امروز داشتم تند تند راه میرفتم و کار میکردم.
دزموند نگاه میکرد
خندید.
یه خنده عجیب تو صورتش بود
بم گفت کوچولو.
کوچولوی قلدر.
محل ندادم.
بعد گفت بیا ببین خوب شده باغچه. رفتم دیدم. خوب بود.
یه کم بذر پاشید و پاشیدم.
نمیدونم دربیاید یا نیاد.
امروز دوست پسره یکی (دوست مرد) پیام داده که خیلی بم فکر میکنه
فکر میکنه خیلی ساله میشناستم
ننه تو بشناس عن دونی.
ریدم بت دیوث.
کم مونده بگه بهم
: غم خاصی تو چشمات می بینم .
اینستا هم شد قهوه خونه.