در با اینکه تب داشت و مریض بود با زک رفتند خانهی پدرش برای نهم و دهم. من و اَش موندیم. دختر مادری خوب بود. دلمه درست کردیم. برایش بخشهایی از کار جدیدم را نشان دادم. دز پیام میداد همهجا بدون تو یتیم هستم و همهجا تنهایم...مادرم از مکه برایم یک قوری کوچک آورده. طلایی رنگ.
من سریالی ت.رکی دیدم. به نامِ ب.ابا.
البته در فیلیمو. عاشق هنرپیشهی نقش اولش هستم. در سریال ش.خصیت هم بودش. خوشم میآید ازش.
حالا قرصها را خوردهام و منتظر خوابم. به دز
گفتم پایین بخوابد که مریض نشوم من هم.