۱۴۰۲/۱۰/۲۳ ساعت ۱۲:۱۳ ق.ظ توسط انیس

دیگر نمی‌توانم به خودم برسم. سخت به حمام می‌روم. حمام کردن ازم انرژی می‌گیرد. یادم می‌آید روزی دو بار حمام می‌رفتم.

دوست دارم ورزش کنم اما انگیزه و انرژی ندارم.

می‌دانم نام بیماری من افسردگی است و برای درمان خودم و آسیب نزدن به خودم یا اطرافیان با رفتار یا گفتار خود داروهایی برای مهار غم یا خشمم می‌خورم.

این شاید اسمش فداکاری باشد و شاید وظیفه.

اما روزگارم کند و کسالت‌آمیز می‌گذرد. زندگی باری است بس سهمگین که شانه‌های نحیف و خسته‌ام قدرت تحملش را ندارم.

یاد بار هستی کندرا افتادم. یک کمی‌اش یادم است

تصور می‌کنم رفته‌ام جایی ناخن پاهایم را درست می‌کند و ناخنها را پدیکور و مانیکور کند..

موهایم دارد بلند میشه که گور باباش.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.