بعضی زنها غمگینند و غمگینیشان را مثل شالی دمِ درِ خانه آویزان میکنند.
آرام حرف میزنند، آهسته راه میروند، لبخند نمیزنند.
و هر کس از دور، نگاهشان که میکند، میفهمد:
آتشی درونشان خاموش شده.
چراغی خاموش.
ریتمی گم.
اما بعضی زنها فرق دارند.
زنهایی که شوخی میکنند.
بلند میخندند.
وسط گریه، ادا درمیآورند.
و هیچکس، حتی نزدیکترینشان، نمیفهمد
چقدر خستهاند.
من فکر میکنم از آن زنها هستم.
امروز هوا د زرد بود.
نه زرد آفتابی، زردِ خاک و غبار.
زردی که انگار آسمان را با زمین قاطی کردهاند.
باد، خاک را میکوبید به پنجره.
و من، با موهای حناییِ بسته، روبهروی آینه ایستاده بودم.
و با خودم حرف میزدم.
نه…
اجرا میکردم.
من همیشه اجرا میکنم.
حتی وقتی تنهایم.
حتی وقتی هیچ تماشاگری نیست، جز آینه.
سالها پیش، آنقدر شوخ بودم که آدمها فقط برای خندیدن کنارم میآمدند.
بلد بودم مجلس را گرم کنم.
غم را مسخره کنم.
از فاجعه، لطیفه بسازم.
اما حالا… حالا دور و برم پر از آدمهای خستهست.
مادری که غمش تمام نمیشود.
خواهرهایی که هر کدام زخمی دارند.
خانهای که ساکت است.
مردی آرام.
بچههایی آرامتر.
و من کمکم، یکیک شوخیهایم را قورت دادم.
سال نود و پنج جراحی کردم.
آدم فکر میکند فقط یک عمل جراحی است.
اما نیست.
انگار بخشی از ریتم زنانهی بدن، برای همیشه قطع میشود.
انگار ساعت بیولوژیک میایستد،
اما تو میمانی.
و باید دوباره خودت را اختراع کنی.
ده سال گذشت.
ده سال با بیخوابی.
با درد زانو.
با شبهایی که نمیخوابم و آدمها بهجای فهمیدن،
عذاب وجدان تحویلم میدهند.
ده سال با میل به خندیدن، وقتی هیچکس حال خندیدن ندارد.
اما هنوز کامل خاموش نشدهام.
هنوز موهایم را حنا میگذارم.
هنوز روغن آرگان میزنم.
هنوز جلوی آینه با خودم حرف میزنم.
هنوز وسط گریه، شوخی میکنم.
هنوز دلم میخواهد کسی باشد که با او بلند بخندم.