۱۴۰۲/۱۰/۲۸ ساعت ۱:۵۰ ق.ظ توسط انیس

اولین بار که با رسول بیرون کتابخانه قرار گذاشتم سال ۷۹ بود. بعدش دیگر ندیدمش.

وقتی من را دید گفت چقدر ساده و خجالتی هستی. صورتش سبزه بود و سفید کننده ی ب‌ ب ک روی صورتش ماسیده بود. روی جوشهایش.

بعد به دوستم گفته بود بس که ساکت بود فکر کردم مریضه😶

رفته بودم در مورد دزموند باش درددل کنم.

چه چرتی....خیلی خارجی بودم مثلاً...می روم در سن ۲۱ سالگی درباره ی مرد مورد علاقه ام که خیلی خیلی اذیتم می کند با کسی که سی و چند ساله است و آمده بود خواستگاریم درددل کنم! چه بلاهتی...

یادم است ساکت شد...بعد عصبانی بعد دوباره ساکت ...

خب چطور زنت می‌شدم .

..خواستگار یا عاشق درست درمون نداشتم....

خلاصه خواهرم میگه رسول مرده نمی‌دونم...اما می‌دونم روانی بود.

بعد میگم چرا😀

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها