اعترافات اُزیریسِ تکهتکهشده
از حسادت هفتتکه شدم.
بذرهایی که باید بارور میکردم، با افسردگی زیر خاک ماندند.
افسردگی چیست؟
یکجا نشستن. تکان نخوردن. غرق در سیاهی شدن.
مثل بذری که در دل خاک سیاه جا میماند و هیچ نوری بر آن نمیتابد.
مرا تکهتکه کردند چون غریبه بودم، چون با بقیه فرق میکردم، چون فکر میکردم، میخواندم، مینوشتم، حرف میزدم.
میدانستم اگر از آنها راضی باشم، از خودم ناراضی خواهم بود.
همین شد که مثل سلولی غریبه — مثل سرطانی که بدن از آن میترسد — ترساندمشان.
خونم مرا به آنها پیوند میداد، اما همان خون بود که میخواستند از بین ببرند.
هیچکس از من حمایت نکرد، جز یک غریبه: دزموند.
او هم در آغاز ترسید، دستبزن داشت، و با همهٔ عشقش احساس میکرد من خطرناکم.
حالا، پس از سالها، میفهمم چه بر سرم آمد.
میفهمم انسان اولیه از چه میترسید: از تفاوت، از تکان، از بیداری.
زندگی یعنی حرکت؛ نقشی بر خاک
زندگی چیست؟
تکان خوردن. حرکت کردن.
میگویند پیامبری روزی از جایی گذشت و مردی را دید که بیکار نشسته بود.
روز دیگر، همان مرد را دید که چوبی در دست گرفته و بر خاک نقشی میکشید.
پیامبر او را ستود.
گفتند: همین هم حرکت است.
ایزیس، خواهر اُزیریس، تکههای پیکر برادرش را از گوشه و کنار زمین گرد آورد و دوباره او را زنده کرد.
برای زنده کردن، باید حرکت کرد.
میگویند در حرکت برکت است.
برکت چیست؟
برای کسی لامبورگینی و قصر، و برای دیگری، کشیدن نقشی ساده بر خاک.
برکت زندگی من شاید همین باشد: نوشتن این خطوط.
شاید هر واژه، تکهای از من باشد که ایزیسِ درونم دوباره یافته است.
پ.ن: سیگار میکشم... و میدانم این هم نوعی قربانیکردنِ کوچک روزانه است.
اما همین که هنوز مینویسم، یعنی هنوز نوری هست در زیر خاک؛
یعنی ایزیسِ درونم هنوز در جستوجوی اُزیریسِ گمشدهٔ من است.
-