میخواستم از شهوت حرف زدن دست بکشم.
یعنی زیاد حرف نزنم. از شهوت موسیقی شنیدن دست کشیده ام. و سر زدن بیخود به اینستاگرام. اما صبح مادرم زنگ زد. گفت چیزی از من شنیدی یا اینکه پشت سرت حرفی زدهام؟ کسی گفته پشت سرت حرفی زدهام. هر وقت غیبتم را میکند میترسد کسی حرف آورده باشد برایم🤭😌
از این رو میدانم غیبت کرده اما گفتم نه من خوابم. چند روز است خوابم. نگفتم از اتاق بیرون نمیآیم. گفتم خواب شب را به روز و خواب روز را به شب وصل میکنم. خوبی بزرگ شدن این است که دیگر نمیترسی یعنی خجالت نمیکشی بگویی خواب بودم که مبادا پشت سرت یا در رویت چه خبره ؟ همهاش خوابی که! این احساس را به تو بدهند که بچهها را ول کردی و بهشان نمیرسی.
گفت آها و چیزهایی تعریف کرد که درست یادم نمانده. بعد باز افتادم به خواب. جالب است که نشستم پست گذاشتم و باز خوابیدم. راسکولینکف پس از کشتن پیرزن و خواهرش هم همهاش خواب است. سرشب ناخن درست کردم، شام که مرغش از بیرون بود و برنجش را دزموند در پلوپز گذاشت را خوردم. مختصر ظرفی شستم. آمدم بنشینم به خواندن که خواهرم مادر ساسا زنگ زد. کلی حرف. از تنهایی از اینکه مجبور است برود وسط مردها آهن و ایزوگام و عایق و سیمان بخرد. در بخرد. جوشکار بیاورد. من گوش میدادم و فکر میکردم بروم زیر پتو بخوابم.