۱۴۰۴/۰۲/۰۲ ساعت ۱۲:۲۱ ق.ظ توسط انیس

اردیبهشت آمده است؛ ماه سبز، ماه شکوفه‌های بهاران، ماهی که قرار بود پر از هیاهوی زندگی باشد. اما من چه؟ من هنوز اینجا، میان چهار دیواری که هر روز تنگ‌تر می‌شوند، گیر کرده‌ام. انگار اردیبهشت فقط برای دیگران است، برای آن‌هایی که می‌توانند نفس بکشند، برای آن‌هایی که هنوز خوشحالی را لمس می‌کنند.

این روزها، بی‌حوصلگی مثل همخانه‌ای قدیمی شده که هر صبح بیدارم می‌کند. از پنجره نگاه می‌کنم به آسمان آبی، به برگ‌های تازه، به پرنده‌هایی که بی‌هدف پرواز می‌کنند. همه‌چیز در حرکت است، جز من. من مانده‌ام و جعبه‌ای خالی از احساس، آدمی بی‌حوصله که حتی بلند شدن از رختخواب هم برایش شجاعت می‌خواهد.

افسردگی این روزها مثل سایه است، همیشه کنارم است. گاهی سبک است، مثل یادآوری آرام. گاهی اما، سنگین و خفه‌کننده، مثل باری بی‌پایان. می‌دانم که باید کاری کنم، باید از این چرخه بیرون بیایم، ولی انگار هر قدمی که برمی‌دارم، پاهایم در باتلاق بی‌حسی فرو می‌رود.

شاید اردیبهشت برای من هم روزی معنا پیدا کند. شاید این ماه، ماه شروع دوباره باشد، حتی اگر این شروع، فقط یک قدم کوچک باشد: باز کردن پنجره، نوشیدن چای گرم، یا حتی گریه کردن تا سبک شوم.

امیدوارم روزی برسد که اردیبهشت را نه از پشت پنجره، بلکه زیر آفتاب شهری خوش آب و هوا حس کنم. تا آن روز، فقط می‌مانم و این نوشته‌های بی‌سر و نشان...

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها