده نشه عجوزه. بعم میگه من اگه میدونستم میخوای با فلان نشر کتاب دربیاری از تهران دمپایی پرت میکردم بخوره تو سرت.
عوضی.
ولش کن یه چیزی دارم لابد که اذیتش کرده. بمیر.
آه إیدو
یادت افتادم إیدو.
چطور تو را به قتلگاه بردند و من نتوانستم نجاتت دهم و زنده نگاهت دارم عزیزم؟
نشر تازه کار با من به هم زد. رفته ام منت کشی . مجموعه داستان از من خواستند و ندادم و ....اوضاع بد نی ...اما ک.ی.ر خریه.
۳۹ صفحه باقی مانده.
نویسنده با من حرف زد...تحویل و فلان. خدا کند خوب پیش برود.
یک نشر تازه کار از من خواسته مسئول بخش عربی و سردبیر نشرشان شوم.
هنوز تصمیم نگرفته ام....همه اش با خودم فکر می کنم اگر بدانند دیوانه ام چه؟؟!
تند شدهم . تند و وافعی این را از برخورد امرو ز با د ر فهمیذم. مادر. وقتی گفت دخترت همچین دندونی هست. گفتم تو نزاییدیش که من رو گایید این رو نگا لطفن. تعجب کردم از خودم.
پیرزن قهر کرد. برم منت کشی حالا.
لعنت به تو پیرمرد یهودی. ر . ص را میگویم. خدا بکشدت. حالا آدرس خانه را برای پست کردن کتاب نفرستادی به تخمم دیگر چرا جواب تبریک سال نو را نمی دهی؟ چون یعنی یهودی هستی ؟ خوب من هم عربم. ما پسر عموییم. تو عبری من عربی. جوابم را بده سگ جان.
مرضیه، رمدیوس...چرا من و تو شبیه همیم و آدم نمی شیم؟ یادته یه روز معشوقه ی در جستجوی زمان از درست رفته بودی. اون وقتا امیری در زندگی هر دومون بود و نازنین هم. یه بار به نازنین پیام دادم. ترکیه بود. محل سگ بهم نداد. امیری هم نمیدونم کجاست. امیری برای مث برادر بود. اما من اون موقع جوون بودم و شما بچه. من بچه کوچیک داشتم و شما خودتون بچه کوچیک بودید.
حالا بیشتر نزدیک به همیم.
می دونی؟ اون عکس تو اینستات با شلوار جین و سربند قرمز..من رو یاد اوایل دهه ی سی زندگیم انداخت. چقدر قرتی و ناز بودم اون موقع..و فکر می کردم حتما بایدب رای احساس خوشبختی مردی دوستم داشته باشه و حالا هم یه کم همینطورم.
هیییییییییییییییییییی
.....بیا یه بار عهد ببیندیم یه کم آدم شیم و نذاریم که مردها وقتی ما همراهی می کنیم با یه آواز در دل به ما بخندن و این همه آهنگی که مردها هیچ وخ نمی شنون رو براشون نفرستیم.
نه؟!
بله.
دیشب خواب دیدم به دیدن یکی از تاروت خوانان رفتم و تاروت خوان پوست سیفیدی داشت و طالع و تاروتم رو تو خواب خوند..گفت که قراره ماشین برونی و دوچرخه سوار شی!!!!
چرا؟ وات ذ فاک؟ وات ذ هل؟ یعنی چی؟ من که فوبیا دارم از این دوتا. دیشب یکی از فالورها برام ترانه های نوستالژیک فرستاد. خندیدم. باهاشون. یکی اش یه سرود بعثیه! ولی من ازش خوشم میاد چون یاد بچگیم می ندازتم. بعد گفت قراره بره عراق و هر دستوری دارم برای کتاب صدار کنم بهش. عزک. ابو الچذب. ابوالدروب. اللوگی. اما خداییش ازش خوش اومد چون مرد سنگین مودب و انسان و عنی اومد. منطورم اینه که شلوغش نکن ..دو روز دیگه میای می گی ریده و مالیده. به هرحال سبیلش قشنگ بود و من زبری آن را بر پشت دست و بالای لب خویش احساس کردم و ریدم.
با اینکه 50 تا صفحه از کار جدید مونده اما حوصله ادامه ندارم. چرا کسی به این نویسنده های زن نمی گه که اینهمه درباره ی تاثیر یک بوسه بر زندگی یک زن ننویسند؟ یا یک بغل؟ بابا والا بلا خوبه اما دیگه همه ی زندگی که بر این محور خایس نمی چرخه که. چیزهای دیگه هم هست تو زندگی. بعد چطور اینا رو ترجمه کنی که حذف نشه؟ سانسور نشه؟ هی باید جادوگری کنی.
یعنی ها...لعنت به روزی که تصمیم گرفتم دست به ترجمه شم. والا به خدا. الان این یعنی چی. ص130 هستم و نوز زن قصه گیر یه بوسه در شانزده سالگیه. بابا ولمون کنید ...به خدا یعنی جر خوردیم از دستتون. از آشپزخونه آشچزی کرم مورچه آسمون ابر برگ سگ گربه گوسفند بره گاو کفش کاغذ قیچی سنگ کلوخ شن خاک گرما سرما گرونی انقلاب تطاهارات مرگ زندگی زاییدن و دردهاش پریودی بنویسید خب...هی بوسه..هی سبیل مرد زبری اش بر پشت لب و دستها و ک..ون...م...مردیم ازتون.
این نشد برای ما ترجمه. طلع روح شد. تا کی باید تحملتون کنم؟
بعد یارو تو پیجش با حجااااااااااااااااااااب کامل اسلامی . ای لعنت سنگ مقدس بر شما.