فکر میکردم اگر جنگ تمام شود و نت وصل شود، از تکتک روزهای جنگ خواهم نوشت.
از همه چیز. از صداها، از ترسها، از آن لحظههایی که وصف کردنش سخت و ناممکن است. اینکه آدم بیدلیل میایستاد وسط خانه و نمیدانست کجا برود، چهکار کند. میایسااد و گوش میداد ببیند دنیا هنوز سر جایش هست یا نه؛ مثل کسی که نیمهشب بیدار میشود و برای اطمینان، دستش را روی قلب خودش میگذارد.
دقیقاً همین. جنگ یعنی گوش کردن مداوم به ضربان چیزها برای اینکه مطمئن شوی هنوز میزنند...یا خیالت راحت شود که" فعلا نمیزنند".
جنگ البته رسماً تمام نشد.
نت هم درست و حسابی وصل نشد.
اما من در تمام این مدت در دفتر جلد مخملیام نوشتم. تا امشب هم نوشتم.
و عجیب است که حالا که بالاخره نت خریدهام و میتوانم اینجا بنویسم، دلم میخواهد از جنگ ننویسم.
نه اینکه چیزی برای گفتن نداشته باشم.
جنگ همیشه چیزهای زیادی برای گفتن دارد؛ بیشتر از آنکه آدم حوصله شنیدنش را داشته باشد.
اما دلم میخواهد خودم را بنویسم.
خودِ بعد از جنگم را.
نمیدانم چرا.
شاید چون آدم وقتی از چیزی جان سالم به در میبرد، اول باید کمی بایستد و ببیند دقیقاً کدام نسخه از خودش زنده مانده است.
گاهی هم میبیند نسخهای که برگشته، کمی فرق دارد.
کمی آرامتر.
کمی خستهتر.
و کمی هم بدبینتر، مثل کسی که بالاخره فهمیده دنیا آنقدرها هم قابل اعتماد نیست.
البته که باز هم میآیم و از جنگ مینویسم.
از خیلی چیزهایش.
از چیزهایی که در گوش آدم میمانند حتی وقتی همه چیز ساکت است.
اما فعلاً دلم میخواهد از دیروز بنویسم.
دیروز حنا گذاشته بودم.
بعد رفتم کنار رود.
یک جای کمعمق پیدا کردم و خم شدم و موهایم را در آب شستم. آب اول کمی سرد بود. همان سردی ناگهانی که پوست گردن را جمع میکند و آدم را وادار میکند یک لحظه به تصمیمهایش فکر کند.
بعد کمکم عادت کردم.
رنگ حنا آرام از لابهلای موهایم راه افتاد در آب. خطهای باریک قهوهای که با جریان شط میرفتند. نشستم و نگاهشان کردم؛ انگار تکههای کوچکی از دیروز داشتند آرام دور میشدند.
دزموند چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
نه برای اینکه شط خطرناک باشد.
برای اینکه من شنا بلد نیستم.ناگهان با خودم فکر کردم:
چرا من شنا بلد نیستم؟
سؤال عجیبی بود.
انگار تازه یادم آمده باشد چیزی را سالها جا انداختهام.
در تمام عمرم هزار چیز یاد گرفته بودم:
راه رفتن در کوچههای تاریک،
گوش دادن به صداها،
تشخیص دادن اینکه کدام خبر بد است و کدام خیلی بد.
اما شنا… نه.
دزموند همچنان آنجا ایستاده بود و هر چند دقیقه یکبار نگاهم میکرد، با همان حالتی که آدم به چیزی نگاه میکند که ممکن است بیفتد.
و همچنان میگفت: «مواظب باش… زمین لیزه.»
راست میگفت. گل زیر پا نرم و لیز بود. هر بار که پایم را جابهجا میکردم، کمی میلغزید.
با خودم فکر کردم در این مدت چه چیزهای عجیبی عادی شدهاند:
صدای انفجار.
دویدن.
خاموشی.
خبرهایی که آدم ترجیح میدهد نشنود اما میشنود. صحنههایی که ترجیح می.دهد نبیند اما میبیند
اما شستن مو در یک رود آرام…
نه.
این هنوز برایم عادی نشده بود.
سرم را از آب بلند کردم. موهایم سنگین شده بود و بوی حنا بالا میآمد. باد خنکی از روی آب رد میشد و موهای خیس را به صورتم میچسباند.
یک لحظه فکر کردم شاید جنگ هنوز تمام نشده باشد.
یا شاید جنگها هیچوقت واقعاً تمام نمیشوند؛ فقط شکلشان عوض میشود و میروند در جاهای ساکتتر زندگی آدم.
بعد با خودم گفتم فعلاً مهمترین مسئلهی دنیا این است که من در این گل لیز نخورم.