دیگر نمیتوانم به خودم برسم. سخت به حمام میروم. حمام کردن ازم انرژی میگیرد. یادم میآید روزی دو بار حمام میرفتم.
دوست دارم ورزش کنم اما انگیزه و انرژی ندارم.
میدانم نام بیماری من افسردگی است و برای درمان خودم و آسیب نزدن به خودم یا اطرافیان با رفتار یا گفتار خود داروهایی برای مهار غم یا خشمم میخورم.
این شاید اسمش فداکاری باشد و شاید وظیفه.
اما روزگارم کند و کسالتآمیز میگذرد. زندگی باری است بس سهمگین که شانههای نحیف و خستهام قدرت تحملش را ندارم.
یاد بار هستی کندرا افتادم. یک کمیاش یادم است
تصور میکنم رفتهام جایی ناخن پاهایم را درست میکند و ناخنها را پدیکور و مانیکور کند..
موهایم دارد بلند میشه که گور باباش.