گاهی برای حفظ زندگی مشترک، لازم است سریالهایی را ببینی که اگر خودت تنها بودی، نهایتاً هفده دقیقه تحملشان میکردی.داستان از یک جای خوب شروع میشود.یک شهرک سالمندان.
یک موجود عجیب.
چند پیرمرد و پیرزن که قرار است دنیا را نجات بدهند.
با خودت میگویی بد نیست.
قسمت دوم را هم میبینی.
قسمت سوم را هم.
قسمت چهارم را که میبینی، احساس میکنی نویسنده وسط نوشتن رفته نان بگیرد، دفترش افتاده دست برادرزادهی نه سالهاش و او ادامهاش را نوشته.
یکی میگوید:
«اون صدا رو شنیدی؟»
آن یکی میگوید:
«نه... ولی یه حس بدی دارم...»
سومی از پشت درخت میپرد بیرون.
چهارمی میگوید:
«من همهچیز رو از اول میدونستم.»
پنجمی معلوم میشود از اول آدم بد نبوده.
ششمی معلوم میشود آدم بد بوده ولی دلش خوب بوده.
هفتمی اصلاً معلوم نمیشود چرا آنجاست.
من دیگر نتوانستم.
گفتم:
«ببین... این را یک بچهی کلاس چهارم نوشته.»
شوهرم انگار به مقدساتش توهین کرده باشم، اخم کرد.
گفت:«نه. تو حواست نیست.»
گفتم:«عزیز من، الان اگر همین فیلمنامه را بدهند به خواهرزادهام، میگوید شخصیت منفیاش ضعیف است.»
اخمش بیشتر شد.
دیگر فهمیدم وقت عقبنشینی است.
گفتم:«نه... نه... راست میگویی... اتفاقاً خیلی هم قشنگ است.»
پنج دقیقه بعد، یکی از شخصیتها مرد.
ده دقیقه بعد زنده شد.
پنج دقیقه بعد معلوم شد نمرده بوده.
بعد معلوم شد کاش مرده بود.
من هم هیجانزده گفتم:
«وااااای! چه پیچش داستانیای!»
در حالی که حتی گلدان کنار تلویزیون هم میدانست قرار است چه اتفاقی بیفتد.
شوهرم کمکم راضی شد.
من هم به بازی ادامه دادم.
«عجب دیالوگی!»
«این صحنه شاهکار بود!»
«اصلاً فکرش را نمیکردم!»
در همان لحظه داشتم فکر میکردم اگر نویسندهی سریال همین حالا بیاید زنگ خانهمان را بزند، احتمالاً بهش میگویم: «پسرم، مشقهای فردایت را نوشتی؟»
آخر سریال تمام شد.
شوهرم با رضایت گفت:
«خوب بود.»
گفتم:
«آره... خیلی خوب بود.»
و همان لحظه فهمیدم راز دوام بعضی ازدواجها عشق نیست.
استعداد بازیگری است.
اسکار را نباید به بازیگرهایی بدهند که جلوی دوربین گریه میکنند.
اسکار را باید بدهند به زنهایی که دو ساعت یک سریال متوسط را با چشمهای گرد شده نگاه میکنند و آخرش با لبخند میگویند:
«کاش فصل دومش هم زود بیاد.»
در حالی که ته دلشان فقط یک دعا دارند:
«خدایا... فصل دومش را با هدفون ببیند.»