خسته ام.
پدرم روی تختش دراز کشیده بود. یاد یکی از قصص پیامبرانش افتاد. برایم در مورد اذکاری گفت که وقتی میخواند یاد عمویم می افتد. و اذکاری دیگر یاد عمه ام و دخترش.
دلم دختر میخواهد. دخترم دخترم نیست زیاد. او دختر خودش است.
به پدرم میگویم هر ذکری هر دعایی انرژی ای دارد. برای همین یاد کسان مرحومش می افتد.
مادرم اما غرب در نفرت از پدرم است.
ذکر او همه مرا مریض کرده اند است. ذکر او غمهایش است که برای دوازده بچه اش می خورد.
سر شب به او گفتم بالاخره یک روز چوب دو سرم را در ماتحت برادرم و زنش خواهم کرد.
خندید.
گفت بیندازش دور اسلحه ات را.
گفتم بیا انداختم. بیابان بود و تاریکی و من از شنیدن شدت قربانی شدن مادرم ملول بودم.