۱۴۰۵/۰۴/۰۹ ساعت ۲:۵۷ ق.ظ توسط انیس

پسر رفت. هنوز نرسیده. احتمالا پنج یا شش صبح می‌رسد. بهش پیام دادم. جواب‌های پسرانه داد. این‌که احساس می‌کند در سرزمین ... است. نام یک سری آدم که نمی‌شود گفت. اینکه اتوبوس دو بار ایستاده. دوست دارم به او خوش بگذرد. من امروز دلم گرفته بود. بعد از چندین ماه می‌خواستم گریه کنم اما اشکم نیامد. شاید تفسیر نجومی هم داشته باشد. نمی‌دانم.
امروز خانم پیری به من زنگ زد. از فامیل‌ها. چیز عجیب این بود که زنگ زده بود که بگوید انیس! امروز یک آبروریزی تمام عیار برایم اتفاق افتاد. فکر می‌کردم حالا چه می‌خواهد بگوید. گفتم بگو. گفت نه می‌ترسم به خواهرهایت بگویی!! عجب.
خلاصه اصراری نکردم. آخرشخودش گفت بالای سر شوهر پیرش باد شکم خالی کرده. پیرمرد از خواب پریده رفته دستشویی. چیزی هم نگفته. به رویش نیاورده. خب خیلی عجیب است. از چه زمان من با تو این‌قدر راحت شده‌ام خانم جان؟

تعجب کردم. حالم به هم خورد و از طرفی دلم هم سوخت. گفتم عیب ندارد پیش می‌آید دیگر. او هم ناراحت بود. می‌گفت ناراحتی‌ام از این است که عمدا این کار را کردم اما فکر نمی‌کردم صدایی داشته باشد!
می‌گفت اگر جوان بودم سکته می‌کردم یا می‌مردم. اما حالا خجالت کشیدم اما حق شوهرم بود بس که می‌خوابد.

طرف خوابیده چرا باید با صدای گوزت تنش را بلرزانی؟

خدا عاقبت ما را به خیر کند.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها