۱۴۰۵/۰۴/۰۹ ساعت ۳:۳۱ ق.ظ توسط انیس

ساعت‌های آخر شب آدم را لو می‌دهند.

روز می‌شود نقش بازی کرد. می‌شود جواب تلفن داد، خرید کرد، کار انجام داد، خندید، بحث کرد، حتی ناراحت شد. روز پر از صداست. آن‌قدر پر از صدا که آدم گاهی خودش را هم نمی‌شنود.

اما شب فرق می‌کند.

شب که می‌شود و خانه آرام می‌گیرد، کم‌کم صدای آن کسی را می‌شنوی که تمام روز ساکت بوده است.

فکر می‌کنم بیشتر آدم‌ها از تنهایی نمی‌ترسند. از روبه‌رو شدن با خودشان می‌ترسند.

برای همین مدام چیزی روشن است؛ تلویزیون، تلفن، موسیقی، حرف، جمع، مهمانی، خبر، شبکه‌های اجتماعی. انگار بشر هزار راه اختراع کرده تا مجبور نشود چند دقیقه با خودش در یک اتاق بنشیند.

گاهی فکر می‌کنم بخش زیادی از رنج ما از اتفاقاتی که برایمان افتاده نیست. از داستان‌هایی است که بعداً درباره‌ی آن اتفاقات ساخته‌ایم.یکی ما را دوست نداشته و سال‌ها بعد هنوز داریم آن را در ذهنمان زندگی می‌کنیم.یکی به ما دروغ گفته و ما هزار بار دیگر آن لحظه را بازسازی کرده‌ایم.چیزی را از دست داده‌ایم و هر روز برایش مراسم یادبود گرفته‌ایم.

خاطره‌ها عجیب‌اند. بعضی‌هایشان سال‌ها پیش مرده‌اند اما ما هنوز به آن‌ها غذا می‌دهیم.شاید به همین دلیل است که بعضی آدم‌ها هیچ‌وقت پیر نمی‌شوند و بعضی‌ها در سی‌سالگی پیرند.

سن، تعداد سال‌هایی نیست که زندگی کرده‌ایم. تعداد اتاق‌هایی است که در ذهنمان هنوز قفل مانده‌اند.

هر اتاق بسته‌ای بخشی از جان آدم را نگه می‌دارد.شاید آرامش آن چیزی نباشد که همیشه فکر می‌کردیم.

شاید آرامش خوشبختی نباشد.

شاید آرامش فقط این باشد که یک روز بتوانی به گذشته نگاه کنی و دیگر دلت نخواهد چیزی را تغییر بدهی.

نه چون همه‌چیز خوب بوده.

نه چون کسی آزارت نداده.فقط چون بالاخره پذیرفته‌ای زندگی قرار نبوده عادلانه باشد.

قرار نبوده همه بمانند.

قرار نبوده همه بفهمند.

قرار نبوده همه دوستت داشته باشند.

بعضی شب‌ها فکر می‌کنم بلوغ واقعی از روزی شروع می‌شود که آدم دست از شکایت کردن از زندگی برمی‌دارد و شروع می‌کند به تماشای آن.

مثل کسی که کنار رودخانه‌ای نشسته باشد.

آب می‌رود.

خاطره‌ها می‌روند.

آدم‌ها می‌روند.

خود ما هم می‌رویم.تمام خرد جهان در همین جمله‌ی ساده باشد:هیچ‌چیز برای ماندن نیامده است.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها