۱۴۰۵/۰۴/۱۰ ساعت ۱:۳۷ ق.ظ توسط انیس

بعضی شب‌ها آدم نمی‌فهمد دقیقاً از چه چیزی ناراحت است.

فقط می‌داند چیزی درونش درد می‌کند.

مثل جای زخمی قدیمی که سال‌ها پیش خورده‌ای و حالا دیگر حتی یادت نمی‌آید چه کسی زده بود.

یا چرا.

امشب از آن شب‌هاست.

از آن شب‌هایی که خانه ساکت است.

همه خوابیده‌اند.

و ناگهان تمام آدم‌هایی که از دست داده‌ای بیدار می‌شوند.

نه آدم‌هایی که مرده‌اند.

آدم‌هایی که هنوز زنده‌اند.

و این بدتر است.

خیلی بدتر.

چون مرگ تکلیف آدم را روشن می‌کند.

اما آدم‌های زنده می‌توانند سال‌ها در خاطراتت راه بروند.

سال‌ها کنارت باشند و نباشند.

سال‌ها صدایشان را به یاد بیاوری و نتوانی بهشان زنگ بزنی.

سال‌ها دوستشان داشته باشی و دیگر جایی در زندگی هم نداشته باشند.

گاهی فکر می‌کنم بزرگ شدن همین است.

اینکه تعداد آدم‌هایی که دلت برایشان تنگ می‌شود بیشتر و بیشتر می‌شود و تعداد آدم‌هایی که می‌توانی بهشان زنگ بزنی کمتر.

امشب به گذشته فکر می‌کردم.

به خانه‌هایی که دیگر وجود ندارند.

به اتاق‌هایی که خراب شدند.

به آدم‌هایی که پیر شدند.

به حرف‌هایی که هیچ‌وقت زده نشد.

عجیب است.

وقتی جوانی فکر می‌کنی حسرت چیزهای بزرگی را خواهی خورد.

عشق‌های بزرگ.

فرصت‌های بزرگ.

شکست‌های بزرگ.

اما بعد می‌بینی بیشتر حسرت‌هایت برای چیزهای کوچکند.

برای یک عصر معمولی.

برای صدای قاشق در استکان چای.

برای بوی غذایی که از آشپزخانه می‌آمد.

برای آدمی که فکر می‌کردی همیشه خواهد بود.

و نبود.

هیچ‌کس نمی‌گوید یک روز می‌رسد که دلت برای چیزهایی تنگ شود که آن زمان حتی متوجهشان نبودی.

برای روزهایی که ازشان خسته بودی.

برای آدم‌هایی که فکر می‌کردی همیشه وقت داری دوستشان داشته باشی.

وقت نداشتی.

هیچ‌کداممان نداشتیم.

گاهی شب‌ها حس می‌کنم زندگی بیشتر از آنکه مجموعه‌ای از خاطرات باشد، مجموعه‌ای از فقدان‌هاست.

فهرستی بلند از چیزهایی که دیگر نیستند.

خانه‌ای که نیست.

سنی که نیست.

آدمی که نیست.

دلی که نیست.

باورهایی که نیستند.

و آدم هی راه می‌رود میان این خرابه‌ها و وانمود می‌کند هنوز همان آدم سابق است.

نیست.

من آن آدم سابق نیستم.

سال‌هاست که نیستم.

بعضی وقت‌ها عکس‌های قدیمی را نگاه می‌کنم و به آن زن خیره می‌شوم.

به چشمانش.

به امیدش.

به سادگی‌اش.

و دلم می‌خواهد به او بگویم:

عزیزم...

خیلی چیزها را از دست خواهی داد.

خیلی بیشتر از آن چیزی که فکر می‌کنی.

و بدترین بخشش این نیست که از دستشان می‌دهی.

بدترین بخشش این است که به از دست دادنشان عادت می‌کنی.

آن‌قدر عادت می‌کنی که یک روز می‌بینی کنار همه‌ی ویرانی‌ها نشسته‌ای، چای می‌خوری، کتاب می‌خوانی، لبخند هم می‌زنی.

و ناگهان از خودت می‌ترسی.

از اینکه چطور ممکن است آدم این همه داغ را با خودش حمل کند و هنوز زنده باشد.

هنوز نفس بکشد.

هنوز فردا صبح از خواب بیدار شود.

گاهی فکر می‌کنم تنهایی همین است.

نه اینکه کسی کنارت نباشد.

اینکه هیچ‌کس نداند درون تو چند قبر وجود دارد.

و هر کدامشان متعلق به چیزی است که زمانی دوستش داشتی.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها