کارم را برای خواهرم فرستادم. برای خواهرانم. یکیشان خیلی ناز میکرد برای خواندن. دیگری زود 40 صفحه را خواند. و ان دیگری حتی سین نکرد. مهم نیست. کسی را ندارم که بخواهم بدهم کارم را بخواند. به یکی از دوستان پیشنهاد دادم گفت چشمدرد دارد.
شاید راست بگوید و در کل مهم هم نیست.
القصه که خواهری که خوانده بود خیلی دوست داشت و گفت بدون ویرایش بفرست برود. خیلی خوب است. فقط میگفت فلان شخصیت فلان خواهر ما است که نبود اصلا. فکر خودش است. متوجه شدهام با اینکه زن مستعد و خوبی است اما یک جورهایی خنگ هم هست.
دلیلی برایش ندارم جز اینکه بگویم کمی رقاص است. کم که نه. بسیار هم. با هم خوبیم. با هم رفتیم سفر کلی هم کمک حالم بود. فقط مثلا به یکی از برادران دیوث زنگ زده گفتهر جا رفتی زیارت برایم دعا کن. بعد طرف زنگ زده 50 دقیقه در مورد این برایش گفته که مورد هجوم نیروهای ماورائی است. خواهره را میگوید. یعنی اینکه حسادت چنان در دوروبرش فراروان است که باعث میشود هر شب کابوس ببیند و سردرد بگیرد. گریهاش هم میگیرد.
خب خواهر جان افسردهای. برو مشاوره یا روانپزشک. نمیروی خب انتخاب خودت است اما حسادت، سحر؟ جادو؟جن؟ شبح؟
میگفت برادره گفت معذرت میخواهم معذرت میخواهم بعضی از اجنه "کرم" دارند. اگر خودت بروی سراغشان میآیند توی زندگیات" میرینند" میرینندش از خودم است و اینکه شاید یک وقتی بروی یک جای غیر پاک و موجودات ماورئی بکشی با خودت به این طرف.
بعد خواهره یاد یک زمانی افتاده که در خانهی پدرم زن جنی دیده.
کلا متاسفانه خانوادهی روانیای دارم.
اما مهم نیست. خیلیها اینجوریاند. حرصم درمیآید. لجم میگیرد. لجم برای این است چون این برادره خودش چند سال پیش به من و دیگران تهمت زده بود که ما برایش سحر و جادو درست کردهایم و برای همین شب اسکلت میبیند.
ای ...چه بگویم.