
ناخنهایم را به رنگی درآوردهام که از بچگی وقتی به آن خانه که درش قرآن و خیاطی یاد میگرفتم میرفتم و شنیده بودم ساکنینش آن اسم را بر زبان میراندند علاقه داشتم: صدفی..شاید مرواریدی هم بگویند.
« لاک صدفی زده»
-چه اسم لطیفی! فکر میکردم با خودم.
ناخنکار قرار است برود. کارش خوب است. ناخن خودم را مانیکور میکند. منظورم تمیز میکند و گاهی لاک ملایمی میزند و گاهی ناملایم. مثلا داشتم فکر میکردم به سبز اکلیلی پررنگ. یا سبز پررنگ. همیشه فکر میکردم این رنگ به دستان گندمیام نمیآید. اما خب..وقتی برای این حسها و فکرهای بیهوده ندارم.
شاید هم رنگی دیگر. رنگ خود ناخنها که مرتب میشوند و لاکی رویشان نمینشیند. این شاید با احساس رضایت و نزدیک بودن به طبیعت همراه شود. غمگین شدم که میخواهد برود. مثل خانمی که کمکم میکرد وقتی رفت دیگر کسی جایش نماند و من ماندم با خانهای قدیمی و بی در و پیکر که تمیز کردنش جان میخواست. جانی که دیگر نداشتم زیادش را. یا به فرض هم اگر میداشتم ترجیحم این است که بسپرمش به چیزی بهتر از تمیزکاری خانه.
گرچه واقعا میگویم تمیزکاری خانه به قلبم نزدیکتر است. آیا به یک هستیا تبدیل شدهام؟ همیشه افرودیتم بالا بود و هرایم پایین. هستیا نزدیک به آخر.
گاهی آرتمیس بودم.
بههرحال اینها برای سرگرمی است. مثلا یک سرگرمی دیگر من ای ان اف پی هستم.
بگذریم.
در اینستای مهجورم که روزهایش مصادف است با کم شدن فالورهایم به مرور چیزهایی میبینم گاه. واقعا کم سر میزنم دیگر. در آن دنیای رنگارنگ جایی ندارم. دوستم نوشته بانوی رنگها و کلمات؟ واقعا؟! قرنفلها آنچنان که دلم میخواست رشد نکردهاند و یک گل بنفش ظریف هم داریم که اسمش را گذاشتهام «دختری که شاپرک فوت میکند».