۱۴۰۱/۰۱/۲۲ ساعت ۲:۱۲ ق.ظ توسط انیس

قلیه درست کردم و قسمت اعظمش رو دادم به گربه ها. فکر کردم ثواب داره. ماه رمضانه. به یاد ایدو عزیز ابدی دل من.

دیروز با یک نویسنده ی زن حرف زدم. لعنت بهش. یه روانی تمام عیار.

حسووووووووووووود. تمام مدت انگار از چیزی سوخته بود. 

از چیزی که نمی دونستم دقیقن چیه. اما مرتب تکرار میکرد 

تو چرا تو صفحه ات وارد سیاست نمی شی؟ و خیلی سعی میکرد نشون بده تاثیرگذاره. میگفت روزی ده بار میان می برنش. کجا؟ مثلا استجواب و اینا. خو حرف نزن تا نبرنت. یا اگه حرف می زنی به من چه. میگفت که تو عکس بچه هات و. باغچه ات و دمپخت می ذاری.برای همین جدی نمی گیرنت.باشه سیمون دوبوار زمانه. تو فمنیست ، مبارز، روشنفکر و همه چیز تمومی. من زن خونه ، مرغ و غیرروشنفکر.

اما چرا کردی از حسودی بهم؟

هزار بار گفت آره دیگه شوهرت خرجت رو میده و تو نشستی به ترجمه و نوشتن. 

تو در حاشیه ی امن راه میری.

خب تو اگه در حاشیه ی راه می ری به من چه. و اگه من نمی رم به تو چه. تو کارت بکن من کارم رو.

خانم طلاق گرفتن و انگار من مسئول طلاقشم. قرص اعصاب میخوره و گویا نشرش برای کتابش تبلیغ نمیکنه و زیاد نمی بیننش.

به من چه.

القصه که آن فالوش کردم. بره گمشه بابا. اصلا حوصله ندارم .

خیلی هم قد قد کرد بلاکش میکنم از واتساپ.

همه فکر میکنن من زیر یه ک.ی....طلایی خوابیدم و صاحب اون آلت طلایی یه راه باز کرده به دهنم که توش پول می ریزه.

کسی فکر نمیکنه چه تاوانی ممکنه بدم. اما اصلا چرا باید فکر کنم که قراره کسی فکر کنه، کسی دقت کنه ...اینا مسئولیت میاره و عدم قضاوت کردن. و این جور آدمها فکر میکنن که اگه خودشون غم دارن ما صبح تا شب داریم از خوشی قهقهه می زنیم.

مهم‌ نیست. بسشه زنیکه. بی تربیت.

حقته رمانت خونده نشه عجوزه. بعم میگه من اگه میدونستم میخوای با فلان نشر کتاب دربیاری از تهران دمپایی پرت میکردم بخوره تو سرت.

عوضی.

ولش کن یه چیزی دارم لابد که اذیتش کرده. بمیر.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.