سال 1389 بود. اجاق گازمان را عوض کزدیم. حیف شد بعدش دادمش به کسی که قدرش را نمیداند مطمئنم. کاش نگهش داشته بودم. اجاق قبلی را وقتی خواب.گاه مت.اهلی بودیم دوستان خیّرش برای ما آورده بودند. با یک قالی. سال 80. آذر 80. یادم است برایم فرگاز خریده بود. اجاق قبلی خوب بود اما خوب قدیمی و بیریخت شده بود. با اسپری رنگش کرده بودم سفید. کمرش گرفت. یادم است رانندهاش باهاش بود. رانندهی فاسد زنبازی هم بود. البته گه میخورد با من کاری داشته باشد اما مثلا به زن همکارش تا همکارش رویش را آن ور کرده بود چشمک زده بود. فلسفهاش این بود که من برای همهی زنها چشمک میزنم اگر میخواهند جواب مثبت میدهند و اگرنه که روی برمیگردانند و حرامزاده از پدرزنش مسنتر بود. بعد زن به شوهر گفته بود و شوهر رفته بود همه جا گفته بود که برای زنم چشمک زده. این شوهره بدبخت هم بود ها. اگر نمیخواست واکنش نشان دهد زن پیش خودش فکر میکرد چه بیغیرت و ماست. اگر واکنش نشان میداد که داد، همکارها میخندیدند که خندیدند، که بابا چرا شلوغش کردی؟ حالا اینطور که بدتر شد. دیگر همه موضوع را فهمیدند و شاید بگویند خود زنت کرم داشت. به نظر من خود زن باید یکطورهایی به این مرده چراغ سبز نشان میداد. بعد او را میکشاند یکجا و بعد میکردش. به همین راحتی. چطور؟ نمیدانم با یک لولهی آهنی یا یک سنگ یا چه و چه بزندش. یا بکشدش توی خیابان و جیغ و ویغ که این به من دست درازی کرد. نمیدانم اما نباید آنطور آن حرامزاده را میگذاشتند که برای خودش بگردد. مثلا همان موقع که شوهرش رفته بود جایی و این زود چشمک زده بود بهش بگوید بیا اینجا کارت دارم خیلی آرام و ماخوذبهحیا و بعد بهش بگوید ببین پدرفلان و برادر بهمان اگر یک بار دیگر برایم چشمک بزنی یا ادااطوار بیایی فلان و اینها. حالا بعد خواست به شوهرش بگوید هم بگوید به تخم شوهرش.
القصه که بله. یادم است کمر دزموند گرفت. من مارمولک دیده بودم توی اتاق و جیغ زدم. آن موقعها به نظرم باید مارمولکها را میکشتیم. البته از شما چه پنهان همین اواخر طی سفرم به یک شهر جنوبی مارمولکی دیدم که هیچ جوره نمیتوانستم باهاش کاری نداشته باشم. بدن عضلانی ورزیده. آنقدر که شب نتوانستم در هال بخوابم. هالی که مارمولک پشت کولرش بود. اما آن مارموبک که دیده بودم کوچک بود. یادم است با کمر داغان لنگان لنگان رفت و کشتش و انداختش بیرون. خدا مرا برای گرفتن جانش ببخشد. اما آن موقع فوبیای مارمولک داشتم و شبها خواب میدیدم در اتاقی محبوسم که پر از مارمولک است.
یادم است که چطور دست به کمر بلند شد و گشت و پیدایش کرد.
قهرمانم دوستت دارم.
حتی اگر بهت نگویم.