یادداشتِ هنرمند بر اثر «بوفالو»
یکبار کسی با خنده گفت: «خوبه که خودت بوفالو هستی.»
شاید نمیدانست که بعضی شوخیها مثل خاری در دل میمانند. از همان روز، چیزی در سینهام سنگین شد — دردی که نه از جسم، بلکه از نگاهِ دیگران بر تن بود.
من آن درد را نکشیدم، من خودِ درد را کشیدم.
صورتِ سنگین و سبزِ این نقاشی، همان حرفیست که به من ماند؛ زخمی که ریشه دواند، ولی به جای پوسیدن، تبدیل شد به رنگ و فرم و معنا.
او ــ این موجودِ عجیب با چشمان زرد و دهانی پر از خشم ــ همان واژه است، همان «بوفالو»یی که در ذهنم شکل گرفت. اما حالا دیگر از آنِ من است، نه از آنِ کسی که گفت.
من او را کشیدم تا بدانم میتوان از درد، تصویر ساخت، و از توهین، تولد.
"خوبه که خودت بوفالو هستی "
من زمانی لباس شبيه بابانوئل خریدم و خواهرم به خاطر اضافه وزن که داشتم چشم بر همه ی زیبایی های من بست و به من گفت خوبه که بوفالو هستی از آن زمان دردی در سینه دارم حسم را کشیدم و تصویر او را تصویر آن حرف اثرش بر من و ذهنیت او.
نقاشی را اینجا نمیگذارم.
اما این یادداشت را چرا