چند شب پیش در یکی از شبکه های آن ور آب دیدمش. داشت درباره ی حوادث اخیر حرف می زد. خیلی چیزهای یاد م می آید روزی که به من کلی مجله داد..روزی که با لبخند و فاصله میان دندانها خندید و سیگارش را پرت کرد و گفت به این کاف خلها محل نده راهت را برو
می بینم که راهش را رفت و به جایی رسید که فکرش را نمی کردم
زنش هم مثل من چاق و خپل شده..پسرهایش بزرگ...
بچه هایم پرسیدند مامان چرا همچین نگاه می کنی به این یارو...گفتم هیچی...پدرشان برگشت نگاهم کرد سیگارم را پرت کردم و گفتم راهتان را بروید و به این کاف چیزها کاری نداشته باشید...