خواب دیدم دزموند با دختر باکرهای ارتباط دارد. رفت سراغش. اولش شوخی شوخی بود. من میگفتم من دیگر از پس داشتن مرد برنمیآیم. برو با زن دیگری باش. بعد دیدم رفت. وقتی رفت ترسیده بودم و وقتی برگشت من با ناباوری نگاه میکردم و احساس از دست دادن شدید داشتم. اینطور بودم که او زن دیگری را امتحان کرده؟ این مرا میکشت و از پا درمیآورد. با خودم فکر میکردم دزموند! دزموند من! دزموند خودم با دختر دیگری بوده. از او لذت برده. او را خواسته. او را دوست داشته. بیشتر از همه تصور اینکه در کنار زن دیگری خوش بوده و به او خوش گذشته ...انگار بودن با آن زن شیرین بوده برایش. وای این مرا در خواب نابود میکرد. طوری که یادم نیست دقیقا اما انگار به صورت خودم چنگ میانداختم. انگار رفتم پیش آن دختر و دیدم دیگر باکره نیست. یعنی نشانههایش را داشتم. پر از غم بودم و دلشکستگی و اینکه چطور دلش آمد. میدانم آدم پررویی هستم.
بعد غمگین در تخت مانده بودم. خیلی خسته و خوابالود . به دزموند زنگ زدم. میخندید. البته برایم ناراحت هم بود. گفت بهش فکر نکن. چطور میتوانم به کس دیگری فکر کنم. خیلی جدی. رسمی مثل همیشه. پیام هم دادم. برگشت خانه خودش بود. مرد لاغر، عینکی ، جدی و تا حد زیادی سرد...و من حس کردم که دوستت دارم خل و چل.