اولین بار که با رسول بیرون کتابخانه قرار گذاشتم سال ۷۹ بود. بعدش دیگر ندیدمش.
وقتی من را دید گفت چقدر ساده و خجالتی هستی. صورتش سبزه بود و سفید کننده ی ب ب ک روی صورتش ماسیده بود. روی جوشهایش.
بعد به دوستم گفته بود بس که ساکت بود فکر کردم مریضه😶
رفته بودم در مورد دزموند باش درددل کنم.
چه چرتی....خیلی خارجی بودم مثلاً...می روم در سن ۲۱ سالگی درباره ی مرد مورد علاقه ام که خیلی خیلی اذیتم می کند با کسی که سی و چند ساله است و آمده بود خواستگاریم درددل کنم! چه بلاهتی...
یادم است ساکت شد...بعد عصبانی بعد دوباره ساکت ...
خب چطور زنت میشدم .
..خواستگار یا عاشق درست درمون نداشتم....
خلاصه خواهرم میگه رسول مرده نمیدونم...اما میدونم روانی بود.
بعد میگم چرا😀